اللهم عجل الولیک الفرج 

مکتب شیعه - پاسخ به شبهات
مکتب شیعه |      صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل خورشید شیعه آیت الله سیستانی
جستجو کنید.
حمایت می کنیم
امکانات وب
محل قرار گرفتن کد های وب

معناي‌ امام‌ در شيعه‌ و انحصار آن‌ در ائمّۀ اثناعشر

منظور از اثناعشريّه‌ افرادي‌ هستند كه‌ به‌ امامت‌ دوازده‌ تن‌ از اهل‌ بيت‌: مقرّ و معترف‌ بوده‌، و آن‌ را دين‌ خود قرار داده‌اند. شيعه‌ در برابر اين‌ أئمه‌ متواضع‌ مي‌باشد. آنان‌ را صاحب‌ ملكۀ عصمت‌ مي‌داند. و در حجيّت‌ كلامشان‌ عِدْل‌ و عَدِيل‌ قرآن‌ كريم‌:كتاب‌ وحي‌ آسماني‌ مي‌داند. و بنابر حديث‌ ثقلين‌ همانند كتاب‌ الله‌ گفتارشان‌ عصمت‌ دارد. افعال‌ و پندارشان‌ عصمت‌ دارد. از ايشان‌ خطا سر نمي‌زند، زيرا جواز خطا ملازم‌ سقوط‌ حجيّت‌ اقوال‌ ايشان‌ است‌. و طبق‌ حديث‌ ثقلين‌ كه‌ آنها را مقرون‌ با كتاب‌ ثابت‌ ابدي‌ غير قابل‌ خطا و غلط‌ شمرده‌ است‌، عصمت‌ و أبديّت‌ در گفتار و كردارشان‌ امري‌ است‌ لازم‌ و غير قابل‌ شبهه‌.

زيرا در فرض‌ جواز خطا و غلط‌ و اشتباه‌ برايشان‌، يا بايد اين‌ خطا و غلط‌ و اشتباه‌ را هم‌ در كتاب‌ الهي‌ جايز بدانيم‌، و در اين‌ صورت‌ ملازم‌ با فرض‌ خطا و غلط‌ در وحي‌ خدا و أزليّت‌ و ابديّت‌ اوست‌، و اين‌ محال‌ مي‌باشد. و يا بايد احتمال‌ خطا را از امام‌ سلب‌ كنيم‌، و همانند كتاب‌ الله‌ وي‌ را معصوم‌ بدانيم‌، و در اين‌ صورت‌ نتيجه‌، استقامت‌ و عصمت‌ و برقراري‌ ايشان‌ در جميع‌ مراحل‌ حيات‌ بدون‌ اندك‌ غلطي‌ و يا مختصر اشتباهي‌ اثبات‌ مي‌شود چه‌ در امور تبليغيّه‌ و ارشاديّه‌ و امارت‌ و رياست‌ بر مسلمانان‌، و چه‌ در امور شخصيّه‌ و اجتماعيّه‌ از معاملات‌، و ردّ و بدلها، و داد و ستدها، و امثال‌ ذلك‌. اين‌ است‌ معني‌ امام‌ در اصطلاح‌ شيعه‌، يعني‌ كسي‌ كه‌ پيشوا و مقتداي‌ عالميان‌ در امور ظاهريّه‌ و باطنيّه‌، اجتماعيّه‌ و معنويّۀ روحانيّه‌، مُلْكيّه‌ و مَلَكوتيّه‌ مي‌باشد. و خداوند به‌ وي‌ در اثر اختيار عالي‌ و ارادۀ انتخابيّۀ آن‌ پيشوا در جميع‌ امور چنين‌ مصونيّت‌ و عصمتي‌ را موهبت‌ فرموده‌ است‌.اين‌ امامان‌ منحصر در دوازده‌ تن‌ هستند: اوّل‌ آنها امام‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌ اميرالمومنين‌ علیه السلام و آخر آنها امام‌ حجّة‌ بَقيّة‌ الله‌: محمدبن‌ الحَسَن‌ العسكري‌ - عجّل‌ الله‌ تعالي‌ في‌ فرجه‌ المبارك‌ - مي‌باشد. بنابر عقيده‌ و ايمان‌ راسخ‌ شيعه‌ پس‌ از غيبت‌ كبري‌ آن‌ حضرت‌ حَيّ و زنده‌ است‌، و ولايت‌ امور معنوي‌ و مَلَكوتي‌ عوالم‌ در دست‌ اوست‌، اما به‌ واسطۀ غصب‌ غاصبين‌ خلافت‌ و امامت‌، وي‌ فعلاً در پردۀ غيبت‌ نهان‌ است‌ تا ظهور كند و متصدّين‌ و مباشرين‌ سلطنت‌ و امارت‌ باطله‌ بر مردم‌ را كنار زند و خود او بر اساس‌ طهارت‌ سِرِّيَّه‌ و عصمت‌ الهيّه‌ و ولايت‌ كبراي‌ حقّۀ حقيقيّه‌، بر مردم‌ حكومت‌ نمايد.لهذا اين‌ امامان‌ عددشان‌ كه‌ به‌ تعداد نقباء بني‌اسرائيل‌: دوازده‌ نفر است‌ كم‌ و زياد نمي‌گردد. يازده‌ تا غلط‌ است‌ مثل‌ كسي‌ كه‌ مثلاً امامت‌ را به‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌ علیه السلام مختوم‌ بداند، و سيزده‌ تا نيز غلط‌ است‌ مثل‌ كسي‌ كه‌ غير از حضرت‌ بقيّة‌الله‌ - أرواحنا فداه‌ - براي‌ خود امامي‌ را بگزيند.البته‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ ذكر شد بر اساس‌ مُعْتَقَد و مذهب‌ و اصطلاح‌ شيعه‌ مي‌باشد، نه‌ در لغت‌ و استعمال‌ عامّه‌ كه‌ لفظ‌ امامت‌ و امام‌ را براي‌ مطلق‌ پيشوائي‌ كه‌ در امري‌ از امور جلودار و پيشگام‌ باشد به‌ كار مي‌برند. چنانكه‌ در قرآن‌ مجيد آياتي‌ به‌ همين‌ عبارت‌ در معني‌ مطلق‌ پيشوا و مقتدا وارد شده‌ است‌ مثل‌ آيۀ: وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أزواجِنَا وَ ذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أعْيُنٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إماماً

«و (بندگان‌ رحمن‌)آنانند كه‌ مي‌گويند: اي‌ پروردگار ما! ببخش‌ به‌ ما از ازواجمان‌ و از ذُرِّيَّاتمان‌ كساني‌ را كه‌ موجب‌تري‌ و تازگي‌ چشمان‌ ما باشند، و ما را براي‌ متّقيان‌ امام‌ و پيشوا قراربده‌!»

لفظ‌ امام‌ در اين‌ آيه‌، راجع‌ به‌ مطلق‌ پيشواست‌ كه‌ البتّه‌ در اينجا مراد مطلق‌ پيشواي‌ صالح‌ مي‌باشد.

و مثل‌ آيۀ: فَقَاتِلُوا أئمَّةَ الْكُفْرِ إنَّهُمْ لَا أيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ.

«پس‌ با امامان‌ كفر كشتار نمائيد، زيرا براي‌ آنان‌ عهدي‌ و سوگندي‌ نيست‌، به‌ اميد آنكه‌ ايشان‌ دست‌ بردارند.»

لفظ‌ أئمّه‌ در اين‌ آيه‌ نيز راجع‌ به‌ مطلق‌ پيشواست‌ كه‌ البّته‌ در اينجا مراد مطلق‌ پيشوايان‌ كافر مي‌باشد.

و مثل‌ آيۀ: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُنَاسٍ بإمَامِهِمْ.

«روزي‌ خواهد رسيد كه‌ ما هر دسته‌ از مردم‌ را به‌ واسطۀ إمامشان‌ مي‌خوانيم‌.»

لفظ‌ امام‌ در اين‌ آيه‌ نيز راجع‌ به‌ مطلق‌ پيشواست‌. خواه‌ پيشواي‌ زشت‌ كرداران‌ كه‌ مردم‌ گنهكار را در روز بازپسين‌ به‌ وسيلۀ آنها به‌ دوزخ‌ مي‌خوانند، و خواه‌ پيشواي‌ نيك‌ كرداران‌ كه‌ مردم‌ صالح‌ را نيز به‌ وسيلۀ آنها به‌ بهشت‌ گسيل‌ مي‌دارند. البته‌ لفظ‌ امام‌ در قرآن‌ كريم‌ هم‌ به‌ معناي‌ امام‌ به‌ مفاد مصطلح‌ شيعۀ امامي‌ مذهب‌ نيز وارد شده‌ است‌ مثل‌ آيۀ: وَ إذِ ابْتَلَي‌ إبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأتَمَّهُنَّ قَالَ إنِّي‌ جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي‌ قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِي‌ الظَّالِمِينَ

«و (بياد بياور اي‌ پيغمبر) زماني‌ را كه‌ ابراهيم‌ را پروردگارش‌ به‌ واسطۀ كلمه‌هائي آزمايش‌ نمود، و او آن‌ كلمات‌ را به‌ اتمام‌ رسانيد. خداوند گفت‌:من‌ قرار دهنده‌ مي‌باشم‌ تو را امام‌ براي‌ مردم‌! ابراهيم‌ گفت‌: و نيز از ميان‌ ذرّيّۀ من‌ هم‌ امام‌ قرار مي‌دهي‌؟! خداوند گفت‌: عهد امامت‌ من‌ به‌ ستمكاران‌ نمي‌رسد.»

در اينجا مراد از لفظ‌ امام‌ خصوص‌ معني‌ آن‌ بالمعني‌ الاخَصّ مي‌باشد، و لهذا آن‌ مقام‌ به‌ ستمگران‌ نمي‌رسد و گرنه‌ معلوم‌ است‌ كه‌ مطلق‌ مقام‌ پيشوائي‌ را ظالمان‌ هم‌ احراز مي‌نمايند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 10:13 ] [ بهزاد ]


به نام نامی آن بانویی که شد سفیر حضرت سید الشهدا (علیه السلام) در شام تا بدتر از یزید هایی در طول تاریخ نتوانند اسارت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) را منکر شوند. و اما بعد . . .

هر دم از این باغ دمی میرسد اخیراً یه موجود دیوانه ی احمقی که متاسفانه خود را در تمامی زمینه ها متخصص می داندو عمق معلوماتش اقیانوسی است به عمق یه سانتیمتر پیدا شده است و حرف اربابانش همان بنی امیه ملعون را به زبان رانده است (این را داخل پرانتز بگویم که  حدیث صحیحی  داریم که راوی آن عقیله بنی هاشم زینب کبری(سلام الله علیها) می باشد مبنی بر اینکه ابلیس علیه لعنه در روز عاشورا به شیاطین جن و انس دستور داد که راجع به قضیه سید الشهدا(صلوات الله علیه) وجعلوا شغلکم بتشکیک الناس یعنی فقط تمام همو غمشان را بگذارند در شک وشبهه انداختن راجع به قضیه سید الشهدا(علیه السلام) بیچاره شیطان که اینقدر بی کس و کار شده از انسان های متوهمی چون حسن عباسی کمک میگیرد.) و اما جوابش

حسن عباسی از معدود افرادی است که در قامت کارشناس حوزه های مختلف در مجامع عمومی و رسانه ملی حاضر می شود و سخنرانی می کند؛ از سیاست داخلی گرفته تا روابط بین الملل و سینما و دین و هنر و ... اما اخیرا این علامه ذوالفنون(!) اظهارات سخیف و موهنی نسبت به عزادارن حسینی و حتی شهدای کربلا داشته که دل بسیاری از ارادتمندان اهل بیت را به درد آورده است.

حسن عباسی انگار فراموش کرده که آداب سخن گفتن درباره دردانه سیدالشهدا،

انگار فراموش کرده انقلابی که ما حاضریم جان برایش بدهیم، با همین عزاداری ها حفظ شده، انگار فراموش کرده که اگر هزار مرتبه هم دهان به مشک و گلاب بشوید، هنوز بردن نام شهدای کربلا، کمال بی ادبی است.  

احتمالا شما هم کلیپ سخنان او را به تازگی در شبکه های اجتماعی دیده اید. عقیق انتشار این ویدئو را به مثابه نشر جملات ضاله می داند و به همین دلیل از انتشار دوباره آن خودداری می کند، اما برای آنکه مخاطبان بدانند داستان چیست و عباسی چه گفته، ضمن عذرخواهی از امام عصر(ع) و شیفتگان اهل بیت، برخی از جمله های او را عینا نقل می کند.

*آن کسی که می گوید دیوانه علی اکبر است را ببرید و در تیمارستان بستری کنید!

* طرف میکروفن را بر می دارد و بر سر خود می کوبد و می گوید رقیه! رقیه دیگر کیست؟!

*حسین معصوم بود، بچه‌هایش که معصوم نبودند. آن وقت اینها می شوند دیوانه رقیه و علی اکبر و عباس!

کثافت بدتر از آشغال:
 
بزرگان دین ما وقتی می خواستند درباره فرزندان سیدالشهدا سخن بگویند، اشک در چشمانشان حلقه می زد و پشتشان می لرزید، چه بر ما گذشته که امروز حسن عباسی با این ادبیات دور از شان درباره آل‌الله سخن می گوید؟ 

 

دیوانگان سیدالشهدا را به سخره می گیرید؟ گاهی اوقات کتاب‌های فلسفه هنر را کنار بگذارید و نگاهی به مقاتل بیندازید تا بدانید ما پیرو مکتب «حب الحسین اجننی»هستیم. تا دست کم بدانید تاریخ دیوانه حسین و علی اکبر شدن برمی گردد به روز عاشورا. اصلا اگر قرار بود شما نسخه نویس باشید، باید همه بزرگان ادبیات را در همان جایی بستری کنیم که شما فرمودید! امروز حتی کودکان و نوجوانان هم می دانند که دیوانگی در شعر، اوج شیدایی و شیفتگی را نشان می دهد. اصلا با قاعده شما تکلیف حافظ و سعدی و محتشم و بیدل چه می شود؟ همه آنهایی که که در طول تاریخ فریاد زدند «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست» چطور؟

زندگی نامه رسول ترک را هم بخوانید. اصلا بروید مراتب عصمت را مرور کنید تا اینگونه بی محابا نگویید حسین معصوم بود، مگر اطرافیانش معصوم بودند؟ اگر نمی دانید رقیه کیست، «نفس المهموم» شیخ عباس قمی و «کامل بهائی» طبری را بخوانید.درباره مناقشات وجود دردانه حضرت سیدالشهدا هم بحث را به عالمان دینی واگذار کنید، چرا که آداب سخن گفتن در این ساحت را بهتر از شما می دانند. آقای عباسی! رقیه همان است که مرده ها را زنده می کند، اگر باورتان نشد، چند روز دیگر که سالروز شهادت جناب ایشان است، سخنرانی را تعطیل کنید و به یکی از همین هیات‌های شهر خودمان بروید تا ببینید رقیه کیست.

این روزها به قدر کافی دل ما شکسته است، در این هفته های اخیر بارها شاهد بودیم که عده ای – خواسته و ناخواسته- به اسم آسیب شناسی، عزادارن حسینی را هتک حرمت کردند. شما که ظاهرا از خانواده انقلاب هستی، دست کم بر زخم ما نمک نپاش.

 

یکی نیست به این عوضی بگوید اگر یه دختر سه ساله که شریکه الزینب (سلام الله )است معصوم نیست اگر حضرت علی اکبر (علیه السلام) که خود حضرت سید الشهدا(صللوات الله علیه) فرمودند: علی اکبر ممسوس فی ذات الله معصوم نیست. پس احتمالاً پدر پدر سوخته ی تو معصوم است حرام لقمه

خدایا به حق حضرت زهرا (س) این مرد ملعون و حرومزاده

رو از روی زمین ریششو قطع کنن

آخه بدبخت تو از وادی عشق و جنون چی میدونی تا حالا چند بار هیئت رفتی

تو که به راحتی میای حضرت رقیه رو مسخره میکنی ملعون چه جوری میخوای

اون دنیا جواب بی بی رو بدی

ایشالله به زودی جوابشو از حضرت عباس(ع)بگیری

جوری بخوری که خودت نفهمی آشغال

**بر منکرین حضرت رقیه (س) لعنت**

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 18:40 ] [ بهزاد ]

 

 

قبل از اغاز مطلبم  چند مطلب را یاد آور می شوم خواهشمندم تا اخر مطلب این مطالب  در ذهنتان باشد.

اولا اینکه  بالاخره قبر وقیامتی است و انسان نباید برای آبادی دنیای دیگران اخرت خود رابفروشد و خدای نکرده حرف نا صوابی بزند که ان دنیا گیر باشد

ثانیا اینجانب تا به حال به غیر از  دفاع ازمکتب شیعه  برای  هیچ اقای نه قلم زده ام ونه میزنم  و نه برایم مهم است چه کسی خوشش بیاید و چه کسی بدش بیاید این را گفتم بعد نگویید جانبدارانه نوشته ام

و اما اصل مطلب

بر اهل اطلاع پوشیده نیست که اهانت به ساحت مرجعیت تشیع چیز تازه نیست و سالیان زیادی است که از جانب دشمنان قسم خورده تشیع این اهانت ها میشود مانند اهانت هایی که اخیرا وهابیت کور دل نسبت به مرجعیت تشیع حضرت آیت الله العظمی سیستانی و یا دیگر مراجع روا می دارد و یا شیعیان نا اگاه از این جهت که مراجع تقلید  با ایشان همههنگ نیستند درست خواندید بعضی ها انتظار دارند مراجع با ایشان هماهنگ باشند ونه اینها با مراجع تقلید اهانت هایی را روا داشته اند نظیر اهانتهایی که ابوالفضل امامی از شاگردان آقای مصباح چند سال پیش به ایت الله العظمی وحید کردندو یا اهانت هایی که اخیرا به ایت الله العظمی صافی شد

اما چیزی که من را بر ان داشت تا این مطلب را بنویسم مطلبی بود که اخیرا در بعضی شبکه ها نسبت به مرجع عالیقدر حضرت ایت الله العظمی شیرازی و برادر مرحومشان حضرت ایت الله العظمی سید محمد شیرازی صورت گرفته است وقاحت و بی ادبی را به جایی رساندند که سایت جام نیوز تیتر زده:

بیت آیت الله سید محمد شیرازی پاتوق ماموران ساواک بود

ببینید رفقا بی شرمی را ادعایی که تندرو ترین تند رو ها تا به حال نکرده بودند خلخالی چنین ادعایی نکرد  و اما اینکه چرا حالا بعد از دوازده سال که از فوت آن مرحوم میگذرد اصل حرف من این است دلیلش روشن اگر اشتباه می نویسم مطلعم کنید

چرا حالا دلیلش معلومه اولا چون فعالیت برادرش جناب ایت الله العظمی سید صادق شیرازی گسترش پیدا کرد شبکه های ماهواره ای ایشان که مورد توصیه مرحوم ایت الله سید محمد شیرازی بود خار چشم وهابیت و دشمنان تشیع شده و همگان می دانند اعتبار سید صادق وابسته به اعتبار سید محمد است آن مرحوم را می کوبند تا به نحوی سید صادق را کوفته باشند. ثانیا بیش از دوازده سال است ان مرحوم از دنیا رفته طبیعی است خیلی از جوانان ان بزرگوار را نمی شناسند و این حرفا را بهتر باور میکنند لذا بهترین فرصت است برای جماعت کینه شتری

می بینید تورا به خدا چگونه به مرجعی که عمرش را در راه دفاع ازولایت و تبلیغ تشیع نمود چگونه تهمت می زنند نقل است مرحوم ایت الله العظمی سید شهاب الدین مرعشی نجفی فرموده اند: عظمت این بزرگوار صد سال دیگر شناخته میشود  پر تالیف ترین مرجع تقلید که از حیث تالیفات رتبه ششم جهانی را دارد  150 جلد کتا ب الفقه ایشون دال بر علمیت و تسلط فوق العاده ایشون نسبت به ابواب فقهی می باشد همین قدر بس است ودر آخر نظری از خود آن فقید سعید مرجع راحل :

مرحوم آیه الله العظمی سید محمد شیرازی در این رنجنامه که هیچ گاه در زمان حیاتش چاپ نشد، چنین می نویسد:

"بیش از یک قرن و نیم است که خاندان شیرازی از سوی حکومتهای وقت، تحت تعقیب، آزار و شکنجه قرار دارند. آری! خاندان ما تاوان وابستگی و خویشاوندی خود را با احیاگر بزرگ یعنی میرزای شیرازی و همچنین تاوان نشر کتابهای آگاهی بخش و بیدارکننده و بنای مؤسسات خدماتی می پردازد. چندسال پس از مرگ پدرم در کربلا ماندم تا اینکه تعقیب و پیگرد ما مجدداً آغازشد. به ناچار به کویت رفتم، اما برادرم سیدحسن، بازداشت و انواع شکنجه را در زندانهای عراق متحمل شد. پس از آزادی به لبنان رفت و همان جا توسط دستگاه اطلاعات رژیم بعث ترورشد (شرح زندگانی و خدمات متفکر شهید سید حسن شیرازی در پست 27خرداد۸9 گذشت).

سال 58 به ایران آمدم. اما در قم در خانه ام تحت نظر قرارگرفتم و ماجراهایی بر من گذشت که اگر بخواهم آن آزارها را به نگارش درآورم، حداقل یک کتاب 500 صفحه ای خواهدشد. به این اکتفانکردند و کار را به جایی رساندند که دو پسرم، تعدادی از خویشاوندان، دامادها و دوستان را بازداشت کردند و برخی را تبعید نمودند.

همین طور عده بسیاری از علما و طلاب را از شرکت در جلسات درس من بازداشتند و کارکنان مؤسسات ما را پس از مصادره اموال، وادار به ترک آنجا نمودند. همچنین دو فرزند دیگرم تحت تعقیب درآمدند؛ بطوریکه یکی از آنها ناچارشد به کویت و دیگری به سوریه مهاجرت کند ... "

برگرفته از کتاب "در امتداد خورشید"/ انتشارات یاس زهرا (س)

ان شا الله در مطلب بعدی مطلب نسبتا کاملی از ایشون در وبلاگم قرار می دهم شب بخیر  یا علی

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 1:44 ] [ بهزاد ]

زيارت ، نوعى رابطه عاطفى و پيوند قلبى ميان ((زائر)) و ((مزور)) است .

وادى زيارت ، پيش از آن كه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد، وادى دل و جذبه درون است . زائر، اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت ((كيست ؟)) ديگر نمى پرسد: ((كجاست ؟)). به راه مى افتد و همچون خضر به دنبال آب حيات و چون موسى (ع ) در پى ((عبد صالح )) روان مى گردد، تا برسد، بيابد، بهره برگيرد و كامياب شود.

اينجا ((دل )) است كه فرمان مى دهد.

گامهاى زائر، به فرمان عشق و ارادت ، راه مى پويد.

آن چه زائر را به پيمودن راهها و طى مسافتها و تحمل رنج سفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مى دارد، كشش درونى و علاقه قلبى اوست .

شوق ، انسان راكد را حركت مى بخشد و ساكن را ((مهاجر)) مى كند.

عشق ، معلم انسان و معمار جهان است .

عشق ، آباد كننده دل است و تحمل را مى افزايد.

وقتى داغ محبت خدا و رسول و اهل بيت (ع ) را بر سينه داشتى ، از دشتها و باديه ها به شوق ديدن و حضور در محضر محبوب مى گذرى و تيغ بيابان و خار مغيلان و ملامت حسودان و نامحرمان را هم به جان مى خرى . و... اين ، خصيصه محبت است .

معشوق برين و محبوب راستين در فرهنگ دينى ، خدا و رسول و ائمه معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيدانند كه لايق محبت اند. و همين محبت و دلدادگى است كه به همرنگى و همسويى و سنخيت يافتن و حركت در جهت معشوق و دلدار مى انجامد.

اگر محبت آمد، طاعت و تبعيت و همراهى هم در پى آن است .

آن كه عشق و شوق داشته باشد، به زيارت هم مى رود.

زيارت ، دليل وبرهان نمى خواهد! چه برهانى استوارتر از ((محبت ))؟

چگونه مى شود دوستدار پيامبر و اهل بيت و محب صالحين و صديقين و شهدا و اولياء خدا بود و شوق ديدارشان يا زيارت مزارشان يا ديدن رد پا و نشان از كويشان نداشت ؟

زيارت ، نمودى از احساس شوق درونى انسان است .

زيارت ، زبان علاقه و ترجمان عشق و وابستگى قلبى است .

براى عاشق ، حتى خانه اى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده يا كوچه اى كه روزى محبوب از آن گذشته است ، يا زمينى كه بر آن گام نهاده و شهرى كه در آن زيسته ، دلربا و جاذب است و دوست داشتنى و شوق انگيز.

اين از يك سو.

از ديگر سوى ، ديدار و زيارت ، معرفت را مى افزايد، محبت را ريشه دارتر مى كند و قرب مادى قرب معنوى مى آورد. قرار گرفتن درفضاى خاطره آميز، وجود سرد را حرارت مى بخشد و خانه دل را روشن مى سازد.

وقتى كسى در مدار عشق و در حيطه و قلمرو محبت اولياء الهى قرار گرفت ، خود اين محبت چاره ساز و هدايتگر و حركت آفرين است . وقتى به زيارت انجاميد، خود ديدار، زمينه ساز ارتقاى روحى است .

زيارت ، الهام گرفتن از اسوه هاست ،

تعظيم شعائر و تقدير از فداكاريها و پاكيهاست ،

زمينه ساز شناخت و تربيت است ،

وقتى امام احمد حنبل ، پيراهنى را كه متعلق به شافعى بوده است مى شويد و آب آن را مى نوشدتا ازمقام علم تجليل كرده باشد،(1) پس ارزش صحابه پيامبر و تكريم آثار بر جاى مانده از انبيا و امامان و بوسه زدن بر بارگاه امام معصوم و حجت الهى جاى خود دارد.

زيارت ، خود رامحك زدن و بر ((ميزان )) عرضه كردن است .

آن كه كنار مرقد يك شهيد يا ولى خدا يا پيامبر و امام مى ايستد، گويا در برابر آينه اى تمام قد ايستاده است كه ((سيماى حق )) و ((قامت فضيلت )) را نشان ميدهد.

دل را برداشتن و به حضور يك پيشواى معصوم بودن ،

شوق را در يك ديدار عاشقانه ، با ((خشوع قلب )) و ((خضوع تن ))، تسليم حجت خدا كردن ،

و به ديدار مزار، با پاى دل ره سپردن و با بال عشق پرواز كردن و بر موج عرفان نشستن و به اوج پيوند رسيدن .

اينها نه تعابيرى شاعرانه ، بلكه مضامينى است كه در زيارت ، اگر ((عارفا بحقه )) باشد، تحقق مى يابد و زائر، نشسته بر محمل شوق و در كاروان اشك و شوق ، از ((قال )) مى گذرد و به ((حال )) مى رسد.

وگرنه ، جز اينگونه زيارت ، حضور ((تن )) است و غيبت ((جان )).

زيارت ، شاهد صدقى بر ارادت است .

و... حتى نشان ((خط سياسى )) و ((جناح فرهنگى )) زائر است ، كه به كجا وابسته است و به ديدار چه كسانى مى رود و كجايى است .

و... زمينه ساز طهارت روح و توبه از بديها و گناهان و برگزيدن راهى به سوى پاكيها و گشودن پنجره اى به سوى نور.

((برنامه زيارت ))، تعليم رسول خدا و امامان است و جزء ((فرهنگ دينى )) است .

***

يكى ازموضوعاتى كه پيوسته دستاويز مغرضان و دشمنان شيعه ، به ويژه ((وهابيت )) براى تاختن به شيعه بوده است ، مساله ((زيارت )) است . آنان كوشيده اند تا زيارت قبور ائمه و اولياء دين و دعا و تضرع كنار مرقد معصومين را بدعت و شرك معرفى كنند و از اين رهگذر، پيروان اهل بيت (ع ) را مشرك قلمداد كنند.

مرحوم علامه امينى در ((الغدير))، با تكيه به منابع متعدد و روايات فراوان خود اهل سنت و استناد به سيره رفتارى بزرگان مذاهب اربعه و علماى آنان نسبت به ((زيارت ))، كوشيده است تا بى پايه بودن ادعاهاى وهابيون ، بالاخص ((ابن تيميه )) و شاگردش ((قصيمى )) را اثبات كند و نتيجه بگيرد كه اگر رفتن به زيارت حرمهاى مطهر و بقاع متبرك و زيارت قبور، شرك باشد و با توحيدناسازگار، پس همه مسلمين و صحابه و ائمه مذاهب چهارگانه درطول تاريخ اسلام ، از زمان صحابه تاكنون مشرك بودند و تنها ابن تيميه مسلمان خالص بوده است !....

محتواى اين جزوه ، ترجمه اى خلاصه شده از مبحث ((زيارة مشاهد العترة الطاهرة )) است كه در جلد 5 ((الغدير)) از ص 86 تا 207 آمده است . در اين جا نيز چون بنا بر اختصار و ارائه مفاهيم كتاب با زبانى ساده و روان براى نسل جوان و فارسى زبان بوده است ، از آن چه كه به پر حجم شدن جزوه مى انجاميد، چشم پوشيديم .

اميد است كه اين گام كوچك نيز، در آشنايى جوانان واهل مطالعه به كار عظيم علامه امينى در كتاب الغدير، مفيد و ثمربخش باشد.

با آرزوى علو مرتبه براى روح بلند فدايى ولايت و شيفته اميرالمؤ منين (ع ) كه با تاليف الغدير، دريايى را در بركه اى گنجانيد و همه را به سيراب ساختن جان درچشمه ولايت فراخواند.

قم - جواد محدثى

اسفند 75

بدعتهاى بى ريشه

از صدر اسلام ، از زمان صحابه نخستين و تابعين سيره بر اين جارى بوده است كه مزارهايى را كه در بردارنده پيامبرى يا امامى يا يكى از اولياء خدا و بزرگان دين است ، زيارت كند. قبر مطهر پيامبر اكرم (ص ) پيشتر از همه آنها مورد زيارت بوده است .

همه فرقه هاى اسلامى ، نماز و دعاخواندن نزد اين قبور و تبرك وتوسل جستن به آنها و تقرب به خدا به وسيله زيارت آنها را قبول داشته اند و با همه تفاوتهاى مذهبى ، در اين مساله اتفاق نظر داشته اند. تا آن كه ((ابن تيميه ))(2) پديد آمد و همه اينها را به سخره گرفت و آن سنت جارى و مستمر را انكار كرد و مخالفت نمود، آن هم با زبانى گزنده و نيشدار و گستاخانه و دور از ادب ! وى فتوا داد كه رفتن به زيارت پيامبر (ص ) حرام است و اين سفر، سفر معصيت است و مسافر زائر بايد نمازش را شكسته نخواند.

علماى هم عصرش و بستگان وى به مخالفت با او برخاستند و بشدت در رد او سخنها گفتند و كتابها نوشتند و آراء او را باتاليف آثار گرانبهايى نقد عالمانه كردند. اهل شام نيز به كفر او فتوا دادند و در پاسخ استفتاءاتى از آنان درباره زيارت قبر پيامبر، بر فضيلت آن و سنت بودنش و اجتماعى بودن مساله تاكيد كردند و اظهار كردند كه بايد ابن تيميه را از چنين فتواهايى برحذر داشت و اگر دست بر نداشت ، زندانى اش كنند و او را به مردم بشناسانند، تا مردم دنبال او نيفتند.(3)

از جمله معاصران او ((ذهبى )) بود كه او را از اين گمراهى نهى كرد و درنامه مفصلى خطاب به او چنين نگاشت : (4)

((...افسوس و اندوه ، بر از دست رفتن آنان كه چون چراغ هدايت و گنجينه خيرات بودند! دريغ از يك درهم حلال و برادرى همدم ... تا كى خار را در چشم برادرت مى بينى و درخت را در چشم خويش نمى بينى ؟تا چند خود را مى ستايى و از علما بد مى گويى و در پى عيوب ديگرانى ؟با آن كه پيامبر فرمود: مردگان را به نيكى ياد كنيد... اى مرد! تو را به خدااز ما دست بردار. تا چند اين همه پرگويى و پرحرفى در كفرياتى كه دلها را كور مى كند؟ تا چند بدگويى به صالحان و نيكان ؟شمشير حجاج و زبان ابن حزم دو برادر بودند كه تو به آنان پيوستى ... واى بر آنان كه در پى تو افتاده اند و در معرض ‍ بيدينى قرار گرفته اند، بخصوص آنان كه كم سواد و بى دينند. بيشتر پيروان تو يا كم خردان يا دروغ بافان كودن اند يا حيله گران يا ساده دلان . تا چند خودستايى و بدگويى از نيكان و تحقير بندگان و دشمنى با زاهدان ؟ تا كى سخن خود را بيش از احاديث صحيح مى ستايى و احاديث صحيحين را تضعيف يا تاويل مى كنى ؟.... آيا وقت آن نرسيده كه بازگردى و توبه كنى ؟پاى تو لب گور است . هرچند فكر نمى كنم به ياد مرگ باشى ، يا پند مرا به گوش بگيرى ، بلكه خواهى كوشيد كه اين چند صفحه نوشته مرا با چند جلد كتاب ، نقض كنى ... من به اين راضيم كه آشكارا مرا ناسزا گويى ولى در نهان ، از سخنم بهره گيرى !...))(5)

ديگران نيز از اين سو و آن سو بر او و بدعتهايش تاختند و آراء او را كه دور از قرآن و حديث و اجماع و قياس بود، بدعت شمردند و در دمشق ، عليه او چنين فرياد برآوردند: ((هر كس پيرو عقايد ابن تيميه باشد، مال و جانش ‍ هدر است .))(6)

در نتيجه آن بدعتها از بين رفت و حق روشن گشت و پايدار ماند. خداوند پيوسته در هر قرنى كسانى را به يارى حق و زدودن باطل و گمراهى مى گمارد، تا با دلايل قوى ، آن ضلالتهاى پديد آمده را رسوا و نابود كنند و راه روشن حق ، براى پويندگان هموار گردد و شعائر الهى ، بزرگ داشته شود.

اما باز هم روزگار، زاده جهل ديگرى به عرصه آورد كه به گمراه ساختن مردم و بازداشتن از راه خدا بپردازد. در قرن بيستم ، ((قصيمى ))(7) مولف ((الصراع )) پيدا شد كه گام جاى گام ابن تيميه نهاد و به اغواى مردم پرداخت و مخالفانش را به كفر و ارتداد منسوب كرد و كارهايى از قبيل زيارت ، توسل ، دعا و نماز كنار قبور مطهر، تبرك جستن و شفاعت خواستن را از آفتهاى شيعه دانست و شيعيان را به خاطر اين كارها ملعون و خارج از اسلام دانست ، آن هم بازبانى دور از عفت كلام و ادب بحث . در جايى مى نويسد: با اين غلوى كه از شيعه درباره امامانشان ديدم و آن عشقى كه به على و فرزندانش دارند، قبرها و مدفونين قبور را مى پرستند، حرمها را مى سازند و از هرجا به زيارت آنها مى آيند و نذر و نياز و قربانى و اشك ، نثار آنها مى كنند و همه خضوع و خشوع خود را مخصوص اين قبور مى سازند، نه براى خداى يكتاپرستان .(8) و نيز مى نويسد: در كارهاى مشروع مثل درود و سلام بر پيامبر اكرم (ص ) فرقى ميان دور و نزديك نيست . ديدن خود قبر و سنگهاى آن نه فضيلتى دارد، نه ثوابى . بلكه حتى ديدن خود پيامبر هم در حال حيات ، فضيلتى ندارد، فضيلت در ايمان به او و پيروى از اوست . هيچ مسلمانى نمى تواند براى زيارت قبر آن حضرت ، فضيلتى اثبات كند و اين از سيره مسلمانان نخستين آشكار است ...(9)

شايد خواننده محترم از اين همه شدت و حدت او در رد زيارت ، بپندارد كه لابد نشانى از صدق و راستى در كلام او هست . در حالى كه بزرگان مذاهب اسلامى در قرون گذشته ، از قرن هشتم و روزگار ابن تيميه تا زمان محمد بن عبدالوهاب كه آن حرفهاى كهنه را دوباره زنده كرد، تا زمان حاضر، اين سفسطه ها و بافته ها را رد كرده و به كفر پيروان آن انديشه هاى دور از سيره مسلمانان حكم كرده اند. اينگونه لحن و لهجه تند و بى ادبانه شايسته مسلمانى كه به خدا و رسول و قرآن و سنت معتقد است ، نيست و دور از اخلاق و ادب اسلامى است .

آيا يك مسلمان مى تواند ديدار يك سنگ يا ديدن رسول خدا را در حال حيات ، يكسان بدانند، يا آن كه براى زيارت او چه در حال زنده بودن يا پس ‍ از مرگ ، هيچ ارزش و كرامتى نشناسد و اين سخن را آشكارا در ملاء عام مؤ منان جار بزند؟

مگر نه اين كه همه ملتها و جوامع بشرى ، زيارت بزرگان و رهبرانشان را بزرگ مى شمارند و آن را فضيلت و شرف دانسته و براى زائر، افتخار مى دانند و به خاطر همين ارزش و كرامت ، ديگران هم مشتاق زيارت مى شوند؟ اين سيره ، ميان همه جوامع و نسلها و دوره ها رايج بوده و بزرگانشان را مورد احترام و تبرك قرار مى دادند.

وقتى عبدالاعلاى دمشقى (متوفاى 218) به مسجد مى رفت ، مردم صف مى كشيدند تا به او سلام دهند و دستش را ببوسند.(10)

ابوالقاسم سعد بن على زنجانى ، شيخ مسجد الحرام (متوفاى 471) وقتى به مسجدالحرام مى رفت ، مطاف خالى مى شد و دست او را بيش از حجرالاسود مى بوسيدند و به آن تبرك مى جستند.(11)

ابواسحاق ابراهيم بن على شيرازى (متوفاى 476) به هر شهرى مى گذشت ، مردم آن جا با زنها و فرزندانشان به استقبال مى آمدند و به او تبرك مى جستند و دست به ركاب او مى كشيدند و از خاك زير سم استر او بر مى داشتند.(12)

ابوجعفر حنبلى (متوفاى 476)، فقها و ديگران به محضرش رفته ، دست و سرش را مى بوسيدند.(13)

عبدالغنى مقدسى حنبلى (متوفاى 600) در مصر وقتى روز جمعه به مسجد جامع مى آمد، از كثرت جمعيت كه گرد او جمع مى شدند و به او تبرك مى جستند، نمى توانست راه برود.(14)

عبدالكريم بن عبدالله حنبلى (متوفاى 635) درروستايى دور از مردم مى زيست ، مردم براى زيارت و تبرك نزد او مى رفتند.

جزرى محمد بن محمد (متوفاى 832) چون درشيراز درگذشت ، جنازه اش ‍ را بزرگان و خواص و عوام بر دوش كشيدند و مى بوسيدند و لمس مى كردند تا متبرك شوند. و كسى كه دستش به تابوت نمى رسيد، به كسانى تبرك مى جست كه به جنازه تبرك جسته بودند.(15)

مردم دمشق به شيخ مسعود بن عبدالله مغربى (متوفاى 985) اعتقاد بسيارى داشتند و به او تبرك مى جستند و دستانش را مى بوسيدند. نجم غزى مى گويد: وى در حق من دعا كرد و دست بر سرم كشيد و من تاكنون بركت دعاى او را مى يابم .(16)

وقتى درباره اين افراد چنين باشد، درباره سرور كائنات و فخر اولاد آدم چه خواهى پنداشت ، كسى كه هر روز، فرشتگان آسمانهاقبر شريفش را زيارت مى كنند و هر صبحدم هفتاد هزار ملائكه فرود آمده و گرد قبر آن حضرت مى چرخند و بر او درود مى فرستند، غروب به آسمان بالا مى روند و همان اندازه فرشتگان ديگر به جاى آن ها آمده ، همان كار را مى كنند، تا زمان رستاخيز.(17)

و چه بسيار تفاوت است ميان نظر فاسد قصيمى و سخن شيخ تقى الدين سبكى كه : سيره صالحان گذشته و سنت دينى ، تبرك به برخى از مردگان صالح است ، تا چه رسد به پيامبران الهى !كسى كه مدعى شود قبور پيامبران مثل مرده هاى ديگر مسلمان است ، حرفى نادرست گفته و مقام رسول خدا را تا مرتبه مسلمانان ديگر پايين آورده است و اين كفرى آشكار و قطعى است .(18)

زشتى و درد بزرگ اين است كه قصيمى دراين بافته ها پيرو ابن تيميه است و بدعتها و گمراهيهاى خود را جزء سيره مسلمانان اوليه مى پندارد و گويا در طول زمان تنها قصيمى و استادش ابن تيميه به سيره مسلمين عمل كرده اند!او زيارت قبور و دعا نزد آن ها را ارتداد و كفر نزد همه مسلمانان مى داند كه از غلو شيعه درباره على و فرزندانش سرچشمه گرفته و ادعا مى كند كه شيعيان ، على و فرزندانش را پيامبرانى مى دانند كه به آنان وحى مى شود. همه اينها دستاورد دشمنى و كينه اى است كه هر اموى آن را بر ضد شيعه وائمه شيعه ساخته و پرداخته است .

اينك سيره مسلمانان نخستين را، از دوران صحابه اوليه و تابعين تا عصر حاضر، نسبت به زيارت پيامبر اكرم (ص ) تقديم شما خوانندگان مى كنيم ، تا حجت تمام شود.

تشويق به زيارت پيامبر (ص )

جمع بسيارى از راويان ، همچنين مجموعه فراوانى از مؤ لفان ، به نقل احاديث مربوط به زيارت قبر رسول خدا (ص ) و فضيلت و ثواب آن پرداخته اند. اينگونه احاديث ، با عبارتهاى گوناگونى از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده است . از جمله :

1 - هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من براى او واجب است .(19)

2 - هركس به زيارت من آيد و جز زيارت من قصد و انگيزه اى نداشته باشد، بر من است كه روز قيامت شفيع او باشم .(20)

3 - هركس حج به جا آورد و پس از وفات من قبر مرا زيارت كند، همچون كسى است كه در حال حياتم مرا ديدار كرده است .(21)

4 - هر كس به زيارت حج رود، ولى مرا زيارت نكند، بر من جفا كرده است .(22)

5 - هركس قبر مرا (يا: مرا) زيارت كند، براى او شفيع و شاهد خواهم بود و هركس در يكى از دو حرم (مكه و مدينه ) بميرد، خداوند روز قيامت او را در زمره ايمنان بر مى انگيزد.(23)

6 - هركس پس از مرگم مرا زيارت كند، چنان است كه در حياتم مرا زيارت كرده است و هركس در يكى از دو حرم درگذرد، در قيامت جزء ايمنان برانگيخته مى شود.(24)

7 - هركس حج واجب گزارد و قبر مرا زيارت كند و در جنگى شركت كند و در بيت المقدس بر من درود فرستد، خداوند از او درباره واجبات ، سؤ ال نمى كند.(25)

8 - هركس پس از فوت من ، به زيارت من آيد، گويا در حال حيات ، مرا ديدار كرده است و هركه مرا زيارت كند، در روز قيامت ، شفيع و شاهد او خواهم بود.(26)

9- هركس مرا در مدينه زيارت كند و اين زيارت را به حساب خدا بگذارد، شفيع او خواهم بود.(27)

10 - هركس به قصد زيارت من به مدينه آيد، روز قيامت شفاعت من براى او واجب و حتمى است و هركس در يكى از دو حرم بميرد، ايمن برانگيخته مى شود.(28)

11 - كسى كه به قصد حج ، به مكه آيد، سپس در مسجد من مرا قصد كند، براى او دو حج پذيرفته شده نوشته مى شود.(29)

12 - هركس پس از وفاتم به زيارت من آيد و بر من سلام دهد، من ده بار پاسخش را خواهم داد و ده نفر ازفرشتگان او رازيارت مى كنند و همه بر او سلام مى دهند و هركس در خانه اش بر من سلام دهد، خداوند روحم رابه من بر مى گرداند تا بر او سلام دهم .(30)

13 - ابوعبدالله محمد به علاء مى گويد: وارد مدينه شدم ، در حالى كه گرسنگى بر من چيره شده بود. قبر پيامبر را زيارت كرده بر او سلام دادم و بر دو خليفه نيز. و گفتم : يا رسول الله ! آمده ام ، در حالى كه تهيدستى و گرسنگى ام را جز خداوند كسى نمى داند و من امشب مهمان تو هستم . آن گاه خواب مرا ربود. در خواب پيامبر را ديدم كه گرده نانى به من بخشيد. نصف آن را خوردم . از خواب كه بيدار شدم نيم ديگر نان در دستم بود. اينچنين درستى كلام پيامبر برايم ثابت شد كه فرموده است : هركس مرا در خواب ببيند، مرا به حق ديده است ، چون شيطان به قيافه من در نمى آيد، سپس ندايى رسيد كه : اى ابوعبدالله ! هيچ كس نيست كه قبر مرا زيارت كند، مگر آن كه آمرزيده شود و فرداى قيامت به شفاعتم نائل آيد.(31)

سخن پيشوايان مذاهب چهارگانه

پيرامون زيارت قبر پيامبر اكرم (ص )از ديرباز تاكنون ، پيشوايان مذاهب چهارگانه سخنانى گفته اند كه كلام آنان قابل توجه است .

برخى از اين سخنان روشن و گويا را مى آوريم :(32)

1 - حسين بن حسن حليمى جرجانى شافعى (متوفاى 403): امروز، از جمله كارهاى مربوط به گراميداشت پيامبر، اكرم ، زيارت اوست .(33)

2 - احمد بن محمد محاملى شافعى (متوفاى 425): مستحب است حاجى وقتى از اعمال حج درمكه فارغ شد، قبر پيامبر (ص ) را زيارت كند.(34)

3 - قاضى طاهر بن عبدالله طبرى (متوفاى 450): مستحب است كه حاجى پس از انجام حج و عمره ، پيامبر (ص ) را زيارت كند.

4 - ابوالحسن ماوردى (متوفاى 450): سرپرست حجاج ، هنگام بازگشت از حج ، بايد زائران را از راه مدينه برگرداند تا قبر رسول خدا (ص ) را زيارت كنند، تا خداوند نيز پاداش حج بيت الله و زيارت قبر رسول الله را براى آنان جمع كند، اين براى رعايت احترام و اداى حقوق طاعت اوست . اين گرچه از واجبات حج نيست ، ولى از مستحبات دين و از كارهاى پسنديده حجاج است .(35)

5 - ابواسحاق شيرازى شافعى (متوفاى 476): زيارت قبر رسول خدا (ص ) مستحب است .(36)

6 - قاضى عياض مالكى (متوفاى 544): زيارت قبر پيامبر (ص ) سنتى است اجماعى و فضيلتى است كه به آن تشويق شده است .

وى پس از نقل تعدادى از احاديث اين موضوع ، گفته است : فقيه اسماعيل بن ابراهيم گفته است : همواره از جمله شؤ ون كسى كه به حج مى رود، زيارت مدينه و آهنگ نماز در مسجد رسول خدا (ص ) است و نيزتبرك به ديدن حرم پيامبر و منبر و مرقد او و جايى كه آن حضرت مى نشسته و دست مى كشيده و گام مى نهاده است و ستونى كه به آن تكيه مى داد و خانه اى كه جبرئيل در آن جا بر پيامبر وحى مى آورد و نيز ديدن و تبرك جستن به قبر كسانى از صحابه و پيشوايان اسلام كه اين مسجد و حرم را آباد كرده و به ديدارش آمده اند. همه اينها مورد نظر است .(37)

7 - محمد عبدالكريم بن عطاء مالكى (متوفاى 612): هر گاه حج و عمره تو به نحوى كه در دين بيان شده به پايان رسيد، ديگر اعمالى باقى نمانده است مگر رفتن به مسجد پيامبر (ص ) و سلام دادن بر او و دعا در كنار مرقدش و سلام به دو همراهش و رفتن به بقيع و زيارت قبور صحابه و تابعينى كه در آن جاست و نماز خواندن در مسجد پيامبر. كسى كه بتواند، شايسته نيست اينها را ترك كند.(38)

8 - ابن ابى سنينه ، محمد بن عبدالله سامرى حنبلى (متوفاى 616): وى فصلى درباره زيارت قبر پيامبر اكرم (ص ) گشوده است و گفته است : كسى كه به مدينه وارد مى شود، مستحب است براى ورود به آن غسل كند. سپس ‍ آداب زيارت و كيفيت سلام بر پيامبر و دعا و وداع را بيان كرده است .(39)

9- ابن قدامه ، موفق الدين عبدالله بن احمد مقدسى حنبلى (متوفاى 620) وى فصلى در كتاب خود پيرامون استحباب زيارت قبر پيامبر گشوده و دو حديث معروف ((ابن عمر)) را درباره زيارت آن حضرت نقل كرده است .(40)

10 - محيى الدين نووى شافعى (متوفاى حدود 677): پس از فراغت از حج ، مستحب است نوشيدن آب زمزم و زيارت قبر رسول خدا (ص ).(41)

11 - قاضى ابوالعباس احمد سروجى حنفى (متوفاى 710): هرگاه حجاج و عمره كنندگان از مكه بازگشتند، روى به جانب مدينه منوره و زيارت قبر رسول اكرم (ص ) كنند، كه اين از پسنديده ترين تلاشهاست .(42)

12 - امام محمد بن محمد عبدرى قيروانى مالكى (متوفاى 737): اما در آستانه بزرگوار پيامبران الهى ، زائر بايد از راههاى دور به سوى قبور آنان برود و زيارتش همراه با خاكسارى و تواضع و نيازمندى و خشوع باشد و در محضر آنان دل و جان را حاضر سازد و آن بزرگواران را نه با چشم سر، كه با چشم دل بنگرد، چرا كه آنان نمى پوسند و تغيير نمى كنند، آن گاه خدا را ثنا گويد و پيامبران و اصحابشان را درود گويد و در برآمدن حاجتهايش و آمرزش گناهانش در پيشگاه خداوند به آنان توسل جويد و از آنان نيازهايش ‍ را بطلبد و يقين داشته باشد كه به بركت آنان ، دعايش مستجاب و حاجاتش ‍ روا مى شود، چرا كه آنان درب گشوده الهى اند و سنت خدا بر اين جارى است كه حاجتها را به دست آنان برآورد... اين نسبت به زيارت پيامبران الهى ، اما در زيارت سرور اولين و آخرين ، پيامبراسلام (ص ) همه آن چه را ذكر شد، چند برابر انجام دهد، چرا كه او شفيع قيامت و قطب دايره كمال است و هر كه به آستان او روى آورد، نوميد نمى گردد و حاجاتش برآورده مى شود. شاهد آن ، آثار و نشانه هاى تحقق يافته است . بايد درزيارت او ادب كلى داشت . زائر بايد خود را در برابر آن حضرت و در حال حيات او احساس كند ؛ چرا كه براى او موت و حيات ، بى تفاوت است ، امت را مى بيند و از كارها و نيتها و خطورات ذهنى آنان آگاه است ... توسل به آن حضرت ، بارهاى سنگين گناهان را فرو مى ريزد و شفاعتش بزرگترين گناهان را هم بخشوده مى سازد. مژده باد بر زائرش . هركه به زيارتش توفيق نيابد، به شفاعتش پناه آورد. خدايا ما را از شفاعتش محروم مكن . محروم كسى است كه عقيده اى جز اين داشته باشد... و جز معاندان با خدا و رسول و منكران دين ، در مقام شفاعت آن حضرت نسبت به گنهكاران ، شك نمى كنند.(43)

13 - شيخ تقى الدين سبكى شافعى (متوفاى 756) دررد اين تيميه كتابى درباره زيارت پيامبر اكرم (ص ) نوشته است ، به نام ((شفاء السقام فى زيارة خير الانام )) و در فصلى از آن احاديث بسيارى در اين زمينه نقل كرده و در فصلى هم سخنان علماى مذاهب چهارگانه را پيرامون استحباب آن و اجماعى بودن مساله آورده است ، از جمله گفته است : وقتى علما نسبت به مساله اجماع دارند، نيازى به كاوش سخنانشان نيست و زيارت قبر پيامبر از برترين مستحبات و موجب قرب به خداوند است .(44)چگونه مى توان نسبت به پيشينيان اين توهم را داشت كه از زيارت پيامبر منع كرده اند؟در حالى كه نسبت به زيارت مردگان ديگر همه اتفاق نظر دارند! وقتى زيارت قبر ديگران مستحب باشد، پس زيارت قبر آن حضرت استحباب بيشترى دارد، چرا كه حق او بر امت بيشتر و احترامش لازمتر است ... زيارت آن حضرت براى تعظيم و تبرك جستن است و با سلام و درود ما، رحمت او به ما مى رسد و خود پيامبر به ما آموخته است كه بر او سلام و صلوات بفرستيم و او را وسيله قرار دهيم تا رحمت الهى به ما برسد... خود او فرموده است كه قبر مرا زيارت كنيد تا به شفاعتم نائل آييد. هركس از زيارت او منع كند، از پيش ‍ خود دينى ساخته و پرداخته است و هركس به تصور اينكه ترك بزرگداشت و تعظيم آن حضرت ، ادب با پروردگار است ، تكريم آن حضرت را ترك كند، بر خدا دروغ بسته و حق رسولان را تباه ساخته است . زيارت و تعظيم مشروع ، هيچ منعى ندارد...

مردم همواره قبل از حج يا بعد از حج به زيارت آن حضرت مى رفته اند و اگر مدينه سر راه آنان هم نبوده ، با پيمودن راه بسيار و خرج مال و فدا كردن جان به زيارتش مى رفتند و اين را طاعت و موجب قرب به خداوند مى دانستند و در ميان اين مردم ، عالمان و صالحان و ديگرانى هم بوده اند كه همه قربة الى الله اين كار را مى كردند و محال است كه همه بر خطا رفته باشند.(45)

14 - زين الدين ابوبكر بن حسين قريشى عثمانى مراغى (متوفاى 816): سزاوار است كه هر مسلمان اعتقاد داشته باشد كه زيارتش قربت است ، هم به خاطر احاديث بسيار، هم آيه ((ولو انهم اذ ظلموا...)) و گراميداشت او با وفاتش پايان نمى پذيرد.(46)

15 - نورالدين سمهودى (متوفاى 911): همه علما بر استحباب زيارت قبور براى مردان اتفاق نظر دارند. قبر شريف پيامبر، دلائل ويژه اى دارد. درزيارت قبر آن حضرت ، فرقى ميان زنان و مردان نيست و بر زنان نيز مستحب است .(47)

16 - ابوالعباس قسطلانى مصرى (متوفاى 923): زيارت قبر شريف او از بزرگترين و برترين عبادتها و راهى براى رسيدن به درجات عالى است و هر كه جز اين عقيده داشته باشد از اسلام بيرون رفته و با خدا و رسول و علما مخالفت كرده است ... سفر براى زيارت قبر او موجب تقرب به خداست و اگر كسى نذر كند، عمل به آن واجب است . در اين مورد، اين تيميه سخن زشت و شگفتى دارد كه رفتن به زيارت پيامبر را منع كرده و آن را موجب قرب نمى داند.(48)

17 - ابن حجر مكى شافعى (متوفاى 973): پس از آن كه دلائل مبسوطى بر مشروعيت زيارت قبر پيامبر اكرم (ص ) آورده و ازجمله به اجماع استدلال كرده است ، در پاسخ به اينكه چه اجماعى است كه ابن تيميه برخلاف آن نظر داده است ، مى نويسد: ابن تيميه كيست كه در مسائل دينى به حرفش ‍ توجه و اعتنا شود؟! او به تعبير علمايى كه حرفها و استدلالهايش را خوانده و آن ها را ابطال كرده اند، بنده اى گمراه و دروغگو است كه گرفتار حرمان و خوارى شده است . لغزش او خطايى جبران ناپذير است كه شومى آن استمرار يافته است و شگفت نيست ، چرا كه او فريب خورده شيطان و نفس ‍ اماره است و بر خلاف همه علما سخن گفته است .(49)

18 - زين الدين عبدالرؤ وف مناوى (متوفاى 1031): زيارت قبر شريف رسول خدا (ص ) از كمالات حج است ، بلكه زيارت او نزد صوفيه واجب است و نزد ايشان هجرت به سوى قبر آن حضرت همچون هجرت به سوى او درحال حيات اوست .(50)

19 - حسن بن عمار شرنبلانى : زيارت پيامبر از برترين مستحبات است كه به درجه واجبات نزديك است ، چرا كه آن حضرت با تاكيد به آن فراخوانده و فرموده است : ((هركس بتواند ولى زيارتم نكند بر من جفا كرده است ...)) نزد محققان چنين ثابت است كه او زنده است و از همه عبادتها بهره مى برد، جز اين كه از ديده كوته نظران پنهان است .(51)

20 - محمد بن عبدالباقى زرقانى مالكى (متوفاى 1122): زيارت قبر پيامبر در زمان صحابه بزرگوار مشهور و ميان آنان رايج بوده است . حتى عمر بن خطاب هنگام صلح با مردم بيت المقدس كه كعب الاحبار مسلمان شد، به او گفت : مى خواهى با من به مدينه بروى و قبر پيامبر خدا را زيارت كرده و از اين زيارت بهره مند شوى ؟او هم گفت : آرى .(52)

21 - محمد بن على شوكانى (متوفاى 1250): در مورد زيارت پيامبر، سخن علما مختلف است . اغلب ، آن را مستحب دانسته اند. برخى از مالكيه و بعضى از ظاهريه آن را واجب شمرده اند. حنفيان آن رانزديك به واجبات شمرده اند. ابن تيميه آن را حرام دانسته است . دليل قائلين به مشروعيت ، سيره مسلمانانى است كه پيوسته از ديرزمان از همه جاى عالم به زيارت حج مى آمدند، سپس براى زيارت پيامبر اكرم (ص ) به مدينه مى رفتند و اين را از بهترين كارها مى شمردند و كسى آن را رد نكرده است و مساله اجتماعى است .(53)

22 - محمد بن سيد درويش الحوث بيروتى (متوفاى 1276): زيارت پيامبر، مطلوب است ، چرا كه او واسطه خلق است و زيارتش پس از وفات ، همچون هجرت به سوى او در حال حيات است و هر كه آن را انكار كند، خطايى عظيم كرده است و اگر ناآگاه است ، بايد او را آگاه ساخت .(54)

23 - شيخ حسن عدوى شافعى (متوفاى 1303): وى ضمن بحثى مفصل كه درباره زيارت پيامبر و مطلوب بودن آن از نظر قرآن و حديث و اجماع و قياس دارد و آداب زيارت را بيان كرده است ، پس از نقل تعدادى از روايات مربوط به اينكه رسول خدا (ص ) سلام زائر را مى شنود و جواب مى دهد، مى گويد: اينكه پيامبر اكرم خودش سلام زائر را پاسخ مى گويد، امرى حتمى و بدون شك است . اين فضيلت ديگرى است كه زائران قبرش به آن نائل مى شوند و اين افتخار را مى يابند كه پيامبر، صداى آنان را بى واسطه مى شنود و خودش جوابشان را مى دهد. با اين حال ، چگونه كسى كه اين افتخار را مى يابد، از زيارتش عقب بماند يا ازرسيدن به بارگاهش سستى كند؟به خدا قسم تنها آنان كه از خيرها و ازطاعتهاى قرب آور دورند، در عين توانايى از زيارتش كوتاهى مى كنند!... ما معتقديم كه آن حضرت ، زنده است و روزى مى برد و زمين جسد مطهرش را نمى خورد. پيامبران ديگر نيز چنين اند.(55)

24 - سيد محمد بن عبدالله جردانى شافعى (متوفاى 1307): گفته اند كه براى زائر قبر رسول خدا (ص ) ده كرامت است : رتبه بالا، دست يافتن به خواسته ها، برآمدن حاجات ، موهبت يافتن ، ايمنى ، پاكيزگى ازعيوب ، آسان شدن مصيبتها، برطرف شدن گرفتاريها، فرجام نيك ، رحمت پروردگار. زيارت قبر او از برترين طاعات و موجب قرب به خداست ، برخى هم آن را واجب شمرده اند. سزاوار است كه به آن تشويق شود و اگر كسى بتواند، به ويژه پس از اعمال حج ، هرگز زيارت او را وانگذارد، چرا كه حق آن حضرت بر امت بسيار بزرگ است و اگر كسى از دورترين راهها با سر به زيارتش آيد، حق پيامبر را ادا نكرده است !...


وى سپس فصلى درباره زيارت مدينه و آداب آن و زيارت دو خليفه و حضرت فاطمه (ع ) و اهل بقيع و مزارهاى مشهور مدينه را كه به سى مورد مى رسد، بحث كرده است .(56)
25 - مفتى بيروت ، شيخ عبدالباسط بن على فاخورى : زيارت پيامبر اكرم (ص ) بسيار موكد و مطلوب و مستحب است و زيارت آن حضرت درمدينه ، همچون حال حياتش سنت است و ازبهترين تلاشها و با فضيلت ترين اعمال و پاكترين عبادات است و هر كه بخواهد زيارتش كند، بايد از هر چيز كه مخالف روش و سيره آن حضرت است توبه كند.(57)

26 - شيخ محمد زاهد كوثرى : احاديث در زيارت آن حضرت فراوان است و سيره امت نيزطبق همين روايات جريان يافته است ، تا آن كه ابن تيميه راه خدا را از راه مسلمانان جدا كرد و سفر براى زيارت پيامبر را حرام دانست . تلاش او در منع مردم از زيارت آن حضرت ، نشانه كينه او با پيامبر است . نسبت به مسلمانانى كه آن حضرت را بنده و فرستاده خدا مى دانند و در نمازهاى خود روزى دست كم نزديك به بيست بار به عبوديت و رسالت او شهادت مى دهند چگونه مى توان آنان را مشرك دانست ؟ عالمان پيوسته مردم را به زيارت تشويق كرده و آنان را از بدعتها باز داشته اند. ابن تيميه اولين كسى بود كه مسلمين را به خاطر زيارت قبر رسول ، به شرك متهم كرد و از خدا نترسيد كه سفر زائران قبرش را سفر معصيت دانست كه بايد مسافر، نمازش را تمام بخواند!(58)

سه فرع فقهى

شكى نيست كه علماى مذاهب اهل سنت ، همگى بر استحباب زيارت قبر پيامبر (ص ) و محبوبيت سفر به آن ديار، از سرزمينهاى ديگر نظر داده اند. از سه مساله و فرع فقهى نيز، اين اتفاق نظرشان بر مى آيد:

1 - نظريه فقهاى مذاهب چهارگانه در اين كه كدام يك از حج خانه خدا يا زيارت قبر رسول خدا (ص ) را بايد مقدم داشت ، مختلف است . بعضى فضيلت آغاز به زيارت مدينه قبل از مكه را بيشتر دانسته اند، برخى هم برعكس آن گفته اند. رواياتى كه گوياى شروع جمعى ازياران پيامبر از مدينه ، سپس رفتن به مكه است ، دليل گروهى از علماست . برخى هم مانند ابوحنيفه ، شروع از مكه را بهتر دانسته اند. آنان هم به پاره اى از احاديث استدلال كرده اند.(59) ولى اصل اينكه زيارت پيامبر، پسنديده و مستحب است ، مورد قبول هر دو گروه است .

2 - از جمله مسائلى كه ميان همه مسلمانان از گذشته تا كنون ، جارى و مورد قبول بوده است ، نايب يا اجير گرفتن براى زيارت پيامبر (ص )، براى كسى است كه خودش نمى تواند به حج برود. احاديث فراوانى نقل شده كه عمر بن عبدالعزيز، ازشام نايب مى گرفت كه در مدينه سلامش را به محضر پيامبر اكرم (ص ) برساند.(60)

نمونه هاى ديگرى هم نقل شده است . اين نيز دليل آن است كه زيارت مرقد رسول خدا، نزد مردم جايز و متداول بوده كه براى آن نايب مى گرفتند. شافعيه نيز براى جواز اجاره و جعاله براى خواندن دعا نزد قبر پيامبر يا رساندن سلام به او، به كار عمر بن عبدالعزيز، استناد كرده اند.(61) حتى جمله سلام به نيابت را هم گفته اند كه چنين باشد: السلام عليك يا رسول الله من فلان بن فلان ...

3 - نذر كردن براى رفتن پياده به سوى مسجد الحرام و مكه يا براى زيارت قبر پيامبر در مدينه ، مشروع است و چنين نذرى واجب است ادا شود و نذر پياده رفتن به زيارت قبر پيامبر، از كعبه و بيت المقدس با فضيلت تر است .

اين نيز از گفته هاى علماى اهل سنت است . ابن حجاج گفته است اين مطلب ، درست و مسلم است و جز مشرك يا دشمن خدا و رسول در آن شك نمى كند.(62)

پيش از همه اينها، آداب و سننى كه در مورد زيارت روايت شده است ، نشان دهنده جواز و استحباب زيارت و مشروعيت آن است . اگر اصل زيارت ، مستحب و مطلوب نبود، در آداب زيارت و زائر اين همه روايات نقل نمى شد.

ادب زائر

درباره زيارت و كيفيت و آداب آن ، در منابع اهل سنت و عبارات علماى آنان مطالب مفصلى بيان شده است . حتى برخى از علما درباره آن دست به تاليف مستقلى زده اند.(63)

در اين جا با استناد به متون ياد شده ، به اين آداب اشاره مى شود:

1 - اخلاص نيت در زيارت ، چرا كه ارزش كارها به نيت است . زائر نيز بايد قصد تقرب به خدا داشته باشد.

2 - شوق دائمى داشتن به زيارت پيامبر محبوب (ص ).

3 - دعا خواندن هنگام خروج از منزل : بسم الله و توكلت على الله و لا حول و لا قوة الا بالله ...

4 - در مسير و طول راه ، درود و سلام فراوان گفتن بر پيامبر اكرم (ص ) بلكه همه وقت خود را با اين كار پر كردن .

5 - در طول راه ، دنبال مساجد و آثار منسوب به پيامبر بودن و با زيارت و تبرك و نماز خواندن در آنها، به احيا و زنده نگهداشتن آنها پرداختن .

6 - خضوع و خشوع داشتن هنگام نزديك شدن به حرم مدينه و ديدن نشانه هاى شهر و اداى احترام به حرم نبوى . مانعى ندارد كه از مركب فرود آيد و پياده رود، بعنوان تواضع در آستان خداوند و احترام به پيامبر اكرم . بعضى از بزرگان نيز در گذشته چنين مى كردند.

7 - هنگام رسيدن به مدينه ، دعاى ورود خواندن : اللهم هذا حرم رسول الله (ص )...

8 - اگر راهش ازذوالحليفه است ، هنگام عبور از معرس پياده شود.

9- غسل از چاه حره يا... براى وارد شدن به مدينه ، و پوشيدن بهترين لباسها و عطر زدن .

10 - دعاى هنگام ورود از دروازه شهر: بسم الله ما شاء الله لا قوة الا بالله ...

11 - خضوع و خشوع ، هنگام ديدن قبه حرم و عظمت آن را در نظر آوردن و جاى گامهاى رسول خدا (ص ) را در انديشه آوردن و قدم نهادن با وقار و آرامش .

12 - در حد توان امر به معروف و نهى از منكر كردن و براى هتك حرمت آن حضرت و تضييع حقوقش خشمناك شدن .

13 - با ديدن مسجد النبى ، خشوع بيشتر داشتن و تلاش براى اداى احترام و تعظيم .

14 - ورود از باب جبرئيل .

15 - لحظه اى ايستادن در مقابل در و اذن ورود طلبيدن .

16 - با قلبى آرام وارد شدن و پاى راست را نهادن و دعا خواندن .

17 - به طرف ((روضه )) - بين قبر مطهر و منبر - رفتن و دو ركعت نماز و سپس سجده شكر.

18 - هنگام زيارت ، به عنوان ادب ، سرپا ايستادن و اگرزيارت طولانى باشد، دو زانو نشستن وخود را در محضر رسول الله ديدن .

19 - به عنوان ادب ، دست راست روى دست چپ نهادن .

20 - سيماى حضرت را در نظر آوردن ، پشت به قبله رو به روى او مؤ دبانه ايستادن و به پايين ديواره مرقد نگريستن .

21 - در زيارت ، صدايى متعادل داشتن ، نه آهسته ، نه فرياد.

22 - زيارتنامه آن حضرت را خواندن : السلام عليك يا رسول الله ... (64)

23 - دعا و زيارت در بالاى سر آن حضرت : اللهم انى قلت و قولك الحق ... (65)

24 - كنار قبر، بر آن حضرت صلوات و درود فرستادن با عبارتهاى مختلف از جمله :اللهم صل على محمد و آله و صحبه ... (66)

25 - به آن حضرت متوسل شدن و او را در پيشگاه خدا شفيع قرار دادن و از خداوند آمرزش خواستن و بسيار تضرع كردن به درگاه خدا و استغاثه و توسل داشتن .

26 - تبرك جستن به قبر شريف و خود را بر آن ماليدن و بوسيدن . (بزرگان مذاهب چهارگانه هيچ كدام به حرمت آن فتوا نداده اند. امثال ابن تيميه و پيروانش كه حكم به حرمت داده اند، از راه حق بيرون رفته و بى دليل سخن گفته اند و به گفته هاى آنان اعتنايى و اعتبارى نيست ).


مطلب ادامه دارد


ادامه مطلب
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:35 ] [ بهزاد ]

سؤال: برخی می گویند: «لعن» کردن کارِ لغوی است، و طبقِ آیاتِ قرآن مؤمنین از لغو روی گردان هستند. در نتیجه نباید کسی را لعن کنیم. پاسخ چیست؟

پاسخ اجمالی:
1. آیات قرآن نشان می دهد که «لعن» کردن اصالتاً فعلِ خداوند است. فرشتگان الهی نیز به چنین فعلی متصف هستند. و از آن جایی که خداوند و فرشتگان از ارتکاب به «قبیح» و «لغو» منزه هستند، در نتیجه «لعن» کردن امری لغو یا قبیح نیست.
2. در قرآن کریم، پیامبران نیز به لعن کردنِ عده ای از مردم توصیف شده اند. در نتیجه «لعن» علاوه بر آن که از افعالِ الهی به شمار می رود، از مسلماتِ سیره ی انبیا نیز می باشد.
3. در مورد لعنِ مسلمانان نیز باید متذکر شد که طبق احادیثِ مورد قبولِ فریقین، پیامبر عظیم الشأن اسلام، به طور «خاص» و «عام» عده ای از مسلمانان را لعن فرموده اند. در نتیجه لعنِ گروهی از مسلمانان نیز بنا به شرایط مستحب و یا واجب است.
4. «لعن کردن» توسطِ غیرِ خداوند، ماهیّتِ دعایی دارد. پس چنانچه شرایط و لوازم لعن کردن فراهم باشد، این کار نه تنها لغو نیست، بلکه مستحق پاداش نیز خواهد بود. در این صورت لعن کردن همواره 4 شاخصه ی مهم معنوی و عبادی خواهد داشت:
1. توجه به خداوند
2. عمل به دستورِ شرع مقدس در خصوص دعوت به لعن
3. پیروی از سیره ی پیامبران از جمله سیره ی پیامبر عظیم الشأن اسلام
4. برائت از دشمنانِ خداوند و اولیای دین


پاسخ تفصیلی در ادامه مطلب حتما مراجعه کنید.....


ادامه مطلب
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 18:55 ] [ بهزاد ]

از دیر زمان تا کنون بین دین شناسان اختلاف وجود داشته که آیا دین زرتشت آیین توحیدی است، مبتنی بر ثنویت و دوگانگی است؟ اکنون هم نظریه مسلمی در این باره وجود ندارد؛ زیرا در «أوستا» شواهدی بر هر کدام یافت می شود.و اگر مقصود از مجوس که در قرآن (حج آیه 17) و روایات اسلامی ذکر شده زرتشتیان باشد آنها دارای کتاب آسمانی بوده که

ادیان نیوز/از دیر زمان تا کنون بین دین شناسان اختلاف وجود داشته که آیا دین زرتشت آیین توحیدی است، مبتنی بر ثنویت و دوگانگی است؟ اکنون هم نظریه مسلمی در این باره وجود ندارد؛ زیرا در «أوستا» شواهدی بر هر کدام یافت می شود.و اگر مقصود از مجوس که در قرآن (حج آیه 17) و روایات اسلامی ذکر شده زرتشتیان باشد آنها دارای کتاب آسمانی بوده که در اثر سلطه اسکندر به ایران از بین رفته است. طبق نظر مشهور مفسران و نویسندگان ملل نحل مقصود از «مجوس» در قرآن همان زرتشتیان است.

زرتشت مصلح بزرگ ایرانی که بیش از هزار سال قبل از میلاد ادعای نبوت کرد و با مبارزه علیه خرافات آیین مغان و اعتقادات شرک آمیز چند خدایی، ایرانیان را به سوی خدای هستی (اهورا مزدا) دعوت کرد. زرتشت پس از یک دوره ریاضت و انزوا سه اصل بزرگ را به عنوان شعار خویش به جامعه اش ارائه کرد: پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک. وی پیش از داریوش هخامنشی ظهور کرد و آیینش را گسترش داد. دین زرتشت حدود هزار سال بر ایران حاکمیت داشت. و با ظهور اسلام ایرانیان از آیین زرتشت دست بر داشتند و به سوی دین اسلام روی آوردند.

برخی از عقاید زرتشت
برخی از عقاید زرتشت عبارت است از:
1- همه خوبی ها بلکه همه هستی، آفریده اهورا مزدا است.
2- همه پلیدی ها و نیستی ها آفریده اهریمن است.
3- نبرد میان خیر و شر همیشه وجود داشته است.
4- انسان در این میان آزاد و مختار آفریده شده است.
5- آتش سمبل روشنی و پاکی است.
6- زندگی انسان معادی دارد.
7- زرتشت پیامبر مبعوث شده از طرف خداست.

آغاز سؤال از الهى یا غیر الهى بودن یک آیین در دین اسلام
مراجعه به تاریخ صدر اسلام نشان مى دهد که سؤال از الهى یا غیر الهى بودن یک آیین در بین مسلمانان از زمانى آغاز شد که پیامبر اکرم (ص) بعد از تثبیت پایه هاى حکومت اسلامى در مدینه و آغاز گسترش مرزهاى این حکومت نوپا، به فرمان الهى، غیر مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد و دو راهکار متفاوت را در ارتباط با آنان در پیش گرفت:

گروه اول مشرکین بودند. اینان به خداوند متعال شرک ورزیده و بت پرستى را پیشه ى خود ساخته بودند. پیامبر(ص)ابتدا این گروه را به دین اسلام دعوت مى کردند، اگر آنان دعوت پیامبر (ص) را نمى پذیرفتند، پیامبر (ص) طبق فرمان الهى با آنان وارد جنگ مى شدند (توبه: 5).

گروه دوم کسانى بودند که در اصطلاح قرآن از آنان به «اهل کتاب» تعبیر مى شود و طبق اعتراف خود آنان، از سوى خداوند براى آنان کتابى نازل شده بود و قرآن کریم نیز نازل شدن کتاب بر آنان را قبول مى کند. بر همین اساس نبى اکرم (ص) با این افراد به گونه ى دیگر برخورد مى کردند؛ یعنى بعد از دعوت این گروه به دین اسلام اگر آنان این دین را نمى پذیرفتند و در ضمن با مسلمانان وارد کارزار نمى شدند، بر اساس فرمان الهى به گرفتن «جزیه» از این گروه اکتفا مى کردند (توبه: 29).

همین عملکرد متفاوت با مشرکین و اهل کتاب، این سؤال را مطرح مى ساخت که «اهل کتاب» چه کسانى هستند؟ با مراجعه به آیه 14 سوره حج، که در آن مردم به سه گروه مؤمنین، اهل کتاب و مشرکین تقسیم شده اند، تا اندازه اى پاسخ این سؤال روشن مى شود. خداوند مى فرماید: کسانى که ایمان آوردند و آنان که یهودى شدند و صابئى ها و نصارى و مجوس و کسانى که شرک ورزند، خدا در روز رستاخیز میانشان امتیاز مى نهد و از هم جدایشان مى کند... (حج: 17).

طبق مضمون این آیه، یهودى ها، مسیحى ها، صابئین و مجوس ها نه جزو مؤمنین هستند و نه جزو مشرکان، بلکه اهل کتاب محسوب مى شوند و سنت پیامبر(ص) نیز نشان مى دهد که پیامبر (ص) با این چهار گروه، طبق احکام اهل کتاب برخورد مى نمودند و اگر اسلام را نمى پذیرفتند، آنان را به پرداخت «جزیه» محکوم مى کردند. با وجود کتاب هاى تورات و انجیل، همگان اهل کتاب بودن قوم یهود و مسیحیان را به راحتى مى پذیرفتند؛

اما پذیرش این واقعیت در مورد صابئین و به خصوص مجوس، که در امپراطورى ایران ساسانى دین رسمى بود، مشکل مى نمود؛ زیرا ساکنین شبه جزیره ى عربستان، کتاب جاافتاده و معمول در دست مجوسیان عصر خود ندیده بودند و از سوى دیگر آنان را بیش تر به دوگانه پرستى مى شناختند و شاهد چندانى براى اهل کتاب و توحیدى بودن آیین آنان پیدا نمى کردند؛ به همین دلیل این سؤال در میان برخى از مسلمانان و سایر گروه هاى ساکن در شبه جزیره مطرح بود که آیا مجوس دینى آسمانى و الهى است و مجوسیان نیز داراى کتاب آسمانى اند؟

همین امر موجب شد تا عده اى از مشرکین بکوشند تا همانند مجوس، که از دیدگاه آنان دوگانه پرست و مشرک بودند، از امتیاز «جزیه» استفاده کنند؛ پس به حضرت محمد(ص) نامه نوشتند و از آن حضرت خواستند که از آنان نیز جزیه بگیرد و در بت پرستى آزادشان بگذارد. پیامبر اسلام (ص) جواب فرستادند که من از غیر اهل کتاب جزیه قبول نمى کنم. مشرکین در جواب نامه ى آن حضرت نوشتند: تو مى گویى از غیر اهل کتاب جزیه نمى گیرى، در حالى که از مجوس هجر جزیه مى گیرى. پیامبر (ص) پاسخ دادند: مجوس پیامبرى داشتند که او را کشتند و کتابى داشتند که پیامبرشان در پوست دوازده هزار گاو نوشته و آورده بود که آن را سوزاندند.

بعد از وفات پیامبر(ص) برخى از اطرافیان خلفا نمى توانستند باور کنند که مجوسیان جزو اهل کتاب اند؛ لذا سعى مى کردند آنان را از زمره ى اهل کتاب خارج کنند؛ لکن در نهایت، خلفا نیز با مجوس همان رفتار پیامبر (ص) را ادامه دادند و به اخذ جزیه از مجوسیانى که اسلام را نمى پذیرفتند، اکتفا کردند.

آیین مجوس چه آیینى است؟

بعد از تثبیت این امر که مجوس نیز داراى کتاب آسمانى است، این سؤال مطرح مى شود که آیین مجوس چه آیینى است و پیامبرش کیست و کتابش چه نام دارد؟ اکثر مورخین «زرتشت» را پیغمبر آیین مجوس معرفى کرده و به تبع آن نتیجه گرفته اند که کتاب او نیز «اوستا» نام دارد. چنان که مسعودى مى نویسد: زردشت در بلخ ظهور کرد... او از اهل آذربایجان بود... او پیامبر مجوس است که براى آنها کتاب آورد. نام آن کتاب در نزد عوام الناس «زمزمه» است، ولى در نزد مجوس «بستاه» (اوستا) نامیده مى شود.دینورى نیز نقل مى کند: گویند زرادشت، پیامبر مجوس، نزد گشتاسب شاه آمد و گفت: «من پیامبر خدا به سوى تو هستم» و کتابى را که در دست مجوس است، براى او آورد و گشتاسب آیین مجوس را پذیرفت و به او ایمان آورد و مردم کشور خود را بر آن دین واداشت و ایشان با رغبت و زور و خواه و ناخواه پذیرفتند.

بعدها برخى از مستشرقین نیز این نظریه را که آیین مجوس همان آیین زرتشت و پیامبرش شخصى به نام «زرتشت» است که کتاب «اوستا» را آورده، پذیرفتند. آنان چنین پنداشتند که زرتشت اولین پیامبرى بود که آیین یکتاپرستى را در بین ایرانیان رواج داد. چنان که مؤلف تاریخ باستان مى نویسد: عامه مردم ایران هم چنان خدایان متعددى را مى پرستیدند...

اما در قرن ششم قبل از میلاد رهبر مذهبى بزرگى به نام زرتشت در ماد ظهور کرد که دینى مبارز، اخلاقى و مبنى بر توحید آورد.هم چنین جان بى ناس درباره ى آیین ایرانیان قبل از زرتشت مى نویسد: ... دین عامه مردم ایران در آن دوره ى باستانى، عملا همان آیینى بوده است که در وداها ملاحظه مى شود؛ یعنى اکثر خلایق قواى طبیعت را مى پرستیده اند و آنها را «دیو» مى گفته اند...و در مورد ظهور زرتشت مى گوید: دینى که این پیغمبر ایرانى تعلیم فرمود، یک آیین اخلاقى و طریقه ى یگانه پرستى است. وى مانند موسى نبى موحد عبرانى، خود موجد و شارع دینى نوین گردید؛ هر چند مبادى و معتقدات بازمانده از پیشینیان را پایه و مبناى تعالیم خود قرار داد...

علت نامگذاری آیین زرتشت به مجوس

پاسخى که برخى از مورخین اسلامى به سؤال از چیستى آیین مجوس داده اند و بعدها اکثر مستشرقین پذیرفته اند، با برخى از شواهد تاریخى سازگار نیست و جاى این سؤال هنوز باقى است که اگر آیین مجوس همان آیین زردشتى است، چرا آن را آیین مجوس مى نامند؟ واقعیت این است که هیچ دلیل قاطعى بر انطباق نام مجوس بر آیین زردشتى وجود ندارد و مترادف دانستن آیین مجوس با آیین زرتشت از سوى بعضى از تاریخ نگاران اسلامى و عده اى از مستشرقین، نتیجه ى برخى گزارش هاى غلط تاریخى و نبودن منابع دست اول از این دو آیین است.

تفاوت بین دو آیین زرتشت و مجوس در روایات

اما با مراجعه به منابع حدیثى شیعه و روایات ائمه معصومین (ع) در مى یابیم که آنان بین این دو آیین فرق گذاشته و مردم را از یکى دانستن این دو برحذر داشته اند؛ به عنوان مثال، در روایتى طولانى که فردى زندیق از امام صادق (ع) در مورد مطالب گوناگون سؤال مى کند، وقتى از پیامبر آیین مجوس مى پرسد، امام صادق (علیه السلام) مى فرماید: «ما من امه الا خلافیها نذیر» ترجمه: هیچ امتى نیست مگر این که از سوى خداوند منذرى براى آنهامبعوث شده است.

براى مجوس نیز از سوى خداوند پیامبرى با کتاب آسمانى فرستاده شد، لکن آنها او را تکذیب کرده و کتابش را انکار نمودند. زندیق مى پرسد: آن پیغمبر خالد بن سنان است؟ حضرت مى فرماید: «خالد یک نفر عرب بدوى بوده و پیغمبر نبوده است...» زندیق مى پرسد: آیا زردشت پیامبر مجوس است؟ امام مى فرماید: زردشت در میان مجوس با زمزمه آمد و ادعاى نبوت کرد و عده اى از آنان به او ایمان آورده و عده اى او را انکار کرده و بیرونش کردند تا این که در بیابان طعمه ى درندگان شد.در این حدیث امام صادق(علیه السلام) بین مجوس و آیین زرتشت فرق گذاشته و مى فرماید که مجوس پیامبر داشته اند؛ ولى ادامه ى حدیث نشان مى دهد که پیامبر آنان خالد بن سنان یا زردشت نیست، بلکه شخص دیگرى است. در حدیث دیگرى امام (علیه السلام) مى فرماید: مجوس پیامبرى داشت که او را کشتند و کتابش را سوزاندند.

او کتابى که در پوست دوازده هزار گاو نوشته شده بود را به میان آنان آورد و به او جاماسب گفته مى شود.طبق مضمون دو حدیث فوق و احادیث دیگرى که در کتب روایى شیعه ذکر شده، زرتشت بنیان گذار آیین مجوس نبوده و این آیین توسط پیامبر دیگرى تبلیغ شده است. به تعبیر دیگر، آیین مجوس، پیامبرى غیر از زردشت و کتابى غیر از اوستا داشته است و دو آیین مجوس و زرتشت مترادف هم نیستند؛ بنابراین نمى توانیم به این دلیل که پیامبر (ص) و ائمه ى معصومین (علیهم السلام) مجوسیان را از اهل کتاب شمرده اند، زردشت را پیامبر و اوستا را کتاب آسمانى بدانیم.

آیا زرتشتیان هم خدا را عبادت می کردند؟

در روایات ذکر شده که آنها پیرو یکی از انبیاء بر حق بوده اند که بعدا از اصل توحید منحرف گشته و به افکار و عقاید شرک آلود روی آورده اند.

خداشناسی زرتشتیان در روایات


در روایتی آمده است که امام علی ـ علیه السلام ـ بر بالای منبر فرمود: «از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا نیابید.» اشعث بن قیس بر خواست و گفت: ای امیر مؤمنان چگونه از مجوس جزیه گرفته می شود، در حالیکه کتاب آسمانی بر آنان نازل نشده و پیامبری نداشته اند؟ امام علی ـ علیه السلام ـ در جواب می فرماید: «خداوند کتابی بر آنان نازل کرده و پیامبری نیز بر آنان مبعوث نموده است». و نیز شواهدی هم وجود دارد که زرتشتیان ابتدا خدا پرست بوده اند، و حتی قبل از زرتشت هم موحد بوده و آیین آنها جزو ادیان توحیدی محسوب می شده است. این اعتقاد به توحید بعد از ظهور زرتشت ادامه یافت، و وی نیز به عنوان منادی توحید به تبلیغ آیین خود پرداخت.


جان بی ناس می نویسد: بر خلاف عقاید بعضی از متأخرین جماعت زرتشتیان، آن پیامبر باستانی می گفت که بر حسب مشیت و اراده متعال «اهورا مزدا» تمام موجودات آفریده شده اند و چنانچه در آیه آخرین از گاتها صراحت دارد، اهورا مزدا، موجب و موجد هم نور و هم ظلمات، هردو است. در عین حال مجوسیان معتقد هستند که برای تدبیر عالم دو مبدأ است، یکی مبدأ خیر و دیگری مبدأ شر. اولی نامش یزدان و دیگری اهریمن است و یا اولی نور و دومی ظلمت است.

و نیز مسلم است که ایشان ملائکه را مقدس دانسته، و بدون اینکه مانند بت پرستان برای آنها بتی درست کنند، به آنها توسل و تقرب می جویند، و نیز مسلم است که عناصر بسیط و مخصوصا آتش را مقدس می دانند و در قدیم الأیام مجوسیان در ایران و چین و هند و غیره آتشکده هایی داشتند که وجود همه عالم را مستند به «اهورا مزدا» و او را ایجاد کننده همه موجودات می دانستند.

(ادامه دارد...)


منابع:


1- استاد مطهرى، مجموعه آثار، «خدمات متقابل اسلام و ایران»، ج 14، ص 157
2- جان بى ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه على اصغر حکمت، ص 450- 458
3- علامه طباطبائی، ترجمه المیزان، ج14/358 و ص 509، ج 4، ص 358
4- مجله تخصصی کلام، سال 8، شماره 31، مقاله «زردشت‏» و «اوستا»، نوشته داود الهامى
5- عبدالله مبلغی، تاریخ ادیان و مذاهب در جهان، ص 365 به بعد
6- مجله صباح، شماره 7و8، مقاله زرتشت، نوشته رسول رضوى
7- سایت اندیشه قم، قسمت پرسش و پاسخ، قسمت دین زرتشت

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 18:50 ] [ بهزاد ]
در اين پست براي شما از معتبرترين كتب خود جماعت مخالفين نشان مي دهيم كه عمر بن خطاب خود را در اختيار مردان قرار مي داده است و با مردان به لواط مي پرداخته است.

اين مطلب در كتاب الطبقات الكبير ( الطبقات الكبري ) - چاپ مكتبة الخانجي بالقاهرة - جلد ۳ - كتاب طبعة الاولي في البدريين من المهاجرين و الانصار - باب ذكر استخلاف عمر - صفحه ۲۶۹ موجود مي باشد.

تصاوير زير مجلد كتاب و صفحه ۲۶۹ كتاب الطبقات الكبير ( الطبقات الكبري ) مي باشد.

( توجه : براي ديدن تصاوير در اندازه واقعي روي آنها كليك نماييد )

 

ترجمه متون مشخص شده : روايت است از اسحاق بن يوسف الازرق و محمد بن عبد الله انصاري و هوذة بن خليفة كه گفتند : روايت است از ابن عون محمد بن سيرين گفت : عمر بن خطاب گفت : هيچ يك از عادات جاهليت در من نمانده و فقط يك عادت از جاهليت در من باقي مانده است ، كه من پروايش را ندارم كه كسي با من لواط كند يا من با كسي لواط انجام دهم.

نتيجه : ۱ ـ ثابت شد كه عمر بن خطاب مفعول بوده است و خود را در اختيار مردان قرار مي داده است و هم خودش لواط مي كرده است و هم با او لواط انجام مي دادند.

۲ ـ شايد اهل تسنن بگويند كه منظور از ( نكحت ) در اينجا به معني ازدواج است ، در حاليكه اين طور نيست ،‌ چون عمر مي گويد از عادات جاهليت چيزي در من باقي نمانده جز يك عادت ، پس طبق فرموده پيامبر ( النكاح سنتي ) ازدواج سنت پيامبر است ، پس در اينجا معني نكح به معناي ازدواج نيست و به معني عمل جنسي مي باشد.

۳ ـ آيا كسي كه لواط كار است و مفعول مي باشد لايق جانشيني پيامبر است؟

برادران اهل تسنن لطفا عادلانه و عاقلانه قضاوت كنيد

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:43 ] [ بهزاد ]
در اين پست براي شما از معتبرترين كتب خود جماعت مخالفين نشان مي دهيم كه عمر بن خطاب خود را در اختيار مردان قرار مي داده است و با مردان به لواط مي پرداخته است.

اين مطلب در كتاب الطبقات الكبير ( الطبقات الكبري ) - چاپ مكتبة الخانجي بالقاهرة - جلد ۳ - كتاب طبعة الاولي في البدريين من المهاجرين و الانصار - باب ذكر استخلاف عمر - صفحه ۲۶۹ موجود مي باشد.

تصاوير زير مجلد كتاب و صفحه ۲۶۹ كتاب الطبقات الكبير ( الطبقات الكبري ) مي باشد.

( توجه : براي ديدن تصاوير در اندازه واقعي روي آنها كليك نماييد )

الطبقات-الكبري.jpg هم-جنس-بازي-عمر.jpg

ترجمه متون مشخص شده : روايت است از اسحاق بن يوسف الازرق و محمد بن عبد الله انصاري و هوذة بن خليفة كه گفتند : روايت است از ابن عون محمد بن سيرين گفت : عمر بن خطاب گفت : هيچ يك از عادات جاهليت در من نمانده و فقط يك عادت از جاهليت در من باقي مانده است ، كه من پروايش را ندارم كه كسي با من لواط كند يا من با كسي لواط انجام دهم.

نتيجه : ۱ ـ ثابت شد كه عمر بن خطاب مفعول بوده است و خود را در اختيار مردان قرار مي داده است و هم خودش لواط مي كرده است و هم با او لواط انجام مي دادند.

۲ ـ شايد اهل تسنن بگويند كه منظور از ( نكحت ) در اينجا به معني ازدواج است ، در حاليكه اين طور نيست ،‌ چون عمر مي گويد از عادات جاهليت چيزي در من باقي نمانده جز يك عادت ، پس طبق فرموده پيامبر ( النكاح سنتي ) ازدواج سنت پيامبر است ، پس در اينجا معني نكح به معناي ازدواج نيست و به معني عمل جنسي مي باشد.

۳ ـ آيا كسي كه لواط كار است و مفعول مي باشد لايق جانشيني پيامبر است؟

برادران اهل تسنن لطفا عادلانه و عاقلانه قضاوت كنيد

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:41 ] [ بهزاد ]

این متن نامه‏اى كه امام علی علیه السلام پيش از جنگ جمل در نزديكى بصره به طلحه و زبير و عائشه نوشته است :


ترجمه:


«تو اى عائشه!


1- تو با سر پيچى از دستور خدا و پيامبرش از خانه‏ات بيرون آمدى؟


2- بدنبال كارى كه تو موظف بانجامش نيستى و بعهده‏ات واگذار نشده است؟


3-آنگاه ادعا ميكنى كه ميخواهى جامعه مسلمين را اصلاح كنى!؟


4-بمن جواب بده كه زنان را با فرماندهى سپاه و رزم آورى با مردان چكار؟


5- با جنگ انداختن ميان اهل قبله (مسلمانان) و ريختن خون بناحق؟!


6- تو علاوه بر اين ادعاى خونخواهى عثمان را دارى، اين به تو چه ربطى دارد؟ عثمان از قبيله بنى اميه است و تو از قبيله تيمى؟


7- وانگهى تو همانى كه ديروز در ميان انبوه اصحاب پيامبر (ص) ميگفتى: نعثل را بكشيد خدا او را بكشد، او كافر شده است، و اكنون بخونخواهى او برخاسته‏اى؟


بنابر اين از خدا بترس و بخانه‏ات بر گرد، و حجاب بر خويشتن فرو آويز، و السلام».


متن عربی:


 في كتاب لأمير المؤمنين عليه السلام كتبه لمّا قارب البصرة إلى طلحة و الزبير و عائشة: «و أنت يا عائشة فإنّك خرجت من بيتك عاصية للَّه و لرسوله تطلبين أمراً كان عنك موضوعاً، ثمّ تزعمين أنّك تريدين الإصلاح بين المسلمين، فخبّريني ما للنساء وقود الجيوش و البروز للرجال، و الوقوع بين أهل القبلة و سفك الدماء المحرّمة؟ ثمّ إنّك طلبت على زعمك دم عثمان، و ما أنت و ذاك؟ عثمان رجل من بني‏ أُميّة و أنت من تيم، ثمّ بالأمس تقولين في ملأ من أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: اقتلوا نعثلًا قتله اللَّه فقد كفر، ثمّ تطلبين اليوم بدمه؟ فاتّقي اللَّه و ارجعي إلى بيتك، و اسبلي عليك سترك، و السلام»(1)

پي نوشت:

(1) تذكرة الخواص: ص 69.

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:36 ] [ بهزاد ]

برخى تلاش مى‌كنند كه رابطه نيك اميرمؤمنان، حسنين عليهم السلام و عثمان را ثابت كنند؛ در حالى كه اين مطلب با واقعيت‌هاى تاريخ و روايات اهل سنت سازگارى ندارد.

 طبق روايات معتبرى كه در منابع اهل سنت وجود دارد، بعد از آن كه عثمان بن عفان كشته شد، سه روز در محل جمع‌آورى زباله ماند، هيچ كس براى دفن او اقدامى نكردند؛ حتى اميرمؤمنان عليه السلام.

حال سؤال اين است كه اگر رابطه بين عثمان و اميرمؤمنان عليه السلام خوب بوده، چرا آن حضرت از دفن عثمان خوددارى كردند؟

بدون ترديد، دفن ميت مسلمان، بر هر مسلمانى واجب است؛ هر چند واجب كفائي؛ اما دفن نكردن ميت مسلمان و ماندن آن در مزبله، كارى است غير شرعي؛ اما چرا عثمان بن عفان سه روز در مزبله ماند؛ ولى اميرمؤمنان عليه السلام براى دفن او اقدامى نكرد؟

اهل سنت ناچارند يا بايد بپذيرند كه نعوذ بالله اميرمؤمنان عليه السلام عمل خلافى مرتكب شده يا اين كه عثمان را مسلمان نمى‌دانسته است.

پيش از ورود به اصل بحث، بى‌فايده نخواهد بود كه داستانى را از زبان على بن يونس عاملى نقل كنيم تا بحث روشن‌تر شود.

ابن جوزي و سلوني:

ِ أَنَّ ابْنَ الْجَوْزِيِّ قَالَ يَوْماً عَلَى مِنْبَرِهِ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَسَأَلَتْهُ امْرَأَةٌ عَمَّا رُوِيَ أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ سَارَ فِي لَيْلَةٍ إِلَى سَلْمَانَ فَجَهَّزَهُ وَ رَجَعَ فَقَالَ رُوِيَ ذَلِكَ، قَالَتْ فَعُثْمَانُ ثَمَّ ثَلَاثَةَ أَيَّامِ مَنْبُوذاً فِي الْمَزَابِلِ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَاضِرٌ. قَالَ نَعَمْ. قَالَتْ فَقَدْ لَزِمَ الْخَطَأُ لِأَحَدِهِمَا. فَقَالَ إِنْ كُنْتِ خَرَجْتِ مِنْ بَيْتِكِ بِغَيْرِ إِذْنِ زَوْجِكِ فَعَلَيْكِ لَعْنَةُ اللَّهِ، وَ إِلَّا فَعَلَيْهِ. فَقَالَتْ خَرَجَتْ عَائِشَةُ إِلَى حَرْبِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِإِذْنِ النَّبِيِ‏ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَوْ لَا فَانْقَطَعَ وَ لَمْ يُحِرْ جَوَاباً.

روزى ابن جوزى بر روى منبر گفت: هر چه مى‌خواهيد از من سؤال كنيد، قبل از آن كه مرا از دست بدهيد؛ زنى از او سؤال كرد از اين روايت كه على (عليه السلام) شبانه (از مدينه به مدائن) پيش سلمان آمد،‌ او را تجهيز (كفن و دفن) كرد و سپس برگشت. ابن جوزى گفت: بلى، اين روايت نقل شده است. آن زن سؤال كرد: آيا عثمان سه روز در زباله‌دانى بقيع ماند؛ در حالى كه على (عليه السلام) در آن جا حاضر بود؟ ابن جوزى گفت: بلى. آن زن گفت: پس لازم مى‌آيد كه على در يكى از اين دو مورد اشتباه كرده باشد. ابن جوزى گفت: اگر شما بدون اجازه شوهرت خارج شدي؛ پس بر تو لعنت و گر نه بر او لعنت. آن زن گفت: آيا عائشه براى جنگ با على عليه السلام با اجازه پيامبر صلى الله عليه وآله خارج شد يا بدون اجازه آن حضرت؟ ابن جوزى ساكت شد و جوابى نداشت.

العاملي النباطي، الشيخ زين الدين أبي محمد علي بن يونس (متوفاى877هـ) الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم، ج 1، ص218، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر : المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، الطبعة الأولى، 1384هـ ؛

المجلسي، محمد باقر (متوفاى 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 29، ص 647 – 648، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403هـ - 1983م.

دفن مسلمان واجب است:

تمام مذاهب اسلامى اتفاق دارند كه دفن ميت، بر هر مسلمانى واجب كفايى است. به اين معنا كه اگر كسى يافت شد كه ميت را دفن كند، از ديگران ساقط مى‌شود، و گر نه بر گردن همه مسلمانان واجب است كه بر دفن او اقدام كنند.

محمد بن ابراهيم نيشابورى در كتاب الإجماع مى‌نويسد:

ما أجمع عليه فقهاء الأمصار...

وأجمعوا على أن دفن الميت لازم واجب على الناس لا يسعهم تركه عند الإمكان ومن قام به منهم سقط فرض ذلك على سائر المسلمين.

چيزهايى كه فقهاى تمام شهرها بر آن اجماع دارند.

تمام علما اجماع دارند كه دفن ميت بر مردم لازم و واجب است، تا زمانى كه ممكن است، حق ترك اين كار را ندارند، اما اگر يكى از مسلمانان اين كار را انجام داد، وجوب از ساير مسلمانان ساقط مى‌شود.

النيسابوري، أبو بكر محمد بن إبراهيم بن المنذر (متوفاى318هـ)، الإجماع، ج 1، ص42، تحقيق : د. فؤاد عبد المنعم أحمد، ناشر : دار الدعوة - الإسكندرية، الطبعة : الثالثة، 1402هـ.

ابن حزم اندلسى كه از بزرگان مذهب ظاهرى به شمار مى‌رود، تصريح مى‌كند كه حتى دفن ميت كافر نيز واجب است:

قال عَلِيٌّ وأما جِلْدُ الْإِنْسَانِ فَقَدْ صَحَّ نَهْيُ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عن الْمُثْلَةِ وَالسَّلْخُ أَعْظَمُ الْمُثْلَةِ فَلاَ يَحِلُّ التَّمْثِيلُ بِكَافِرٍ وَلاَ مُؤْمِنٍ وَصَحَّ أَمْرُهُ عليه السلام بِإِلْقَاءِ قَتْلَى كُفَّارِ بَدْرٍ في الْقَلِيبِ فَوَجَبَ دَفْنُ كل مَيِّتٍ كَافِرٍ وَمُؤْمِنٍ وَبِاَللَّهِ تَعَالَى التَّوْفِيقُ.

على (ابن حزم) گويد: اما پوست انسان، به درستى كه روايت صحيح نقل شده است كه رسول خدا از مثله كردن نهى كرده، و پوست كندن، بدترين مثله است؛ پس حلال نيست كه مثله كردن كافر ومؤمن جايز نيست. و همچنين دستور آن حضرت بر انداختن كشته‌هاى كفار بدر به داخل چاه با سند صحيح نقل شده است؛ پس واجب است دفن كردن هر ميتي؛ چه كافر باشد و چه مؤمن.

إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابومحمد علي بن أحمد بن سعيد (متوفاى456هـ)، المحلى، ج 1، ص124، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت.

نووى از فقهاى بزرگ شافعى‌ها در اين باره مى‌نويسد:

قال المصنف رحمه الله تعالى : دفن الميت فرض على الكفاية لأن في تركه على وجه الأرض هتكا لحرمته، ويتأذى الناس من رائحته....

أما الأحكام : ففيه مسائل : إحداها : دفن الميت فرض كفاية بالإجماع، وقد علم أن فرض الكفاية إذا تعطل أثم به كل من دخل في ذلك الفرض دون غيرهم.

مصنف گفته: دفن ميت واجب كفايى است؛ چرا كه ترك ميت بر روى زمين هتك حرمت براى او است و مردم از بوى او اذيت مى‌شود.

اما از نظر احكام: در اين باره چند مسأله است: يكى از آن‌ها اين است كه دفن ميت واجب كفايى است به اجماع علما، و دانسته شد كه واجب كفائى اگر انجام نشود، تمام كسانى كه مشمول اين واجب مى‌شوند، گناه كرده‌اند، نه ديگران.

النووي الشافعي، محيي الدين أبو زكريا يحيى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاى676 هـ)، المجموع، ج 5، ص238، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، التكملة الثانية.

بهوتى حنبلى از علماى بزرگ حنابله در اين باره مى‌گويد:

فصل في دفن الميت

ودفنه فرض كفاية لقوله تعالى «ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ» الآية قال ابن عباس أكرمه بدفنه وقال « أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتا أَحْيَاءً وَ أَمْوَاتًا» أي جامعة للأحياء في ظهرها بالمساكن وللأموات في بطنها بالقبور والكفت الجمع وهوإكرام للميت لأنه لو ترك لأنتن وتأذى الناس برائحته.

فصلى در باره دفن ميت:

دفن ميت واجب كفايى است؛ زيرا خداوند فرموده: « بعد او را ميراند و در قبر پنهان نمود». ابن عباس در اين باره گفته: خداوند بنده‌اش را با دفن او گرامى داشته است. و خداوند فرموده: «آيا زمين را مركز اجتماع انسانها قرار نداديم، هم در حال حياتشان و هم مرگشان؟!» يعنى زندگان را در روى خود جمع كرده و مردگان را در داخل خود در قبرها. اين قضيه احترامى است به ميت؛ زيرا اگر او را ترك كنى، مردم از بوى او اذيت مى‌شوند.

البهوتي الحنبلي، منصور بن يونس بن إدريس (متوفاى 1051هـ)، شرح منتهى الإرادات المسمى دقائق أولي النهى لشرح المنتهى، ج 1، ص370، ناشر : عالم الكتب - بيروت، الطبعة : الثانية، 1996م.

ابن عابدين حنفي در كتاب حاشية رد المختار مي‌نويسد:

مطلب في دفن الميت قوله ( وحفر قبره الخ ) شروع في مسائل الدفن وهو فرض كفاية إن أمكن إجماعا.

مطلب در باره دفن ميت. اين سخن مؤلف كه «و كندن قبر ميت...» آغازى است براى مسائل دفن و دفن ميت به اجماع علما واجب كفائى است؛ اگر ممكن باشد.

ابن عابدين الحنفي، محمد أمين بن عمر (متوفاى1252هـ)، حاشية رد المختار على الدر المختار شرح تنوير الأبصار فقه أبو حنيفة، ج 2، ص233، ناشر : دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1421هـ - 2000م.

خليل الخرشى مالكى در شرح خود مى‌نويسد:

وَأَمَّا دَفْنُ الْمَيِّتِ أَيْ : مُوَارَاتُهُ وَكَفَنُهُ فَفَرْضُ كِفَايَةٍ مِنْ غَيْرِ خِلَافٍ، إلَّا ابْنَ يُونُسَ فَإِنَّهُ حَكَى سُنِّيَّةَ كَفَنِهِ.

اما دفن ميت؛ يعنى دفن كردن و كفن كردن ميت واجب كفائى و كسى در آن اختلاف ندارد؛ غير از ابن يونس كه گفته كفن كردن او مستحب است.

الخرشي، محمد بن عبد الله (متوفاى1101هـ)، شرح مختصر خليل، ج 2، ص113، ناشر : دار الفكر للطباعة – بيروت.

بنابراين تمام مذاهب اسلامى اعتقاد دارند كه كفن و دفن ميت واجب كفائى است و اين مطلب اجماعى است.

عثمان سه روز دفن نشد:

اما اين كه عثمان سه روز در محل جمع‌آورى زباله ماند و اميرمؤمنان عليه السلام او را دفن نكرد، رواياتى در منابع اهل سنت وجود دارد كه اين مطلب را ثابت مى‌كند.

روايت اول:

ابونعيم اصفهانى در كتاب معرفة الصحابة مى‌نويسد:

26 - حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدِ بْنُ حَيَّانَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا الْمَسْرُوقِيُّ، حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ الصَّبَّاحِ، حَدَّثَنَا حَفْصُ بْنُ غِيَاثٍ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: " مَكَثَ عُثْمَانُ فِي حَشِّ كَوْكَبٍ مَطْرُوحًا ثَلاثًا، لا يُصَلَّى عَلَيْهِ حَتَّى هَتَفَ بِهِمْ هَاتِفٌ: ادْفِنُوهُ، وَلا تُصَلُّوا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ عز وجل قَدْ صَلَّى عَلَيْهِ.

هشام بن عروه از پدرش نقل كرده است كه : عثمان سه روز در حش كوكب انداخته شده بود؛ كسى بر او نماز نخواند؛ تا اين كه هاتفى صدا زد: او را دفن كنيد؛ ولى بر او نماز نخوانيد؛ چرا كه خداوند بر او نماز خوانده است.

الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، معرفة الصحابة، ج 1، ص68، طبق برنامه الجامع الكبير؛

الأنصاري الشافعي، سراج الدين أبي حفص عمر بن علي بن أحمد المعروف بابن الملقن(متوفاى804هـ)، البدر المنير في تخريج الأحاديث والأثار الواقعة في الشرح الكبير، ج 5، ص382، تحقيق: مصطفي ابوالغيط و عبدالله بن سليمان وياسر بن كمال، ناشر: دار الهجرة للنشر والتوزيع - الرياض-السعودية، الطبعة: الاولى، 1425هـ-2004م.

سند اين روايت نيز هيچ اشكالى ندارد، ما تك روات آن را بررسى كرده‌ايم:

بررسي سند روايت:

أبو محمد، عبد الله بن محمد بن جعفر بن حيان:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

أبو الشيخ. الامام الحافظ الصادق محدث اصبهان أبو محمد عبد الله بن محمد بن جعفر بن حيان المعروف بأبي الشيخ صاحب التصانيف.

قال ابن مردويه ثقة مأمون صنف التفسير والكتب الكثيرة في الاحكام وغير ذلك. وقال أبو بكر الخطيب كان أبو الشيخ حافظا ثبتا متقنا. وقال أبو القاسم السوذرجاني هو أحد عباد الله الصالحين ثقة مأمون.

ابو الشيخ، امام، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ بوده) راستگو و محد اصفهان بود.

ابن مردويه گفته: او ثقه و قابل اطمينان بود، كتاب تفسير و كتاب‌هاى زيادى در احكام و ديگر علوم نوشته است. ابوبكر خطيب گفته: ابو الشيخ حافظ، قابل اطمينان و استوار بوده است. ابو القاسم السوذرجانى گفته: او يكى از بندگان صالح، ثقه و قابل اطمينان بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 16، ص276 ـ 278، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة : التاسعة، 1413هـ.

أبو العباس، محمد بن أحمد بن سليمان:

ابو محمد انصارى در كتاب طبقات المحدثين مى‌نويسد:

أبو العباس محمد بن أحمد بن سليمان الهروي فقيه محدث كبير صنف الكتب الكثيرة أحد العلماء كتب عنه عامة محدثينا.

ابو العباس محمد بن احمد هروى، فقيه و محدث بزرگ بود، كتاب‌هاى زيادى نوشته و يكى از دانشمندانى بود كه تمام محدثان ما از او روايت نوشته‌اند.

الأنصاري، ابومحمد عبدالله بن محمد بن جعفر بن حيان (متوفاى 369 هـ )، طبقات المحدثين بأصبهان والواردين عليها، ج 3، ص429، رقم: 439، تحقيق: عبدالغفور عبدالحق حسين البلوشي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1412هـ – 1992م.

ذهبى در كتاب العبر مى‌گويد:

وفيها محمد بن أحمد بن سليمان الإمام أبو العباس الهروي فقيه محدث صاحب تصانيف رحل إلى الشام والعراق وحدث عن أبي حفص الفلاس وطبقته.

 در آن سال امام محمد بن احمد سليمان، ابو العباس هروى از دنيا رفت،‌ او فقيه، محدث و صاحب كتاب‌هاى زيادى بود، به سوى شام و عراق مسافرت كرد، از ابى حفص فلاس و افراد هم‌طبقه او روايت نقل كرده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، العبر في خبر من غبر، ج 2، ص100، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ناشر: مطبعة حكومة الكويت - الكويت، الطبعة: الثاني، 1984.

أبو عيسى، موسى بن عبد الرحمن بن سعيد:

ابن حجر در تقريب التهذيب مى‌نويسد:

موسى بن عبد الرحمن بن سعيد بن مسروق الكندي المسروقي أبو عيسى الكوفي ثقة من كبار الحادية عشرة مات سنة ثمان وخمسين ت س ق.

موسى بن عبد الرحمن كندى، ثقه و از بزرگان طبقه يازدهم بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص552، رقم: 6987، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

و ذهبى در الكاشف مى‌نويسد:

موسى بن عبد الرحمن الكندي المسروقي عن القطان والجعفي وعنه الترمذي والنسائي وابن ماجة وأبو عروبة وابن أبي حاتم ثقة توفي 258 ت س ق.

موسى بن عبد الرحمن كندى كه ترمذى، نسائى، ابن ماجه، ابن عروبه و ابن أبى حاتم از او روايت نقل كرده‌اند، ثقه است.

الكاشف ج2 ص305، رقم: 5713

أبو محمد، عبيد بن الصباح بن صبيح:

ابن حبان نام او را در كتاب الثقات خود آورده و مى‌گويد:

عبيد بن الصباح الكوفى يروى عن الكوفيين وكان راويا لكامل أبى العلاء روى عنه أهل بلده المسروقى وغيره.

عبيد بن الصباح كوفى از كوفى‌ها روايت نقل كرده و او راوى كامل أبى العلاء است...

التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج8 ص429، رقم: 14248، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

ذهبى در تاريخ الإسلام مى‌نويسد:

عبيد بن الصباح بن صبيح

أبو محمد الكوفي المقريء أخو عمرو بن الصباح. أخذ القراءة عرضاً عن حفص، وهو من أجل أصحابه وأضبطهم. روى عنه القراءة عرضاً أحمد بن سهل الأشناني. قال : وكان ما علمت من الورعين المتقين. مات سنة خمس وثلاثين ومائتين.

ابو محمد الكوفى، قرائت را مستقيم از حفص شنيده، او يكى از برترين اصحاب حفص بن غياث و از ضابط‌ترين آن‌ها بود. احمد بن سهل اشنانى به صورت مستقيم قرائت را از او گرفته و گفته: بنابر آن چه كه مى‌دانم، او از پرهيزگاران و متقين بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج17، ص267، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

أبو عمر، حفص بن غياث:

از روات بخارى و مسلم و ساير صحاح سته:

حفص بن غياث بمعجمة مكسورة وياء ومثلثة بن طلق بن معاوية النخعي أبو عمر الكوفي القاضي ثقة فقيه تغير حفظه قليل في الآخر من الثامنة مات سنة أربع أو خمس وتسعين وقد قارب الثمانين ع.

حفص بن غياث، ابو عمر كوفى، قاضى، ثقه و فقيه بود. حافظه او در آخر عمرش كمى تغيير كرد.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص173، رقم: 1430، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

أبو المنذر، هشام بن عروة:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته:

هشام بن عروة أبو المنذر وقيل أبو عبد الله القرشي أحد الأعلام سمع عمه بن الزبير وأباه وعنه شعبة ومالك والقطان توفي 146 قال أبو حاتم ثقة إمام في الحديث ع.

هشام بن عروة، يكى از مشاهير بوده، ابو حاتم گفته: او ثقه، و پيشواى علم حديث بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص337، رقم: 5972، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

أبو عبد الله، عروة بن زبير:

عروة بن الزبير أبو عبد الله عن أبويه وخالته وعلي وخلق وعنه بنوه عثمان وعبد الله وهشام ويحيى ومحمد والزهري قال بن سعد كان فقيها عالما كثير الحديث ثبتا مأمونا قال هشام صام أبي الدهر ومات وهو صائم في موته أقوال منها 93 و 94 ع.

عروة بن زبير، ابن سعد گفته: او فقيه، دانشمند، كثير الحديث، مورد اعتماد و قابل اطمينان بود. هشام گفته: در تمام روزگار، روزه مى‌گرفت و در حالى از دنيا رفت كه روزه‌دار بود.

الكاشف ج2 ص18، رقم: 3775

بنابراين، سند اين روايت كاملا صحيح است و هيچ اشكالى در سند آن نيست.

همين داستان را ابن جوزى در كتاب تلقيح فهوم نقل كرده است:

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير، ج 1، ص79، ناشر : شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت، الطبعة : الأولى، 1997م.

روايت دوم:

طبرانى در المعجم الكبير و ديگر علماى اهل سنت همين قضيه را با سند صحيح از مالك بن أنس، رئيس مالكى‌ها نقل كرده است:

حدثنا عَمْرُو بن أبي الطَّاهِرِ بن السَّرْحِ الْمِصْرِيُّ ثنا عبد الرحمن بن عبد اللَّهِ بن عبد الْحَكَمِ ثنا عبد الْمَلِكِ الْمَاجِشُونُ قال سمعت مَالِكًا يقول قُتِلَ عُثْمَانُ رضي اللَّهُ عنه فَأَقَامَ مَطْرُوحًا على كُنَاسَةِ بني فُلانٍ ثَلاثًا فَأَتَاهُ اثْنَا عَشَرَ رَجُلا فِيهِمْ جَدِّي مَالِكُ بن أبي عَامِرٍ وَحُوَيْطِبُ بن عبد الْعُزَّى وَحَكِيمُ بن حِزَامٍ وَعَبْدُ اللَّهِ بن الزُّبَيْرِ وَعَائِشَةُ بنتُ عُثْمَانَ مَعَهُمْ مِصْبَاحٌ في حِقٍّ فَحَمَلُوهُ على بَابٍ وَإِنَّ رَأْسَهُ يقول على الْبَابِ طَقْ طَقْ حتى أَتَوْا بِهِ الْبَقِيعَ فَاخْتَلَفُوا في الصَّلاةِ عليه فَصَلَّى عليه حَكِيمُ بن حِزَامٍ أو حُوَيْطِبُ بن عبد الْعُزَّى شَكَّ عبد الرحمن ثُمَّ أَرَادُوا دَفْنَهُ فَقَامَ رَجُلٌ من بني مَازِنٍ فقال وَاللَّهِ لَئِنْ دَفَنْتُمُوهُ مع الْمُسْلِمِينَ لأُخْبِرَنَّ الناس فَحَمَلُوهُ حتى أَتَوْا بِهِ إلى حَشِّ كَوْكَبٍ فلما دَلُّوهُ في قَبْرِهِ صَاحَتْ عَائِشَةُ بنتُ عُثْمَانَ فقال لها بن الزُّبَيْرِ أسكتي فَوَاللَّهِ لَئِنْ عُدْتِ لأَضْرِبَنَّ الذي فيه عَيْنَاكِ فلما دَفَنُوهُ وَسَوَّوْا عليه التُّرَابَ قال لها بن الزُّبَيْرِ صِيحِي ما بَدَا لَكِ أَنْ تَصِيحِي قال مَالِكٌ وكان عُثْمَانُ بن عَفَّانَ رضي اللَّهُ عنه قبل ذلك يَمُرُّ بِحُشٍّ كَوْكَبٍ فيقول لَيُدْفَنَنَّ ها هنا رَجُلٌ صَالِحٌ.

عبد الملك بن ماجشون گفته كه از مالك شنيدم كه مى‌گفت: عثمان كشته شد؛ پس جنازه او سه روز در مزبله دانى فلان شخص باقى ماند، دوازده نفر كه در ميان آن‌ها مالك أبى عامر، حويطب بن عبد العزى، حكيم بن حزام، عبد الله بن زبير و عائشه دختر عثمان، حاضر بودند، براى دفن عثمان آمدند. آن‌ها چراغى به همراه خود داشتند، او را درى عبور داند سر او به در خورد و طق طق صدا داد. تا اين كه او را به بقيع رساندند، پس در خواندن نماز بر او اختلاف شد، پس حكيم بن حزام يا حويطب بن عبد العزى بر آن نماز خواند ـ شك از عبد الرحمن است ـ سپس قصد داشتند كه او رادفن كنند، مردى از بنى مازن برخواست و گفت: اگر او را با مسلمان دفن كنيد، مردم را خبر خواهم كرد؛ پس عثمان را برداشتند تا به حش كوكب رساندند، وقتى او را در قبر گذاشتند، عائشه دختر عثمان فرياد زد، عبد الله بن زبير به او گفت: ساكت باش، اگر بار ديگر فرياد بزنى، به چشم تو خواهم زد.

وقتى او را دفن كردند و خاك قبر او را صاف كردند، ابن زبير به او گفت: حالا هر چه دلت مى‌خواهد فرياد بزن. مالك گفت: عثمان بن عفان بر حش كوكب عبور مى‌كرد پس مى‌گفت: به درستى كه در اين جا مرد صالحى دفن خواهد شد !

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج 1، ص78، ح109، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

التميمي، أبو العرب محمد بن أحمد بن تميم بن تمام (متوفاى333هـ )، المحن، ج 1، ص87، تحقيق : د عمر سليمان العقيلي، ناشر : دار العلوم - الرياض - السعودية، الطبعة : الأولى، 1404هـ - 1984م؛

الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، معرفة الصحابة، ج 1، ص68، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى 463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج 3، ص1047، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ؛

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج 19، ص225، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تلخيص الحبير في أحاديث الرافعي الكبير، ج 2، ص145، تحقيق السيد عبدالله هاشم اليماني المدني، ناشر: - المدينة المنورة – 1384هـ – 1964م.

هيثمى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

رواه الطبراني وقال الحش البستان ورجاله ثقات.

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9، ص95، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

ممكن است كسى اشكال كند كه اين روايت مرسل است؛ چرا كه مالك بن أنس متوفاى 179 است و راويان پيش از خودش را نقل نكرده است؛ پس ارزشى ندارد.

در پاسخ به اين مسأله مى‌گوييم كه علماى اهل سنت، مرسلات امام مالك را همانند روايت صحيح السند قبول دارند؛ چنانچه قاضى عياض در اين باره مى‌نويسد:

وقال : مراسيل مالك أصح من مراسيل سعيد بن المسيب ومن مراسيل الحسن ومالك اصح الناس مرسلاً وقال سفيان : إذا قال مالك بلغني فهو إسناد. وقال يحيى بن سعيد : مرسلات مالك صحاح. وقال يحيى كان أصحابنا يقولون مرسلات مالك إسناده. قال ابن وهب مالك والليث إسناد وإن لم يسند أو قال إبراهيم الحربي مالك لا يرسل إلا عن ثقة وسئل أحمد بن حنبل عن حديث جعفر بن محمد فقال ما أقول فيه وفيه وقد روى عنه مالك.

روايات مرسل مالك، صحيح‌تر از روايات مرسل سعيد بن مسيب و حسن بصرى است و مالك صحيح‌ترين مرسلات را دارد. سفيان ثورى گفته: وقتى مالك بگويد كه اين روايت به من رسيده، براى من سند است. يحيى بن سعيد گفته: مرسلات مالك، صحيح‌ترين مرسلات است. يحيى گفته: اصحاب ما گفته‌اند كه مرسلات مالك، همانند مسند‌هاى او است، ابن وهب گفته: گفته مالك و ليث سند است؛ اگر چه سند آن را ذكر نكنند. ابراهيم حربى گفته: مالك روايت را به صورت مرسل نقل مى‌كند؛ مگر اين كه ثقه باشد. از احمد بن حنبل در باره روايت جعفر بن محمد سؤال شد؛ پس گفت: در باره او چه بگويم؛ در حالى كه مالك از او روايت نقل كرده است.

القاضي عياض، ابوالفضل عياض بن موسي بن عياض اليحصبي السبتي (متوفاى544هـ)، ترتيب المدارك وتقريب المسالك لمعرفة أعلام مذهب مالك، ج 1، ص66، تحقيق : محمد سالم هاشم، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة : الاولى، 1418هـ ـ 1998م.

پس اين اشكال نيز مردود است، درست است كه روايت مرسل است؛ اما چون از مرسلات مالك است، همانند روايت مسند و صحيح براى اهل سنت حجت خواهد بود.

روايت سوم:

طبرى در تاريخ خود مى‌نويسد:

ذكر الخبر عن الموضع الَّذِي دفن فِيهِ عُثْمَان رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ ومن صلى عَلَيْهِ وولي أمره بعد مَا قتل إِلَى أن فرغ من أمره ودفنه

حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْمُحَمَّدِيّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَمْرو بن حماد، وعلي بن حُسَيْن، قَالا: حَدَّثَنَا حُسَيْن بن عِيسَى، عَنْ أَبِيهِ، عن أَبِي مَيْمُونَةَ، عن أبي بشير العابدي، قَالَ: نبذ عُثْمَان رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ ثلاثة أيام لا يدفن، ثُمَّ إن حكيم بن حزام القرشي، ثُمَّ أحد بني أسد بن عبد العزى، وجبير بن مطعم بن عدي بن نوفل بن عبد مناف كلما عَلِيًّا فِي دفنه، وطلبا إِلَيْهِ أن يأذن لأهله فِي ذَلِكَ ففعل، وأذن لَهُمْ علي، فلما سمع بِذَلِكَ قعدوا لَهُ فِي الطريق بالحجارة، وخرج بِهِ ناس يسير من أهله، وهم يريدون بِهِ حائطا بِالْمَدِينَةِ، يقال لَهُ حش كوكب، كَانَتِ اليهود تدفن فِيهِ موتاهم، فلما خرج بِهِ عَلَى الناس رجموا سريره، وهموا بطرحه.

فبلغ ذَلِكَ عَلِيًّا، فأرسل إِلَيْهِم يعزم عَلَيْهِم ليكفن عنه، ففعلوا، فانطلق حَتَّى دفن رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي حش كوكب، فلما ظهر مُعَاوِيَة بن أَبِي سُفْيَانَ عَلَى الناس، أمر بهدم ذَلِكَ الحائط، حَتَّى أفضى بِهِ إِلَى البقيع، فأمر الناس أن يدفنوا موتاهم حول قبره حَتَّى اتصل ذَلِكَ بمقابر الْمُسْلِمِينَ.

ذكر داستان مكانى كه عثمان در آن دفن شده، چه كسى بر او نماز خوانده و وظيفه كفن و دفن او را بعد از كشتنش در دست گرفته.

از أبى بشير العابدى نقل شده است كه عثمان سه روز بدون دفن رها شد؛ سپس حكيم بن حزام قرشى، يكى از بنى اسد بن عبد العزى، جبير بن مطعم با على (عليه السلام) در باره دفن او صحبت كردند و درخواست كردند كه به خانواده او اجازه دفن دهد؛ آن حضرت اجازه داد.

وقتى اين قضيه را شنيدند، در مسير او در حالى كه سنگ به همراه داشتند، نشتستند، عده‌اى براى كمك به خانواده او آمدند و قصد داشتند عثمان را در باغى در مدينه كه به آن حش كوكب مى‌گفتند و يهوديان مرده‌هاى خود را در آن دفن مى‌كردند، دفن كنند. وقتى عثمان را خارج كردند، مردم با سنگ تابوت را هدف قرار دادند و مى‌خواستند عثمان را بيندازند.

وقتى خبر به على (عليه السلام) رسيد، شخصى را فرستاد و دستور داد كه او را رها كنند و آن‌ها نيز قبول نمودند. پس عثمان را بردند تا در حش كوكب دفن كنند. وقتى معاويه به حكومت بر مردم رسيد، دستور داد كه ديوار را خراب كنند تا به بقيع متصل شود و به مردم دستور داد كه مرده‌هاى خود را در اطراف قبر عثمان دفن كنند تا قبر او به قبر‌هاى مسلمانان متصل شود.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص687، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج 5، ص58، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

محمد بن يحيى اندلسى در مقتل عثمان مى‌نويسد:

وقد ذكر الجاحظ أن عمارا قام وسط مسجد المدينة فقال نحن قتلنا عثمان كافرا وكان يمنع أن يدفن في مقابر المسلمين وأن يصلي عليه في مصلاهم حتى ترك على مزبلة ثلاثة أيام لم يدفن فدفنه أبن الزبير في خفية في بئر في حش كوكب ومحمد بن أبي بكر في بني تميم يعاونون عمارا

جاحظ نقل كرده است كه عمار در وسط مسجد مدينه ايستاد و گفت: ما عثمان را در حالى كه كافر شده بود، كشتيم. او از دفن عثمان در قبرستان‌هاى مسلمانان و اين كه در مصلاهاى مسلمانان بر او نماز بخوانند جلوگيرى مى‌كرد. تا اين كه سه روز در محل جمع آورى زباله ماند و دفن نشد و پسر زبير او را مخفيانه در چاهى در حش كوكب دفن كرد، و محمد بن ابى بكر به همراه بنيم تيم عمار را در اين كار (عدم اجازه دفن عثمان) يارى مى‌كردند.

المالقي الأندلسي، محمد بن يحيى بن أبي بكر (متوفاى741هـ)، التمهيد والبيان في مقتل الشهيد عثمان، ج 1، ص225، تحقيق : د. محمود يوسف زايد، ناشر : دار الثقافة - الدوحة - قطر، الطبعة : الأولى، 1405هـ.

ابن خلدون در مقدمه خود مى‌نويسد:

وكان قتله لثمان عشرة خلت من ذي الحجة وبقي في بيته ثلاثة أيام.

عثمان در هيجدهم ذى الحجه كشته شد و سه روز جنازه او در خانه‌اش باقى ماند.

إبن خلدون الحضرمي، عبد الرحمن بن محمد (متوفاى808 هـ)، مقدمة ابن خلدون، ج 2، ص601، ناشر: دار القلم - بيروت - 1984، الطبعة: الخامسة.

البته اين كه جنازه او در خانه‌اش مانده باشد، دليلى ندارد؛ تمام روايات دال بر اين بود كه جنازه او را در محل جمع‌آورى زباله انداخته بودند و سه روز در آن جا ماند.

نتيجه:

اگر بين عثمان و اهل بيت عليهم السلام رابطه حسنه‌اى بود، چرا آن‌ها از دفن عثمان خوددارى كردند و اجازه دادند كه سه روز جنازه او در محل جمع‌آورى زباله‌هاى مدينه باقى بماند؟

چرا اميرمؤمنان، امام حسن و امام حسين عليهم السلام، اقدام به دفن او نكردند؟

 

موفق باشيد

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 11:42 ] [ بهزاد ]

بسيارى از بزرگان اهل سنت نقل كرده‌اند كه خليفه دوم براى يادگرفتن سوره بقره دوازده سال زحمت كشيده است و وقتى موفق شد، شترى را به عنوان شكرانه آن قربان كرد.

بيهقى در شعب الإيمان، قرطبى در تفسير خود، ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق، ذهبى در تاريخ الإسلام، سيوطى در تنوير الحوالك و الدر المنثور، زرقانى در شرح خود بر موطأ مالك، كتانى در نظام الحكومة و ... نوشته‌اند:

وَأَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ، ثنا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ، ثنا بِشْرُ بْنُ مُوسَى أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِيُّ، ثنا مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: " تَعَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ الْبَقَرَةَ فِي اثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَنَةً، فَلَمَّا أَتَمَّهَا، نَحَرَ جَزُورًا "

از عبد الله بن عمر نقل شده است كه گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول كشيد تا سوره بقره را ياد بگيرد، وقتى تمام كرد، شترى را ذبح نمود.

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاي458هـ)، شعب الإيمان، ج2، ص1954، تحقيق: محمد السعيد بسيوني زغلول، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1410هـ؛

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص40، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج44، ص286، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995؛

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج3، ص267، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تنوير الحوالك شرح موطأ مالك، ج1، ص162، ناشر: المكتبة التجارية الكبرى ـ مصر، 1389هـ ـ 1969م؛

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج1، ص54، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993؛

الزرقاني، محمد بن عبد الباقي بن يوسف (متوفاي1122هـ) شرح الزرقاني علي موطأ الإمام مالك، ج2، ص27، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ؛

الكتاني، عبد الحي بن عبد الكبير (متوفاي1383هـ)، نظام الحكومة النبوية المسمي التراتيب الإدراية، ج2، ص280، ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت.

بررسي سند روايت:

أَبُو الْحُسَيْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ:

خطيب بغدادى در باره او مى‌نويسد:

محمد بن الحسين بن محمد بن الفضل بن يعقوب بن يوسف بن سالم أبو الحسين الأزرق القطان... كتبنا عنه وكان ثقة .

محمد بن الحسين القطان، من از او روايت نوشته‌ام، و ثقه بوده است.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، تاريخ بغداد، ج 2، ص249، رقم: 718، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

شم الدين ذهبى مى‌نويسد:

محمد بن الحسين بن محمد بن الفضل الأزرق . أبو الحسين القطان ، بغدادي ، ثقة مشهور.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 28، ص391 ، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ:

خطيب بغدادى او را اين چنين ستوده است:

140 محمد بن أحمد بن الحسن بن إسحاق بن إبراهيم بن عبد الله أبو علي المعروف بابن الصواف ... وكان ثقة مأمونا من أهل التحرز ما رأيت مثله في التحرز.

محمد بن احمد بن الحسن، مشهور به ابن صواف، ثقه، مورد اطمينان و اهل تقوى بود، من در تقوى همانند او را نديدم.

تاريخ بغداد ج1، ص289

بِشْرُ بْنُ مُوسَى:

بشر بن موسى . ابن صالح بن شيخ بن عميرة الامام الحافظ الثقة المعمر أبو علي الأسدي البغدادي .

قال الخطيب كان ثقة امينا عاقلا ركينا.

قال أبو بكر الخلال الفقيه كان أحمد بن حنبل يكرم بشر بن موسى وكتب له إلى الحميدي إلى مكة . وقال الدارقطني ثقة.

بشر بن موسى، پيشوا، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ است) داراى عمر طولانى بود.

خطيب در باره او گفته: او ثقه، امين، عاقل و استوار بود.

ابوبكر خلال فقيه گفته: احمد بن حنبل، بشر بن موسى را احترام مى‌كرد. دارقطنى گفته: ثقه بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج13، ص352 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِيُّ:

ذهبى از او با عنوان ، امام ، محدث و يكى از علماى كوفه ياد كرده است.

أبو بلال الأشعري . الإمام المحدث أحد علماء الكوفة.

سير أعلام النبلاء ج10 ص582 .

ابن حبان، نام او را در زمره ثقات آورده است.

أبو بلال الأشعري من أهل الكوفة يروى عن قيس بن الربيع والكوفيين روى عنه أهل العراق اسمه مرداس.

التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج9، ص199، رقم: 15992، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ:

مالك بن أنس، يكى از ائمه اربعه اهل سنت و رئيس مذهب مالكى‌ها است، در وثاقت او هيچ ترديدى نيست؛ چنانچه ابن حجر مى‌گويد:

مالك بن أنس بن مالك بن أبي عامر بن عمرو الأصبحي أبو عبد الله المدني الفقيه إمام دار الهجرة رأس المتقنين وكبير المتثبتين حتى قال البخاري أصح الأسانيد كلها مالك عن نافع عن بن عمر من السابعة مات سنة تسع وسبعين وكان مولده سنة ثلاث وتسعين وقال الواقدي بلغ تسعين سنة ع .

مالك بن أنس، فقيه و پيشواى مردم مدينه، برتر از همه افراد استوار و بزرگ‌تر از همه افراد مورد اعتماد بود؛ تا آن جا كه بخارى گفته: صحيح‌ترين تمام سند‌ها، روايت مالك از نافع از عبد الله بن عمر است.

تقريب التهذيب ج1، ص516، رقم: 6425

نَافِعٍ:

نافع، غلام عبد الله بن عمر است، ابن حجر مى‌گويد كه او ثقه، استوار، فقيه و مشهور بود:

نافع أبو عبد الله المدني مولى بن عمر ثقة ثبت فقيه مشهور من الثالثة مات سنة سبع عشره ومائة أو بعد ذلك ع .

تقريب التهذيب ج1، ص559، رقم: 7086

ابْنِ عُمَرَ:

عبد الله بن عمر، صحابى.

*****

نتيجه آن كه در صحت اين روايت هيچ ترديدى نيست و ثابت مى‌كند كه خليفه دوم تنها براى يادگرفتن سوره بقره، دوازده سال وقت گذاشته است.

البته مشخص نيست كه اين يادگرفتن به معناي حفظ كردن آن است يا به معناي يادگرفتن خواندن متن آن.

 

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 11:38 ] [ بهزاد ]
اولين مذهبي كه از مذاهب چهارگانه مطرح شد، مذهب حنفي است كه منتسب به ابوحنيفه نعمان بن ثابت، متولد سال 80 هجري و متوفاي سال 150 هجري و شاگرد امام صادق عليه السلام است.

دومين مذهب اهل سنت،‌ مذهب مالكي است كه منتسب به مالك بن انس، متولد سال 93 هجري و متوفاي سال 179 هجري است. سومين مذهب اهل سنت، مذهب شافعي است كه منتسب به محمد بن ادريس شافعي، ‌متولد سال 150 هجري و متوفاي سال 204 هجري است.چهارمين مذهب اهل سنت، مذهب حنبلي است كه منتسب به احمد بن حنبل،‌ متولد سال 164هجري و متوفاي سال 241 هجري است.بنيانگذار اولين مذهب اهل سنت، يك قرن و نيم بعد از طلوع خورشيد اسلام، به عرصه اجتماعي آمده و اين مذهب را ارائه كرده است.

اما موسس مذهب تشيع خود نبي مكرم (ص) بوده است. مذهب شيعه از همان روز آغازين نبوت نبي مكرم (ص) براي اسلام تحقق و تكوّن يافت و محقق شد و در زمان رسول اكرم (ص)از زبان ایشان روايات متعددي در رابطه با كلمه شيعه علي (ع) مطرح بوده است.حدود 42 روايت در منابع معتبر اهل سنت آمده كه وا‍‍ژه «شيعه علي» از زبان پيامبر اكرم (ص) استعمال شده است. از جمله،‌ عبارتي است كه سيوطي در كتاب در المنثور آورده است در ذيل آيه شريفه:

إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ   (سوره بينه/آيه7)

جابر بن عبد الله انصاري مي‌گويد:ما در كنار نبي مكرم (ص)بوديم و اميرالمؤمنين (ع) آمد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

و الذي نفسي بيده إن هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة.

اين علي و شيعيانش، نجات يافتگان در روز قيامت هستند. درالمنثور، ج6، ص379 - فتح القدير، ج5، ص477 - تاريخ دمشق، ج42، ص371 - شواهد التنزيل حسكاني،‌ ج2، ص468 - مناقب خوارزمي، ص111، حديث120

همين تعبير از ابوسعيد خُدري نقل شده است در تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص333

از أم المومنين أم سلمه نقل شده است در تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص333 و أنساب الاشراف بلاذري، ص182

و روايات متعددي را بزرگان اهل سنت از اصحاب نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند.

دسته دوم از روايات اين است كه نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود آيه شريفه:

أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (سوره بينه/آيه7)

درباره حضرت علي عليه السلام نازل شده است.

طبري به اسناد خودش نقل مي كند از ابي الجارود از امام باقر عليه السلام كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: انت يا علي و شيعتك

مراد از اين آيه، كه بهترين انسان هاي روي زمين هستند، اي علي! تو شيعيان تو هستند.

درالمنثور سيوطي، ج6، ص379 - تفسير روح المعاني، ج30، ص207

همچنين در رابطه با اين آيه شريفه، روايت ديگري را سيوطي نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيين.

يا علي! فرداي قيامت، تو و شيعيان تو وارد مي شويد كه هم تو و شيعيان تو از خداوند راضي هستيد و هم خداوند از شما راضي است. درالمنثور سيوطي، ج6، ص379 - الصوائق المحرقه ابن حجر هيثمي، ص161

دسته ديگري از روايات اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به نقل از ابو سعيد خُدري و ام سلمه،‌ به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:أنت و شيعتك في الجنة

شيعيان تو در بهشت هستند.

معجم اوسط طبراني،‌ ج6، ص354 - تاريخ بغداد خطيب بغدادي، ج12، ص353 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص173 - كنزالعمال متقي هندي، ج1، ص323

دسته ديگري از روايات اين است كه از ابن عباس نقل مي كند:

سماها فاطمة لإنها تفطم شيعتها من النار.

فاطمه را فاطمه ناميدند چون شيعيان فاطمه، فرداي قيامت وارد آتش جهنم نخواهند شد و بدن شيعيان بر آتش جهنم حرام است.   ميزان الاعتدال ذهبي، ج3، ص439 - لسان الميزان ابن حجر، ج3، ص267

واژه حضرت علي عليه السلام و شيعيانش، ‌41 بار در منابع اهل سنت واژه هايي مانند:انت و شيعتك هم الفائزون، انت و شيعتك في الجنه، انت و شيعتك راضين مرضيين و ...  آمده است.

در رابطه با اينكه لغت شناسان يا بزرگان اهل سنت چه آورده اند،ابن اثير لغت شناس اهل سنت در النهاية في غريب الحديث كه تمام روايات نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم از نظر لغتي در اين كتاب جمع كرده است. مي‌گويد:

و قد غلب هذا الاسم على كل من يزعم أنه يتولى عليا رضي الله عنه و أهل بيته، حتى صار لهم اسما خاصا، فإذا قيل فلان من الشيعة عرف أنه منهم.

واژه شيعه درباره كساني استعمال مي شود كه بر اين باور هستند حضرت علي عليه السلام ولي و امام است و معتقدند حضرت علي عليه السلام و اهلبيت او از جانب خداوند عالم ولي هستند؛ طوري كه كلمه شيعه، اسم ويژه اين افراد قرار گرفته است.النهاية في غريب الحديث، ج2، ‌ص519 - لسان العرب ابن منظور، ج8، ص189 - قاموس المحيط فيروزآبادري، ج3، ص47 - تاج العروس زبيدي، ج5، ص405

اشعري، رئيس اشاعره كه يكي از مكاتب كلامي اهل سنت است، صراحت دارد بر اينكه واژه شيعه از واژه هاي قديمي است كه در تاريخ اسلام استعمال شده است و درباره كساني است كه:

و إنما قيل لهم (شيعة) لأنهم شايعوا عليا، و يقدمونه على سائر أصحاب رسول الله (ص)

آنها پيرو حضرت علي (ع) هستند و او را بر ديگر صحابه مقدم مي دارند. مقالات الإسلاميين، 1،ص65

ابن خلدون در تاريخ خود، همين تعبير را دارد و مي‌گويد:

إعلم أن الشيعة لغة هم الصحب و الاتباع و يطلق في عرف الفقهاء و المتكلمين من الخلف و السلف على اتباع علي و بنيه رضي الله عنهم.

كلمه شيعه در عرف فقهاء و متكلمين گذشته و حال، اطلاق شده است بر پيروان اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان آن حضرت.  تاريخ ابن خلدون،ج1، ص196

در زمان حيات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، در ميان صحابه، ‌بحث شيعه علي بن ابيطالب مطرح بوده است، گروهي كه پيرو اميرالمؤمنين عليه السلام بودند، گروه مطرحي بودند که به عنوان پيروان و شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام شناخته مي شدند.ابو حاتم رازي از شخصيت هاي اهل سنت ‌در كتاب الزينة الورقة، ص259 صراحت دارد:و كان يقال لهم شيعة علي و أنصار علي و فيهم قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اشتاقت الجنة إلى أربعة سلمان و أبي ذر و المقداد و عمار

در زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه بودند مانند سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد و عمار ياسر كه به شيعه علي مشهور بودند.

جالب تر اينکه، محمد كرد علي، ‌رئيس مجمع علمي عربي دمشق، ‌متوفاي 1293 كه از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است و زركلي از علماي وهابي در كتاب الاعلام، ج6، ص203 ترجمه مفصل محمد كرد علي را آورده است. نظرات او مورد تأئيد تمام فرق اسلامي است. ايشان مي‌گويد:

عرف جماعة من كبار الصحابه بموالاة علي في عصر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.

تعدادي از بزرگان صحابه در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شناخته شده بودند به موالات علي و اصحاب علي. خطط الشام، ج5، ص251

بعد روايتي مي آورد که ابو سعيد خدري گفت:أمر الناس بخمس، فعملوا بأربع و تركوا واحدة و لما سئل عن الأربع؟ قال: الصلاة و الزكاة و صوم شهر رمضان و الحج و قيل: فما الواحدة التي تركوها؟ قال: ولاية علي بن أبي طالب، قيل له: و إنها لمفروضة معهن؟ قال: نعم.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به مردم دستور داده بود كه به پنج چيز به عنوان ركن اسلام عمل كنند، مردم به چهار ركن عمل كردند و ركن پنجم را رها كردند. پرسيدند آن چهار ركن عمل شده كدامند؟ گفت: نماز، روزه، حج، زكات. پرسيدند: آن ركني كه ترك كردند كدام است؟ گفت: ولايت علي بن ابيطالب. پرسيدند: آيا ولايت علي مانند نماز و زكات و حج و روزه، بر مردم واجب بوده؟ گفت: بله، همانطوري كه آنها واجب هستند، ولايت علي هم بر مردم واجب بود.

اين روايت شيعي نيست؛ بلكه سني است.

بعد اشاره به نام اصحاب بزرگ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم دارد كه شهرت داشتند به مواليان و معتقدين به ولايت حضرت علي عليه السلام: مثل أبي ذر الغفاري و عمار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و ذي الشهادتين خزيمة بن ثابت و أبي أيوب الأنصاري و خالد بن سعيد بن العاص و قيس بن سعد بن عبادة.

سلمان فارسي، ابوذر غفاري، عمار ياسر، حذيفه يماني، ذو شهادتين، ابو ايوب انصاري، ‌خالد بن سعيد، قيس بن سعد و ...  خط الشام، ج5، ص256 - 251

نكته جالب دیگر،اينكه:يكي از صحابه، ابو طفيل عامر بن واثله است و ابن عبد البر كه از علمای رجال اهل سنت است، مي‌گويد: و كان متشيعا في علي

ايشان جزء كساني بود كه به عنوان شيعه علي شناخته شده بود.  الاستيعاب ابن عبد البر، ج4، ص1697

خطيب بغدادي نكته ظريفي دارد:از يكي از بزرگان به نام عبد الله بن أحرم سؤال كردند كه چرا بخاري در صحيح خود، ‌حديث ابو طفيل عامر بن واصله را با اينكه از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است نياورده؟ گفت:لإنه كان يفرط في التشيع

زيرا او از كساني بود كه در تشيع و شيعه علي بودن آدم قرص و محكمي بود.  الكفاية في علم الدراية، ص159

يعني بخاري، از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، به اتهام اينكه اين صحابه، مشتهر به شيعه علي است، روايت نياورده است.عبارتي را دكتر صبحي صالح از علماي اهل سنت دارد بر اينكه: كان بين الصحابة حتى في عهد النبي (صلى الله عليه و آله و سلم) شيعة لربيبه علي، منهم: أبوذر الغفاري، المقداد بن الأسود، جابر بن عبد الله، أبي بن كعب، أبو الطفيل عمر بن واثلة، العباس بن عبد المطلب و جميع بنيه، عمار بن ياسر، أبو أيوب الأنصاري.

در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه مشهور بودند به عنوان اينكه شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. از جمله ابوذر، مقداد، جابر، عمار و ...النظم الإسلامية، ص96

دكتر محمد عبدالله عنان مصري با اينكه نظريه ضد شيعي دارد، صراحت دارد بر اينكه:

من الخطأ أن يقال: إن الشيعة ظهرت و لأول مرة عند انشقاق الخوارج؛ بل كان بدء الشيعة و ظهورهم في عصر الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم).

اينكه برخي مي گويند شيعه، بعدها پيدا شده است، ‌اشتباه است؛ بلكه آغاز مذهب شيعه از زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم صورت گرفته است.  روح التشيع عبدالله نعمة، ص20

بزرگان اهل سنت نقل مي كنند در ذيل آيه شريفه 45 سوره زخرف:

وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا  (سوره زخرف/آيه45)

از عبد الله بن مسعود نقل مي كنند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

قال النبي (صلى الله عليه و سلم) يا عبدالله! أتاني ملك، فقال: يا محمد! «وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا» علي ما بعثوا؟ قال: قلت علي ما بعثوا؟ قال علي ولايتك و ولاية علي ابن ابيطالب.

ملكي آمد نزد من و به من فرمود: از پيامبران قبلي بپرس كه بعثت و رسالت شما بر چه محوري بوده است؟ گفت: مگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گذشته چه مبعوث شده اند؟ گفت: تمام پيامبران گذشته، بر ولايت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام مبعوث شده اند.

تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص241 - تفسيرثعلبي، ج8، ص337 - شواهد التنزيل حاكم حسكاني، ج2، ص223 - مناقب خوارزمي، ص221

همچنين ديلمي در كتاب فردوس الاخبار، ج3، ص399 نقل مي كند از ابوهريره كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:ليلة أسرى بي جمع الله بيني و بين الأنبياء عليهم السلام و أوحي الله إليّ: سلهم يا محمد على لماذا بعثتم؟ قالوا بعثنا على شهادة أن لا إله إلا الله و الإقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن أبي طالب.

وقتي من به معراج رفته بودم، پيامبران به دور من جمع شده بودند ...

ما همه پيامبران بر توحيد و نبوت تو اي پيامبر و ولايت علي مبعوث شده ايم.اين سرآغاز ولايت حضرت علي عليه السلام است.اما فرجام ولايت حضرت علي عليه السلام در ذيل آيه شريفه است که می فرماید: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ (صافات/24)

روايات متعددي آورده اند كه مِن جمله آقاي آلوسي سلفي وهابي در كتاب تفسير روح المعاني، ج23، ص80 مي‌گويد:خطاب مي آيد كه مردم را متوقف كنيد تا از اينها پرسش شود. از چه سؤال مي‌شود؟ ابو سعيد خدري مي‌گويد: أن النبي قال: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ عن ولاية علي

اينها را نگه داريد تا در مورد ولايت حضرت علي عليه السلام از آنها پرسيده شود.   صوائق محرقه ابن حجر هيثمي، ج2، ص437

نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم در سال سوم بعثت خود،‌ اولين باري كه بنا شد رسالتش را علني كند، بعد از نزول آيه شريفه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ  (شعراء/214)

40 نفر از بزرگان قريش را جمع كرد و سه مطلب را براي مردم بيان كرد. به مردم گفت:

1- از بت پرستي دست برداريد و به خداي واحد يكتا ايمان بياوريد.

2- من پيامبري هستم كه از طرف خدا مبعوث شده ام، به نبوت من اقرار كنيد.

3- هذا أخي و وصيي و خليفتي فيكم، ‌فاسمعوا له و اطيعوا.

اين علي، برادر و وصي و خليفه من است. از او حرف شنوي داشته باشيد و از او پيروي كنيد.

تاريخ طبري، ج2، ص63 - كامل ابن اثير، ج2، ص63

ابن جرير طبري مي‌گويد روايت صحيح است.متقي هندي در كنزالعمال، ج13، ص128 نقل مي كند.

هيثمي در مجمع الزوائد، ج8، ص302 نقل مي كند و مي‌گويد روايت صحيح است.حاكم نيشابوري در مستدرك الصحيحين،‌ ج3، ص132 و ذهبي در تلخيصش مي‌گويد روايت حديث الدار، روايت صحيحي است.يعني قضيه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامتش، مسئله اي است كه آنچنان با آئين مقدس اسلام و رسالت نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم، بلكه با رسالت تمام انبياء عجين گشته كه قابل انفكاك نيست.

روايتي ابن حجر عسقلاني نقل مي كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

من أحب أن يحيا حياتي و يموت ميتتي و يدخل الجنة فليتول عليا و ذريته من بعده.

هر مسلماني كه دوست دارد همانند من زندگي كند، همانند من بميرد و داخل بهشت شود، بايد علي و فرزندانش را به عنوان وليّ براي خودش قرار بدهد.   الاصابة، ج2، ص485

روايتي ديگر: أوصي من آمن بي و صدقني بولاية علي بن أبي طالب، فمن تولاه فقد تولاني و من تولاني فقد تولى الله و من أحبه فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله و من أبغضه فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله عزوجل.

توصيه مي كنم تمام مسلماناني را كه به من ايمان آورده اند و پيامبري مرا تصديق كرده اند، به ولايت علي بن ابي طالب معتقد باشند. هر كس ولايت حضرت علي عليه السلام را بپذيرد، ‌ولايت مرا پذيرفته است و هر كس به ولايت من متمسك شود،‌ در حقيقت به ولايت خداوند تمسك جسته؛ و هر كس حضرت علي عليه السلام را دوست بدارد، ‌مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته؛ هر كس با حضرت علي عليه السلام دشمني كند، با من دشمني كرده و هر كس با من دشمني كند، ‌با خداوند دشمني كرده است.

كنزالعمال متقي هندي، ج11،‌‌ ص610 - به نقل از معجم كبير طبراني و تاريخ دمشق ابن عساكر

[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 18:40 ] [ بهزاد ]

«مدتی است که در عرصه‌های مختلف اطلاع‌رسانی به ویژه فضای مجازی از یک‌سو عده‌ای از عوامل قدرت‌های مخالف اسلام با به هم بافتن رطب و یابس در صدد مقابله با فرهنگ اسلامی بر آمده‌اند و از سوی دیگر برخی از افراد فریب‌خورده و سرخورده از بعضی نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها و تعدی به حقوق مردم که ناشی از عملکرد سوء برخی از مدعیان اسلام می‌باشد، توهمات گروه اول را بازنشر می‌کنند و در نتیجه زمینه فریب برخی از ساده‌لوحان فراهم می‌آید.

از این رو در صدد برآمدم که به تنظیم برخی از حقایق تاریخی در زمینه علل گرایش ملت رشید و پرملکات ایران به اسلام بپردازم و آن را تقدیم دوستان گرامی کنم. در این میان کتاب ارزشمند و گران‌سنگ «خدمات متقابل اسلام و ایران» متفکر بزرگ اسلامی، استاد «شهید مرتضی مطهری»(ره) را یکی از بهترین آثار در این زمینه یافتم که این بحث را در چند بخش تقدیم دوستان گرامی می‌کنم و از همه عزیزان می‌خواهم که در مواجهه با این مباحث علمی و تاریخی جز به نیل به حقیقت و برهان و دلیل نیاندیشند و حساب اسلام را از مدعیان آن جدا کنند تا برخی پیش‌فرض‌های نادرست منبعث از بعضی بی‌عدالتی‌ها که رهزن اندیشه است، مانع نیل به حقیقت نشود.»

شكست ايرانيان از مسلمانان

مسأله برخورد مسلمانان با دولت ايران و سرانجام پيروز شدن آنان بر حكومت ساسانی يكی از مسائلی بود كه عظمت و واقعيت اسلام را در نظر ايرانيان بهتر جلوه‌گر میساخت.


در روزگاری كه مسلمانان با دولت ساسانی میجنگيدند كشور ايران با همه اغتشاشات و از هم پاشيدگي‌هایی كه داشت از نظر نظامی بسيار نيرومند بود!


ايران آن روز با مقايسه مسلمانان آن روز طرف نسبت نبود.


در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حكومت میكرد؛ ايران و روم. ساير كشورها يا تحت‌الحمايه آن‌ها بودند يا باج‌گزار آن‌ها.


ايرانيان آن روز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسایل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر، برتری فوق‌العاده‌‌ای نسبت به مسلمانان داشتند.


 


اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آن روز در سطحی كه ايرانيان و روميان آشنا بودند، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمیدانستند لهذا احدی در آن زمان نمی‌توانست آن شكست عظيم ايران را به دست اعراب مسلمان پيش‌بينی كند.


در اين‌جا ممكن است گفته شود كه علت پيروزی مسلمانان شور ايمانی و هدف‌های روشن و ايمان و اعتقاد آن‌ها به رسالت تاريخی‌شان و اطمينان كامل به پيروزی و بالأخره ايمان و اعتقاد محكم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود.


البته در اين‌كه اين حقيقت در اين پيروزی خيلی دخيل بوده است حرفی نيست، فداكاري‌ها و جانبازي‌های آنان و سخنانی كه از آنان در آن اوقات باقی مانده نشان میدهد كه ايمان آنان به خدا و قيامت و صدق رسالت نبی اكرم(ص) و رسالت تاريخی خودشان كامل بوده است، معتقد بوده‌اند جز خدا را نبايد پرستش كرد و مللی را كه غيرخدا را به هر شكل و هر صورت پرستش میكنند بايد نجات داد، برای خود رسالتی قائل بوده‌اند كه توحيد الهی و عدل اجتماعی را برقرار كنند، طبقات مظلوم را از چنگ طبقات ستمگر رها سازند.


سخنانی كه در مواقع مختلف در مقام تشريح هدف‌های خود گفته‌اند نشان میدهد كه صددرصد آگاهانه گام بر میداشته‌اند و هدف مشخص و معينی داشته‌اند و واقعا به تمام معنی نهضتی را رهبری میكردهاند، واقعا آن‌چنان بودهاند كه علی(ع) توصيف میكند: «و حملوا بصائرهم علی اسيافهم؛ همانا بينش‌های روشن خويش را بر دوش شمشيرهای خويش حمل میكردند.»!(4)


اما جيره‌خواران استعمار ناجوانمردانه نهضت اسلامی را در رديف حمله اسكندر و مغول قرار میدهند.


اين‌ها همه درست، ولی تنها قدرت روحی و ايمانی آنان كافی نبود كه چنين فتوحاتی نصيب آن‌ها بشود، هر چه باشد محال است جمعيت كمی آن هم با آن شرايطی كه گفتيم بتواند با حكومتی هم‌چون حكومت ساسانی مقابله كند و آن را به كلی محو و نابود سازد.(5)


جمعيت آن روز ايران را در حدود 140 ميليون تخمين زدهاند(6) كه گروه بی‌شماری از آنان سرباز بودند و حال آن‌كه تمام سربازان اسلام در جنگ ايران و روم به شصت هزار نفر نمیرسيدند و وضع طوری بود كه اگر مثلا ايرانيان عقب‌نشينی میكردند اين جمعيت در ميان مردم ايران گم میشدند، ولی با اين همه چنان‌كه گفتيم حكومت ساسانی به دست همين عده [اندک] برای هميشه محو و نابود شد!


پس علت اساسی شكست ايران را در جای ديگری بايد جست‌جو كنيم.


ناراضی بودن مردم


حقيقت اين است كه مهم‌ترين عامل شكست حكومت ساسانی را بايد ناراضی بودن ايرانيان از وضع دولت و آيين و رسوم اجحاف‌آميز آن زمان دانست.


اين نكته از نظر مورخين شرقی و غربی مسلم است كه رژيم حكومت و اوضاع اجتماعی و دينی آن روز به قدری فاسد و خراب بود كه تقريبا همه مردم از آن ناراضی بودند.


اين نارضايی ناشی از جريان‌های چند سال اخير بعد از خسرو پرويز نبود؛ زيرا اگر روح مردمی به اساس يك رژيم يا يك آيين خوشبين باشد نارضايی موقت سبب نمی‌شود كه هنگامی كه دشمن مشترك رو میآورد آن مردم نجنگند، بر عكس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد، در اين‌گونه مواقع ملت خود را جمع‌وجور میكند، اختلافات داخلی را كنار میگذارد، و يك‌دست به دفع دشمن مشترك میپردازد، هم‌چنان‌ كه نظير آن را در تاريخ زياد ديده ايم.


معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی میشود، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد!


در عصر خودمان میبينيم كه اعراب با آن همه اختلافات و تفرقهها كه در ميان‌شان هست و استعمار هم آن را دامن میزند، وجود دشمن مشترك يعنی اسرائيل عامل وحدت آن‌ها شده است.


قوای آنان را تدريجا جمع و جور میكند، شعور آن‌ها را يك‌دست میكند، اين خود دليل است كه يك روح زنده در اين ملت وجود دارد.


اجتماع آن روز ايران يك اجتماع طبقاتی عجيبی بود با همه عوارض و آثاری كه در اين‌گونه اجتماعات هست، تا آن‌جا كه حتی آتشكده‌های طبقات مختلف با هم فرق داشت، فرض كنيد كه ميان ما مساجد اغنيا از مساجد فقرا جدا باشد چه روحی در مردم بيدار میشود؟!

طبقات بسته بود، هيچ‌كس حق نداشت از طبقه‌ای وارد طبقه ديگر بشود، كيش و قانون آن روز هرگز اجازه نمی‌داد كه يك كفش‌دوز و يا كارگر بتواند با سواد بشود، تعليم و تعلم تنها در انحصار اعيان زادگان و موبدزادگان بود!


دين زرتشت در اصل هر چه بود، به قدری در دست موبدها فاسد شده بود كه ملت باهوش ايران هيچ‌گاه نمی‌توانست از روی صميم قلب به آن عقيده داشته باشد و حتی آن‌چنان كه محققين گفته‌اند اگر هم اسلام در آن وقت به ايران نيامده بود مسيحيت تدريجا ايران را مسخر میكرد و زرتشتی‌گری را از ميان میبرد!


روشنفكران و باسوادان آن روز ايران، و هم‌چنين مراكز علمی و فرهنگی ايران آن روز را مسيحيان تشكيل میدادهاند نه زردشتيان. زردشتيان آن‌چنان دچار غرور و تعصب‌های خشك و سنت‌های غلط بودند كه نمی‌توانستند در باره علم و فرهنگ و عدالت و آزادی بينديشند! و در واقع مسيحيت بيش از زردشتی‌گری از ورود اسلام به ايران زيان ديد؛ زيرا زمينه بسيار مناسبی را از دست داد!


بی‌علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان، سبب میشد كه سربازان آن‌ها در جنگ‌ها با ميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آن‌ها كمك كنند!(7)


ادوارد براون، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران، صفحه 299 میگويد: اين مسأله(آيا اسلام به زور به ايران تحميل شده يا ايرانيان به رغبت اسلام را پذيرفتهاند) را پروفسور آرنولد استاد دارالفنون عليگره در كتاب نفيس خود در باره تعليمات اسلام به وجه بسيار خوبی ثابت نموده است.


آرنولد به بي‌تابی موبدان بی‌گذشت زرتشتی اشاره میكند و میگويد موبدان نه تنها نسبت به علمای ساير اديان، بلكه در برابر كليه فرق مخالف ايران و مانويان و مزدكيان و عرفای مسيحی(گنوستيك) و امثالهم تعصب نشان میدادند و بدين سبب به شدت مورد بي‌مهری و نفرت جماعات زيادی قرار گرفته بودند. رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه در باره آيين زرتشت و پادشاهانی كه از مظالم موبدان حمايت میكردند حس بغض و كينه شديد در دل بسياری از اتباع ايران برانگيخته شود و استيلای عرب به منزله نجات و رهايی ايران از چنگال ظلم تلقی گردد!


ادوارد براون سپس به سخنان خود چنين ادامه میدهد: «... و مسلم است كه قسمت اعظم كساني كه تغيير مذهب دادند به طيب خاطر و به اختيار و اراده خودشان بود.


پس از شكست ايران در قادسيه، فی‌المثل چهار هزار سرباز ديلمی(نزديك بحر خزر) پس از مشاوره تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند. اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند»!


قانون و آيين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوری بود كه قاطبه ملت ايران را وا میداشت برای متابعت از حكومت و آيين تازه‌ای خود را آماده كنند و به همين جهت بود كه وقتی ايران به دست مسلمانان فتح شد مردم ايران علاوه بر اين‌كه عكس‌العمل مخالفی از خود نشان ندادند خود برای پيشرفت اسلام زحمات طاقت فرسايی كشيدند.


آقای دكتر صاحب الزمانی در كتاب ديباچهای بر رهبری میگويند: «توده‌های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان‌بينی و ايدئولوژی ضد تبعيض طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی‌كردند، بلكه درست در آرمان آن، همان چيزی را می يافتند كه قرن‌ها به بهای آه و اشك و خون خريدار و جاننثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرن‌ها در خود احساس میكردند ... .(8)


توده‌های نسل اول ايران در صدر اسلام، در برابر آرمان رهايی‌بخش آيين نو، نه تنها با شعارهای تبليغاتی مردم‌فريب خوش ظاهر بی باطن روبرو نگشتند، نه تنها فقط پيامبر اسلام بارها تصريح كرده بود كه: «من انسانی همانند شما هستم.»! و يا «بين سياه حبشی و سيد قرشی جز به پرهيزكاری و تقوا تفاوتی وجود ندارد.»! بلكه عملا نيز روش حكومت خلفای راشدين به ويژه علی(ع) را در حد خواب و خيال افسانه‌آميزی، بی‌پيرايهتر از آنچه خود میخواستند و آرزويش را در دل داشتند ساده يافتند ...!


يكی از حساس‌ترين لحظات برخورد اين دو جهان‌بينی برخورد سنت منحط ساسانی و آيين نو اسلام را در بسيج علی اميرالمؤمنين(ع) هنگام لشكركشی به شام با كشاورزان آزادشده ايرانی شهر «انبار» بر ساحل فرات میيابيم. اين برخورد موجب تقرير يكی از شيواترين و تكان‌دهنده‌ترين خطبه‌های علی(ع) است كه از اين پيشوای بی‌نظير تاريخ جهانداری و سياست، برای هميشه برای عبرت رهبران آينده جهان بر جای مانده است...!


نيروی عراق به‌ سوی شام بسيج كرده بود، دهگانان شهر زيبای انبار بر ساحل فرات به آیين ايران قديم صف بسته بودند تا موكب همايون اميرالمؤمنين(ع) را استقبال كنند، چون نوبت رسيد پيش دويدند، علی(ع) را كه از سربازان ديگر امتيازی نداشت با هلهله و شادباش و شادی تلقی كردند.


آن پيشوای بزرگ از رسم تعظيم و تكريم ايرانيان نسبت به پيشوای خويش با بيانی پر لطف اين‌چنين انتقاد میكند: «... پروردگار متعال از اين عمل راضی نيست.»!


در نظر اميرالمؤمنين(ع) هم سخت ناپسند و مكروه است، احرار و آزادگان نيز هرگز به چنين ننگی تن در نمیدهند... فكر كنيد آيا خردمند خشم خداوند را به بهای مشقت و زحمت خويش خريدار است؟(9)


آقای دكتر صاحب الزمانی سپس چنين میگويد: اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری تودهها به ميان كشيده بود " شبان " را برای حراست " گله " میدانست، نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سيرت.


اسلام حماسه آزادی توده‌ها به‌شمار میرفت رهبر برای مردم يا مردم برای رهبر؟!


اين بود پرسش تازه‌ای كه اسلام در برابر فلسفه سياسی دنيای قديم و ايران ساسانی به وجود آورده بود! در جنگ‌های هفتصد ساله ايران و روم هيچ‌گاه چنين مسألهای در برابر تودهها مطرح نگشته بود!


سياست خودكامه هر دو امپراطوری يكی بود؛ مردم برای رهبر، توده‌ها فدای طبقات ممتاز(10)... بارگاه بی‌پيرايه علی(ع) در كوفه قرار داشت و موالی و ايرانيان با آن تماس نزديك داشتند، سادگی آن را تنها به وصف نمي‌شنيدند، بلكه به رأی‌العين با ديدگان خويش به خوبی مي‌ديدند!


از اين رو اگر توده‌های ستم‌ديده ايرانی بدين دعوت لبيك اجابت گفتند شگفتی ندارد!(11)


نفوذ آرام و تدريجی


هر چه روزگار مي‌گذشت بر علاقه و ارادت ايرانيان نسبت به اسلام و بر هجوم روزافزون آنان به اسلام و ترك كيش‌ها و آيين‌های قبلی و آداب و رسوم پيشين افزوده می‌شد!


بهترين مثال، ادبيات فارسی است. هر چه زمان گذشته است تأثير اسلام و قرآن و حديث در ادبيات فارسی بيشتر شده است! نفوذ اسلام در آثار ادبا و شعرا و حتی حكمای قرون ششم و هفتم به بعد بيشتر و مشهودتر است تا شعرا و ادبا و حكمای قرون سوم و چهارم. اين حقيقت از مقايسه آثار رودكی و فردوسی با آثار مولوی و سعدی و نظامی و حافظ و جامی كاملا هويداست!


در مقدمه كتاب «احاديث مثنوی»(12) پس از آن‌كه میگويد: «از قديم‌ترين عهد، تأثير مضامين احاديث در شعر پارسی محسوس است»، و به اشعاری از رودكی استشهاد میكند، میگويد:


«از اواخر قرن چهارم كه فرهنگ اسلامی انتشار تمام يافت و مدارس در نقاط مختلف تأسيس شد و ديانت اسلام بر ساير اديان غالب آمد و مقاومت زرتشتيان در همه بلاد ايران با شكست قطعی و نهايی مواجه گرديد و فرهنگ ايران به صبغه اسلامی جلوه‌گری آغاز نهاد و پايه تعليمات بر اساس ادبيات عربی و مبانی دين اسلام قرار گرفت، بالطبع توجه شعرا و نويسندگان به نقل الفاظ و مضامين عربی فزونی گرفت و كلمات و امثال و حكم پيشينيان(قبل از اسلام) در نظم و نثر كمتر می‌آمد؛ چنان‌كه به حسب مقايسه در سخن دقيقی و فردوسی و ديگر شعرای عهد سامانی و اوائل عهد غزنوی نام زرتشت و اوستا و بوذرجمهر و حكم وی بيشتر ديده میشود، تا در اشعار عنصری و فرخی و منوچهری كه در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می‌زيسته‌اند، نيز تاريخ نشان میدهد كه هر چه استقلال سياسی ايرانيان بيشتر شده اقبال آن‌ها به معنويات و واقعيات اسلام فزونی يافته است!


طاهريان و آل بويه و ديگران كه نسبتا استقلال سياسی كاملی داشتند، هرگز به فكر اين نيفتادند كه اوستا را دوباره زنده كنند و دستورات آن را سرمشق زندگی خود قرار دهند، بلكه بر عكس با تلاش‌های پيگير برای نشر حقايق اسلامی كوشش میكردند!


ايرانيان پس از صد سال كه از فتح ايران به دست مسلمانان گذشت، نيروی نظامی عظيمی به وجود آوردند دستگاه خلافت اموی در اثر اجحافات و انحرافات از تعليمات اسلامی مورد بي‌علاقگی عموم مسلمانان به جز اعرابی كه روی تعصب عربی گام بر میداشتند واقع شد. ايرانيان با قدرت و نيروی خود توانستند خلافت را از خاندان اموی به خاندان عباسی منتقل كنند!


قطعا در آن زمان اگر میخواستند حكومت مستقل سياسی تشكيل دهند و يا آيين كهن خويشتن را تجديد كنند، برای آنان كاملا مقدور بود، ولی در آن وقت نه به فكر تأسيس حكومت مستقل در برابر دستگاه خلافت افتادند و نه به فكر تجديد آيين كهن و دور افكندن آيين جديد تا آن وقت تصور مي‌كردند با تغيير خلافت از دودمانی به دودمان ديگر میتوانند به آرزوی خود كه زندگی در ظل يك حكومت دينی اسلامی در پرتو قرآن كريم بود نايل گردند!


تا آن كه دوره بنی‌العباس پيش آمد و از دودمان عباسی نيز ناراضی شدند در دوره بنی عباس جنگ ميان طاهر بن‌ الحسين و سپاه ايرانی به طرفداری از «مأمون» از يك طرف، و علی بن عيسی و سپاهيان عرب به طرفداری «امين» از طرف ديگر واقع شد. غلبه طاهر بن الحسين بر سپاهيان طرفدار «امين» بار ديگر نشان داد كه قدرت نظامی در اختيار ايرانيان است، در عين حال در اين موقع نيز ايرانيان نه به فكر استقلال سياسی افتادند و نه به فكر اين‌كه دين اسلام را كنار بگذارند!


ايرانيان هنگامی به فكر استقلال سياسی افتادند كه از حكومت‌های عربی و اين‌كه آن‌ها يك حكومت واقعا اسلامی باشند صد در صد مأيوس شدند!


اما در عين حال تنها به استقلال سياسی قناعت كردند و نسبت به آيين مقدس اسلام سخت وفادار ماندند! اغلب ايرانيان در دوره استقلال سياسی ايران مسلمان شده اند!


استقلال سياسی ايران از اوایل قرن سوم هجری شروع شد و تا آن وقت هنوز بسياری از مردم ايران به كيش‌ها و آيين‌های قديم از قبيل زرتشتی و مسيحی و صابی و حتی بودايی باقی بودند!


سفرنامههايی كه در قرون سوم و چهارم نوشته شده حكايت میكند كه تا آن زمان‌ها در ايران آتشكده‌ها و كليساهای فراوان وجود داشته است، بعدها كم كم از عدد آن‌ها كاسته شده و جای آن‌ها را مساجد گرفته است!


تاريخ‌نويسان اسلامی خاندان‌های چندی را از ايرانيان نام میبرند كه تا قرن‌های دوم و سوم، بلكه تا قرن چهارم هجری هم‌چنان به دين زرتشت باقی بودهاند و در اجتماع مسلمانان محترم میزيسته‌اند و سپس آن دين را ترك كرده اند!


میگويند: سامان، جد اعلای سامانيان كه از احفاد سلاطين ساسانی است و خود از بزرگان بلخ بوده است در حدود قرن دوم، و جد اعلای خاندان قابوس كه آن‌ها نيز حكومت و فرمانروايی يافتند در قرن سوم، و مهيار ديلمی شاعر زبردست و معروف ايرانی در اواخر قرن چهارم هجری به دين اسلام گرويدند!


مردم طبرستان و قسمت‌های شمالی ايران تا سيصد سال پس از هجرت، هنوز دين جديد را نشناخته بودند و با دولت خلفا به دشمنی بر میخاستند!


بيشتر مردم كرمان در تمام مدت خلافت اموي‌ها زردشتی ماندند و در روزگار استخری (صاحب كتاب المسالك و الممالك) زردشتيان فارس اكثريت را تشكيل میداده اند!


مقدسی صاحب كتاب «احسن التقاسيم» نيز كه از مورخان و جغرافی‌نويسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ايران مسافرت كرده است در صفحه 39 و 420 و 429 كتاب خود از زردشتيان فارس و نفوذ بسيار آن‌ها و احترام آن‌ها نزد مسلمانان كه از ساير اهل ذمه محترم‌تر بوده‌اند ياد كرده است!


بنا به گفته اين مورخ در جشن‌های زردشتيان در آن وقت همه بازارهای شهر را آذين می‌بسته‌اند و در عيدهای نوروز و مهرگان مردم شهر در سرور و شادی با ايشان هماهنگ میشده‌اند!


مقدسی در صفحه 323 احسن‌التقاسيم راجع به مذهب اهل خراسان میگويد: «در آن‌جا يهودی بسيار است و مسيحی كم و اصنافی از مجوس در آن‌جا هستند.»


مسعودی مورخ اسلامی متوفی در نيمه اول قرن چهارم كه او نيز به ايران مسافرت كرده است و با اين‌كه ايرانی نيست به تاريخ ايران و آثار ايران علاقه خاصی نشان میدهد، در كتاب «التنبيه و الاشراف» صفحه 91 و 92 از خاندان محترمی از مردم اصطخر نام میبرد كه كتاب تاريخ جامعی از دوره ساسانيان در دست داشته‌اند و مسعودی از آن كتاب استفاده كرده است.

مسعودی حتی نام موبد زمان خود را میبرد، معلوم میشود موبد زردشتيان به اعتبار عده فراوان زردشتی شخصيت ممتازی به شمار میآمده است!


مسعودی در جلد اول مروج‌الذهب، صفحه 382، تحت عنوان «فی ذكر الاخبار عن بيوت النيران و غيرها» از آتشكده‌های زردشتی ياد میكند از آن جمله از آتشكده‌ای در «دارابجرد» نام میبرد و میگويد؛ در اين تاريخ كه سال 332 هجری است آن آتشكده موجود است و مجوس آن اندازه كه به آتش آن آتشكده احترام میگذارند و آن را تعظيم و تقديس میكنند آتش هيچ آتشكده ديگر را چنين تعظيم نمی‌كنند!


اين‌ها همه میرساند كه چنان‌كه گفتيم؛ ايرانيان تدريجا اسلام را پذيرفته‌اند و اسلام تدريجا و مخصوصا در دوره‌های استقلال سياسی ايران بر كيش زرتشتی غلبه كرده است!


عجيب اين است كه زرتشتيان در صدر اسلام كه دوره سيادت سياسی عرب است آزادی و احترام بيشتری داشته‌اند از دوره‌های متأخرتر كه خود ايرانيان حكومت را به دست گرفته‌اند!


هر اندازه كه ايرانيان مسلمان میشدند اقليت زردشتی وضع نامناسب‌تری پيدا میكرد و ايرانيان مسلمان از اعراب مسلمان، تعصب بيشتری عليه زردشتيگری ابراز میداشتند و ظاهرا همين تعصبات ايرانيان تازه‌مسلمان سبب شد كه عده‌ای از زرتشتيان از ايران به هند مهاجرت كردند و اقليت پارسيان هند را تشكيل دادند!


در اين‌جا بد نيست سخن مستر فرای نويسنده كتاب «ميراث باستانی ايران» را از صفحه 396 آن كتاب نقل كنيم. او مي‌گويد:

«از منابع اسلامی چنين بر میآيد كه استخر در فارس كه يكی از دو كانون آیين زرتشتی در ايران ساسانی(كانون ديگرش در شيز آذربايجان) بود در روزگار اسلام نيز هم‌چنان شكوفان ماند! اندك اندك شبكه آتشگاه‌ها با كم‌شدن زرتشتيان رو به كاستی نهاد. با اين‌همه بيشتر مردم فارس تا قرن دهم ميلادی هم‌چنان به آيين زرتشت وفادار ماندند و پس از آن تا روزگار كشورگشايی سلجوقيان در سده يازدهم باز گروه انبوهی زرتشتی در فارس میزيستند!


شرح جالبی از پيكار ميان مسلمانان و زرتشتيان در شهر كازرون در زمان ابواسحاق ابراهيم بن شهريار الكازرونی كه بنيان‌گذار يكی از فرقه‌های متصوفان است و در سال 1034 ميلادی در گذشته است در دست داريم!


بسياری از زرتشتيان به راهنمايی اين شيخ به اسلام گرويدند، ولی از اين كتاب(كتاب معجم البلدان ياقوت) و نيز از كتاب‌های ديگر اسلامی چنين بر میآيد كه موقعيت زرتشتيان هم‌چنان استوار بوده است!


عامل كازرون در روزگار آل بويه كه از آن‌جا بر سراسر فارس فرمان میراند زرتشتی بود و خورشيد نام داشت! وی در ديده فرمانروايی بويهی شيراز چنان پايگاه بلندی داشت كه اين شاهزاده بويهی فرمان داد تا شيخ كازرونی نزد او برود و سرزنش‌های او را به سبب آشوبی كه برای مسلمان كردن مردم بر پا كرده بود بشنود(ص 117 - 121) مسلمانان و زرتشتيان دو گروه عمده فارسی بودند و مسيحيان و يهود بسيار اندك بودند!


در صفحه 399 مینويسد:


«هر چه بر دامنه انديشههای اسلامی افزوده میشد جنبش‌های گوناگون مانند صوفيگری و شيعيگری رونق میيافت و در نتيجه پناهگاهی برای ايرانيان كه نمی‌توانستند از انديشه‌های كوتاه و توسعه‌نيافته زرتشتی پيروی كنند پديد میآمد. هنگامی كه فرمانروايان ديلمی ايران، به تشيع گرويدند و بخش‌های غربی ايران را از دست خليفه به در بردند و سرانجام در سال 945 ميلادی(334 هجری) بر بغداد دست يافتند، آيين زرتشت رو به زوال نهاد!.


ديگر آل بويه اسلام و زبان عربی را برگزيدند؛ زيرا كه اين هر دو جنبه بين المللی گرفته بود و حال آن‌كه زرتشتيان به محلات مخصوص زرتشتی‌نشين رانده شده بودند!


چنين می‌نمايد كه روی هم رفته آل بويه، شيعی‌مذهب در برابر پيروان مذهب‌های ديگر مسامحه و بردباری پيشه كرده بودند؛ زيرا خلفای سنی و بسياری از گماشتگان رسمی سنی‌مذهب را بر سر كارها بر جای میگذاشتند؛ چنان‌كه گفتيم عامل زرتشتی كازرون نيز از جمله اين‌گونه كسان بود، اما آل بويه بيشتر دل‌بستگی به سنت‌های عربی خاندان علی(ع) و فرهنگ اسلامی داشتند تا به سربلندیهای گذشته ايران، مثلا عضدالدوله يكی از پادشاهان آل بويه در سال 955م / 344 ه. دستور داد تا كتيبه‌ای در تخت جمشيد به عربی بكنند!


چه عاملی سبب شد كه قرن‌ها بعد از زوال سيادت سياسی عرب، مردم ايران گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند؟!


آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است؟!


خود حكومت‌های مستقل ايرانی كه از لحاظ سياسی دشمن حكومت‌های عربی بودند بيش از حكومت‌های عربی پاسدار اسلام و مؤيد و مروج علمای اسلام و مشوق خدمتگزاران اسلام بودند، دانشمندان را در تأليف و تصنيف كتاب‌های اسلام و در تعليم علوم اسلامی كمك میكردند!


شور و هيجانی كه ايرانيان نسبت به اسلام و علوم اسلامی در طول چهارده قرن اسلام حتی در دو قرن اول كه سرجان ملكم انگليسی نام آن‌ها را «دو قرن سكوت» گذاشته است نشان دادند، هم از نظر اسلام بی‌سابقه بود و هم از نظر ايران، يعنی نه ملت ديگری غير از ايران، آن‌قدر شور و هيجان و عشق و خدمت نسبت به اسلام نشان داده است و نه ايرانيان در دوره ديگری برای هدف ديگری، چه ملی و چه مذهبی، اين قدر شور و هيجان نشان داده‌اند!


ايرانيان پس از استقلال، بدون هيچ مزاحمتی میتوانستند آيين و رسوم كهن خود را احيا كنند، ولی نكردند، بلكه بيشتر به آن پشت كردند و به اسلام رو آوردند؛ چرا چون آن‌ها اسلام را با عقل و انديشه و خواسته‌های فطری خود سازگار میديدند!


هيچ‌گاه خيال تجديد آيين و رسومی را كه سال‌ها موجب عذاب روحی آنان بود در سر نمی‌پروراندند و اين سنتی است كه طبق شهادت تاريخ در طول اين چهارده قرنی كه اسلام به ايران آمده است هم‌چنان باقی و پا برجاست، و اگر ملاحظه میكنيد كه افراد معدود معلوم‌الهويهای در اين روزگار و احيانا زمان‌های گذشته سخن از تجديد آيين و رسوم قديم به ميان آورده‌اند، نبايد آن‌ها را به حساب ملت ايران آورد(13) چه ايرانيان همان‌طور كه پس از اين نيز مفصلا شرح خواهيم داد بارها نشان داده‌اند كه از خود اعراب، اسلام را با روحيات خود سازگارتر دانسته‌اند و دليل آن، اين‌همه خدمات صادقانه‌ای است كه آنان در طول اين چهارده قرن به اسلام و قرآن نموده‌اند؛ خدماتی كه با اخلاص و ايمان عجيبی همراه بوده است و ما به ياری خدا در صفحات آينده شرح نسبتا جامعی پيرامون برخی از خدمات ارزنده آنان خواهيم داد تا همگان بدانند كه ملت ايران چگونه با جان و دل آيين مسلمانی را پذيرفته و آن را موافق با عقل و انديشه و تنها پاسخگوی خواسته‌های وجدانی خود دانسته است و همين حقيقت است كه ما را به ياد فرمايش پيغمبر اكرم(ص) میاندازد كه فرمود:


«به‌خدا قسم من روزی را میبينم كه همين ايرانيان كه شما برای اسلام با آنان میجنگيد با شما بجنگند تا شما را مسلمان كنند»


دو جريان در ايران پيش آمده و سبب شده است كه عده‌ای دانسته يا ندانسته مغالطه كنند و آن‌ها را نوعی مقاومت و عكس‌العمل مخالف از طرف ايرانيان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد


كنند؛ احيای زبان فارسی و ديگر مذهب تشيع!


از اين رو لازم است ما در باره اين دو پديده كه يكی به زبان رسمی ما مربوط است و ديگری به مذهب رسمی ما، تا آن‌جا كه با اين مسأله ارتباط دارد بحث و تحقيق نمایيم.


پاورقی:


1. جناب آقای عطاردی از فضلای بسيار با ارزش و از متتبعين و مطلعين و كتابشناسان عالي‌قدر هستند. بر بسياری از نسخ كتب اسلامی در كتابخانه‌های مهم مخصوصا در هند دست يافته‌اند كه بی‌سابقه است و از همه آن‌ها عكسبرداری كرده‌اند كتابی مبسوط در باره رجال خراسان در دست تأليف دارند كه شايد بالغ بر چهل جلد بشود. از خداوند، توفيق بيشتر معظم له را مسألت مینماييم.


2. ابن اثير در كامل التواريخ، ج 2، ص 228 گويد: و كانت رده الاسود أول رده فی الاسلام علی عهد رسول الله.


3. پايان قسمت اول نوشته آقای عطاردی، قسمت دوم نوشته معظم له در بخش دوم كتاب ذكر خواهد شد. مأخذ و منابع اين قسمت نيز در پايان آن قسمت خواهد آمد.


4. نهج البلاغه، خطبه 148، اين تعبير را اميرالمؤمنين(ع) برای مؤمنين زمان رسول خدا آورده است.


5. همان‌طور كه اصحاب حضرت امام حسين(ع) با آن همه ايمانشان در مدت قليلی به دست سپاهيان يزيد كشته شدند. همين اعراب مسلمان در اروپا پيشروی كردند، اما پس از آن‌كه مقاومت شديدی در برابرشان شد خواه ناخواه فتوحاتشان در اروپا متوقف گشت. پس معلوم میشود يكی از علل پيروزی مسلمانان اين بود كه مقاومت شديد و جدی در برابر آن‌ها نمیشد، بلكه در اثر نابساماني‌های داخلی كشورهای فتح شده، مقدمشان گرامی داشته میشد.


6. اين تخمين از سعيد نفيسی است در كتاب تاريخ اجتماعی ايران.


7. مرحوم محمد قزوينی در بيست مقاله آورده است كه: «ايرانيان خائن و عرب‌مآب آن‌وقت از اوليای امور و حكام ولايات و مرزبانان اطراف به محض این‌كه حس كردند كه در اركان دولت ساسانی تزلزل روی داده و قشون ايران در دو سه دفعه از قشون عرب شكست خوردهاند، خود را به دامان عرب ها انداخته و نه تنها آنان را در فتوحاتشان كمك كردند و راه و چاه را به آن‌ها نمودند، بلكه سرداران عرب را به تسخير ساير اراضی كه در قلمرو آنان بود و هنوز قشون عرب به آن‌ها حمله نكرده بود دعوت كردند و كليد قلاع و خزائن را دو دستی به آنان تسليم كردند به شرط اين‌كه عرب‌ها آنان را به حكومت نواحی باقی بگذارند.»!


مرحوم قزوينی اين داستان را فقط به عنوان مذمت كسانی كه به لشكر اسلام راه و چاه نشان دادند نقل كرده است و حال آن‌كه بايد ديد چرا آنان دست از حكومت ساسانی كشيدند؟ برای چه به كسانی كه به قول ناسيوناليست‌های ايرانی بيگانه بودند راه و چاه را نشان دادند؟! آيا اين جز به خاطر آن بوده است كه آنان از دولت ساسانی و از آيينی كه پشتيبان آن بود ناراضی بودند و آسايش خود را در پيروی از مسلمانان میدانستند؟!»


8. ديباچهای بر رهبری صفحه. 255


9. ديباچه ای بر رهبری، صفحات 267 -. 270


10. ديباچه ای بر رهبری صفحه.272


11. ديباچه ای بر رهبری صفحه. 323


12. تأليف مرحوم بديع‌الزمان فروزانفر.


13. خوشبختانه از آغاز اسلام تا كنون هر وقت كسانی به بهانه تجديد آيين و رسوم كهن ايران سر و صدايی به‌پا كردهاند، با عكس‌العمل شديد ملت ايران روبرو گرديده‌اند به‌طوری كه به‌آفريدها و سنبادها و بابكها و مازيارها به دست كسانی چون ابومسلم و افشين ايرانی و سربازهای بی‌شمار همين كشور تار و مار شدند، ولی معلوم نيست چرا نغمه‌سازان استعمار اين همه سركوب‌كنندگان نهضت‌های ضداسلامی را ناديده میگيرند و تنها كسانی چون بابك را به حساب ملت ايران میآورند، همان بابكی كه وقتی میخواست به ارمنستان فرار كند به او گفته شد هر جا بروی خانه خودت میباشد، چه تو زن‌ها و دخترهای بی‌شماری را آبستن كرده‌ای و از بسياری از آنان بچه داری.(كامل ابن اثير)

                                                  چگونگي تشيع ايرانيان


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 18:39 ] [ بهزاد ]

امام بخاری و مسلم در دو کتاب « صحیح بخاری » و « صحیح مسلم » می نویسند:

« پیامبر- صلی الله علیه و آله - در اواخر عمر خود فرمودند: برای من ( کاغذ و قلمی ) بیاورید تا مطلبی را برای شما بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید. سپس عمر گفت: ...


درد و بیماری بر پیامبر- صلی الله علیه و آله - غلبه کرده است و قرآن ما را کفایت می کند ... ».[1]

این حرف عمر سبب شد تا بین افرادی که در آن مجلس حضور داشتند اختلاف بوجود بیاید و در نتیجه پیامبر - صلی الله علیه و آله - به آنان دستور دادند تا از مجلس بیرون بروند!!!

حال سوال ما این است که چرا عُمَر بخاطر جلوگیری کردن از وصیّت پیامبر - صلی الله علیه و آله - سبب گمراهی و تفرقه میان مسلمین شد؟

براستی اگر عُمَر اجازه می داد که پیامبر - صلی الله علیه و آله - در اواخر عُمْر شریفشان وصیّت خود را بنویسند، آیا این تفرقه و دوگانگی بین مسلمین بوجود می آمد؟؟؟

مگر نه این است که پیامبر - صلی الله علیه و آله -  در لحظات آخر فرمودند: « برای من کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما مطلبی را بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید »؛ اما عُمَر از آوردن کاغذ و قلم جلوگیری نمود و... !!!

 


[1] . صحيح البخاري(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- جلد9- کتاب الاعتصام بالکتاب و السنه- باب کراهیه الخلاف- حدیث2169- ص774:

نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصرية )- کتاب الاعتصام بالکتاب- باب کراهیه الخلاف- جزء24- ص187 :

« 7366 - حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا هِشَامٌ عَنْ مَعْمَرٍ عَنِ الزُّهْرِىِّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا حُضِرَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - - قَالَ وَفِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ - قَالَ « هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، فَحَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ . وَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَاخْتَصَمُوا ، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ . وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغَطَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « قُومُوا عَنِّى » . قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ ».

صحیح مسلم(دارإحیاء تراث العربی- بیروت)- جلد3- کتاب الوصیّه- باب ترک الوصیه لمن لیس له شیء یوصی فیه- حدیث22- ص1259:

نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح مسلم(الناشر : دار الجيل بيروت + دار الأفاق الجديدة ـ بيروت )- کتاب الوصیه- باب ترک الوصیه لمن لیس له شیء یوصی فیه- جزء5- ص76 :

« 4322 - وَحَدَّثَنِى مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ وَعَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ - قَالَ عَبْدٌ أَخْبَرَنَا وَقَالَ ابْنُ رَافِعٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ - أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ عَنِ الزُّهْرِىِّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَفِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ النَّبِىُّ -صلى الله عليه وسلم- « هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّونَ بَعْدَهُ ». فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ. فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ. وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ. فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « قُومُوا ». قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ ».

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 9:40 ] [ بهزاد ]

طرح شبهه‌:

مردم مدينه نسبت قومى و خويشاوندى با پيامبر داشتند مادر پيامبر از آنجا بود و مادر عبدالمطلب (سلمي) نيز از قبيله قدرتمند خزرج بود به همين خاطر مردم مدينه (مخصوصا خزرج) خودشان را اخوال رسول (يعنى داييهاى پيامبر) مى‌دانستند.

افزون بر همه اينها پيامبر اكرم (ص) توانستند هزارا نفر فدايى تربيت نمايند كه حاضر بودند در راه خدا و دفاع از ايشان و خانواده شان جانهايشان را فدا كنند. در صورتى كه اين مطلب دروغ را كه دشمنان اسلام درست كرده‌اند بپذيريم چه شد كه بنى هاشم، سيلى خوردن دختر رسولخدا و آتش گرفتن در خانه، كشته شدن محسن شش ماه و... را ببينيد؛ ولى به يك باره لب فرو بسته و كوچكترين اعتراضى ننمايند؟

آنهمه مسلمان مخلص و فدايى و مخصوصا مردم مدينه كه با پيامبر رابطه خويشاوندى و قومى داشتند چه شد همه يكپارچه سكوت نموده كوچكترين حرف و اعتراضى ننمودند؟

نقد و بررسي:

در ابتدا بايد گفت که اين مطلب تنها نوعى استبعاد است؛ نه دليل؛ زيرا رواياتى که دلالت بر هجوم به خانه فاطمه زهرا و امير مؤمنان مى‌کند، در کتب اهل سنت ( نه کتب شيعه) و با سند صحيح نقل شده است. بنابر اين، اين کلمات بيشتر کلماتى خطابى و بازى با احساسات است و نه بحث منطقي.

نقش قبيله اسلم در تحكيم حكومت ابوبكر:

قريش و در رأس ايشان ابوبکر و عمر حق امير مؤمنان را در حاليکه ايشان مشغول دفن رسول خدا بودند، غصب نمود و سپس با تطميع ديگران (مانند ابوسفيان) اکثر قريش را با خود همراه ساختند. و مشخص است که باقى قبايل قدرت رويارويى با قريش را ندارند.

ابوبکر و عمر نيز قبايل مختلف بيابان نشين را که به زور شمشير اسلام آورده بودند، در مدينه جمع کردند و بسيارى از تازه مسلمانان را جلب کردند؛ زيرا امير مؤمنان در تمام جنگ‌ها محور پيروزى اسلام بود و آن‌ها از امير مؤمنان  عليه السلام کينه داشتند و منافقان از همين کينه استفاده کردند. سپس با استفاده از فشار اين گروه‌ها و نيز قبايل بيابان نشين اطراف مدينه خانه امير مؤمنان را محاصره کرده و خواستند آن را به آتش بکشند.

طبرى در تاريخ خود، ماوردى شافعى در الحاوى الكبير و عبد الوهاب نويرى در نهاية الأرب، مى‌نويسند:

وأقبلت أسلم بجماعتها حتى تضايقت بهم السكك فبايعوه، فكان عمر يقول: ما هو إلا أن رأيت أسلم فأيقنت بالنصر.

قبيله اسلم همگى در مدينه گردآمدند تا با ابوبکر بيعت کنند، آنقدر جمعيت زياد بود که حتى بازارها نيز گنجايش ايشان را نداشت.

عمر گفت: قبيله اسلم را كه ديدم يقين به پيروزى پيدا کردم.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 244، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، الحاوي الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي وهو شرح مختصر المزني، ج 14، ص 99، تحقيق الشيخ علي محمد معوض - الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ -1999 م؛

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج 19، ص 21، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

يعنى حتى اگر مردم مدينه هم مى‌خواستند، در چنين وضعيتي، توانايى مقابله با ابوبکر و عمر و طرفداران ايشان را نداشتند.

عدم دفاع بني هاشم و انصار از ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام :

امير مؤمنان عليه السلام دفاع نكردن صحابه (اعم از بنى هاشم و صحابه و انصار را ) از اهل بيت و علت آن را در بعضى خطبه‌هاى خويش بيان کرده که به بعضى از آن‌ها اشاره مى‌کنيم:

الف: استغاثه علي عليه السلام به درگاه حق:

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَمَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَأَكْفَئُوا إِنَائِي وَأَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي وَقَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَفِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَلَا ذَابٌّ وَلَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي‏ فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّة....

نهج البلاغه، محمد عبده، ج2، ص 202 خطبه 217 و الإمامة والسياسة، ابن قتيبة، ج 1 ص 134، و مجمع الأمثال، أحمد بن محمد الميداني النيسابوري ( متوفي 528)، ج2، ص282 و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 6، ص 95 و ج 11، ص109

خدايا براى پيروزى بر قريش و يارانشان از تو كمك مى‌خواهم كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم،‌‌ متحد گرديدند و گفتند:

حق را اگر توانى بگير، و يا اگر تو ر از حق محروم دارند، با غم و اندوه صبر كن و يا با حسرت بمير.

به اطرافم نگريستم، ديدم كه نه ياورى دارم،‌ و نه كسى كه از من دفاع و حمايت مى‌كند، جز خانواده‌ام كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد.

نهج البلاغه، خطبه 217.

ب: تظلّم ودادخواهي علي عليه السلام:

روى كثير من المحدثين انه عقيب يوم السقيفة تالم وتظلم واستنجد واستصرخ حيث ساموه الحضور والبيعة وانه قال وهو يشير الى القبر (يا بن ام إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني)، وانه قال وا جعفراه ولا جعفر لى اليوم واحمزتاه ولا حمزة لى اليوم.

بسيارى از روايت کنندگان نقل کرده‌اند که او ( حضرت علي عليه السلام) پس از ماجراى سقيفه اظهار ناراحتى كرد و حق خود را خواسته و کمک طلبيد و فرياد کشيد؛ زيرا در نزد وى حاضر نشدند و بيعت نکردند. و او در حاليکه رو به سوى قبر رسول خدا کرده بود گفت:" اى فرزند مادرم، اين قوم، مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند" و فرمود: واى جعفر من امروز جعفر ندارم؛ واى حمزه؛ من امروز حمزه ندارم!!!.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج ج 11، ص 65، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

همين مضامين در کتب شيعه نيز به وفور آمده است:

ج: بيعت تحميل شده با يادي از خويشان:

فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَلَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَلَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَأَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً وَلَكِنِّي بُلِيتُ بِرَجُلَيْنِ حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ الْعَبَّاسِ وَعَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيْتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيْتُ عَيْنِي عَلَى الْقَذَى، وَتَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَصَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَآلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَار.

الحسني الحسيني، رضي الدين أبي القاسم علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس (متوفاى664هـ)، كشف المحجة لثمرة المهجة، ص249، ناشر: بوستان كتاب‏ ـ قم‏، الطبعة الثانية، 1375ش‏؛

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 30 ص 15، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

امير مؤمنان فرمود: نگاه کردم که نه کمک کارى دارم و نه يارى کننده‌اي؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ و اگر براى من پس از رسول خدا عمويم حمزه و جعفر بودند با زور بيعت نمى‌کردم؛ وليکن من مبتلا به دو نفر تازه مسلمان شدم؛ عباس و عقيل؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ چشم خود را با وجود خار( در آن ) بستم و آب دهان را با وجود تيغ فرو بردم و بر چيزى تلخ تر از علقم ( گياهى تلخ) صبر کردم؛ و بر چيزى درد آور تر از تيغ براى قلب، صبر نمودم.

د: شكوة علي عليه السلام از كمي ياران:

فَقَالَ الْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ [وَغَضِبَ مِنْ قَوْلِهِ‏] فَمَا يَمْنَعُكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ حِينَ بُويِعَ أَخُو تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ وَأَخُو بَنِي عَدِيِّ بْنِ كَعْبٍ وَأَخُو بَنِي أُمَيَّةَ بَعْدَهُمَا أَنْ تُقَاتِلَ وَتَضْرِبَ بِسَيْفِكَ وَأَنْتَ لَمْ تَخْطُبْنَا خُطْبَةً مُنْذُ كُنْتَ قَدِمْتَ الْعِرَاقَ إِلَّا وَقَدْ قُلْتَ فِيهَا قَبْلَ أَنْ تَنْزِلَ عَنْ مِنْبَرِكَ وَاللَّهِ إِنِّي لَأَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ وَمَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلي الله عليه وآله) فَمَا مَنَعَكَ أَنْ تَضْرِبَ بِسَيْفِكَ دُونَ مَظْلِمَتِكَ؟

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ (عليه السلام) يَا ابْنَ قَيْسٍ [قُلْتَ فَاسْمَعِ الْجَوَابَ‏] لَمْ يَمْنَعْنِي مِنْ ذَلِكَ الْجُبْنُ وَلَا كَرَاهِيَةٌ لِلِقَاءِ رَبِّي وَأَنْ لَا أَكُونَ أَعْلَمُ أَنَّ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِي مِنَ الدُّنْيَا وَالْبَقَاءِ فِيهَا وَلَكِنْ مَنَعَنِي مِنْ ذَلِكَ أَمْرُ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) وَعَهْدُهُ إِلَيَّ أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) بِمَا الْأُمَّةُ صَانِعَةٌ بِي بَعْدَهُ فَلَمْ أَكُ بِمَا صَنَعُوا حِينَ عَايَنْتُهُ بِأَعْلَمَ مِنِّي وَلَا أَشَدَّ يَقِيناً مِنِّي بِهِ قَبْلَ ذَلِكَ بَلْ أَنَا بِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) أَشَدُّ يَقِيناً مِنِّي بِمَا عَايَنْتُ وَشَهِدْتُ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَعْهَدُ إِلَيَّ إِذَا كَانَ ذَلِكَ قَالَ: إِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ وَجَاهِدْهُمْ وَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاكْفُفْ يَدَكَ وَاحْقِنْ دَمَكَ حَتَّى تَجِدَ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَكِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّتِي أَعْوَاناً وَأَخْبَرَنِي (صلي الله عليه وآله) أَنَّ الْأُمَّةَ سَتَخْذُلُنِي وَتُبَايِعُ غَيْرِي وَتَتَّبِعُ غَيْرِي وَأَخْبَرَنِي (صلي الله عليه وآله) أَنِّي مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَأَنَّ الْأُمَّةَ سَيَصِيرُونَ مِنْ بَعْدِهِ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ وَمَنْ تَبِعَهُ وَالْعِجْلِ وَمَنْ تَبِعَهُ إِذْ قَالَ لَهُ مُوسَى يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا. أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي. قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي وَقَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي وَإِنَّمَا [يَعْنِي‏ أَنَ‏ مُوسَى أَمَرَ هَارُونَ حِينَ اسْتَخْلَفَهُ عَلَيْهِمْ إِنْ ضَلُّوا فَوَجَدَ أَعْوَاناً أَنْ يُجَاهِدَهُمْ وَإِنْ لَمْ يَجِدْ أَعْوَاناً أَنْ يَكُفَّ يَدَهُ وَيَحْقُنَ دَمَهُ وَلَا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمْ] وَإِنِّي خَشِيتُ أَنْ يَقُولَ لِي ذَلِكَ أَخِي رَسُولُ اللَّهِ ص [لِمَ‏] فَرَّقْتَ بَيْنَ الْأُمَّةِ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي وَقَدْ عَهِدْتُ إِلَيْكَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً أَنْ تَكُفَّ يَدَكَ وَتَحْقُنَ دَمَكَ وَدَمَ أَهْلِ بَيْتِكَ وَشِيعَتِكَ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) مَالَ النَّاسُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَبَايَعُوهُ وَأَنَا مَشْغُولٌ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) بِغُسْلِهِ وَدَفْنِهِ ثُمَّ شُغِلْتُ بِالْقُرْآنِ فَآلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنْ لَا أَرْتَدِيَ إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّى أَجْمَعَهُ [فِي كِتَابٍ‏] فَفَعَلْتُ ثُمَّ حَمَلْتُ فَاطِمَةَ وَأَخَذْتُ بِيَدِ ابْنَيَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَلَمْ أَدَعْ أَحَداً مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ وَأَهْلِ السَّابِقَةِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ إِلَّا نَاشَدْتُهُمُ اللَّهَ فِي حَقِّي وَدَعَوْتُهُمْ إِلَى نُصْرَتِي فَلَمْ يَسْتَجِبْ لِي مِنْ جَمِيعِ النَّاسِ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ سَلْمَانُ وَأَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَالزُّبَيْرُ وَلَمْ يَكُنْ مَعِي أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي أَصُولُ بِهِ وَلَا أَقْوَى بِهِ أَمَّا حَمْزَةُ فَقُتِلَ يَوْمَ أُحُدٍ وَأَمَّا جَعْفَرٌ فَقُتِلَ يَوْمَ مُوتَةَ وَبَقِيتُ بَيْنَ جِلْفَيْنِ جَافِيَيْنِ ذَلِيلَيْنِ حَقِيرَيْنِ [عَاجِزَيْنِ‏] الْعَبَّاسِ وَعَقِيلٍ وَكَانَا قَرِيبَيِ الْعَهْدِ بِكُفْرٍ فَأَكْرَهُونِي وَقَهَرُونِي فَقُلْتُ كَمَا قَالَ هَارُونُ لِأَخِيهِ- ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلِي بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ وَلِي بِعَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله)‏ حُجَّةٌ قَوِيَّةٌ.

 اشعث بن قيس كه از سخن علي عليه السّلام خشمگين بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى كه افرادى از تيم بن مرّة و بنى عدى بن كعب و پس از آنان بنو اميه با ابوبكر بيعت كردند، نجنگيدى و شمشير نزدى؟ و از هنگامى كه به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى كه با ما داشته‏اى نبوده كه در پايان آن پيش از به زير آمدن از منبر نگويى كه: «به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است»؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشير نزدى؟!

علي عليه السلام فرمود: اى پسر قيس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ اين ترس و فرار از مرگ نبود كه مرا از آن بازداشت، من بيش از هر كسى مى‏دانم كه آنچه نزد خداوند است برايم از دنيا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشير كشيدن بازداشت وصيت و پيمان رسول خدا با من بود. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند كرد خبر داده بود؛ بنابراين هنگامى كه كردار امت را با خود ديدم بيش از آنچه از پيش مى‏دانستم كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! آنك كه چنان شود چه وصيت و سفارشي به من داريد؟

فرمود: «اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و اگر نيافتى دست نگهدار و خون خويش حفظ كن تا كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى بيابى».

رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داد كه به زودى امّت مرا رها خواهند كرد و با فردى جز من بيعت خواهند نمود و جز مرا پيروى خواهند كرد. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندكى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پيروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد آنك كه موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه ديدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آيا مى‏خواستى مرا نافرمانى كنى؟! «گفت: اى برادر! اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند» و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مكن، ترسيدم كه بگويى ميان بنى اسرائيل جدائى انداختى و وصيتم را بكار نبستى! يعنى هنگامى كه موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و يارانى يافت با آنان جهاد كند و اگر نيافت دست نگهدارد و خون خويش را حفظ كند و پراكنده‏شان نسازد. و من ترسيدم كه برادرم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به من چنين گويد كه: چرا ميان امت پراكندگى افكندى و وصيتم را به كار نبستى، به تو گفتم كه اگر يارانى نيافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بيت و پيروانت را حفظ كنى؟

پس از درگذشت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مردم به ابوبكر روى آوردند و با وى بيعت كردند، در حالى كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز براى انجام نماز ردايى برنگيرم و پاى بيرون ننهم تا كه قرآن را در كتابى گرد آورم و چنين كردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسين را گرفتم و به خانه يكايك مجاهدان بدر و پيشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در باره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به يارى خويش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبير. از خاندانم نيز كسى نبود تا از من پشتيبانى كند؛ حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقيل كه تازه از كفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند، آن گونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا كه اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند»، هارون برايم الگوى نيكويى است و عهد و پيمان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم برايم حجّتى نيرومند!.

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص666، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 468، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

و در سخنى ديگر فرمود:

أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنِّي لَوْ وَجَدْتُ يَوْمَ بُويِعَ أَخُو تَيْمٍ الَّذِي عَيَّرْتَنِي بِدُخُولِي فِي بَيْعَتِهِ أَرْبَعِينَ رَجُلًا كُلُّهُمْ عَلَى مِثْلِ بَصِيرَةِ الْأَرْبَعَةِ الَّذِينَ قَدْ وَجَدْتُ لَمَا كَفَفْتُ يَدِي وَلَنَاهَضْتُ الْقَوْمَ وَلَكِنْ لَمْ أَجِدْ خَامِساً [فَأَمْسَكْتُ‏] قَالَ الْأَشْعَثُ فَمَنِ الْأَرْبَعَةُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ عليه السلام: سَلْمَانُ أَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَالزُّبَيْرُ بْنُ صَفِيَّةَ قَبْلَ نَكْثِهِ بَيْعَتِي فَإِنَّهُ بَايَعَنِي مَرَّتَيْنِ أَمَّا بَيْعَتُهُ الْأُولَى الَّتِي وَفَى بِهَا فَإِنَّهُ لَمَّا بُويِعَ أَبُو بَكْرٍ أَتَانِي أَرْبَعُونَ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَبَايَعُونِي [وَفِيهِمُ الزُّبَيْرُ] فَأَمَرْتُهُمْ أَنْ يُصْبِحُوا عِنْدَ بَابِي مُحَلِّقِينَ رُءُوسَهُمْ عَلَيْهِمُ السِّلَاحُ فَمَا وَفَى لِي وَلَا صَدَقَنِي مِنْهُمْ أَحَدٌ غَيْرُ أَرْبَعَةٍ سَلْمَانَ وَأبو [أَبِي] ذَرٍّ وَالْمِقْدَادِ وَالزُّبَيْرِ....

قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بيعت شد ـ كه تو به خاطر آن بر من عيب مى‌گيرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بينش آن چهار نفر را که يافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل اين قوم مى‌ايستادم؛ وليکن من پنجمى (براى اين چهار نفر) پيدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم.

اشعث گفت: اين چهار نفر چه کسانى بودند يا امير المومنين؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بن صفيه پيش از شکستن بيعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بيعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى كه با ابوبکر بيعت کردند چهل نفر از مهاجرين و انصار به نزد من آمدند و با من بيعت کردند و زبير در ميان ايشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشيده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ايشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ايشان مرا تصديق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير....

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص669، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 471، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

و نيز فرمود:

ثُمَّ أَخَذْتُ بِيَدِ فَاطِمَةَ وَابْنَيَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَدُرْتُ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ وَأَهْلِ السَّابِقَةِ فَنَاشَدْتُهُمْ حَقِّي وَدَعَوْتُهُمْ إِلَى نُصْرَتِي فَمَا أَجَابَنِي مِنْهُمْ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ سَلْمَانُ وَعَمَّارٌ وَأَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ... لَوْ وَجَدْتُ يَوْمَ بُويِعَ أَخُو تَيْمٍ أَرْبَعِينَ رَهْطاً لَجَاهَدْتُهُمْ فِي اللَّهِ إِلَى أَنْ أُبْلِيَ عُذْرِي...

دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين را گرفته و نزد اهل بدر و سابقين رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به يارى خويش دعوت کردم؛ کسى از ايشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير؛ افرادى كه براى كمك به آنان دل بسته بودم همه رفتند... قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بيعت شد چهل نفر مى‌يافتم در راه خدا مى‌جنگيدم تا وظيفه‌ام را انجام داده باشم.

الطبرسي، أبي منصور أحمد بن علي بن أبي طالب (متوفاي 548هـ)، الاحتجاج، ج 1 ص 98، تحقيق: تعليق وملاحظات: السيد محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م.

و در روايت ديگرى فرمود:

أَمَا وَاللَّهِ لَوْ كَانَ لِي عِدَّةُ أَصْحَابِ طَالُوتَ أَوْ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ وَهُمْ أَعْدَاؤُكُمْ لَضَرَبْتُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى تَئُولُوا إِلَى الْحَقِّ وَتُنِيبُوا لِلصِّدْقِ فَكَانَ أَرْتَقَ لِلْفَتْقِ وَآخَذَ بِالرِّفْقِ اللَّهُمَّ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْحَاكِمِين.

قسم به خدا اگر به اندازه تعداد ياوران طالوت يا تعداد اهل بدر نيرو داشتم و ايشان با شما دشمنى مى‌کردند ( ياور من مى‌شدند) شما را با شمشير مى‌زدم تا به حق باز گرديد و به راستى ميل کنيد؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش.

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج 8 ص 32، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 ش‏.

جواب طبق مبناى اهل سنت: بني هاشم و انصار از فرمان رسول خدا اطاعت كردند

اهل سنت براي مشروع جلوه دادن خلافت خلفا رواياتي را در كتاب‌هايشان نقل كرده‌اند كه طبق آن‌ها رسول خدا صلي الله عليه وآله به اصحاب و ياران خود دستور داده است كه از خلفاي بعد از آن‌ها اطاعت نمايند ؛ هر چند كه مي‌دانند ، آن‌ها سنت رسول خدا را اجرا نمي‌كنند ، مال و اموال مردم را غارت مي‌كنند و به جاي هدايت مردم به سوي خداوند آن‌ها را به سوي ضلالت و گمراهي سوق مي‌دهند .

هرچند كه ما به جعلي بودن اين روايات يقين داريم؛ اما از آن‌جايي كه اين روايات در  صحيح‌ترين كتاب‌هاي اهل سنت آمده است، از باب جدال احسن و قاعده الزام خصم ، به آن‌ها تمسك كرده و مي‌گوييم :

بني هاشم و انصار و باقي اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله با اين كه مي‌دانستند ابوبكر ، عمر و ... غاصب خلافت  هستند ، سنت رسول خدا را اجرا نمي‌كنند ، اموال مردم (از جمله فدك و ...) را غارت مي‌كنند و ... با اين حال به فرمان رسول خدا گوش دادند و به خاطر مصالحي از قيام عليه آن‌ها خودداري كردند .

مسلم نيشابوري در روايتي از حذيفة بن يمان نقل مي‌‌كند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود :

يَكُونُ بَعْدِي أَئِمَّةٌ لَا يَهْتَدُونَ بِهُدَايَ ولا يَسْتَنُّونَ بِسُنَّتِي وَسَيَقُومُ فِيهِمْ رِجَالٌ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ في جُثْمَانِ إِنْسٍ قال قلت كَيْفَ أَصْنَعُ يا رَسُولَ اللَّهِ إن أَدْرَكْتُ ذلك قال تَسْمَعُ وَتُطِيعُ لِلْأَمِيرِ وَإِنْ ضُرِبَ ظَهْرُكَ وَأُخِذَ مَالُكَ فَاسْمَعْ وَأَطِعْ .

بعد از من پيشواياني بر مسند قدرت خواهند نشست كه از هدايت من بهره‌اي نبرده‌اند ، به سنت من نيز عمل نمي كنند و در ميان آن‌ها افرادي هستند كه قلب‌هايشان قلب شياطين در جسم آدمي زاد هستند . عرض كردم اي رسول خدا ! اگر ما آن روز را درك كرديم ، وظيفه ما چيست ؟ فرمود : به سخنان آن‌ها گوش داده و از فرمان‌شان اطاعت كنيد ، اگر شما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و اموال شما را نيز غارت كردند ، وظيفه شما اطاعت و فرمانبرداري است !!! .

النيسابوري، مسلم بن الحجاج ابوالحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1476، ح1847، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

بنابراين، عدم دفاع بني‌هاشم ، انصار و بقيه صحابه از فاطمه زهرا سلام الله عليها و حق غضب شده امير مؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا و به خاطر رعايت مصالحي بوده است كه اهميت آن‌ها بسيار بيشتر از قيام بر ضد ابوبكر بوده است .


موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 


[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 9:32 ] [ بهزاد ]

طرح شبهه:

بر فرض كه قبول كنيم، فاطمه رضي الله عنها در مقطعى از شيخين دلگير شده باشد ؛ ولى اين مطلب نيز ثابت است كه شيخين در آخرين روزهاى حيات فاطمه آمدند و از وى رضايت گرفتند؛ چنانچه بيهقى و ديگران نقل كرده‌اند:

عن الشعبي قال لما مرضت فاطمة أتاها أبو بكر الصديق فأستئذن عليها فقال علي يا فاطمة هذا أبو بكر يستئذن عليك فقالت أتحب أن أأذن؟ قال نعم فأذنت له فدخل عليها يترضاها وقال والله ما تركت الدار والمال والأهل والعشيرة إلا لإبتغاء مرضاة الله ومرضاة رسوله ومرضاتكم أهل البيت ثم ترضاها حتى رضيت.

هنگامى كه فاطمه بيمار شد ابوبكر براى كسب رضايت نزد وى آمد و اجازه خواست تا او را ملاقات كند، علي به فاطمه فرمود: ابوبكر براى ملاقات اجازه مى‌خواهد فاطمه فرمود: آيا شما دوست داريد وارد شود؟ علي فرمود: آري، پس فاطمه اجازه داد، ابوبكر وارد شد و جوياى كسب رضايت فاطمه بود، ابوبكر گفت: به خدا سوگند خانه و زندگى و مال و ثروتم و خويشانم را ترك نكردم؛ مگر براى به دست آوردن رضايت و خوشنودى خدا و رسول و شما خاندان پيغمبر، پس فاطمه از وى راضى شد.

البيهقي، احمد بن الحسين (متوفاي 458هـ) دلائل النبوة، ج 7،‌ ص 281؛

البيهقي، احمد بن الحسين (متوفاي 458هـ) الاعتقاد والهداية إلى سبيل الرشاد على مذهب السلف وأصحاب الحديث، ج 1،‌ ص 354، تحقيق: أحمد عصام الكاتب، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1401هـ.

نقد و بررسي:

عدم رضايت صديقه شهيده سلام الله عليها از شيخين، اصل و اساس مشروعيت خلافت آن‌ها را زير سؤال مى‌برد؛ چرا كه ثابت مى‌كند تنها يادگار رسول خدا، برترين بانوى دو عالم،‌ سيده زنان اهل بهشت با خلافت ابوبكر و عمر مخالف و از دست آن‌ها ناراضى و خشمگين بوده است و طبق روايات صحيح السندى كه در صحيح‌ترين كتاب‌هاى اهل سنت آمده است، رضايت فاطمه رضايت رسول خدا و خشم او خشم رسول خدا است.

از اين رو عالمان اهل سنت دست به كار شده و روايتى را جعل كرده‌اند تا ثابت كنند كه شيخين پس از آن كه دختر رسول خدا را به خشم آوردند، در واپسين روزهاى زندگى آن حضرت به عيادت ايشان رفته و از او درخواست رضايت كردند و فاطمه زهرا سلام الله عليها نيز از آن‌ها راضى شد.!

در پاسخ مى‌گوييم:

اولاً: سند روايت مرسل است؛ چرا كه شعبى از تابعين است و خود شاهد ماجرا نبوده و اين روايت همان اشكالى را دارد كه اهل سنت به روايت بلاذرى و طبرى مى‌كردند.

ثانياً: بر فرض اين كه مرسلات تابعى مورد قبول باشد، باز هم نمى‌توان روايت شعبى را پذيرفت؛ زيرا شعبى از دشمنان اميرمؤمنان عليه السلام و ناصبى بوده است؛ چنانچه بلاذرى و ابوحامد غزالى به نقل از خود شعبى مى‌نويسند:

عن مجالد عن الشعبي قال: قدمنا على الحجاج البصرة، وقدم عليه قراء من المدينة من أبناء المهاجرين والأنصار، فيهم أبو سلمة بن عبد الرحمن بن عوف رضي الله عنه... وجعل الحجاج يذاكرهم ويسألهم إذ ذكر علي بن أبي طالب فنال منه ونلنا مقاربة له وفرقاً منه ومن شره....

در شهر بصره همراه عده‌اى بر حجاج وارد شديم گروهى از قاريان مدينه از فرزندان مهاجر و انصار كه ابوسلمه بن عبد الرحمن بن عوف نيز در جمع آنان بود، حضور داشتند. حجاج با آنان مشغول گفتگو بود يادى از علي بن ابوطالب كرد و از او بدگويى نمود و ما نيز به خاطر رضايت حجاج و در امان ماندن از شرّ او از علي بدگويى كرديم ....

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ) أنساب الأشراف، ج 4، ص 315؛

الغزالي، محمد بن محمد أبو حامد (متوفاي505هـ)، إحياء علوم الدين، ج 2، ص 346، ناشر: دار االمعرفة – بيروت.

آيا روايت يك ناصبى مى‌تواند براى ما حجت باشد؟

نارضايتي فاطمه (سلام الله عليها) از ابوبكر در صحيح‌ترين كتاب‌هاى اهل سنت

ثانياً: غضب فاطمه سلام الله عليها بر ابوبكر از آفتاب روشن تر و غير قابل انكار است. بخارى در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت از تداوم غضب و قهر فاطمه سلام الله عليها بر ابوبكر، سخن گفته است.

در كتاب أبواب الخمس، مى‌نويسد:

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتى تُوُفِّيَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبكر ناراحت و از وى روى گردان شد و اين ناراحتى ادامه داشت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3،‌ ص 1126، ح2926، باب فَرْضِ الْخُمُسِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

در كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، حديث 3998 مى‌گويد:

فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ على أبي بَكْرٍ في ذلك فَهَجَرَتْهُ فلم تُكَلِّمْهُ حتى تُوُفِّيَتْ

فاطمه بر ابوبكر غضب كرد وبا وى سخن نگفت تا ازدنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

در كتاب الفرائض، بَاب قَوْلِ النبى (ص) لا نُورَثُ ما تَرَكْنَا صَدَقَةٌ حديث 6346 مى‌نويسد:

فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ فلم تُكَلِّمْهُ حتى مَاتَتْ.

پس فاطمه از ابوبكر كناره گيرى كرد وبا وى سخن نگفت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 6، ص 2474، ح6346، كتاب الفرائض، بَاب قَوْلِ النبي (ص) لا نُورَثُ ما تَرَكْنَا صَدَقَةٌ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

و در روايت ابن قتيبه آمده است كه هنگامى كه آن دو براى عيادت آمدند، فاطمه زهرا سلام الله عليها اجازه ورود نداد و ناچار شدند به اميرمؤمنان علي عليه السلام متوسل شوند و آن حضرت وساطت كرد،‌ در پاسخ اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:

البيت بيتك.

يعنى علي جان! خانه خانه تو است، تو مختارى هر كسى را كه دوست دارى اجازه ورود بدهي. امير مؤمنان عليه السلام براى اتمام حجت و اين كه آن دو بعداً بهانه نياورند كه ما مى‌خواستيم از فاطمه رضايت بگيريم ؛ ولى علي نگذاشت ، به آن دو اجازه ورود داد .

هنگامى كه آن‌ دو عذرخواهى كردند، صديقه طاهره نپذيرفت؛ بلكه از آن‌ها اين چنين اعتراف گرفت:

نشدتكما الله ألم تسمعا رسول الله يقول «رضا فاطمة من رضاي وسخط فاطمة من سخطي فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبني ومن أ رضى فاطمة فقد أرضاني ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني »

شمارا به خدا سوگند مى‌دهم آيا شما دو نفر از رسول خدا نشنيديد كه فرمود: خوشنودى فاطمه خوشنودى من، و ناراحتى او ناراحتى من است. هر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد و احترام كند مرا دوست داشته و احترام كرده است و هر كس فاطمه را خوشنود نمايد مرا خوشنود كرده است و هر كس فاطمه را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است؟.

هر دو نفرشان اعتراف كردند: آرى ما از رسول خدا اينگونه شنيده ايم.

نعم سمعناه من رسول الله صلى الله عليه وسلم.

سپس صديقه طاهره فرمود:

فإني أشهد الله وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني ولئن لقيت النبي لأشكونكما إليه.

پس من خدا و فرشتگان را شاهد مى‌گيرم كه شما دو نفر مرا اذيت و ناراحت كرده‌ايد و در ملاقات با پدرم از شما دو نفر شكايت خواهم كرد.

به اين نيز بسنده نكرده و فرمود:

والله لأدعون الله عليك في كل صلاة أصليها.

به خدا قسم پس از هر نماز بر شما نفرين خواهم كرد.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1،‌ ص 17، باب كيف كانت بيعة علي رضي الله عنه، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

با اين حال چگونه مى‌توان باور كرد كه صديقه شهيده سلام الله عليها از آن دو راضى شده باشد؟ آيا روايت بخارى مقدم است يا روايت بيهقي؛ آن‌هم روايت شخصى كه دشمن اميرمؤمنان عليه السلام محسوب مى‌شده و خود نيز شاهد ماجرا نبوده است؟

ثالثاً: اگر فاطمه زهرا سلام الله عليها از آن دو نفر راضى شده بود، چرا وصيت كرد كه او را شبانه دفن كنند و هيچ يك از كسانى را كه به وى ستم روا داشته‌اند، براى تشييع جنازه و نماز خبر نكنند؟

محمد بن اسماعيل بخارى مى‌نويسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبي صلى الله عليه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى عليها

فاطمه پس از رسول خدا شش ماه زنده بود و چون از دنيا رفت همسرش علي شبانه او را دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد و خودش بر بدن فاطمه نماز خواند.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن قتيبه دينورى در تأويل مختلف الحديث مى‌نويسد:

وقد طالبت فاطمة رضي الله عنها أبا بكر رضي الله عنه بميراث أبيها رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما لم يعطها إياه حلفت لا تكلمه أبدا وأوصت أن تدفن ليلا لئلا يحضرها فدفنت ليلا

فاطمه از ابوبكر ميراث پدرش رسول خدا را درخواست نمود و چون ابوبكر سرپيچى كرد سوگند ياد كرد كه ديگر با وى سخن نگويد و وصيت كرد شبانه او را دفن كنند تا ابوبكر در تشييعش شركت نكند.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، تأويل مختلف الحديث، ج 1،‌ ص 300، تحقيق: محمد زهري النجار، ناشر: دار الجيل، بيروت، 1393، 1972.

و عبد الرزاق صنعانى مى‌نويسد:

عن بن جريج وعمرو بن دينار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمة بنت النبي صلى الله عليه وسلم دفنت بالليل قال فر بها علي من أبي بكر أن يصلي عليها كان بينهما شيء

از حسن بن محمد نقل است كه گفت: فاطمه دختر پيامبر شب دفن شد تا ابوبكر بر پيكرش نماز نخواند؛ زيرا كدورتى بين آن دو وجود داشت.

و در ادامه نيز مى‌گويد:

عن بن عيينة عن عمرو بن دينار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلك.

از حسن بن محمد نيز همانند روايت پيشين نقل شده است؛ الا اين كه در اين روايت گفته شده: فاطمه بر دفن شبانه وصيت كرد.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 3،‌ ص 521، ح 6554 و ح 6555، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

البته ممكن است كه كسى بگويد: ابوبكر بعدا پشيمان شد و توبه كرد، در پاسخ بايد گفت: توبه زماني مفيد و ارزشمند است كه همراه با ندامتى بر خواسته از عمق وجود آدمى باشد. و از طرفى گذشته را هم جبران نمايد به اين معنى كه شخص توبه كننده حقوق تضييع شده را؛ چه الهى باشد و چه مردمى تمام آن را جبران نمايد.

حال پرسش ما اين است كه آيا ابوبكر فدك را به صديقه طاهره بازگرداند تا توبه‌اش توبه نصوح باشد و در نزد خداوند پذيرفته شود؟

نتيجه:

خشم فاطمه از شيخين تا واپسين لحظات زندگي‌اش و عدم رضايت از آن دو، از مسائلى است كه در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت پس از قرآن وارد شده و روايت بيهقى كه از آن استفاده كسب رضايت فاطمه شده است، به دليل وجود يك ناصبى در سلسله سند آن، اعتبار ندارد.

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 9:28 ] [ بهزاد ]

طرح شبهه:

مى‌گويند فاطمه را شبانه دفن کرده‌اند، خوب اين به خاطر وصيت حضرت فاطمه به اسماء بنت عميس خانم ابوبکر(لعنه الله علیه) بود که نمى‌خواست اندازه جسدش را نامحرم ببيند.

نقد و بررسي:

دفن شبانه، نماز بدون حضور و اطلاع خليفه، قبر پنهان، اسرارى است كه در درون خود پيام‌ها دارند. درست است كه فاطمه اين چنين خواست و اين گونه وصيت كرد؛ ولى چه اتفاقى افتاده است كه زهرا سلام الله عليها وصيت تاريخي‌اش را با اين در خواست‌ها به پايان مى‌برد؟!! مگر نه اين است كه خشم و ناراحتي‌اش را نسبت به دشمنانش اظهار مى‌كند و در واقع چندين پرسش را در برابر نگاههاى تيز بين مورخان و آيندگان مى‌گذارد تا به پرسند: چرا قبر فاطمه پنهان است؟ و چرا دختر پيامبر شبانه و پنهانى دفن شد؟ و چرا علي عليه السلام بدون اطلاع ابوبكر و عمر بر وى نماز خواند؟ و…

آيا كسى كه جانشين پيامبر بود ( آن گونه كه خود ادعا كرده‌اند) شايستگى نماز خواندن بر وى را نداشت؟

آري، فاطمه وصيت كرد كه او را شبانه دفن نموده و هيچ يك از كسانى را كه بر وى ستم كرده‌اند، خبر نكنند، و اين بهترين سند براى شيعه است تا ثابت كنند كه صديقه شهيده مظلوم از دنيا رفته و از افرادى كه بر وى ستم كرده‌اند، هرگز راضى نشده است.

روايات فراوانى در كتاب‌هاى شيعه و سنى بر اين مطلب دلالت دارد كه به اختصار چند روايت را ذكر مى‌كنيم:

دفن شبانه، در روايات اهل سنت:

محمد بن اسماعيل بخارى مى‌نويسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبي صلى الله عليه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى عليها.

فاطمه زهرا سلام الله عليها، شش ماه پس از رسول خدا (ص) زنده بود، زمانى كه از دنيا رفت، شوهرش علي عليه السلام او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را با خبر نساخت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن قتيبه دينورى در تأويل مختلف الحديث مى‌نويسد:

وقد طالبت فاطمة رضي الله عنها أبا بكر رضي الله عنه بميراث أبيها رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما لم يعطها إياه حلفت لا تكلمه أبدا وأوصت أن تدفن ليلا لئلا يحضرها فدفنت ليلا.

فاطمه از ابوبکر ميراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذيرفت، قسم خورد که ديگر با او (ابو بکر) سخن نگويد و وصيت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، تأويل مختلف الحديث، ج 1، ص 300، تحقيق: محمد زهري النجار، ناشر: دار الجيل، بيروت، 1393هـ، 1972م.

عبد الرزاق صنعانى مى‌نويسد:

عن بن جريج وعمرو بن دينار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمة بنت النبي صلى الله عليه وسلم دفنت بالليل قال فرَّ بِهَا علي من أبي بكر أن يصلي عليها كان بينهما شيء.

فاطمه دختر پيامبر شانه به خاك سپرده شد، تا ابوبكر بر وى نماز نخواند؛ چون بين آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

و در ادامه نيز مى‌گويد:

عبد الرزاق عن بن عيينة عن عمرو بن دينار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلك

از حسن بن محمد بن نيز همانند اين روايت نقل شده است؛ مگر اين كه در اين روايت قيد شده است كه خود فاطمه اين چنين وصيت كرده بود.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 3، ص 521، حديث شماره 6554 و حديث شماره: 6555، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

و ابن بطال در شرح صحيح بخارى مى‌نويسد:

أجاز أكثر العلماء الدفن بالليل... ودفن علىُّ بن أبى طالب زوجته فاطمة ليلاً، فَرَّ بِهَا من أبى بكر أن يصلى عليها، كان بينهما شىء.

اكثر علما دفن جنازه را در شب اجازه داده‌اند. علي بن ابوطالب، همسرش فاطمه را شبانه دفن كرد تا ابوبكر به او نماز نخواند؛ چون بين آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

إبن بطال البكري القرطبي، أبو الحسن علي بن خلف بن عبد الملك (متوفاي449هـ)، شرح صحيح البخاري، ج 3، ص 325، تحقيق: أبو تميم ياسر بن إبراهيم، ناشر: مكتبة الرشد - السعودية / الرياض، الطبعة: الثانية، 1423هـ - 2003م.

ابن أبي‌الحديد به نقل از جاحظ (متوفاى 255) مى‌نويسد:

وظهرت الشكية، واشتدت الموجدة، وقد بلغ ذلك من فاطمة ( عليها السلام ) أنها أوصت أن لا يصلي عليها أبوبكر.

شكايت و ناراحتى فاطمه (از دست غاصبين) به حدى رسيد كه وصيت كرد ابوبكر بر وى نماز نخواند.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 157، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

و در جاى ديگر مى‌نويسد:

وأما إخفاء القبر، وكتمان الموت، وعدم الصلاة، وكل ما ذكره المرتضى فيه، فهو الذي يظهر ويقوي عندي، لأن الروايات به أكثر وأصح من غيرها، وكذلك القول في موجدتها وغضبها.

مخفى كردن مرگ فاطمه (سلام الله عليها) و محل دفن او و نماز نخواندن ابوبكر و عمر و هر آن چه كه سيد مرتضى گفته است، مورد تأييد و قبول من است؛‌ زيرا روايات بر اثبات اين موارد صحيح‌تر و بيشتر است و همچنين ناراحتى و خشم فاطمه بر شيخين نزد من از اقوال ديگر اعتبار بيشترى دارد.

شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 170.

دفن شبانه در روايات شيعه:

هر چند كه سبب وصيت صديقه طاهره در ميان شيعيان مشخص و اجماعى است؛ اما در عين حال به يك روايت و سخن اشاره مى‌كنيم.

مرحوم شيخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نويسد:

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لِأَيِّ عِلَّةٍ دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام) بِاللَّيْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا يُصَلِّيَ عَلَيْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].

علي بن ابوحمزه از امام صادق عليه السلام پرسيد: چرا فاطمه را شب دفن كردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله عليها وصيت كرده بود تا در شب وى را دفن كنند تا ابوبكر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرايع، ج‏1، ص185، تحقيق: تقديم: السيد محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المكتبة الحيدرية ومطبعتها - النجف الأشرف، 1385 - 1966 م .

مرحوم صاحب مدارك رضوان الله تعالى عليه مى‌گويد:

 إنّ سبب خفاء قبرها ( عليها السلام ) ما رواه المخالف والمؤالف من أنها ( عليها السلام ) أوصت إلى أمير المؤمنين ( عليه السلام ) أن يدفنها ليلا لئلا يصلي عليها من آذاها ومنعها ميراثها من أبيها ( صلى الله عليه وآله وسلم ).

علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام الله عليها آن گونه كه مخالف و موافق نقل كرده‌اند اين است كه آن حضرت به اميرمؤمنان عليه السلام سفارش كرد تا او را شبانه دفن كند تا آنان كه او را اذيت كرده‌ و از ارث پدرش محروم كرده بودند بر وى نماز نخوانند.

الموسوي العاملي، السيد محمد بن علي (متوفاي1009هـ)، مدارك الأحكام في شرح شرائع الاسلام، ج 8، ص279، نشر و تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الأولي، 1410هـ.

نتيجه:

با توجه به مدارك موجود و اعتراف بزرگان اهل سنت،‌ دليل دفن شبانه آن حضرت وصيت آن حضرت بود كه نمى‌خواست افرادى كه بر او ستم كرده‌اند، بر جنازه‌اش نماز بخوانند و با اين كار خشم خود را از غاصبان خلافت جاودانه ساخت.

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 18:33 ] [ بهزاد ]

چنان که ابابصیر از امام صادق علیه‏السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورتنقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمرزد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدتبیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگانخویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند
از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی(علیه السلام) و اهانت به آنبزرگوار این است که: آیا (چنان که شیعیان می‏گویند) به ساحت حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام نیز جسارت کردند؟ و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او وفرزندش گردید یا خیر؟
برخی از دانشمندان اهل سنت برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه ازتاریخ خودداری نموده‏اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می‏گوید: «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقلکرده است.[1]

البته برخی از دانشمندان و مورخان اهل سنت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانهخالی کرده‏اند؛ چنان که سید مرتضی رحمة ‏الله علیه در این زمینه می‏گوید:

«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارت هایی که به ساحت دختر پیامبرگرامی اسلام(ص) وارد شده امتناع نمی‏کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفهبا فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود وقنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقلآنها خودداری نمودند.»[2]

مسعودی در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْمُحْسِنا؛پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده وهجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛چنان که محسن را سقط نمود.»[3]

اما منابع اهل سنت:

1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنعُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها ،به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمهعلیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4]

همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَن عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَالْعِتْرَةِ ،عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیتعلیهم السلام جلوگیری کرد.»[5]

2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت می‏گوید:«اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَفاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْبَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت  زد که محسن را سقط نمود.»[6]

3- مقاتل بن عطیه می‏گوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردمبیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتشکشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمرآن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ دربه سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»[7]

4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرمصلی‏الله‏علیه‏و‏آله وسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا ماننداسیران دیگر آزاد شد.

ابو العاص به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه،وسائل مسافرت دختر پیامبر(ص) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وسلم بهزید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقعکجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(ص) ازمکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بنالاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود رابر کجاوه دختر پیامبر(ص) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد وبه مکه بازگشت. پپامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباحشمرد.»

ابن ابی الحدید می‏گوید:

«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلی‏الله‏علیه‏و‏آله وسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباحشمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند کهباعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح می‏شمرد.»

ابن ابی الحدید می‏گوید، به استادم گفتم:

«آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم می‏گویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که براو وارد شد) فرزندش را از دست داد؟

پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقلنکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8]

این قصه، به خوبی نشانمی‏دهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خودابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف می‏کند؛ آن جا که می‏گوید: «عَلی اَنجَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهلحدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان می‏گویند نقل کرده‏اند.[9]

5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10]او می‏گوید: «نزد امام صادقعلیه‏السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه‏السلام فرمود:ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسرنبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمینبر می‏دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می‏کند و از رزق شمانمی‏خورد (پس چرا ناراحتی؟).»

سکونی می‏گوید: (با کلمات امام صادق علیه‏السلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود:

«ما سَمیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیْتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌعِنْدَالله‏ِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِالصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنقُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11]چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی‏اش گذاشت و گویا گریه می‏کرد و فرمود: حال که اورا فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نامدر نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبهخود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی می‏گوید:) همیشه امام صادق علیه‏السلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می‏شنید به یاد جده‏اش (فاطمه) ومصیبت های او می‏افتاد و همیشه تذکر می‏داد و می‏گفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمهعلیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت.

توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنی‏گری خویش را نشانداده و ذیل کلام امام صادق علیه‏السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلبروشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ وعمر بر آن حضرت وارد شد.

چنان که ابابصیر از امام صادق علیه‏السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورتنقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدتبیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگانخویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12]

ب. منابع شیعه:

نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:

هنگامی که خواستند علی علیه‏السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمهعلیهاالسلام روبرو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی‏اشصدمه‏های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛فقط به گوشه‏ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می‏کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقل هایتاریخی فراوان است.

خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آنچنین می‏نویسد:

«... وقتی درب خانه را آتش زدم (آن گاه داخل خانه شدم) ولی فاطمه درب خانه راحجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی اوزدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته‏های بدر واُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته‏تر شد و چنان لگدیبر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد." فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ الله‏ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَبِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند." سپسفریاد کشید: فضه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من اورا به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می‏خواست مانع (بردن علی) شود، مناز روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد...»[13]

آن چه بیان شد و قلم با صد شرمساری آن را بر صفحه کاغذ آورد،تنها گوشه‏هایی از ستم هایی است که بر آن بانوی دو جهان رفته است.[14]

1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.

2- سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.

3- اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.

4- الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.

5- اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.

6- الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص292.

7- الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.

8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه‏السلام ،ص252.

9- شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.

10- سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهم‏السلام روایت نقلنموده‏اند که علمای شیعه آنان را ثقه می‏دانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را می‏پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.

11- شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).

12- بحار الانوار، ج43، ص170.

13- بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحینالشریعة، ج1، ص267.

[14]کتاب "الهجوم علی بیت فاطمه"، حسین غیب غلامی، در این باره روایات مربوطه را خوب بررسی کرده است.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد(ع)

 


[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 13:7 ] [ بهزاد ]

طرح شبهه:

با بررسى سطحى در فرهنگ عرب به اين نکته پى خواهيم برد که عرب‌ها بيش از هر قوم و ملتى نسبت به زنان، سخت داراى غيرت بودند و زير بار ننگ و عار نمى‌‌رفتند؛ تا جائى كه يك يهودى از قبيله بنى قينقاع را به خاطر اهانت به زن مسلمان كشتند و...

با اين وجود چگونه مى‌توان پذيرفت كه عمر بن خطاب يك زن را؛ آن هم فاطمه زهرا، جگر گوشه رسول خدا (ص) را كتك زده باشد و مردم با غيرت عرب هيچ واكنشى از خود نشان نداده باشند!

نقد و بررسي:

عرب جاهلي و ارزش زن:

يكى از خصلت‌هاى عرب جاهلى بدون ترديد زنده به گور كردن دختران بود كه هم قرآن بر آن صحه گذاشته است وهم شواهد زنده تاريخى آن را تأييد مى‌كند.

اكنون سؤال ما اين است كه اين غيرتى كه شما آن را با آب و تاب نقل مى‌كنيد، هنگام دفن دخترانشان كجا رفته بود؟ خداوند كريم با يادآورى اين قضيه تلخ مى‌فرمايد:

وَإِذَا الْمَوْءُدَةُ سُئلَت‏. بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَت‏. تكوير / 8 و 9.

و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به كدامين گناه كشته شدند؟!.

محمد بن جرير طبرى در تفسيرش مى‌نويسد:

حدثنا بشر، قال: ثنا يزيد، قال: ثنا سعيد، عن قتادة وإذا الموؤودة سئلت: هي في بعض القراءات: سألت بأي ذنب قتلت؟ لا بذنب، كان أهل الجاهلية يقتل أحدهم ابنته، ويغذو كلبه، فعاب الله ذلك عليهم.

مردم زمان جاهليت دخترانشان را مى‌كشتند و سگها را پرورش مى‌دادند، خداوند اين عمل را براى آن‌ها زشت شمرده است.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 30، ص 72، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ

قرطبى مى‌نويسد:

قوله تعالى: وإذا الموؤودة سئلت. بأي ذنب قتلت الموؤودة المقتولة، وهي الجارية تدفن وهي حية، سميت بذلك لما يطرح عليها من التراب، فيوءودها أي يثقلها حتى تموت.

موؤودة، به معناى كشته شده است كه كنايه از دختران زنده به گور شده مى‌باشد و به اين جهت اين نام را بر آن گذاشته‌اند كه آن قدر خاك روى بدنشان مى‌ريختند تا سنگين شوند و بميرند.

الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671، الجامع لأحكام القرآن، ج 19، ص 232، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

كتك زدن و ربودن لباس دختران رسول خدا در كربلا:

همان اعرابى كه اين همه از غيرت آن‌ها تعريف و تمجيد مى‌شود و غيرت آنان را مانع كتك زدن دختران و زنان مى‌دانند، در حادثه خونين سال 61هجري، ودر قضيه شهادت ريحانة الرسول امام حسين عليه السلام در سرزمين كربلا، دختران رسول خدا صلى الله عليه وآله را با فجيع‌ترين وضع كتك ‌زدند.

آيا در اين فاجعه غمناك چيزى به نام غيرت در ميان اعراب وجود نداشت، يا در زمان كتك زدن دختران رسول خدا صلى الله عليه وآله فراموش كرده بودند كه عرب هستند و غيرتشان بايد مانع كتك زدن زنان و دختران شود؟!

شيخ صدوق رضوان الله تعالى عليه به نقل از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام مى‌نويسد:

قَالَ دَخَلَتِ الْغَانِمَةُ [الْعَامَّةُ] عَلَيْنَا الْفُسْطَاطَ وَأَنَا جَارِيَةٌ صَغِيرَةٌ وَفِي رِجْلِي خَلْخَالانِ مِنْ ذَهَبٍ فَجَعَلَ رَجُلٌ يَفُضُّ الْخَلْخَالَيْنِ مِنْ رِجْلِي وَهُوَ يَبْكِي فَقُلْتُ مَا يُبْكِيكَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ فَقَالَ كَيْفَ لا أَبْكِي وَأَنَا أَسْلُبُ ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ فَقُلْتُ لا تَسْلُبْنِي قَالَ أَخَافُ أَنْ يَجِي‏ءَ غَيْرِي فَيَأْخُذَهُ قَالَتْ وَانْتَهَبُوا مَا فِي الْأَبْنِيَةِ حَتَّى كَانُوا يَنْزِعُونَ الْمَلاحِفَ عَنْ ظُهُورِنَا.

فاطمه دختر امام حسين عليه السلام مى‌گويد: غارتگران به خيمه ما هجوم كردند و من دختر خردسالى بودم و خلخال طلا به پايم بود. مردى آن‌ها را مى‏ربود و مى‏گريست، گفتم: دشمن خدا چرا گريه مى‌كنى؟ گفت:‏ چرا گريه نكنم كه دختر رسول خدا را غارت مى‌كنم. گفتم: مرا واگذار. گفت: مى‌ترسم ديگرى آن را بربايد. فرمود: هر چه در خيمه‏هاى ما بود غارت كردند تا اينكه چادر از سر ما برداشتند.

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، الأمالي، ص229، تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلامية - مؤسسة البعثة مركز الطباعة والنشر في مؤسسة البعثة، الطبعة: الأولى، 1417هـ.

حميد بن مسلم، يكى از شاهدان حادثه مى‌گويد:

قَالَ حُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَرَى الْمَرْأَةَ مِنْ نِسَائِهِ وَ بَنَاتِهِ وَ أَهْلِهِ تُنَازَعُ ثَوْبَهَا عَنْ ظَهْرِهَا حَتَّى تُغْلَبَ عَلَيْهِ فَيُذْهَبَ بِهِ مِنْهَا.

به خدا من زنى از خاندان آن جناب را ديدم كه جامه‏اش را به تن نگه مى‌داشت كه نبرند و در اين باره پافشارى مى‌كرد؛ ولى سرانجام به زور از تنش كشيده و بردند.

الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج‏2، ص113، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م.

و در باره كتك زدن زنان در روز عاشورا، مى‌توانيد به روايتى كه علامه مجلسى رضوان الله تعالى عليه در بحار الأنوار، ج45، ص61 نقل كرده است، مراجعه فرماييد.

شكنجه كردن سميه و كشتن وي:

اگر واقعاً غيرت عرب مانع از آن مى‌شود كه زنان را كتك بزنند، پس چرا سميه، مادر عمار ياسر را نه تنها كتك زدند؛ بلكه آن قدر شكنجه كردند كه در زير شكنجه به شهادت رسيد؟ ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى‌نويسد:

( 11342 ) سمية بنت خباط... والدة عمار بن ياسر كانت سابعة سبعة في الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها في قبلها فماتت فكانت أول شهيدة في الاسلام... عذبها آل بني المغيرة على الاسلام وهي تأبى غيره حتى قتلوها وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم يمر بعمار وأمه وأبيه وهم يُعذّبون بالأبطح في رمضاء مكة فيقول صبرا يا آل ياسر موعدكم الجنة.

سميه دختر خباط... مادر عمار ياسر هفتمين كسى است كه اسلام آورد، ابوجهل او را اذيت مى‌كرد و آن قدر نيزه بر پايين شكمش زد تا به شهادت رسيد، و او نخستين زن شهيد در اسلام است. آل بنومغيره، چون مسلمان شده بود و دست بردارد نبود او را آزار و اذيت كردند؛ تا كشته شد. رسول خدا (ص)، منظره شكنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مكه مى‌ديد و مى‌فرمود: اى خاندان ياسر! صبور باشيد كه وعده‌گاه شما بهشت است.

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 712، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

عمر و خشونت با زنان:

با بررسى سطحى در زندگى عمر بن خطاب، به اين نكته پى خواهيم برد كه وى در هيچ يك از دوره‌هاى زندگي‌اش رفتار شايسته‌اى با زنان نداشته است؛ چه آن زمان كه مشرك بود، چه آن زمان كه مسلمان شد و چه آن زمان كه بر مردم حكومت مى‌كرد.

موارد متعددى مى‌توان براى هر يك از اين موارد ذكر كرد؛ ولى به اختصار به چند مورد اشاره مى‌كنيم.

رفتار عمر با زنان، پيش از مسلمان شدن:

عمر، خواهرش را كتك زد:

برخى از عالمان اهل تسنن؛ از جمله شمس الدين ذهبى در تاريخ الإسلام، محمد بن سعد در الطبقات الكبرى و... نقل كرده‌اند كه پس از اطلاع عمر بن خطاب از اسلام آوردن داماد و خواهرش، به خانه آن‌ها آمد و شوهر خواهرش را مورد ضرب و شتم قرار داد، خواهرش براى دفاع از شوهرش مداخله كرد، عمر چنان با مشت به صورت او كوبيد كه خون از تمام صورتش جارى شد.

فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال: ما هذه الهينمة؟ وكانوا يقرءون طه قالا: ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال: فلعلكما قد صبأتما؟ فقال له ختنه: يا عمر إن كان الحق في غير دينك؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها.

عمر نزد آن دو (خواهر و همسر خواهرش) رفت؛ خباب نيز آنجا بود و هنگامي که احساس کرد عمر به آن جا مى‌آيد، در خانه پنهان شد؛ عمر گفت: اين سر و صداها چيست؟ ـ آنان سوره طه را تلاوت مى‌کردند ـ پاسخ دادند: چيزى جز سخنانى که به هم مى‌گفتيم نبود؛ عمر گفت: شايد شما از دين بيرون رفته‌ايد؟

شوهر خواهرش پاسخ داد: اى عمر؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهى کرد؟

عمر به او حمله كرد و او را لگد کوب نمود، خواهرش آمد تا از شوهرش دفاع کند؛ اما عمر با دست بر صورت او کوبيد که صورتش خونين شد.

النميري البصري، أبو زيد عمر بن شبة (متوفاي262هـ)، تاريخ المدينة المنورة، ج 1، ص 348، تحقيق علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1417هـ-1996م؛

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 3، ص 386؛

المقدسي الحنبلي، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفاي643هـ)، الأحاديث المختارة، ج 7، ص 141، تحقيق عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، ناشر: مكتبة النهضة الحديثة - مكة المكرمة، الطبعة: الأولى، 1410هـ؛

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 1، ص 174، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج 17، ص 259، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث - السعودية، الطبعة: الأولى، 1419هـ .

عمر، زن مسلمان را كتك مى‌زد:

و نيز بزرگان اهل سنت، از آزار و اذيت عمر نسبت به زنان و كنيزانى خبر مى‌دهند كه مسلمان شده بودند :

ومر [ابوبكر] بجارية بنى مؤمل، حي من بنى عدى بن كعب، وكانت مسلمة، وعمر بن الخطاب يعذبها لتترك الاسلام، وهو يومئذ مشرك، وهو يضربها، حتى إذا مل قال: إني أعتذر إليك، إني لم أتركك إلا ملالة، فتقول: كذلك فعل الله بك.

ابوبكر مى‌ديد كه كنيز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدى بن كعب،‌ عمر او را كتك مى‌زد تا دست از اسلام بردارد و مسلمان بودن را ترك كند (چون عمر هنوز مشرك بود) آن قدر او را زد تا خسته شد، گفت: اگر تو را كتك نمى‌زنم براى اين است كه خسته شده‌ام، از اين جهت مرا ببخش. كنيز در پاسخ گفت: بدان كه خدا نيز اين گونه با تو رفتار خواهد كرد.

الحميري المعافري، عبد الملك بن هشام بن أيوب أبو محمد (متوفاي213هـ)، السيرة النبوية، ج 2، ص 161، تحقيق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجيل، الطبعة: الأولى، بيروت – 1411هـ؛  الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1، ص 120، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛  الكلاعي الأندلسي، أبو الربيع سليمان بن موسى (متوفاي634هـ)، الإكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 238، تحقيق د. محمد كمال الدين عز الدين علي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ؛

الطبري، أحمد بن عبد الله بن محمد أبو جعفر (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 24، تحقيق عيسى عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

رفتار عمر با زنان در زمان پيامبر (ص) :

شواهدى وجود دارد كه عمر بن خطاب، حتى در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله متعرض زنان مسلمان مى‌شد و آن‌ها را به بهانه‌هاى واهى كتك مى‌زد.

عمر، زنان سوگوار را كتك زد:

احمد بن حنبل در مسند خود مى‌نويسد:

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ... فَلَمَّا مَاتَتْ زَيْنَبُ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الْحَقِي بِسَلَفِنَا الصَّالِحِ الْخَيْرِ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ فَبَكَتْ النِّسَاءُ فَجَعَلَ عُمَرُ يَضْرِبُهُنَّ بِسَوْطِهِ فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِيَدِهِ وَقَالَ مَهْلًا يَا عُمَرُ ثُمَّ قَالَ ابْكِينَ وَإِيَّاكُنَّ وَنَعِيقَ الشَّيْطَان....

زينب دختر رسول خدا (ص) از دنيا رفت، فرمود: خداوند او را به سلف صالح عثمان بن مظعون ملحق نمود. زنان با شنيدن اين سخن پيامبر (ص) گريستند، عمر با تازيانه‌اى که در دستش بود در حضور رسول خدا آغاز به كتك زدن زنان نمود که با برخورد تند پيامبر رحمت مواجه شد، حضرت تازيانه را از او گرفت و فرمود: آرام باش، تورا با اين زن‌ها چکار؛ بگذار گريه کنند، سپس به زن‌ها فرمود: گريه كنيد؛ ولى از ناله‌هاى شيطانى ( ناله هايى که با گناه و اعتراض به خداوند همراه است ) بر حذر باشيد....

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 237، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 210، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م؛

كسى كه اين چنين جسور است و در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله زنان مسلمان را كتك مى‌زند، آيا در زمانى كه حكومت در دست او است و چماق به دستانى همچون خالد بن وليد، مغيرة بن شعبة، قنفذ العدوى و... وى را همراهى مى‌كنند، از كتك زدن زنان خوددارى خواهد كرد؟

در ميان زنانى كه براى زينب گريه مى‌كرده‌اند، به احتمال زياد از خانواده رسول خدا نيز افرادى بوده‌اند، و كسى كه در حضور رسول خدا متعرض زنان و اهل و عيال آن حضرت مى‌شود، پس از آن حضرت و در زمانى كه مسأله مهم براى او رسيدن به قدرت و تكيه زدن بر مسند خلافت است، آيا جسارتش چند برابر نمى‌شود؟

عمر، سوده همسر رسول خدا را اذيت مى‌كرد:

محمد بن اسماعيل بخارى در سه جاى از كتابش داستان بيرون رفتن سوده را در تاريكى شب از عائشه نقل مى‌كند و مى‌نويسد:

عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ، رضى الله عنها، قَالَتْ خَرَجَتْ سَوْدَةُ بَعْدَ مَا ضُرِبَ الْحِجَابُ لِحَاجَتِهَا، وَكَانَتِ امْرَأَةً جَسِيمَةً لاَ تَخْفَى عَلَى مَنْ يَعْرِفُهَا، فَرَآهَا عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ يَا سَوْدَةُ أَمَا وَاللَّهِ مَا تَخْفَيْنَ عَلَيْنَا، فَانْظُرِى كَيْفَ تَخْرُجِينَ، قَالَتْ فَانْكَفَأَتْ رَاجِعَةً، وَرَسُولُ اللَّهِ، صلى الله عليه وسلم، فِى بَيْتِى، وَإِنَّهُ لَيَتَعَشَّى. وَفِى يَدِهِ عَرْقٌ فَدَخَلَتْ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّى خَرَجْتُ لِبَعْضِ حَاجَتِى فَقَالَ لِى عُمَرُ كَذَا وَكَذَا. قَالَتْ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ ثُمَّ رُفِعَ عَنْهُ وَإِنَّ الْعَرْقَ فِى يَدِهِ مَا وَضَعَهُ فَقَالَ « إِنَّهُ قَدْ أُذِنَ لَكُنَّ أَنْ تَخْرُجْنَ لِحَاجَتِكُنَّ ».

پس از واجب شدن حجاب، سوده همسر رسول خدا (ص) براى انجام كارى از منزل خارج شد و چون زن تنومندى بود، شناخته مى‌شد،‌ عمر بن خطاب او را ديد و گفت: اى سوده از نظر و نگاه ما مخفى نمى‌ماني، مواظب باش كه چگونه بيرون مى‌روي، سوده برگشت، در آن لحظه رسول خدا (ص) در اتاق من مشغول غذا خوردن بود، سوده وارد شد و گفت: اى پيامبر خدا! از منزل براى كارى بيرون رفتم و عمر به من چنين و چنان گفت. پيك وحى نازل شد، رسول خدا فرمود: به شما اجازه داده شده كه براى برآوردن امور و انجام حاجات از منزل خارج شويد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 1، ص 67،‌ ح146، كتاب الوضوء، باب خُرُوجِ النِّسَاءِ إِلَى الْبَرَازِ و ج 4، ص 1780، ح4479، كتاب التفسير، باب قَوْلِهِ ( لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ و ج 4، ص 1800، ح4517، كتاب النكاح، باب خُرُوجِ النِّسَاءِ لِحَوَائِجِهِنَّ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

چه كسى به عمر اجازه داده است كه با مادران مؤمنين اين گونه اهانت آميز صحبت كند؟ مگر نه اين كه آنان نيز همانند ديگر انسان‌ها مجبور بودند براى انجام بعضى از امور زندگى بيرون بروند و طبق نص روايت، اين كار با اجازه نبى مكرم اسلام صورت گرفته بود.

آيا عمر بن الخطاب، غيرتش بيشتر از پيامبر بوده است؟

آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن در اين باره مى‌نويسد:

وعد الشيعة ما وقع منه رضي الله تعالى عنه في خبر ابن جرير من المثالب قالوا: لما فيه من سوء الأدب وتخجيل سودة حرم رسول الله صلى الله عليه وسلم وإيذائها بذلك. وأجاب أهل السنة بعد تسليم صحة الخبر أنه رضي الله تعالى عنه رأى أن لا بأس بذلك لما غلب على ظنه من ترتب الخير العظيم عليه....

شيعه، عمر را به جهت آنچه از او سر زده است ملامت مى‌كنند و از عيب‌هاى او برمى‌شمرند؛ چون اين حركت وى را بى ادبى به خانواده پيغمبر و خجالت كشيدن همسر رسول خدا (ص) و آزار او مى‌دانند.

اهل سنت پاسخ داده‌اند كه: بر فرض كه روايت درست باشد؛ ولى او فكر مى‌كرده است كه اين حركت صحيح و باعث بركات خواهد شد.

الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 22، ص 72، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

آري، احدى غير از عمر بن خطاب جرأت و توان چنين جسارتى را نداشت. كسى كه در زمان حيات نبى مكرم اسلام، همسران او را اذيت مى‌كند و با جملات اهانت آميز با آنان صحبت كرده و سبب شرمندگى آنان مى‌شود، پس از نبى مكرم و در زمانى كه حكومت و قدرت در دست او است، آيا از اذيت خاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله خوددارى خواهد كرد؟

رفتار عمر با زنان در زمان حكومتش:

عمر بن خطاب كه خشونت جزء ذات وى شده و در وجود او نهفته بود، سخت‌گيري‌ها و رفتارهاى خشونت آميزش با زنان در زمان خلافتش شدت بيشترى گرفت؛ تا جائى كه اگر يكى از زنان مسلمان را احضار مى‌كرد، چنان ترس و وحشت او را فرامى‌گرفت كه حتى در مواردى فرزند در رحمشان را از شدت هيبت و خشونت عمر، سقط مى‌كردند.

در ذيل به چند نمونه اشاره مى‌كنيم:

1. سقط جنين از ترس عمر:

عبد الرزاق صنعانى در كتاب المصنف مى‌نويسد:

أَرْسَلَ عُمَرُ بنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ إِلى امْرَأَةٍ مُغِيبَةٍ كَانَ يُدْخَلُ عَلَيْهَا، فَأَنْكَرَ ذالِكَ، فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا، فَقِيلَ لَهَا: أَجِيبِي عُمَرَ، فَقَالَتْ: يَا وَيْلَهَا مَا لَهَا وَلِعُمَرَ! فَبَيْنَمَا هِيَ في الطَّرِيقِ فَزِعَتْ، فَضَرَبَهَا الطَّلْقُ، فَدَخَلَتْ دَارَاً فَأَلْقَتْ وَلَدَهَا، فَصَاحَ الصَّبِيُّ صَيْحَتَيْنِ ثُمَّ مَاتَ.

عمر زنى را كه نزد وى رفت و آمد بود احضار كرد، آن زن پس از شنيدن خبر فرياد زد: واى بر من مرا با عمر چكار! در بين راه كه مى‌آمد ناگهان درد زايمان آن زن را فرا گرفت، واردخانه‌اى شد، فرزندش را به دنيا آورد؛ اما آن كودك دو بار فرياد زد و مرد.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 9، ص 458، ح18010، باب من أفزعه السلطان، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

محيى الدين نووى در المجموع مى‌نويسد:

( فصل ) وان بعث السلطان إلى امرأة ذكرت عنده بسوء ففزعت فألقت جنينا ميتا وجب ضمانه لما روى ( أن عمر رضي الله عنه أرسل إلى امرأة مغيبة كان يدخل عليها، فقالت يا ويلها مالها ولعمر، فبينا هي في الطريق إذا فزعت فضربها الطلق، فألقت ولدا فصاح الصبي صيحتين ثم مات.

اگر از زنى نزد حاكم و فرماندهى بدگويى كرده و وى را متهم كنند، سپس حاكم كسى را نزد وى به فرستد تا وى را احضار كنند و آن زن از ترس،‌ فرزند در رحمش را سقط نمايد، بر حاكم است كه ديه وى را بپردازد؛‌ زيرا روايت شده است كه به عمر خبر دادند: زنى مردان نزد وى رفت و آمد مى‌كنند، عمر كسى را مأمور كرد تا زن را احضار كند، هنگامى كه شنيد گفت: مرا با عمر چه كار؟ در بين راه كه مى‌آمد، از شدت ترس درد زايمان وى را گرفت و فرزندش را به دنيا آورد، طفل سقط شده دوبار فرياد زد و مرد.

النووي، أبي زكريا محيي الدين (متوفاي676 هـ)، المجموع، ج 19، ص 12، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، التكملة الثانية.

2. ادرار كردن زن، از ترس عمر:

عن إبراهيم قال: طاف عمر بن الخطاب في صفوف النساء، فوجد ريحا طيبة من رأس امرأة، فقال: لو أعلم أيتكن هي لفعلت ولفعلت، لتطيب إحداكن لزوجها، فإذا خرجت لبست أطمار (ثوب البالى) وليدتها (أمة).

قال: فبلغني أن المرأة لتي كانت تطيبت، بالت في ثيابها من الفرق (أى الخوف).

عمر در بين صف‌هاى بانوان عبور مى‌كرد، بوى خوشى از يكى از خانم‌ها به مشامش رسيد، گفت: اگر مى‌دانستم كه كدام زن خودش را خوشبو كرده است با وى چنين و چنان مى‌كردم، شما زنان بايد خودتان را براى همسرتان خوشبو كنيد و هنگام بيرون آمدن ازمنزل لباس‌هاى كهنه بپوشيد.

راوى مى‌گويد: شنيدم زنى كه خود را خوشبو كرده بود، از ترس خودش را نجس كرده بود.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 4، ص 374، ح 8117، باب من أفزعه السلطان، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

3. عمر، زناني را كه در خانه ام المؤمنين ميمونه جمع شده بودند، كتك زد:

عبدالرزاق صنعانى در المُصَنّف مى‌نويسد:

لَمَّا مَاتَ خَالِدُ بنُ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ اجْتَمَعَ في بَيْتِ مَيْمُونَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا نِسَاءٌ يَبْكِينَ، فَجَاءَ عُمَرُ وَمَعَهُ ابنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَمَعَهُ الدرَّةُ، فَقَالَ: يَا عَبْدَ اللَّهِ ادْخُلْ عَلى أُم المُؤْمِنِينَ فَأْمُرْهَا فَلْتَحْتَجِبْ، وَأَخْرِجْهُنَّ عَلَيَّ، فَجَعَلَ يُخْرِجُهُنَّ عَلَيْهِ وَهُوَ يَضْرِبُهُنَّ بِالدرَّةِ، فَسَقَطَ خِمَارُ امْرَأَةٍ مِنْهُنَّ، فَقَالُوا: يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ خِمَارُهَا فَقَالَ: دَعُوهَا، وََلاَ حُرْمَةَ لَهَا.

زمانى که خالد بن وليد (در زمان خلافت عمر) از دنيا رفت، زنان در خانه ميمونه همسر رسول خدا (ص) گردآمدند و بر وى گريه مى‌كردند، عمر تازيانه به دست همراه ابن عباس از راه رسيد و خطاب به ابن عباس گفت: يا عبدالله! بر امّ‌المؤمنين ميمونه وارد شو و او را امر کن حجاب بپوشد و بگو زنانى که در خانه جمع شده‌اند نزد من بيايند. ابن عباس مى‌گويد: زنان خارج شدند و عمر آن‌ها را با تازيانه مى‌زد، همين‌طور که عمر زنان را مى‌زد، پوشش يکى از زنان افتاد، به عمر گفتند: پوشش (چادرش) از سرش افتاد (رهايش کن)، عمر گفت: شما را با او چکار؟ (پس از اين گريه ها) او احترامى ندارد.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 3، ص 557، ح6681، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

4. عمر، شبانه وارد خانه مردم مى‌شد و زنان را كتك مى‌زد:

أَنَّ عُمَرَ بن الخطاب رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ سَمِعَ نَوَّاحَةً بِالمَدِينَةِ لَيْلاً، فَأَتَي عَلَيْهَا فَدَخَلَ، فَفَرَّقَ النسَاءُ، فَأَدْرَكَ النَّائِحَةَ فَجَعَلَ يَضْرِبُهَا بِالدرَّةِ، فَوَقَعَ خِمَارُهَا، فَقَالُوا: شَعْرُهَا يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ فَقَالَ: أَجَلْ، فَلاَ حُرْمَةَ لَهَا.

شبى در مدينه صداى نوحه و گريه و زارى به گوش عمر بن خطاب رسيد، در پى صدا رفت و داخل خانه‌اى شد که صدا از آنجا بيرون مى‌آمد، زنان را پراكنده كرد تا رسيد به زن نوحه خوان، آغاز کرد به تازيانه زدن او در اين هنگام روپوش (چادر) زن نوحه خوان از سرش افتاد، به عمر گفتند: روپوش او از سرش افتاد، گفت: آرى وليکن اين زن احترامى ندارد.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 3، ص 557، ح6682، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

آيا حاكم اسلامي، حق دارد كه بدون اجازه وارد خانه مردم بشود؟ با اين كه خداوند مى‌فرمايد:

يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لا تَدْخُلُواْ بُيُوتًا غَيرَْ بُيُوتِكُمْ حَتىَ‏ تَسْتَأْنِسُواْ وَ تُسَلِّمُواْ عَلىَ أَهْلِهَا ذَالِكُمْ خَيرٌْ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون‏.

فَإِن لَّمْ تجَِدُواْ فِيهَا أَحَدًا فَلا تَدْخُلُوهَا حَتىَ‏ يُؤْذَنَ لَكمُ‏ْ وَ إِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُواْ فَارْجِعُواْ هُوَ أَزْكىَ‏ لَكُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيم‏. النور / 27 و 28.

اى افرادى كه ايمان آورده‏ايد! در خانه‏هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد اين براى شما بهتر است شايد متذكّر شويد!. و اگر كسى را در آن نيافتيد، وارد نشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر گفته شد: «بازگرديد!» بازگرديد، اين براى شما پاكيزه‏تر است و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است!.

معلوم مى‌شود كه وارد شدن به خانه ديگران و تعرض به زنان خانه، از كارهاى هميشگى عمر بن خطاب بوده است و تنها خانه فاطمه نبود كه او به زور واردش شده است. و فاطمه زهرا سلام الله عليها، تنها زنى نيست كه عمر او را كتك زده باشد.

5. عمر، به خانه عائشه هجوم ‌آورد:

نميرى در تاريخ المدينه و طبرى در تاريخش مى‌نويسند:

حدثني يونس قال أخبرنا ابن وهب قال أخبرنا يونس بن يزيد عن ابن شهاب قال حدثني سعيد بن المسيب قال لما توفى أبو بكر رحمه الله أقامت عليه عائشة النوح فأقبل عمر بن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على أبى بكر فأبين أن ينتهين فقال عمر لهشام بن الوليد ادخل فأخرج إلى ابنة أبى قحافة أخت أبى بكر فقالت عائشة لهشام حين سمعت ذلك من عمر إني أحرج عليك بيتي فقال عمر لهشام ادخل فقد أذنت لك فدخل هشام فأخرج أم فروة أخت أبى بكر إلى عمر فعلاها الدرة فضربها ضربات فتفرق النوح حين سمعوا ذلك.

از سعيد بن مسيب نقل شده است كه گفت: ابوبكر از دنيا رفت، عائشه به عزادارى و گريه پرداخت،‌ عمر درِ خانه عائشه آمد و زنان را از گريه و عزادارى نهى كرد؛ ولى زن‌ها گوش نكردند، عمر به هشام بن وليد دستور داد تا وارد خانه شود و خواهر ابوبكر را بيرون بياورد. عائشه هنگامى كه سخن عمر را شنيد به هشام گفت: من بر خانه‌ام از تو سزاوارترم، عمر به هشام گفت: به تو اجازه مى‌دهم داخل خانه شوي،‌ هشام داخل خانه شد و امّ‌فروه خواهر ابوبكر را بيرون آورد و نزد عمر برد، عمر تازيانه را به حركت در آورد و ضرباتى چند بر پيكرش نواخت، زنان هنگامى كه اين خبر را شنيدند، متفرق شدند.

النميري البصري، أبو زيد عمر بن شبة (متوفاي262هـ)، تاريخ المدينة المنورة، ج 1، ص 358، تحقيق علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1417هـ-1996م؛

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 350، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

چگونه عمر بن خطاب به خود اجازه مى‌دهد كه به زور وارد خانه رسول خدا شود و زنان مسلمان را كتك بزند؟ با اين كه خداوند مى‌فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُم‏... احزاب / 53.

اى افرادى كه ايمان آورده‏ايد! در خانه‏هاى پيامبر داخل نشويد؛ مگر به شما اجازه داده شود.

آيا كسى كه از همسر رسول خدا حيا نمى‌كند و به زور وارد خانه او مى‌شود، مى‌توان انتظار داشت كه در زمان حمله به خانه دختر رسول خدا، خجالت بكشد و به زور وارد نشود؟

6. عمر، خواهر ابوبكر را كتك زد:

ابن سعد در الطبقات الكبرى و ابن اثير در تاريخش مى‌نويسند:

لما تُوُفيَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَقَامَتْ عَائِشَةُ عَلَيْهِ النَّوْحَ فَبَلَغَ عُمَرُ فَنَهَاهَا عَنِ النَّوْحِ عَلاى أَبِي بَكْرٍ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَنْتَهَينَ، فَقَالَ لِهَشام بن الْوَلِيدِ: أُخْرُجْ إِلاى ابنَةِ أَبِي قُحَافَةَ فَعَلاَهَا بِالدُّرَّةِ ضَرَبَاتِ، فَتَفَرَّقَ النَّوَائِحُ حِينَ سَمِعْنَ ذالِكَ، فَقَالَ: تُرِدْنَ أَنْ يُعَذَّبَ أَبُو بَكْرٍ بِبُكَائِكُنَّ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ الميتَ يُعَذبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ.

از سعيد بن مسيب نقل شده است كه گفت: هنگامى كه ابوبكر مُرد، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، عمر اين خبر را شنيد و زنان را از گريه و عزادارى نهى كرد؛ اما آنان توجهى نكردند، به هشام بن وليد گفت: دختر ابوقحافه (خواهر ابوبكر) را نزد من بياور، هنگامى كه آمد، چندين ضربه بر بدنش زد، زنانى كه عزادارى مى‌كردند، با شنيدن اين خبر متفرق شدند.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 208، ناشر: دار صادر - بيروت.

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 267، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

ابن حجر پس از تصريح به صحيح بودن سند اين روايت مى‌نويسد:

وصله ابن سعد في الطبقات بإسناد صحيح من طريق الزهري عن سعيد بن المسيب قال لما توفي أبو بكر أقامت عائشة عليه النوح فبلغ عمر فنهاهن فأبين فقال لهشام بن الوليد أخرج إلى بيت أبي قحافة يعني أم فروة فعلاها بالدرة ضربات فتفرق النوائح حين سمعن بذلك ووصله إسحاق بن راهويه في مسنده من وجه آخر عن الزهري وفيه فجعل يخرجهن امرأة امرأة وهو يضربهن بالدرة.

ابن سعد در طبقاتش به سند صحيح از سعيد بن مسيب نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه ابوبكر از دنيا رفت، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، خبر به عمر رسيد، آنان را از گريه و عزادارى منع كرد؛ ولى زن‌ها نپذيرفتند. عمر به هشام بن وليد گفت: برو داخل خانه و امّ‌فروه را بيرون بياور!!! هنگامى كه هشام وارد خانه شد، ضرباتى با تازيانه بر بدن امّ‌فروه نواخت كه بقيه زن‌ها گريختند. اسحاق بن راهويه به شكل ديگرى اين قصه را نقل كرده است و در آخرش مى‌گويد: زنان را يكى پس از ديگرى از خانه ابوبكر بيرون مى‌آوردند و عمر آنان را با تازيانه مى‌زد.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 5، ص 74، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

محمد بن اسماعيل بخارى نيز اين روايت را نقل كرده است؛ صحيح البخاري، ج 3، ص 91 و ج 8، ص 127، ح قبل رقم 2420.

ابن جوزى پس از نقل روايت، اين گونه توجيه مى‌كند كه چون عمر زورش به عايشه نمى‌رسيد، خواهر ابوبكر را كتك زد!!!

ابن الجوزي، أبو الفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، كشف المشكل من حديث الصحيحين، ج 1، ص 59، تحقيق: علي حسين البواب، ناشر: دار الوطن - الرياض - 1418هـ - 1997م.

7. خواهر ابوبكر، نخستين كسي كه طعم تازيانه عمر را چشيد:

ابن أبي‌الحديد معتزلى مى‌نويسد: وأول من ضرب عمر بالدرة أم فروة بنت أبي قحافة، مات أبو بكر فناح النساء عليه، وفيهن أخته أم فروة، فنهاهن عمر مرارا، وهن يعاودن، فأخرج أم فروة من بينهن، وعلاها بالدرة فهربن وتفرقن.

كان يقال: درة عمر أهيب من سيف الحجاج. وفي الصحيح أن نسوة كن عند رسول الله صلى الله عليه وآله قد كثر لغطهن، فجاء عمر فهربن هيبة له، فقال لهن: يا عديات أنفسهن! أتهبنني ولا تهبن رسول الله! قلن: نعم، أنت أغلظ وأفظ.

نخستين كسى كه عمر او را با تازيانه زد، امّ‌فروه دختر ابوقحافه بود، ابوبكر مرده بود و زن‌ها براى او گريه مى‌كردند كه در ميان آن‌ها امّ‌فروه خواهر ابوبكر نيز بود. عمر آن‌ها را چندين بار منع كرد؛ ولى آن‌ها توجه نكردند. عمر، امّ‌فروه را از ميان زن‌ها خارج كرد و با تازيانه بر سر او زد، زنان ديگر ترسيدند و متفرق شدند.

در مقام تشبيه گفته مى‌شد: تازيانه عمر وحشتناكتر از شمشير حجاج بود، در خبر صحيح آمده است: سر و صداى زنانى كه خدمت پيامبر (ص) بودند، زياد شده بود، هنگامى كه عمر آمد از ترس وى همه گريختند، به آنان گفت: اى افرادى كه به خودتان رحم نمى‌كنيد، آيا از من مى‌ترسيد و از رسول خدا (ص) نه؟ گفتند: آري، تو خشن و تند خو هستي.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 114، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

8. عمر، فرزندش را به خاطر پوشيدن لباس زيبا كتك ‌زد:

خشونت‌هاى عمر منحصر به زنان نمى‌شد؛ بلكه حتى كودكان خردسال نيز طعم تازيانه معروف عمر را چشيده‌اند.

معمر بن راشد در الجامع، عبد الرزاق صنعانى در المصنف و جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفاء مى‌نويسند:

دَخَلَ ابنٌ لِعُمَرَ بنِ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا عَلَيهِ وَقَدْ تَرَجَّلَ وَلَبِسَ ثِيَابَاً حِسَانَاً، فَضَرَبَهُ عُمَرُ بِالدرَّةِ حَتَّى أَبْكَاهُ، فَقَالَتْ لَهُ حَفْصَةُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا: لَمْ يَكُنْ فَاحِشاً، لِمَ ضَرَبْتَهُ؟ قَالَ: رَأَيْتُهُ قَدْ أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُصَغرَهَا إِلَيْهِ.

از عكرمه بن خالد نقل شده است كه گفت: پسر عمر نزد پدرش رفت؛ در حالى كه لباس زيبا و خوبى پوشيده بود، عمر آن قدر او را با تازيانه زد تا به گريه افتاد، حفصه گفت: او كه كار بدى نكرده، چرا او را كتك مى‌زنى؟ عمر گفت: احساس كردم كه از پوشيدن لباس دچار غرور شده است و خواستم غرورش را بشكنم.

الأزدي، معمر بن راشد (متوفاي151هـ، الجامع، ج 10، ص 416، تحقيق: حبيب الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 10، ص 416، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛

السيوطي، عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج 1، ص 142، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

اين كودك خردسال چه گناهى كرده بود كه اين چنين مورد ضرب و شتم عمر قرار مى‌گيرد؟ آيا لباس نو پوشيدن نوجوان حرام است؟ آيا يك كودك حق ندارد لباس نو به پوشد و خوشحال باشد؟

9. عمر، زنش را نيمه شب كتك ‌زد:

با اين كه در روايت‌هاى بسيارى خوشرفتارى و آسان گرفتن بر اهل و عيال سفارش شده و نبى مكرم اسلام صلى الله عليه وآله نيز همواره با اهل و عيالش رفتار شايسته داشته است؛ اما متأسفانه عمر بن خطاب كه خود را جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌دانست، بر خلاف اين سيره الهي، با اهل و عيالش رفتار خشونت آميز داشت و همواره آن‌ها را به هر بهانه‌اى كتك مى‌زد.

عَنِ الأَشْعَثِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ ضِفْتُ عُمَرَ لَيْلَةً فَلَمَّا كَانَ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ قَامَ إِلَى امْرَأَتِهِ يَضْرِبُهَا فَحَجَزْتُ بَيْنَهُمَا فَلَمَّا أَوَى إِلَى فِرَاشِهِ قَالَ لِى يَا أَشْعَثُ احْفَظْ عَنِّى شَيْئًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ،صلى الله عليه وسلم، «لاَ يُسْأَلُ الرَّجُلُ فِيمَ يَضْرِبُ امْرَأَتَهُ وَلاَ تَنَمْ إِلاَّ عَلَى وِتْرٍ». وَنَسِيتُ الثَّالِثَةَ

از اشعث بن قيس نقل شده است كه گفت: شبى مهمان عمر بودم، نيمه‌هاى شب عمر از جايش حركت كرد و زنش را كتك مى‌زد! بين آن دو قرار گرفته و مانع شدم. هنگامى كه عمر به رختخوابش برگشت، گفت: اى اشعث! سخنى از من بشنو كه از رسول خدا (ص) شنيده‌ام: كسى كه همسرش را مى‌زند از وى نمى‌پرسند كه چرا او را كتك زدى؟ و هميشه پس از خواندن نماز وتر بخواب؛ ولى سومى را فراموش كردم.

القزويني، محمد بن يزيد أبو عبدالله (متوفاي275هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639 ح1986، بَاب ضَرْبِ النِّسَاءِ، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

احمد بن حنبل نيز روايت را همانند قبل نقل كرده و مى‌‌نويسد:

عَنِ الْأَشْعَثِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ ضِفْتُ عُمَرَ فَتَنَاوَلَ امْرَأَتَهُ فَضَرَبَهَا وَقَالَ يَا أَشْعَثُ احْفَظْ عَنِّي ثَلاثًا حَفِظْتُهُنَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لا تَسْأَلْ الرَّجُلَ فِيمَ ضَرَبَ امْرَأَتَهُ وَلا تَنَمْ إِلا عَلَى وَتْرٍ وَنَسِيتُ الثَّالِثَةَ.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 20، ح122، باب مسند عمر بن الخطاب، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

حاكم نيشابورى نيز روايت را اين گونه نقل مى‌كند:

عن الأشعث بن قيس قال تضيفت عمر بن الخطاب رضي الله عنه فقام في بعض الليل فتناول امرأته فضربها ثم ناداني يا أشعث قلت لبيك قال احفظ عنى ثلاثا حفظتهن عن رسول الله صلى الله عليه وآله لا تسأل الرجل فيم يضرب امرأته ولا تسأله عمن يعتمد من إخوانه ولا يعتمدهم ولا تنم الا على وتر.

هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه.

اشعث بن قيس مى‌گويد: بر عمر بن خطاب ميهمان شدم، در قسمتى از شب نزد همسرش رفت و وى را كتك زد، سپس مرا صدا زد و گفت: سه چيز را از من بياموز كه آن را از رسول خدا (ص) شنيده‌ام: 1. از كسى كه همسرش را مى‌زند، نبايد پرسيد؛ 2. و نبايد پرسيد كه به چه كسى اعتماد دارد و به چه كسى نه؛ 3. و نخواب مگر پس از خواندن نماز وتر.

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 194، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

بدون شك، مطلبى كه عمر بن خطاب به رسول خدا صلى الله عليه وآله نسبت مى‌دهد، واقعيت ندارد؛ چرا كه كتك زدن و بد رفتارى با همسر، با روح اسلام و حتى با عقل و فطرت انسان در تضاد است. دين مبين اسلام براى زن ارزش ويژه‌اى قائل است و هرگز كتك زدن زن را جايز نمى‌داند. و نيز حتى يك روايت ضعيف وجود ندارد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله زنانش را زده باشد و يا حتى با آن‌ها با خشونت رفتار كرده باشد و حتى روايات بسيارى در منابع شيعه و سنى وجود دارد كه رسول خدا همواره با خانواده خود مهربان و خوشرفتارترين شخص نسبت به همسران خود بود. ابن مجاه به نقل از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمود:

خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لِأَهْلِهِ وأنا خَيْرُكُمْ لِأَهْلِي.

بهترين شما كسى است كه با خانواده اش بهترين باشد و من براى خانواده‌ام بهترينم.

القزويني، محمد بن يزيد أبو عبدالله (متوفاي275هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 636، ح 1977، بَاب حُسْنِ مُعَاشَرَةِ النِّسَاءِ، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

همچنين فرمود:

خِيَارُكُمْ خِيَارُكُمْ لِنِسَائِهِمْ.

بهترين شما كسى است كه نسبت به همسرانشان بهترين باشد.

القزويني، محمد بن يزيد أبو عبدالله (متوفاي275هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 636، ح 1978، بَاب حُسْنِ مُعَاشَرَةِ النِّسَاءِ، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

أنس بن مالك كه سال‌ها خادم رسول خدا صلى الله عليه وآله بوده است در باره اخلاق و رفتار آن حضرت با خانواده مى‌گويد:

مَا رَأَيْتُ أَحَدًا كَانَ أَرْحَمَ بِالْعِيَالِ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم.

هيچ كسى را مهربانتر از رسول خدا با خانواده‌اش نديدم.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 4، ص 1808، ح2316، بَاب رَحْمَتِهِ (ص) الصِّبْيَانَ وَالْعِيَالَ وَتَوَاضُعِهِ وَفَضْلِ ذلك، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

از عايشه نقل شده است كه گفت:

عن عَائِشَةَ قالت ما ضَرَبَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم شيئا قَطُّ بيده ولا امْرَأَةً ولا خَادِمًا.

رسول خدا (ص) هرگز چيزى را با دست خود نزد و هيچ خادم و زنى را كتك نزد.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 4، ص 1814، ح2328، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

10. دختر ابوبكر دوست نداشت با عمر ازدواج كند:

اخلاق تند و رفتار خشن عمر با خانواده‌اش آن قدر مشهور شده بود كه كسى دوست نداشت با وى ازدواج نمايد؛ تا جايى كه همين اخلاق تند، او را در بسيارى از خواستگاري‌ها با شكست مواجه كرده است.

طبرى و ابن أثير، دو تاريخ نويس معروف اهل سنت مى‌نويسند:

وخطب أم كلثوم ابنة أبي بكر الصديق إلى عائشة فقالت أم كلثوم: لا حاجة لي فيه إنه خشن العيش شديد على النساء.

عمر بن خطاب ابتدا به خواستگارى امّ‌كلثوم دختر ابوبكر رفت، عايشه اين پيشنهاد را با خواهرش مطرح كرد. در پاسخ گفت: مرا با او كارى نيست. عايشه گفت: آيا اميرالمؤمنين را نمى خواهى؟ گفت: آرى نمى خواهم، او در زندگى سخت و خشن و با زنان تندخو و بد رفتار است.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 564، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاي: 328هـ)، العقد الفريد، ج 6، ص 98، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 450، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ .

همچنين مقريزى و ابوالفرج اصفهانى مى‌نويسند كه مغيرة بن شعبة به عمر گفت:

إلا إنك يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلك، وهذه صبية حديثة السن، فلا تزال تنكر عليها الشئ فتضربها، فتصيح، فيغمك ذلك، وتتألم له عائشة...

تو اى اميرمؤمنان، مردى سخت‌گير و بد اخلاق نسبت به خانواده‌ات هستى و امّ‌كلثوم دختر خردسالى است، مى‌ترسم به زور چيزى از او بخواهى و او اطاعت نكند و تو او را كتك بزني، داد و فرياد بزند و تو را ناراحت كند و عايشه نيز از اين عمل غمگين شود...

عمر با شنيدن سخنان مغيره، سخن او را تأييد و دست از خواستگارى برداشت.

الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج 16، ص 103، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر - لبنان.

المقريزي، تقي الدين أحمد بن علي بن عبد القادر بن محمد متوفاى845 هـ) إمتاع الأسماع بما للنبي صلى الله عليه وسلم من الأحوال والأموال والحفدة والمتاع، ج6، ص207،‍ تحقيق وتعليق: محمد عبد الحميد النميسي ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة الأولى، 1420 هـ - 1999 م.

11. عمر، عبوس وارد خانه شده و عبوس خارج مى‌شد:

بلاذرى در انساب الأشراف، طبري، ابن أثير و ابن كثير در تاريخشان مى‌نويسند:

وخطب أم أبان بنت عتبة بن ربيعة فكرهته وقالت يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابسا ويخرج عابسا.

عمربن خطاب از «ام ابان بنت عتبه» خواستگارى كرد آن دختر نمى پذيرفت و مى گفت: در خانه‌اش را مى بندد، خيرش به كسى نمى رسد، عبوس مى آيد و عبوس مى رود.

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 3، ص 260؛

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 564، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

الآبي، أبو سعد منصور بن الحسين (متوفاي421هـ)، نثر الدر في المحاضرات، ج 4، ص 43، : تحقيق: خالد عبد الغني محفوط، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت /لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م؛

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 451، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ؛

القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 139، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

12. عمر و ازدواج اجباري با عاتكه:

محمد بن سعد در الطبقات الكبرى مى‌نويسد:

أَنَّ عَاتِكَةَ بِنْتَ زَيْدٍ كَانَتْ تَحْتَ عَبْدِ اللَّهِ بنِ أَبي بَكْرٍ، فَمَاتَ عَنْهَا وَاشْتَرَطَ عَلَيْهَا أَلاَّ تَزَوَّجَ بَعْدَهُ، فَتَبَتَّلَتْ وَجَعَلَتْ لاَ تَزَوَّجُ، وَجَعَلَ الرجَالُ يَخْطِبُونَهَا وَجَعَلَتْ تَأْبَى، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ لِوَلِيهَا: اذْكُرْنِي لَهَا، فَذَكَرَهُ لَهَا فَأَبَتْ عَلى عُمَرَ أَيْضَاً، فَقَالَ عُمَرُ: زَوجْنِيهَا: فَزَوَّجَهُ إِيَّاهَا، فَأَتَاهَا عُمَرُ فَدَخَلَ عَلَيْهَا فَعَارَكَهَا حَتَّى غَلَبَهَا عَلى نَفْسِهَا فَنَكَحَهَا، فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ: أُفَ أُفَ أُفَ، أَفَّفَ بها ثُمَّ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهَا وَتَرَكَهَا لاَ يَأْتِيهَا، فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ مَوْلاَةً لَهَا أَنْ تَعَالَ فَإِني سَأَتَهِيَّأُ لَكَ.

علي بن زيد مى‌گويد: عاتكه دختر زيد، همسر عبد الله بن ابوبكر بود،‌ و عبد الله با او شرط كرده بود كه اگر او مُرد، شوهر نكند. عاتكه پس از مرگ عبد الله بدون شوهر مانده بود و هر كس از وى خواستگارى مى‌‌كرد، نمى‌پذيرفت، عمر به كسى كه ولايت بر عاتكه داشت گفت كه براى من از او خواستگارى كن، آن زن عمر را نيز قبول نكرد. عمر به سرپرست او گفت: تو او را به همسرى من دربياور. مراسم ازدواج انجام شد، عمر بر او وارد و با وى درگير شد تا سرانجام با زور با وى همبستر شد. هنگامى كه كارش تمام شد، عاتكه با اظهار نفرت چندين مرتبه گفت: اُف اُف... سپس عمر خارج شد و نزد وى بازنگشت تا آن كه عاتكه كنيزش را فرستاد و به عمر گفت: بيا من در اختيار تو هستم.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبرى، ج 8، ص 265، ناشر: دار صادر - بيروت.

13. عمر، كنيز‌ها را كتك مى‌زد و اجازه نمى‌داد كه حجاب داشته باشند:

رفتار عمر با كنيزان نيز خشن و تند بوده است؛ تا جايى كه هر وقت مى‌ديد يكى از آن‌ها مقنعه پوشيده است، آن قدر او را كتك مى‌زد تا مقنعه از سرش مى‌افتاد.

سرخسي، از عالمان مشهور حنفى مذهب در كتاب المبسوط مى‌نويسد:

وكان عمر رضي الله عنه إذا رأي أمة متقنعة علاها بالدرة وقال القي عنك الخمار يا دفار وقال عمر رضي الله عنه ان الأمة ألقت قرونها من وراء الجدار أي لا تتقنع.

قال أنس رضي الله عنه كن جواري عمر رضي الله عنه يخد من الضيفان كاشفات الرؤس مضطربات البدن ولان الأمة تحتاج إلى الخروج لحوائج مولاها وإنما تخرج في ثياب مهنتها وحالها مع جميع الرجال في معنى البلوى بالنظر والمس كحال الرجل في ذوات محارمه ولا يحل له أن ينظر إلى ظهرها وبطنها كما في حق ذوات المحارم.

عمر هنگامى كه كنيزى را مى‌ديد كه روسرى بر سر دارد، او را با تازيانه مى‌زد و مى‌گفت آن را از سرت بردار و مى‌گفت: كنيز نبايد روسرى بر سر كند.

أنس مى‌گويد: كنيزان عمر با سر برهنه و در حالى كه اندامشان در حركت و لرزش بود، از ميهمان‌ها پذيرائى مى‌كردند و با همان لباس كار و معمولى در منزل براى فراهم كردن ما يحتاج بيرون مى‌رفتند و رفتار مردم از نظر نگاه و تماس بدن با آنان مانند همسر و ديگر محارمشان بود و فقط به پشت و شكمشان نبايد نگاه مى‌كردند؛ همان گونه كه نسبت به محارم چنين بودند.

السرخسي، شمس الدين (متوفاي483هـ، المبسوط، ج 10، ص 151، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

ابن عابدين نيز كه از عالمان حنفى مذهب به شمار مى‌رود، در اين باره مى‌نويسد:

وكان عمر رضي الله عنه إذا رأى جارية متقنعة علاها بالدرة وقال: ألقي عنك الخمار يا دفار، أتتشبهين بالحرائر؟.

عمر،‌ هر وقت كنيزى را مى‌ديد كه روسرى بر سر دارد، او را با تازيانه مى‌زد و مى‌گفت: اى كثيف بد بود! روسرى را از سرت بردار، آيا مى‌خواهى به زنان آزاده خودت را همانند كنى؟.

محمد أمين الشهير بابن عابدين، (متوفاي1252هـ)، حاشية رد المختار على الدر المختار شرح تنوير الأبصار فقه أبو حنيفة، ج 6، ص 367، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1421هـ - 2000م.

 

محمد ناصر البانى كه وهابي‌ها از او با عنوان بخارى دوران ياد مى‌كنند، در كتاب إرواء الغليل، در اين باره مى‌نويسد:

1796. قال ابن المنذر: ثبت «أن عمر قال لأمة رآها متقنعة: اكشفي رأسك ولا تشبهي بالحرائر وضربها بالدرة » صحيح. أخرجه ابن أبي شيبة في المصنف ( 2 / 82 / 1 ) .

ابن منذر گفته: ثابت است كه عمر به كنيزى كه مقنعه مى‌پوشيد مى‌گفت: سرت را برهنه كن و خودت را به زنان آزاده شبيه نكن، و او را با تازيانه مى‌زد.

اين روايت را ابن أبي شيبه نقل كرده و صحيح است.

و در ادامه مى‌نويسد:

حدثنا وكيع، قال: حدثنا شعبة عن قتادة عن أنس قال: " رأى عمر أمة لنا مقنعة، فضربها وقال: لا تشبهين بالحرائر ". قلت: وهذا إسناد صحيح.

از انس نقل شده است كه عمر كنيزى را ديد كه مقنعه پوشيده بود، او را كتك زد و گفت: خودت را به زنان آزاده شبيه مگردان.

سند اين روايت صحيح است.

و نيز مى‌نويسد:

حدثنا علي بن مسهر عن المختار بن فلفل عن أنس بن مالك قال: " دخلت على عمر بن الخطاب أمة قد كان يعرفها لبعض المهاجرين أو، الأنصار، وعليها جلباب متقنعة به، فسألها: عتقت؟ قالت: لا: قال: فما بال الجلباب؟! ضعيه عن رأسك، إنما الجلباب على الحرائر من نساء المؤمنين، فتلكأت، فقام إليها بالدرة، فضرب بها رأسها حتى ألقته عن رأسها ".

قلت: وهذا سند صحيح على شرط مسلم.

أنس بن مالك مى‌گويد: كنيزى از كنيزان مهاجر يا انصار با بدن پوشيده و مقنعه بر سر نزد عمر رفت، عمر پرسيد: آيا آزاد شده‌اى؟ گفت:‌ نه. عمر گفت: پس اين روسرى و مقنعه چيست؟! آن را از سرت بردار؛ چون اين پوشش مخصوص زنان آزاده و مؤمن است. كنيز لحظه‌اى اهمال كرد، عمر از جايش برخواست و با تازيانه بر سرش زد تا روسرى را بردارد.

اين حديث با نقل مسلم صحيح است.

و باز به نقل از أنس بن مالك مى‌نويسد:

ثم روى من طريق حماد بن سلمة قالت: حدثني ثمامة بن عبد الله بن أنس عن جده أنس بن مالك قال: «كن إماء عمر رضي الله عنه يخدمتنا كاشفات عن شعورهن، تضطرب ثديهن».

قلت: وإسناده جيد رجاله كلهم ثقات غير شيخ البيهقي أبي القاسم عبد الرحمن بن عبيد الله الحربي وهو صدوق كما قال الخطيب ( 10 / 303 )

وقال البيهقي عقبه: «والآثار عن عمر بن الخطاب رضي الله عنه في ذلك صحيحة».

كنيزان عمر با سرهاى برهنه و در حالى كه پستانهايشان بالا و پايين حركت مى‌كرد و مى‌لرزيد، از ما پذيرائى كردند.

ألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، إرواء الغليل، ج 6 ص 203 ـ 204، باب عدم جواز تشبه الإماء بالحرائر، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

نتيجه:

با سير اجمالى در زندگى عمر، درمى‌يابيم كه وى همواره با زنان رفتارهايى ناشايست داشته و زنان بسيارى طعم تلخ تازيانه و كتك‌هاى وى را چشيده‌اند و عرب‌ها كه به قول مستشكل غيرت و حساسيت زيادى نيز نسبت به زنان نشان مى‌دادند، در اين موارد سكوت كرده و بر عمر خرده نگرفته‌اند.

قضيه هجوم عمر بن خطاب و دار و دسته‌اش به خانه فاطمه زهرا سلام الله عليها نيز يكى از ده‌ها مواردى است كه در تاريخ ثبت شده و دلائل محكم و سندهاى صحيحى از كتاب‌هاى اهل تسنن نيز آن را تأييد مى‌كند.

همان افرادى كه در قضيه حمله عمر به خانه‌هاى مردم و كتك زدن زن‌هاى مسلمان، هيچ واكنشى از خود نشان ندادند و از ترس شلاق عمر سكوت اختيار كردند، در قضيه شهادت فاطمه زهرا سلام الله عليها و كتك زدن دار و دسته عمر به ناموس رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز سكوت اختيار كرده و هيچ اعتراضى نكردند.

 

گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 13:50 ] [ بهزاد ]
در هیچ یک از منابعِ‌ کهن و معتبر تاریخی حضور امیرمؤمنان حتی در یکی از جنگ‌های زمان خلفا ثبت نشده است (و تنها نبردی که حضرت سلاح بدست گرفت زمانی بود که لشکر مرتدین به دروازه‌های مدینه نزدیک می‌شد. بسیاری از مسلمانان بدلیل عدم بیعت امام با ابوبکر و همچنین عدم حضور حضرت در این جنگ حاضر به همکاری و حضور در میان مدافعان شهر مدینه نبودند. امام بنا به مصلحت و برای حفظ اسلام تنها شمشیر به دست گرفته و در میان مدافعان حضور یافت و در همان حال نیز هرگز با شمشیر نجنگید.) در نتیجه می‌توان گفت که در زمان خلفا، حضرت هرگز با هیچ گروهی نجنگید.

عدم شرکت حضرت در فتوحات و انزوای ایشان این سوال را در اذهان مسلمانان بر انگیخت که چرا علی‌بن‌ابی‌طالب با آن همه سابقه درخشان در نبردهای گذشته، اکنون که زمان انتشار اسلام در سرزمینهای کفر و شرک رسیده است در جنگها شرکت نمی کند؟ به طور قطع بسیاری – اگر نگوییم همه – می‌دانستند که او به خاطر ترس از مرگ یا سستی از جهاد نبوده که در جنگها شرکت نمی کردند همانطور که خود حضرت نیز در این زمینه می‌فرمایند: «والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب در کارزار با من روبرو شوند به آنان پشت نمی‌کنم». (1)از این رو خلیفه و یارانش می‌کوشیدند با شرکت دادن علی (ع) در فتوحات:

- از یک طرف زمینه طرح چنین پرسش و ابهامی را از بین ببرند و با ورود او به عرصه فتوحات، اعتبار و مشروعیت چنین اقدامی را در اذهان بسیاری از هواخوان ایشان به ویژه بنی هاشم مستحکم سازند.

- و از سوی دیگر از مهارت‌ها و تجارب جنگی آن حضرت در فتح شهرها استفاده کنند.

اما امام علی(ع) با عدم حضور و شرکت مستقیم در فتوحات هرگز مُهر تایید بر سیاست‌های خلفا در این زمینه نزد و در یک کلام، موید خلفا نبود.(٢)

اما در مورد حضور امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در فتوحات:

هیچیک از منابع و مآخذ معتبر شیعی از حضور حسنین(ع) در فتوحات ایران، شام و یا آفریقا سخنی نگفته‌اند. اما برخی از منابع اهل سنت از حضور امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در بعضی از فتوحات آن هم در زمان خلفا (و نه زمان امام علی(ع)!) خبر داده‌اند که به بررسی آن می پردازیم:

1- بررسی و نقد گزارش‌های اهل سنت:

بخشی از گزارشها فاقد هرگونه سندی می‌باشند (مانند نقل بلاذری که به آن بعدا می پردازیم)آن دسته از گزارش‌های تاریخی اهل سنت هم که سند ارائه کرده اند،(که مهمترین آنها طبری است) سندشان معتبر نمی‌باشد بدین معنا که نقل کننده آن خبر یا فردی دروغ گو و جاعل است و یا فردی ناشناخته و مجهول و یا اینکه اصلا تضاد عجیبی در بین روایات آن دیده می شود.(که بعدا به این مورد هم می پردازیم)دسته‌ای از گزارشهای تاریخی نیز فقط اشاره به حضور امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در ایران دارند و در آنها هیچ گونه اشاره‌ای نشده که حضور آنان برای جنگ بوده است.افزون بر ایرادهایی که بیان شد، دو مسئله دیگر نیز وجود دارد که درستی گزارش‌های یاد شده را در این باره، سخت مورد تردیدد و حتی غیر قابل قبول می‌کند:

یکی آن که تمام روایات تاریخی که متعرض سال شرکت حسنین(ع) در فتوحات شده‌اند، بر حضور آنان در فتوحات عصر عثمان ناظراند. عصری که امیر مومنان حتی در حد مشاوره حاضر به همکاری با عثمان در امر فتوحات نبود تا چه رسد به اینکه فرزندان خویش را جهت انجام فتوحات به همراه لشکریان تحت فرمان عثمان به جبهه نبرد گسیل دارد.

مسئله دیگر آنکه علی بن ابی‌طالب(ع) در عصر امامت و خلافت خویش حسنین(ع) را از شرکت در معرکه صفین باز میداشت و چون در یکی از روزها آن حضرت متوجه شد که امام حسن آماده کارزار است فرمود: «از طرف من جلوی جوان را بگیرید تا با مرگش پشت مرا نشکند که من از رفتن این دو (امام حسن(ع) و امام حسین(ع)) به میدان نبرد دریغ دارم تا مبادا با مرگ آن دو نسل رسول خدا(ص) قطع شود».

حال با چنین اکراه و امتناعی از سوی حضرت نسبت به حضور حسنین(ع) در نبردهایی که به فرمان پیشوای عادلی همچون خویش صورت می‌گرفت، چگونه آن بزرگوار حاضر می شود که تحت زعامت زمامداران مورد اعتراض و انتقادش، فرزندان خویش را که پیشوایان آینده جامعه اسلامی هستند به جبهه جنگ بفرستد؟بنابر این با توجه به وجود چنین اشکال های سندی و محتوایی و نیز استبعادهایی که بیان شد، حضور حسنین(ع) در فتوحات عصر خلفا نمیتواند مورد پذیرش قرار گیرد.به گمان قوی، دست تحریف‌گران و وارونه نویسان حقایق تاریخی در جعل چنین گزارش‌هایی بی تاثیر نبوده است. با این همه اگر بر فرض پذیرفته شود که حسنین(ع) در ایام جوانی به برخی از شهرهای ایران همانند اصفهان و گرگان و ... مسافرت کرده‌اند؛ به سبب امور دیگری (غیر از شرکت در فتوحات) بوده است و یا اصلا در عصر خلافت امام علی(ع) بوده است همچنانکه یکی از مورخین قدیمی به نام سهمی در: تاریخ جرجان ص19 نیز به این مطلب اشاره کرده‌است.(3)

حال به بررسی ریشه ای در مورد سند این مطالب می پردازیم: در این ادعاها حضور امام حسن و حسین(علیهما السلام) تنها در دو بن مایه وجود دارد ،که شامل فتوح البلدان و تاریخ طبری است بنابر این صحت این روایات را بررسی میکنیم ، تا صحت ادعا روشن گردد :

بن مایه اول : فتوح البلدان –بلاذری :

در فتوح البلدان - البلاذري - ج 2 - ص 411 و ترجمه آن صفحه 468 آمده است: جرجان وطبرستان ونواحيها قالوا : ولى عثمان بن عفان رحمه الله سعيد بن العاصي بن سعيد ابن العاصي بن أمية الكوفة في سنة تسع وعشرين . فكتب مرزبان طوس إليه وإلى عبد الله بن عامر بن كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس ، وهو على البصرة ، يدعوهما إلى خراسان ، على أن يملكه عليها أيهما غلب وظفر . فخرج ابن عامر يريدها ، وخرج سعيد . فسبقه ابن عامر ، فغزا سعيد طبرستان ، ومعه في غزاته فيما يقال الحسن والحسين أبناء علي بن أبي طالب عليهم السلام .

گرگان-جرجان- و طبرستان: گفته اند که عثمان بن عفان(خلیفه سوم) سعید بن العاصی بن امیه را در سال 29 (هجری) والی کوفه قرار داد. پس مرزبان توس بدو و عبد الله بن عامر بن كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس ، والی بصره ، نامه ای نگاشت و آنان را بسوی خراسان دعوت نمود ...پس سعید و عامر هر دو آهنگ خراسان نمودند اما عامربرو پیشی گرفت پس سعید آهنگ طبرستان نمود در حالیکه گفته میشود حسن و حسین فرزندان علی بن ابیطالب در شمار همراهان وی بوده اند.

ایرادهایی که بر این روایت وارد است :

1- در اینجا واژه گفته میشود بکار رفته که ناقل و راوی آن دقیق مشخص نشده و این کار روایت را ازاعتبار ساقط می کند چون سلسله سند دقیقا ذکر نشده است.

2- اما اگر مو شکافانه روایت را به نقد بکشید میبینید در ابتدای روایت نویسنده میگوید:گفته اند سپس آنگاه که به حضور حسنین در تبرستان رسیده زیرکانه و در یک چرخش مینویسد: میگویند به عبارتی ابتدا فعل قالوا که فعل ماضی-گذشته- است آورده میشود و سپس فعل مضارع – حال و آینده – آورده شده است یعنی کسانی که نویسنده اصل روایت را از آنها گرفته کسانی بوده اند که در گذشته می زیسته اند و این روایت بدانها منتقل شده اما درباره حضور حسنین(ع) بکار بردن فعل مضارع حاکی از آنستکه کسانی هم عصر نویسنده – بلاذری- که هم عصر عباسسیان است- به او گفته اند که احتمالا حسنین(ع) حضور داشته اند و این کار بکلی و به یکباره روایت را از هستی ساقط میکند!! چنانکه دانشمندان علم رجال و درایه دقیقا چنین شیوه ای را در آنالیز نهایی صحت یک روایت بکار میبرند.

اما بن مایه دوم : تاریخ طبری

تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 324 – 325 می نویسد:وحدثني عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد قال أخبرني علي بن مجاهد عن حنش بن مالك التغلبي قال غزا سعيد سنة ثلاثين فأتى جرجان وطبرستان معه عبد الله بن العباس وعبد الله ابن عمر وابن الزبير وعبد الله بن عمرو بن العاص فحدثني علج كان يخدمهم قال كنت آتيهم بالسفرة فإذا أكلوا أمروني فنفضتها وعلقتها فإذا أمسوا أعطوني باقيه قال وهلك مع سعيد بن العاص محمد بن الحكم بن أبي عقيل الثقفي جد يوسف ابن عمر فقال يوسف لقحذم يا قحذم أتدري أين مات محمد بن الحكم قال نعم استشهد مع سعيد بن العاص بطبرستان قال لا مات بها وهو مع سعيد ثم قفل سعيد إلى الكوفة فمدحه كعب بن جعيل فقال فنعم الفتى إذ جال جيلان دونه * وإذ هبطوا من ( دستب ) ؟ ثم أبهرا ‹ صفحة 325 › تعلم سعيد الخير أن مطيتي * إذا هبطت أشفقت من أن تعقرا كأنك يوم الشعب ليث خفية * تحرد من ليث العرين وأصحرا تسوس الذي ما ساس قبلك واحد * ثمانين ألفا دارعين وحسرا

حنش بن مالک تغلبی گويد : ...سعيد سال سیام آهنگ غزا کرد و سوی گرگان و طبرستان رفت . عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر وابن زبير و عبدالله بن عمرو بن عاص با وی بودند ...

همانطور که در این روایت مشاهده می کنید طبری در اینجا باز جریان لشکر کشی سعید را به گرگان و طبرستان مطرح میکند و حال آنکه اساسا نامی از امام حسن امام حسین(علیهما السلام (و حضور آنها در این جنگ نمیبرد.و این در حالی است که طبری بر خلاف بلاذری سلسله سند روایت خویش را دقیقا بیان داشته است ولی با این حال نامی از امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) نمی برند. بهر روی نشانگر آنستکه راوی اولیه سخنی از حضور حسنین به میان نیاورده است!!

اما در جای دیگر از تاريخ الطبري ( تاریخ طبري ج 3 - ص 323 – 325)می بینیم که در صفحه 323 می نویسد: حدثني عمر بن شبة قال حدثني علي بن محمد عن علي بن مجاهد عن حنش بن مالك قال غزا سعيد بن العاص من الكوفة سنة ثلاثين يريد خراسان ومعه حذيفة ابن اليمان وناس من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه الحسن والحسين وعبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وعبد الله بن عمرو بن العاص وعبد الله بن الزبير وخرج عبد الله بن عامر من البصرة يريد خراسان فسبق سعيدا ونزل ....

حنش بن مالک گويد : سعيد بن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد . حذيفه بن يمان و کسانی از ياران پيامبر خدا ( ص ) باوی بودند ؛حسن و حسين و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمرو عمرو بن عاص و عبدالله بن زبير نيز با وی بودند ...

اما در صفحة 325 می نویسد: وحدثني عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد قال أخبرني علي بن مجاهد عن حنش بن مالك التغلبي قال غزا سعيد سنة ثلاثين فأتى جرجان وطبرستان معه عبد الله بن العباس وعبد الله ابن عمر وابن الزبير وعبد الله بن عمرو بن العاص فحدثني علج كان يخدمهم قال كنت آتيهم بالسفرة فإذا أكلوا أمروني فنفضتها وعلقتها فإذا أمسوا أعطوني باقيه قال وهلك مع سعيد بن العاص محمد بن الحكم بن أبي عقيل الثقفي جد يوسف ابن عمر فقال يوسف لقحذم يا قحذم أتدري أين مات محمد بن الحكم قال نعم استشهد مع سعيد بن العاص بطبرستان قال لا مات بها وهو مع سعيد ثم قفل سعيد إلى الكوفة ....

در این دو روایت باز تناقضاتی می بینیم که بسیار عجیب است، در این دو روایت میبینیم که طبری در صفحه 323 کتاب خود اشاره به همراهان سعید در جنگ طبرستان دارد و در آن نام حسنین (ع) را می برد اما در روایتی دیگر و اتفاقا با همان سلسله سند در صفحه 325 نامی از حسنین(ع) در حضور در طبرستان نمی برد!!

و این همان چیزی است که فرضیه اضافه شدن نام امام حسن و امام حسین در شمار همراهان را بعدها و در زمانی معاصر خود نویسندگان-بلاذری و تبری- بیش از پیش تقویت میکند!!

ما وقتی به تاریخ رجوع می کنیم دلیل جاعلان اینگونه مطالب را در این زمینه را خواهیم دید: اعراب در طبرستان نبردهای سخت و طولانی و خونینی داشتند ، و اکثر این نبردها به دستور خلیفه دوم و سوم و لشکریان معاویه بود ، در اواخر دوره امویان ایرانیان به ائمه شیعه خیلی علاقه پیدا کردند به طوری که طبرستان که روزی مرکز مخالفت با اعراب بود و دژی در مقابل انان بود به یک پایگاه شیعی تبدیل شده بود! از آنجا که این کتب بعد از دوره امویان است در نتیجه احادیث بسیاری که به گفته همه در دوره امویان جعل شده بود به آنها راه پیدا می کند. احتمالا این روایتها برای این بوده که مردم طبرستان را از ائمه شیعه دور کنند! با این حربه که آنها در جنگ با شما شرکت داشتند حال آنکه دیدیم در کتب خودشان هم این روایتها ضعیف است.پس در نتیجه با وجود چنین تناقضات و اسناد نامعتبری نمی توان قائل به حضور امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در جنگ ایران شد.اما در مورد صحابه و بزرگان اسلام هم به اعتبار افراد فرق می کرد ولی در کل چنین تقییداتی در مورد اصحاب حضرت دیده نمی شود.

پي نوشت:

(١)نهج البلاغه، نامه 25

(٢)جهت کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می‌توانید به مجله «تاریخ در آیینه پژوهش، پیش شماره دوم، بهار 1382، مقاله: مواضع امام علی(ع) در برابر فتوحات خلفا» ، مراجعه فرمایید

(٣)جهت کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه این پرسشتان می‌توانید به: مجله «تاریخ در آیینه پژوهش، پیش شماره دوم، بهار 1382، مقاله: مواضع امام علی(ع) در برابر فتوحات خلفا» ، مراجعه فرمایید
[ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ] [ 0:58 ] [ بهزاد ]
آیت الله مکارم به اهمیت عبادت در این مسجد پرداخت و اظهار داشت: با وجود وسوسه زیاد دشمنان روز به روز اقبال مردم به این مسجد بیشتر می‌شود و عبادت در مسجد جمکران سراسر توحید است.
مهر: یکی از مراجع تقلید با بیان اهمیت مسجد مقدس جمکران از توزیع گسترده سی دی "ظهور نزدیک است" انتقاد کرد و گفت: توزیع گسترده این سی دی مشکوک است و دشمنان در پشت آن قرار دارند.

آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی در اولین روز از سال جدید با حضور در جمع نمازگزاران مسجد مقدس جمکران به اهمیت این مسجد اشاره و اضافه کرد: برخی وجود مسجد جمکران را به خواب دیدن منتسب و مردم را وسوسه می‌کنند و می‌گویند فرمان ساخت این مسجد در خواب بوده و خواب اعتبار ندارد.

وی با اشاره به اهمیت این مسجد و ورود دهها هزار زایر به این مسجد در سال و با بیان اینکه منشأ ساخت مسجد جمکران خواب نبوده است ادامه داد: دلیل این شبهه افکنی‌ها این است که این مسجد خاری در چشم دشمنان امام زمان(عج) است و دشمنان از این موضوع ناراحت هستند.

وی با اشاره به پیشینه این مسجد ابراز داشت: این مسجد در ابتدا جای بسیار کوچکی بود و افراد اندکی به اینجا رفت و آمد می‌کردند ولی امروز با زحماتی که صورت گرفته 9 شبستان عظیم احداث شده و 6 شبستان جدید نیز در حال ساخت است.

عبادت در مسجد جمکران عین توحید است

آیت الله مکارم به اهمیت عبادت در این مسجد پرداخت و اظهار داشت: با وجود وسوسه زیاد دشمنان روز به روز اقبال مردم به این مسجد بیشتر می‌شود و عبادت در مسجد جمکران سراسر توحید است.

این مرجع تقلید در ادامه با اشاره به توزیع گسترده سی دی "ظهور بسیار نزدیک است" آن را مشکوک دانست و ابراز داشت: اینکه سی دی مذکور به صورت میلیونی در میان مردم به صورت رایگان توزیع می‌شود این سئوال را در ذهن هر انسانی ایجاد می‌کند که هزینه این سی دی از کجا آمده است و هدف از آن چیست؟.

مکارم شیرازی با بیان اینکه در این سی دی تطبیق‌های نادرست صورت گرفته است اظهارداشت: در این سی دی بر طبق میل افراد مضامین روایات بر برخی از افراد منطبق شده است و برای ظهور وقت تعیین کرده‌اند.

تعیین وقت برای ظهور کذب است

این مرجع تقلید با بیان اینکه براساس روایات تعیین وقت برای ظهور کذب و تعیین کنندگان کاذب هستند خاطرنشان کرد: یقین داشته باشید دست خارجی در این مسئله هست اگرچه ممکن است برخی از جوان‌ها به عشق امام زمان این کار را انجام دهند و خودشان هم متوجه دست‌های پشت پرده نباشند.

آیت الله مکارم شیرازی تأکیدکرد: این کارها باعث می‌شود تا مردم امام زمان و ظهور را موهوم تصور کنند زیرا وقتی شما تطبیق انجام دهید اگر این تطبیق درست نباشد به اعتقادات مردم آسیب خواهد زد.

این مرجع تقلید اظهار داشت: باید مراقب این توطئه‌ها بود زیرا این مطالب بی‌پایه و اساس است و براساس روایات، تعیین کنندگان وقت برای ظهور کذاب هستند.

حاکمان کشورهای عربی نامشروع هستند

وی با اشاره به موج بیداری اسلامی در خاورمیانه اظهار داشت: استکبار و دشمنان به دنبال سوء استفاده از این موج بیداری و ایجاد مانع در برابر آن هستند و وظیفه ما این است که برای همه آنها دعا کنیم.

آیت الله مکارم شیرازی خطاب به حاکمان کشورهای عربی تأکیدکرد: همه می‌دانند که شما مشروعیت خود را در میان ملت‌هایتان از دست داده‌اید پس بیش از این دست و پا نزنید و مملکت خود را ویران نکیند خودتان بروید تا مورد نفرین تاریخ قرار نگیرید.

این مرجع تقلید با اشاره به فرا رسیدن نوروز بیان داشت: نوروز یک مراسم دینی و مذهبی نیست و یک مراسم ملی و عرفی در میان تمام فارسی زبانان دنیاست که البته امتیازاتی هم دارد و نباید با خرافات مخلوط شود.

امتیازات نوروز

وی در خاتمه با بیان اینکه متوجه شدن دلها به سوی خدا در لحظه تحویل سال از امتیازات نوروز است اظهارداشت: محبت به یکدیگر، نظافت کردن، گرفتن دست بینوایان و کمک به آنها، صله ارحام و رفع کدورتها از جمله مزایای نوروز است که در اسلام نیز برآنها تاکید زیادی صورت گرفته است.
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 15:39 ] [ بهزاد ]
 
[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 1:5 ] [ بهزاد ]

ديوانه ي حسينم و شيدايي حسن   محشر به نام فاطمه غوغا گرفته است

چند شب پيش به شخصي به اصطلاح شيعه برخورد كردم كه به صدقه سري شبكه هاي مزدور ماهواره اي همان هايي كه نميخواهند سر به تن ما شيعيان و ايرانيان باشد منكر جامعيت دين مبين اسلام و مذهب حقه شيعه اثني عشري بود و به قول خودش عشق به مليت و ايرانيت داشت خفه اش ميكرد بنده ي خدا اصلاً ميدانست كه علاقه به و طن چيست و متوجه نبود كه با گرفتن يك تاريخ مبهم مربوط به دوهزار و پانصد سال پيش داشت تيشه به ريشه ايران و ايراني ميزد و افتخاراتي كه مسلمانان و شيعيان ايراني از زمان رسالت نبي مكرم (ص) تا به حال را منكر بود كه من فعلاٌ به اين قسمت از سخنانش كاري ندارم قسمتي كه من راوادار كرد كه اين پست را بگذارم اين بود كه سخني گفت پيرامون شخصيت امام حسن مجتبي(ع) . اين كه آن بزرگوار بسيار زن ميگرفته است به همين مناسبت و به خاطر ايام شهادت سبط اكبر رسول الله (ص) هفتم صفر ميخواهم اين مساله را مورد بررسي قرار دهم باشد كه مورد توجه و عنايت ان امام همام (عليه السلام) قرار گيرد.

امام حسن مجتبی; (علیه السلام) و افسانه طلاق

یکی از موضوعات ساختگی، که برخی از مورّخان اسلامی، آگاهانه یا نا آگاهانه به نقل آن پرداخته اند، موضوع ازدواجها و طلاقهای متعدد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام است. بسیار جای تأسف است که اینان بدون بررسی صحّت و یا عدم صحّت این گونه قضایا، آنها را در کتابهای خود آورده اند.

همین کوتاهی ها موجب شد دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام برای انتقام گرفتن از اسلام، روی همین موضوع ساختگی، سخت پافشاری نموده و توهین و جسارتها را از حد بگذرانند. وظیفه خود دیدیم در برابر هتّاکیهای نویسندگان مغرض، مانند «اکرم البستانی»، به بررسی این موضوع از جنبه تاریخی بپردازیم.

امام حسن (علیه السلام) و تهمت طلاق

برخی از مورّخان نوشته اند که امام حسن مجتبی علیه السلام پی در پی ازدواج می کرد و طلاق می داد. و این کار آن قدر تکرار شد که امیرمؤمنان علیه السلام به مردم کوفه فرمود: ای اهل کوفه! دخترانتان را به عقد حسن در نیاورید؛ چرا که او فردی طلاق دهنده است. مردی از طایفه هَمْدان گفت: ما به او دختر می دهیم؛ اگر خواست، نگه دارد واگر مایل نبود، طلاق دهد.1

این سخن، تهمتی بیش نیست و از واقعیت به دور است؛ چرا که اوّلاً: این روایات هرگز با شأن و منزلت و مقام امام حسن مجتبی علیه السلام سازگار نیست. ثانیاً: بیشتر این نقلهای تاریخی از سه مورّخ نقل شده است که آن سه نیز کتابهای خود را زیر سایه دولتهای غاصب بنی عباس به رشته تحریر درآورده اند. ثالثاً: این تهمت از سوی منصور عباسی برای خنثی سازی شورش حسنی ها طرح ریزی شده است.

ما نخست به نقل روایات و نقلهای تاریخی پیرامون این مسئله می پردازیم و سپس پاسخ آنها را می آوریم.

روایات پیرامون ازدواجهای مکرّر امام حسن مجتبی علیه السلام سه دسته هستند:

دسته اوّل

در این دسته از روایات فقط به نهی از ازدواج و علت آن اشاره شده است.

1. برقی در کتاب محاسن از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که مردی خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمد و عرض کرد: آمده ام با تو درباره دخترم مشورت کنم؛ چرا که فرزندانت: حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر به خواستگاری او آمده اند. امام فرمود: «المستشار مؤتمن؛ بدان که حسن، همسران خویش را طلاق می دهد، دخترت را به ازدواج حسین درآور که برای دخترت بهتر است.»2

2. کلینی به سند خود از عبداللّه بن سنان نقل کرده: امام صادق علیه السلام فرمود: روزی امیرمؤمنان علیه السلام بر فراز منبر، مردم کوفه را مخاطب قرار داده، فرمود: به فرزندم حسن زن ندهید که او مردی است طلاق دهنده. پس مردی از طایفه هَمْدان گفت: آری! به خدا سوگند، دخترانمان را به ازدواج او درمی آوریم؛ چرا که او فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیرمؤمنان علیه السلام است؛ پس اگر خواست، نگه دارد و اگر مایل نبود، آنها را طلاق دهد.3

دسته دوم

در این دسته از روایتها امیرمؤمنان علیه السلام از ازدواجها و طلاق های مکرّر امام حسن مجتبی علیه السلام سخت اظهار نگرانی کرده است.

1. بلاذری از ابی صالح نقل کرده که امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: آن قدر حسن علیه السلام زن گرفت و طلاق داد که ترسیدم دشمنی دیگران را در پی داشته باشد.4

2. سیوطی از علی علیه السلام نقل کرده: حسن علیه السلام ازدواج می کرد و طلاق می داد، به طوری که بیم داشتم از قبایل و طوایف عداوت و دشمنی به ما برسد.5

3. ابوطالب مکّی می نویسد: علی علیه السلام از ازدواجهای امام حسن علیه السلام دلتنگ می شد و در سخنرانی خود می فرمود: فرزندم حسن، زنان خویش را طلاق می دهد؛ به او زن ندهید.6

4. مجلسی از محمد بن عطیه نقل می کند: امیرمؤمنان علیه السلام از طلاق زنان توسط امام حسن علیه السلام دلتنگ می شد و از خانواده های آنها شرم و حیا می کرد و می فرمود: حسن بسیار طلاق می دهد؛ به او زن ندهید.7

دسته سوم

در دسته سوم به تعداد زنها اشاره شده است؛ و ابن حجر، ابوطالب مکی، ابوالحسن مدائنی، کلینی، کفعمی، بلخی و ابن شهرآشوب به نقل آن پرداخته اند و تعداد زنان امام حسن علیه السلام را چنین گفته اند:

1. کفعمی: شصت و چهار.8

2. ابوالحسن مدائنی: هفتاد.9

3. ابن حجر: نود.10

4. کلینی: پنجاه.11

5. بلخی: دویست.12

6. ابوطالب مکی: دویست و پنجاه.13

7. برخی نیز آورده اند که وی سیصد زن داشته است.14

8. همچنین نقل شده که تعداد زنهای امام به چهار صد زن رسیده است.15

پاسخ ما

الف ـ تنافی این روایات با شخصیت امام

چنانچه گفته شد، این کار با شأن و مقام امام حسن مجتبی علیه السلام هرگز سازگار نیست؛ زیرا چهره ای که قرآن و سنت و سایر معصومین علیهم السلام از امام حسن علیه السلام ترسیم کرده اند، با روایاتی که نقل شده، قابل جمع نیست. قرآن در شأن و منزلت امام حسن علیه السلام و سایر اهل بیت علیهم السلام آیه «تطهیر»16 و آیه «مودّت»17 را نازل فرموده است.

پیامبر درباره امام حسن علیه السلام می فرماید: «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند.»18 همچنین رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در مورد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام فرمود: «هرکس این دو را دوست داشته باشد، من دوستش دارم و کسی را که من دوست دارم، خدا نیز او را دوست خواهد داشت و کسی که خدا او را دوست داشته باشد، در بهشت های پر نعمت وارد خواهد کرد.»19

ابن کثیر دمشقی می نویسد: امیرمؤمنان علیه السلام فرزند خود امام حسن علیه السلام را بسیار احترام و تعظیم می کرد.20

امام حسین علیه السلام به خاطر احترام و عظمتی که برای برادرش، امام حسن علیه السلام قائل بود، هرگز در حضورش سخن نمی گفت.21 در حین طواف، مردم برای اظهار ارادت به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام آن چنان به یکدیگر فشار می آوردند که گاه ممکن بود به زیر دست و پا بروند.22

گاهی امام حسن علیه السلام بر در خانه می نشست، در چنین لحظاتی رفت و آمد مردم به جهت هیبتی که او داشت، قطع می شد.23

در حالات معنوی امام حسن علیه السلام آورده اند: به هنگام وضو، رخسارش دگرگون می شد و در پاسخ پرسش کنندگان می فرمود: «حقّ علی کلّ من وقف بین یدی ربّ العرش ان یصفر لونه و یرتعد فرائصه24؛ شایسته است کسی که در برابر پروردگار می ایستد، رنگش زرد گردد و لرزه بر اندامش بیفتد.»

حال سؤال ما این است:

1. آن امام معصومی که برای حضور در برابر خالق یکتا، آن چنان لرزه بر اندامش می افتد، چگونه حاضر می شود خدا را به وسیله چهار صد مرتبه طلاق دادن ـ که مبغوض ترین عمل حلال در نزد خداوند شمرده می شود ـ از خود برنجاند؟

2. روایات بر فرض صحّت، در زمانی صادر شده است که امیرمؤمنان علیه السلام در کوفه بوده اند، که اگر تعداد روزهای حضور آن حضرت را در کوفه با حذف روزهای جنگ جمل، صفین و نهروان و پیامدهای آن حساب کنیم، به یقین دروغ بودن این اتهام آشکار خواهد شد؛ چرا که آن فرصت بسیار کم و پردردسر گنجایش چنین مدعایی را نداشته است. اگر زمان هریک از ازدواج ها تا طلاق را در نظر بگیرید و اینکه بیشتر از چهار زن دائم، جایز نبوده و نیز لحاظ شرایط فقهی طلاق دادن، خود به دروغ بودن این روایات گواهی خواهید داد.

3. آیا نهی امام علی علیه السلام ، نهی از منکر بود یا نهی از حلال؟ در هر دو صورت، هیچ کدام درست نیست؛ زیرا به شهادت آیه «تطهیر»، هرگز فعل قبیح و منکر از امام معصوم مشاهده نمی شود تا مورد نهی قرار گیرد. نهی از حلال هم نمی تواند باشد؛ زیرا در کدام شریعت از حلال نهی شده که در اسلام چنین باشد؟!

4. آیا نهی امیرمؤمنان علیه السلام با مقدمه بوده یا بدون مقدمه؟ اگر بدون مقدمه و یادآوری بوده، که چنین سخنی با مقام والای امیرمؤمنان علیه السلام سازگار نیست که آن حضرت بدون یادآوری قبلی، آبروی فرزند خود را بریزد! و اگر پس از یادآوری بوده، ولی امام حسن علیه السلام زیربار نرفته، می گوییم این هم با شخصیت والای امام حسن مجتبی علیه السلام سازگار نبوده است که این گونه پدر و امام خویش را در تنگنا و مشکل قرار دهد.

5. آیا باور می کنید امام حسن مجتبی علیه السلام با آن شأن و منزلت، اسباب شرمندگی پدر خویش را فراهم آورد تا جایی که حضرت دلتنگ شده و از خانواده ها شرم و حیا کند، و یا از بیم دشمنی طوایف و قبایل کوفه نسبت به آنها رنج برد؟!

طبق نقل ابن عساکر، از سوید بن غفله نقل شده: یکی از همسران امام حسن علیه السلام که از طایفه خشعم بود؛ پس از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام و بیعت با امام حسن علیه السلام به ایشان تبریک گفت. امام به وی فرمود: تو خوشحالی و شماتت خود را به کشته شدن امیرمؤمنان علیه السلام اظهار کردی. من تو را سه طلاقه کردم. آن زن گفت: به خدا سوگند! قصد من این نبود. و پس از پایان عده اش از خانه امام خارج شد.

امام مبلغ باقی مانده از مهرش را به اضافه بیست هزار درهم برایش فرستاد. آن زن گفت: متاع کمی است که از دوستی جدا شده به من می رسد. وقتی که سخن آن زن را به امام گفتند، حضرت گریه کرد و فرمود: اگر نبود که از پدرم، از جدّم شنیده ام که می فرمود: «کسی که همسر خود را سه طلاقه دهد، تا آن زن شوهر دیگری انتخاب نکند، بر شوهر اوّل حلال نمی گردد؛ مراجعت می کردم.»25

دلیل نخست بر مجهول و ساختگی بودن این روایت، این است که امام حسن علیه السلام بدون هیچ مقدمه ای و بدون آن که کوچک ترین توجهی به قصد و هدف زن داشته باشد، برآشفته و همسر خویش را به خاطر تهنیتی، طلاق می دهد؛ که این حرکت، از یک انسان غیر معصوم بعید است، چه رسد به امام معصوم.

ثانیاً: از نظر فقه اهل بیت، طلاق باید در حضور دو شاهد عادل صورت گیرد؛ در حالی که هیچ یک از این مسائل رعایت نشده؛ حال چگونه امام کاری بر خلاف نظر خویش انجام داده است.

ثالثاً: اگر طلاق به خاطر اظهار دشمنی و شماتت بوده، به چه علت برای او بیست هزار درهم اضافه بر مهر خویش می فرستد؟

و رابعاً اینکه طبق این نقل، امام در یک مجلس همسر خویش را سه طلاقه کرده است؛ در حالی که این طلاق نه فقط در مذهب اهل بیت علیهم السلام ، بلکه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ابوبکر و دو سال پس از خلافت عمر نیز، یک طلاق به حساب می آمد.26

با این بیان، امام می توانسته پس از طلاق برگردد، چون طلاق اوّل بود و پس از طلاق اول، زن مطلقه رجعیه است و مرد در حال عدّه می تواند به زن خود رجوع کند. همچنین حضرت پس از پایان عدّه نیز می توانست بدون آن که زن شوهر دیگری کند، او را به عقد خویش در آورد.

آری! فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مربوط به زمانی است که سه مرتبه طلاق صورت گرفته و مرد پس از آن رجوع کرده باشد. اینجا است که زن می باید شوهر دیگری انتخاب کند. از آنجا که متن روایت ابن عساکر از اضطراب کامل برخوردار است، دیگر نیازی به بررسی سندی ندارد.

ب ـ بررسی اسناد

1. بیشتر مورّخان این نقل تاریخی را یا بدون سند آورده اند و یا آن را به ابوالحسن مدائنی و محمد بن عمر واقدی و ابوطالب مکّی رسانده اند که در هردو صورت، دارای اشکال است. مثلاً ابن عساکر می نویسد: وروی محمد بن سیرین...27؛ میرخواند شافعی آورده است: نقل است که... 28؛ سیوطی می گوید: کان الحسن یتزوج...29 ابوطالب مکّی می نویسد: انّه تزوّج...30؛ سبط بن الجوزی آورده است: و فی روایة انّه تزوّج...31؛ ابوالحسن مدائنی آورده است: کان الحسن کثیرالتزویج.32

تمامی این نقلها، مرسل است و به آنانی که به این سه مورّخ اعتماد کرده اند، باید گفت: این سه مورّخ نیز این جریان را بدون سند نقل کرده اند. چنانچه از مدائنی و مکّی نقل کردیم. بدین جهت می گوییم داستان تعداد زنان امام حسن علیه السلام و ماجرای طلاق آنها، فاقد هرگونه ارزش و اعتبار است.

2. بسیاری، این سه مورّخ را ضعیف شمرده و ردّ کرده اند. از میان آنها می توان به ذهبی،33، عسقلانی34، ابن الجوزی35، عماد حنبلی36، رازی37، ابن الاثیر جزری38، زرکلی39، علامه امینی40، سیدمحسن امین41، هاشم معروف الحسنی42 و... اشاره کرد.

3. هریک از این سه مورّخ از مشایخی روایت نقل کرده اند که یا جزو هواداران بنی امیه بوده اند و یا ضعیف و مجهول هستند. مثلاً مدائنی از عوانه نقل می کند، در حالی که عوانه به نفع بنی امیه جعل حدیث می کرده43 و برخی از مشایخ او همانند جعفر بن هلال44، عاصم بن سلیمان احول45 و ابن عثمان46، ضعیف یا مجهول هستند. طبق گفته یحیی بن معین: حدیث واقدی از مدنیها، از شیوخ مجهول برخوردار است.47

هاشم معروف الحسنی می نویسد: مدائنی، معاصر عباسی ها و از جمله کسانی است که متهم به دروغگویی و جعل حدیث است.

در «میزان الاعتدال» ذهبی آمده است: مسلم در صحیح خود از نقل روایت از وی خود داری کرده و ابن عدی او را ضعیف دانسته و اصمعی به او گفته: به خدا سوگند که چیزی از اسلام در تو نمانده است... صاحب «لسان المیزان» گفته است: او از غلامان عبدالرحمن بن سمرة بن حبیب اموی بوده است. به علاوه بیشتر روایات او از نوع مراسیل است.

اینها همه گواه بر آن است که روایت هفتاد همسر را ـ که جز مدائنی کسی آن را نقل نکرده ـ از جعلیات قدرتمندان و دشمنان علویها است...48

اما روایت کلینی که در دسته اوّل آمده، در سندش حمید بن زیاد و حسن بن محمد بن سماعة دیده می شوند، که واقفی هستند.49

علامه حلّی درباره حمید بن زیاد می گوید: در نزد من، زمانی روایت او مورد قبول است که معارضی نداشته باشدو همانطور كه پيداست اين احاديث به احاديث مذوت طلاق معارض است.50

علامه مجلسی ضمن مؤثق شمردن حدیث، چنین توجیه کرده است که: شاید غرض امام از این سخن، استعلام حال آنها یعنی مراتب ایمانشان بوده است؛ نه اینکه فرزند خویش را که معصوم و تأیید شده از سوی پروردگار بود، مورد نکوهش قرار داده باشد.51

اما با توجه به واقفی بودن برخی از راویان و فرمایش علامه حلی ـ که روایت او در صورتی که معارضی نداشته باشد، مورد قبول است ـ به نظر می رسد که این روایت حجّیتی ندارد؛ اگرچه علامه مجلسی به توجیه آن برخاسته است.

و اما روایت کافی از ابن ابی العلاء که در دسته سوم قرار گرفته است؛ علامه مجلسی این حدیث را مجهول می داند.52

پاسخ ما به روایت برقی در محاسن نیز، این است که: اگرچه خود احمد بن ابی عبداللّه برقی توثیق شده، اما وی بیشترِ روایات را از ضُعفا نقل کرده است.53

پایه گذار شبهه

دلائل و شواهد موجود به خوبی نشان می دهد که تا پیش از منصور عباسی چنین افترایی در کتابها نبوده است و این منصور بود که برای خنثی سازی شورشهای علوی و حرکتهای ضدّ حکومتی نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام این تهمت و شبهه را علیه امام پایه گذاری کرد.

وی که از این شورشها سخت به وحشت افتاده بود، برای رفع نگرانی خود، هیچ حربه ای را بهتر از لکه دار کردن چهره پاک و معصوم امام حسن علیه السلام ندید. وی پس از دستگیری عبداللّه بن حسن که علیه ظلم و جور قیام کرده بود، در برابر بسیاری از مردم به سخنرانی پرداخت و علی بن ابی طالب و امام حسن علیهماالسلام و همه فرزندان ابی طالب را مورد دشنام و افترا و ناسزاگویی قرار داد و از جمله گفت: به خدایی که جز او نیست، فرزندان ابی طالب را در خلافت تنها گذاردیم و هیچ کاری به کارشان نداشتیم؛ در آغاز علی بن ابی طالب بدان پرداخت... و پس از وی، حسن بن علی برخاست... معاویه با نیرنگ به او وعده داد تا ولیعهدش کند، بدین ترتیب او را برکنار ساخت و همه چیزِ وی را گرفت. حسن بن علی نیز همه کارها را به معاویه واگذارد و به زنان روی آورد؛ او امروز با یکی ازدواج می کرد و فردا دیگری را طلاق می داد و همچنان بدین کار مشغول بود تا اینکه در بسترش مرد...54

استاد، هاشم معروف در ردّ این تهمت ناجوانمردانه می نویسد: و اما روایت هفتاد و نود و از این قبیل روایاتی که او را زن باره توصیف می کنند و اینکه پدرش می گفت: به فرزندم حسن زن ندهید که او زن باره است؛ این روایات آن چنان که از اسنادشان بر می آید، منبعی جز مدائنی و امثال دروغگوی او ندارد. مدائنی و واقدی و دیگر مورّخان پیشین، تاریخ را در سایه حکومتهایی نوشته اند که با اهل بیت علیهم السلام سر دشمنی داشتند، و از هر وسیله ای برای خدشه دار کردن واقعیت های آنها و ضربه زدن به ایشان فروگذار نمی کردند. حکام دولت عباسی نیز در تعصّب و پلیدی نیّت، دست کمی از اسلاف اموی خود نداشتند. عباسی ها در جعل احادیث علیه «علویها» با امویها هم دست بودند، به ویژه نسبت به حسنیها کینه خاصّی می ورزیدند، چون بیشتر آنهایی که علیه ستم سر به شورش برمی داشتند؛ از فرزندان و نوادگان امام حسن علیه السلام بودند.55

واقعیت چیست؟

آنچه که تاکنون گفته شد، پاسخ به اتهاماتی بود که درباره ازدواجها و طلاقهای متعدد امام حسن علیه السلام طرح ریزی شده بود.

واقعیت این است که امام در طول عمر، بیشتر از هشت یا ده56 همسر نداشته که تعدادی از این همسران کنیز بوده اند. داشتن این تعداد همسر در آن زمان برای قاطبه مردم، امری طبیعی بوده است؛ بلکه برخی تعداد همسرانشان بیش از این بوده، در حالی که کسی متعرض آنان نشده است. حال چه شد که در بین این مردم، فقط امام حسن علیه السلام مورد حملات بیشرمانه دشمنان قرار گرفت؟ آیا نمی شود حدس زد این رقم بسیار بزرگ، نشانه ساختگی بودن این احادیث است؟

چرا ابوطالب مکّی که تعداد زنهای امام حسن علیه السلام را به 250 می رساند، جز چند نفر از آنها نام نمی برد؟ چرا مورخّان که به تبعیت از ابوالحسن مدائنی و واقدی و مکّی تعداد زنان امام را بیش از هشت تن ذکر کرده اند، بیشترین آماری که برای فرزندان امام داده اند، بیش از سی و یک فرزند نیست؟57

اینک از ابوطالب مکّی باید پرسید: اگر امام چهارصد همسر داشته پس چرا بیش از سی و یک فرزند نداشت؟ آیا همه آن زنان عقیم و نازا بودند؟ آیا امام رغبتی به فرزند نداشت و یا از پرداخت نفقه و هزینه زندگی و تأمین معاش آنها عاجز بوده است؟

پی نوشت ها:

1. کافی، ج 6، ص 56.

2. محاسن برقی، ج 2، ص 601؛ منتخب التواریخ، ص 190.

3. کافی، ج 6، ص 56؛ بحارالانوار، ج 44، ص 172.

4. انساب الاشراف، ج 3، ص 25.

5. تاریخ الخلفاء، ص 191.

6. وکان علی(ع) یضجر من ذلک فکان یقول فی خطبته ان الحسن مطلاق فلاتنکحوه (بحارالانوار، ج 44، ص 169.)

7. همان، ص ؟

8. چهارده معصوم (زندگانی امام حسن(ع))، ص 553.

9. بحارالانوار، ج 44، ص 173.

10. الصواعق المحرقه، ص 139.

11. کافی، ج 6، ص 56.

12. البدء و التاریخ، ج 5، ص 74.

13. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 30.

14. همان.

15. چهارده معصوم، ص 553، به نقل از قوت القلوب.

16. الصواعق المحرقه، ص 143؛ سنن بیهقی، ج 2، ص 149.

17. الدرالمنثور، ج 7،ص 7.

18. الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة، (مستدرک حاکم، ج 3، ص 167؛ مسند احمد، ج 3، ص 2.)

19. من احبهما احببته و من احببته احبه اللّه و من احبه اللّه أدخله جنات النعیم...(اخبار اصبهان، ج 1، ص 56.)

20. البدایة و النهایة، ج 7، ص 37.

21. مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 401.

22. البدایة و النهایة، ج 7، ص 37.

23. الامام المجتبی(ع)، ص 10.

24. همان، ص 86.

25. تاریخ دمشق، (حیاة الامام الحسن(ع))، ص 154.

26. نیل الاوطار، ج 6، ص 230؛ من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 320.

27. تاریخ دمشق، (ترجمه امام حسن(ع))، ص 155.

28. روضة الصفا، ج 3، ص 20.

29. تاریخ الخلفاء، ص 191.

30. بحارالانوار، ج 44، ص 169.

31. تذکرة الخواص، ص 121.

32. بحارالانوار، ج 44، ص 173.

33. میزان الاعتدال، ج 3، ص 107.

34. لسان المیزان، ج 4، ص 386.

35. المنتظم، ج 7، ص 189.

36. شذرات الذهب، ج 3، ص 120.

37. الجرح والتعدیل، ج 4، ص 21.

38. الکامل فی التاریخ، ج 9، ص 44.

39. الأعلام، ج 7، ص 160.

40. الغدیر، ج 5، ص 290.

41. اعیان الشیعه، ج 46، ص 172.

42. سیرة الائمة الاثنی عشر، ج 1، ص 620.

43. لسان المیزان، ج 4، ص 386.

44. میزان الاعتدال، ج 1، ص 430.

45. همان، ج 4، ص 350.

46. همان، ج 6، ص 198.

47. تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 348.

48. زندگی دوازده امام، ج 1، ص 604.

49. جامع الرواة، ج 1، ص 225 و 284.

50. الخلاصة، ص ؟

51. مرآة العقول، ج 21، ص 96.

52. همان.

53. الخلاصة، ص ؟

54. سیرة الائمة الاثنی عشر، ج 1، ص 618.

55. زندگی دوازده امام، ج 1، ص 602.

56. صلح الحسن(ع)، ص 25.

57. بین مورّخین اختلاف است، از هفت فرزند گفته شده تا سی و یک فرزند. رجوع شود به البدء و التاریخ، ج 5، ص 74؛ الفصول المهمه، ص 166؛ بحارالانوار، ج 44، ص 168؛ کشف الغمه، ج 2، ص 152؛ اعلام الوری، ص 213؛ ناسخ التواریخ، جلد امام حسن(ع)، ص 270؛ تذکرة الخواص، ص 212؛ نورالابصار، ص 136؛ ذخائرالعقبی، ص 143؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 228.

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 22:58 ] [ بهزاد ]
نظر دو تن از مراجع تقلید در خصوص دختر سه ساله امام حسین‌(علیه السلام) + تصویر
پنجم صفر سالروز شهادت ریحانه  امام حسین(علیه السلام) حضرت رقیه‌(سلام الله علیها) است که سندی بر مظلومیت خاندان پیامبر‌(ص) می‌باشد، عده‌ای از ارادتمندان به ساحت قدسی اهل بیت‌(ع) در پاسخ به شبهه‌ای که در برخی محافل مطرح شده نظر دو تن از مراجع عظام تقلید شیعه در این خصوص را با طرح 4 سؤال جویا شده‌اند.

1-صحت وجود دختری با مشخصاتی که ارباب مقاتل در مورد کیفیت شهادت آن بزرگوار نقل کرده‌اند (درخرابه شام) چیست؟

2-صحت انتساب چنین دختری به امام حسین‌(ع) چگونه می‌باشد؟

3-صحت انتساب حرم موجود در نزدیک دمشق به دختری به نام حضرت رقیه‌(س) چگونه است؟

4-با توجه به موارد گفته شده و پاسخ‌های حضرت عالی انجام نذر و ادای آن دارای چه حکمی است؟

متن کامل نظرات این سه مرجع تقلید تقدیم می‌گردد

به گزارش «شیعه نیوز»  آیت الله سید محمد صادق روحانی درباره حضرت رقیه و میزان اعتبار اسناد موجود در مورد وی به دو سوال پاسخ داده اند که با هم میخوانیم
 
 
 سال و محل تولد حضرت رقيه و همراهى ايشان با امام حسين(علیه السلام)

سوال:حضرت رقيه در چه سالى و كجا متولد شده است؟ آيا حضور ايشان در كاروان امام حسين(عليه السلام) و سفر امام به سوى كوفه قطعى است؟

پاسخ: باسمه جلت اسمائه؛ آنچه از تاريخ برمى آيد اينست كه حضرت رقيه(عليها السلام) بين سال 57 و 58 هـ . ق در مدينه منوره متولد شد و وفاتش در دهم صفر 61 هجرى(1) در دمشق مى باشد، پس سه تا هفت سال داشته است.

ارباب مقاتل در مورد حضور او در واقعه كربلا نقل كرده اند كه امام حسين(عليه السلام) در بيشتر از يكجا و يك حادثه، نام او را به زبان رانده به خصوص در ساعات آخر عمر شريف آن حضرت، زمانيكه مى خواست با اهل و عيالش وداع كند با صداى بلند ندا داد: اى خواهرم، اى ام كلثوم و تو اى زينب و تو اى رقيه و تو اى فاطمه و تو اى رباب بنگريد اگر كشته شدم گريبان چاك نكنيد و چنگ به صورت نزنيد و بيتابى نكنيد «اللهوف فى قتلى الطفوف» و همچنين در مقتل ابى مخنف كه قديمى ترين مقتل درباره اباعبدالله الحسين(عليه السلام) مى باشد آمده كه در روز عاشورا براى وداع با اهل بيت و عيالش ندا كردند: (اى ام كلثوم، و اى سكينه، و اى رقيه و اى عاتكه و اى زينب، اى اهل بيت من درود من بر شما باد.)

• اسناد موجود درباره حضرت رقيه در منابع اهل سنت

سوال:آيا اعتقاد به وجود مقدس حضرت رقيه، جزء باورها و اعتقادات خاص شيعيان است و يا در منابع اهل سنت نيز مى توان مصادرى يافت كه گويا و معترف به وجود حضرت رقيه باشند؟ جهت استناد به اين منابع، شيعه و سنى، لطفا به آنها اشاره بفرماييد.

پاسخ: باسمه جلت اسمائه؛  منابع تشيع كه درباره حضرت رقيه سخن فراوان  گفته اند و همچنین مى توان به ارباب مقاتل و از منابع اهل سنت نيز مى توان به منابع زير اشاره نمود:

عبدالوهاب فرزند احمد شافعى مصرى (متوفى در سال 972 هـ) در كتابش «المنن: باب دهم» درباره مرقد رقيه(عليها السلام) چنين گفته است: اين خانه، بقعه اى است در دمشق كه بوسيله آل پيامبر(صلى الله عليه وآله) و رقيه شهيده، دختر حسين(عليها السلام) شرف پيدا كرده است.
علامه شيخ حافظ سليمان القندورى الحنفى (متوفى در سال 1294 هـ) نام رقيه(عليها السلام) را از زبان اباعبدالله(عليه السلام) ذكر كرده: (پس ندا كرد اى ام كلثوم، و اى سكينه، و اى رقيه ،و اى عاتكه، و اى زينب، و اى اهل بيت من درود من بر شما باد.)

علامه حائرى در كتاب معالى السبطين مى نويسد:

دختران امام حسين(عليه السلام) عبارتند از: سكينه، فاطمه صغرى، فاطمه كبرى و رقيّه عليهنّ السّلام.مادرش طبق نقل ها; امّ اسحاق و اُمّ جعفر قُضاعيّه يا شاه زنان بوده است.
پاسخ آیت‌الله‌العظمی مکارم شیرازی

بسمه‌تعالی

شکی نیست که دختر کوچکی از امام حسین‌(ع) در شام از دنیا رفت و در آنجا دفن شد و حرم فعلی منسوب به همان دختر است، اما این که نام آن دختر رقیه بوده یا نام دیگری داشته در بین دانشمندان اسلامی اختلاف نظر وجود دارد هر چند معروف این است که نامش رقیه است.

همیشه موفق باشید.

پاسخ آیت‌الله‌العظمی نوری همدانی

بسمه‌تعالی

در کتاب‌هایی چون کامل بهائی و نفس‌المهموم و کتاب‌های معتبر دیگر دختر خردسالی که برخی نام او را رقیه نامیده‌اند و در شام به شهادت می‌رسد، برای امام حسین‌(ع) ذکر کرده‌اند و اگر کسی برای آن حضرت نذر کند، باید آن را ادا نماید و مضجع موجود در دمشق متعلق به آن حضرت است.

تاریخ نیز می‌گوید:

حضرت سید‌الشهدا‌(ع) دختری به نام رقیه داشتند که در سن سه سالگی در خرابه شام به شهادت رسید(منتخب‌التواریخ ص299) مادر حضرت رقیه مطابق اکثر نقل ها «ام اسحاق» نام دارد که فضایل و مناقب بسیاری را برای آن بانو بر می‌شمارند. (ترجمه ارشاد ج2 ص197)

حضرت رقیه در ماه شعبان چشم به جهان گشود، سن مبارک آن حضرت هنگام شهادت سه سال بود.

عبدالوهاب بن احمد شامفی مصری مشهور به شعرانی (م  973 ق) در کتاب المنن باب دهم نقل می‌کند، نزدیک مسجد جامع دمشق بقعه و مرقدی وجود  دارد که به مرقد حضرت رقیه‌(س)، دختر امام حسین‌(ع) معروف است و بر روی سنگی واقع در درگاه آن مرقد نوشته شده است «این خانه، مکانی است که به ورود آل پیامبر‌(ص) و دختر امام حسین‌(ع) حضرت رقیه شرافت یافته است.

مورخ خبیر عمادالدین حسن‌بن علی ‌بن محمد طبری، هم عصر خواجه‌ نصیرالدین طوسی در کتاب کامل بهایی می‌نویسد دخترک سه چهار ساله‌ای که خاندان امام حسین‌(ع) در خرابه شام شب هنگام، خواب پدر را دید و بهانه پدر نمود به یزید گفت: سر پدر را برایش ببرند، سر مقدس را آورده و در کنار دختر قرار دادند، آن دختر از غم پدر فریادی برآورد و جان داد.

نام حضرت رقیه علاوه بر کتب مشهوری چون لهوف و... در قصیده سوزناک سیف بن عمیره، صحابی بزرگ امام صادق‌(ع) آمده و علمای بزرگی همچون شیخ طوسی، نجاشی، علامه حلی و... به آن تصریح کرد‌ه‌اند از (ستاره درخشان شام)

بخشی از صحبت‌های حضرت رقیه‌(س) با سر پدر

یا ابتاه من‌الذی خضبک بدمائک (پدر چه کسی محاسنت را با خونت خضاب کرد)

یا ابتاه من‌الذی قطع وریدک (چه کسی رگ گردنت را برید)

یا ابتاه لیتنی لک الفدا (ای پدر کاش من قربانت می‌شدم)

یا ابتاه لیتنی توسدت التراب و لا اری شیبک مخضباً بدما (ای پدر کاش خاک مرا در آغوش می‌کشید تا محاسنت را به خون رنگی نمی‌دیدم (معالی‌السبطی).

* غسل و دفن حضرت رقیه

هنگامی که زن غساله بدن حضرت رقیه را غسل می‌داد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟ زینب‌(س) فرمود چه می‌خواهی زن غساله گفت: چرا بدن این طفل کبود است، آیا به بیماری مبتلا بوده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: ای زن او بیمار نبود، این کبود‌ها آثار تازیانه و ضربه‌های دشمن است (الوقایع و الحوادث ج 5 ص 81)




[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 12:2 ] [ بهزاد ]

چکیده :
 

تحقیقی که پیش رو دارید یکی از مسائل تاریخی زمان سید الشهداء علیه السلام یعنی وجود حضرت رقیه سلام الله علیها را بررسی کرده است. نگارنده سعی نموده با دلایل مختلف تاریخی، شرعی و معنوی و از طریق معجزات و کرامات و نقل اشعار معتبر و سند های موثق ثابت کند که سید الشهدا علیه السلام دختر دردانه ای به نام رقیه سلام الله علیها داشته اند که مزار و مرقد شریفش هم اکنون در کشور سوریه و در شهر دمشق قبله ی اهل عشق و محبت است.
واژگان کلیدی : حضرت رقیه سلام الله علیها ، امام حسین علیه السلام ، اسارت ، شام ، خرابه

پیشگفتار :
 

اَلحَمدُ لله رَبِّ العالَمین و صَلّی اللهُ عَلی محمَّدٍ و آله الطاهرین و لَعنَهُ الله عَلی اَعدائِهم و غاصبی حُقوقِهم و مُنکِری فَضائِلِهم و مناقِبِهم مِن الجنِّ و الاِنس اَجمَعین اِلی یَومِ الدین.
قالَ رسولُ الله : اَلنُّجومُ اَمان لِاَهلِ السَّماء وَ اَهلُ بَیتی اَمانُ لِاَهلِ الاَرض فَاِذا ذَهَبَ اَهلُ بَیتی ذَهَبَ اَهل الاَرض.
ستارگان امانند برای اهل آسمان و اهل بیت من امانند برای اهل زمین،پس زمانی که اهل بیت من از زمین رخت بربندند اهل زمین هم نابود خواهند شد.(1)
ستایش خدای را که ما را از پیروان محمد صلی الله علیه و آله و آل پاک او قرار داد،خداوندی که بر اساس حکمت بالغه ی خود ، محمد صلی الله علیه و آله و خاندان او را برتری داد و بوسیله ی آنان چراغ هدایت را بر افروخت تا پس از اثبات وجود این انوار مقدسه و شناخت راه و رسم زندگی این بزرگواران؛ جویندگان طریقت احمدی و تشنگان معرفت علوی،همواره زندگی اهل بیت علیهم السلام را الگوی خود قرار دهند و با اقتدا به ایشان صراط مستقیم الهی را بپیمایند که به رستگاری و سعادت دنیوی و اخروی نایل آیند.(2)

مقدمه :
 

همانطور که میدانیم تاریخ ادیان مخصوصا اسلام مملو از حبّ و بغض هاست و این عامل در ثبت وقایع تاریخی اثر بسیار زیادی داشته، پس امروز برای طالبان حقیقت لازم است پرده ها را کنار زده و وقایع تاریخی را واضح کنند . از جمله مباحث تاریخی ، شخصیتهای تاریخی هستند که در مورد آنها اختلافاتی دیده می شود. به عنوان مثال حضرت رقیه سلام الله علیها که بعضی منکر وجود ایشانند و بعضی صد در صد ایشان را پذیرفته اند. لذا در این مجموعه به این مبحث پرداخته شده و به جهت اثبات وجود این بانوی دو عالم به گوشه ای از اسناد تاریخی، روایی، فرمایشات علما، اشعار شعرا، سیره، مصائب، کرامات، معجزات، مکان دفن و داستان های معتبر پیرامون ایشان اشاره خواهیم کرد به امید آنکه حضرتش این تلاش ناچیز را از بنده ی حقیر بپذیرد.
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم وصف آن رشک ملک

سر آغاز سخن :
 

بر آشنایان به تاریخ اسلام و تشیّع پوشیده نیست که شیعه یک گروه ستم دیده و غارت زده است؛گروهی است که در طول تاریخ بارها و بارها هدف هجوم و تجاوز های وحشیانه قرار گرفته،پیشوایان دین و رجال شاخصش شهید گشته و آثار علمی و تاریخی اش سوزانده شده.شیعه در گذر از درازنای این تاریخ پر درد و رنج اولا مجال ثبت بسیاری از حوادث تاریخی را چنانچه باید و شاید نداشته ثانیا بخشی قابل ملاحظه از آثار و مآخذ تاریخی خویش را از دست داده و آنچه برایش مانده تنها بخشی از آثار مکتوب ، همراه با اطلاعاتی است که به گونه ای شفاهی سینه به سینه نقل شده و اکنون در ذهنیت شیعه به صورت مشهوراتی نه چندان مستند یا مجهول السند موجود است .
بی جهت نیست که اطلاعات مکتوب و مستند ما درباره ی سرنوشت شخصیتی چون زینب کبری سلام الله علیها پس از بازگشت به مدینه از شام (با وجود جلالت قدر و نقش بسیار مهم آن حضرت در نهضت عاشورا) بسیار کم و در حد صفر است و با چنین وضعی تکلیف دیگران همچون حضرت امّ کلثوم سلام الله علیها و حضرت رقیه سلام الله علیها معلوم است. در چنین شرایطی وظیفه ی محققان تیز بین و فراخ حوصله که خود را با نوعی گسست و انقطاع تاریخی یا کمبود اطلاع نسبت به جزئیات روبه رو می بینند چیست؟
راهی که برخی محققان سطحی نگر یا محقق نمایان در این گونه موارد بر می گزینند قضاوت عجولانه در باره ی موضوع و احیاناً نفی اطلاعات و مشهورات موجود به بهانه ی برخی«استحسانات و استبعادات قابل بحث»یا«عدم ابتنای اطلاعات مزبور بر مستندات قوی» و یا «تکیه بر رد بعضی اسناد به خاطر وجود مواردی اشتباه در آن سند و یا دور از ذهن و یا صرفاً نقل قولی در این سند ها که به اصل مطلبی دیگر مربوط نمی گردد» است که گاه ژستی از روشن فکری را نیز به همراه دارد،اما این راه که طی آن آسان هم بوده و مؤونه ی زیادی نمی برد،بیشتر به پاک کردن صورت مسئله میماند تا حل معظلات آن.
راه دیگری که البته پویندگان آن اندک شمارند و تنها محققان پر حوصله و خستگی ناپذیر همت پیمودن آن را دارند، این است که بکوشیم بجای رد و انکار های عجولانه،کمر همت بسته به کمک تتبعی وسیع و تحقیقی ژرف به اعماق تاریخ فرو رویم و با غوطه وری در کتب تاریخی، تفسیر، سیره، حدیث، لغت و حتی اشعار شعرای آن روزگار و دقت منطوق و مفهوم و مدلول تطابقی و التزامی محتویات آن ها بر واقعیات هزار توی آن روزگار احاطه و اشراف یابیم و به مدد این احاطه و اشراف نقاط خالی تاریخ را پر سازیم و جامه ی چاک چاک و ژنده ی تاریخ را رفو کنیم و توجه داشته باشیم که : با توجه به کتاب سوزی ها ، سانسور ها و تفتیش عقاید های مکرری که در تاریخ شیعه رخ داده اولاً نیافتن هرگز دلیل نبودن نیست و به اصطلاح عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود،ثانیاً نمی توان همه جا به منطق لو کان لبان (اگر چیزی بود مسلما آشکار می شد ) تمسک جست و مشهورات مجهول السند را عجولانه و شتاب زده انکار کرد،ثالثاً نبایستی به سادگی و صرفا روی برخی استبعادات و استحسانات ظاهرا موجه اطلاعات موجود را رد کرد و از سنخ خرافات و جعلیات انگاشت،زیرا چه بسا این مسائل محصول بی اطلاعی یا غفلت از برخی جهات و جوانب مکتوم قضیه باشد و با روشن شدن آن جوانب تحلیل ما اصولاً عوض شده استبعادها جای خود را به پذیرش قضیه و یا بالعکس خواهد داد و یا برداشت تازه ای در افق دید ما ظاهر خواهد شد،رابعاً باید توجه داشت که حتی اطلاعاتی هم که احیاناً به صورت خبر واحد یا متکی به منابع غیر معتبر وجود دارد،لزوماً دروغ و خلاف حق نیست و لذا باید همانها را نیز بجای انکار عجولانه با حوصله ی تمام در جریان یک پژوهش و تحقیق وسیع مورد بررسی دقیق قرار داد و صحّت و سقمشان را محک زد و احیاناً به صورت سر نخ تحقیق از آن ها بهره جست یا در گردونه تعارض ادلّه و صف بندی دلایل معارض آنها را به عنوان مؤیّد و مرجّح به کار گرفت.
اصولاً نفی و انکار نیز همچون اثبات هر چیزی دلیل می خواهد و آنچه که دلیل نمی خواهد نمی دانم است و حتی نفی و انکار مؤونه ی بیشتری می برد تا اثبات و فراموش نکنیم که هر چند در عرصه ی تحقیقات تاریخی تجزیه و تحلیل های عقلی و استبعاد ها و استحسانهای ذهنی،جایگاه خاص خود را دارد و نباید چیزی را بر خلاف اصول مسلّم عقلی پذیرفت امّا در عین حال باید دانست که حرف آخر را در این عرصه «تتبّع و تحقیق ژرف و گسترده در اسناد و مدارک مستقیم و غیر مستقیم تاریخی می زند و موضوع مورد بحث ما یعنی اثبات وجود نازنین حضرت رقیه سلام الله علیها بنت الحسین علیه السلام که توسط برخی از علما مورد قبول نیست و شاید وجود این اسم را برای ایشان قائل نیستند نیز،ازآنچه گفته شد استثناء نیست و لذا بر ماست که این نظریات را نقل و به آنها پرداخته تا حقیقت آشکار گردد.

شجره ی خانوادگی حضرت رقیه سلام الله علیها
 

مسائلی پیرامون نام مبارک ایشان :
نام شریفش رقیه سلام الله علیها ،فاطمه سلام الله علیها و زینب سلام الله علیها است.(3)کلمه ی رقیه در اصل از ارتقاء به معنی صعود به طرف بالا و ترقّی است. این نام قبل از اسلام وجود داشته مثلاً نام یکی از دختران جناب هاشم جدّ دوّم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رقیه سلام الله علیها بوده است که عمّه ی پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله رقیه سلام الله علیها می شود(4)و همچنین یکی از دختران امام حسن مجتبی علیه السلام که نام ایشان نیز رقیه سلام الله علیها بوده است(5)و همچنین دو دختر از فرزندان امام موسی بن جعفر علیه السلام به نام های رقیه سلام الله علیها و رقیه ی صغری سلام الله علیها به این نام بوده اند.(6)

فرزندان امام حسین علیه السلام :
 

در کتاب الارشاد شیخ مفید;شش فرزند برای آن حضرت ذکر شده که چهار پسر و دو دختر می باشند و دختر آخر فاطمه بنت الحسین علیهماالسلام که مادرش امّ اسحق سلام الله علیها دختر طلحه ابن عبدالله است و بعضی ایشان را همان رقیه سلام الله علیها می دانند.(7) امّا علی ابن عیسی اربلی;در کشف الغمه و کمال الدین گفته اند اولاد حسین علیه السلام ده تن بوده شش پسر و چهار دختر سه علی علیه السلام ،محمّد علیه السلام ،عبدالله علیه السلام ،جعفر علیه السلام ،زینب سلام الله علیها ،سکینه سلام الله علیها ،فاطمه سلام الله علیها و چهارمی که اسم نبرده و به فرموده ی دانشمند معظم،ثقه المحدثین مرحوم حاج شیخ عباس قمی;در نفس المهموم این دختر چهارم همان وجود نازنین حضرت رقیه سلام الله علیها می باشد(8)
همچنین دانشمند معظم علامه حائری;در کتاب معالی السّبطین می نویسد:بعضی مانند محمد ابن طلحه ی شافعی و دیگران از علمای شیعه و اهل تسنن می نویسند امام حسین علیه السلام دارای ده فرزند شش پسر و چهار دختر بوده اند سپس می نویسد دختران او عبارتند از سکینه سلام الله علیها ،فاطمه ی صغری سلام الله علیها ،فاطمه ی کبری سلام الله علیها و رقیه سلام الله علیها.(9) و از این دست برخی از مورّخین دختری به نام رقیه3برای آن حضرت نوشته اندکه موقعی که اهل بیت علیهم السلام در شام بوده اند در آنجا وفات یافته است.(10)

پاسخ به یک سؤال :
 

حال این سؤال پیش می آید آیا نبودن نام حضرت رقیه سلام الله علیها در میان فرزندان امام حسین علیه السلام در کتاب ها و متون قدیم مانند الارشاد مفید، اعلام الوری، کشف الغمه و دلائل الامام طبری بر نبودن چنین دختری برای امام حسین علیه السلام دلالت ندارد؟ که برای یافتن پاسخ این سؤال علاوه بر مطالب قبلی توجه به این مباحث نیز خالی از لطف نیست :
در آن عصر به دلیل اندک بودن امکان نگارش از یک سو، تعدد فرزندان امامان از سوی دیگر و سانسور و اختناق حکومت بنی امیه که سیره نویسان را در کنترل خود داشته اند از سوی سوم و بالاخره عدم اهتمام به ضبط و ثبت همه ی جزئیات تاریخ زندگانی امامان موجب شده که بسیاری از ماجراهای زندگی آنان در پشت پرده ی خفا باقی بماند بنا بر این ذکر نکردن آنها دلیل بر نبود آنها نخواهد شد.
گاهی بر اثر همنام بودن چند شخص در یک خاندان،موجبات اشتباه در تاریخ فراهم شده و همین مطلب امر را بر تاریخ نویسان اندک آن عصر، با امکانات محدودی که داشتند مشکل کرده است.
گاهی بعضی دختران دو نام داشته اند و به همین احتمال حضرت رقیه سلام الله علیها را فاطمه ی صغری سلام الله علیها می خواندند و شاید همین موضوع باعث غفلت از نام رقیه سلام الله علیها شده باشد و ممکن است فاطمه سلام الله علیها اسم اصلی و رقیه سلام الله علیها لغب باشد.
چنانچه قبلا ذکر شد و بعد از این نیز بیان می شود بعضی علمای بزرگ از قدما،از حضرت رقیه سلام الله علیها به عنوان دختر امام حسین علیه السلام یاد کرده اند و شهادت جانسوز او را در خرابه ی شام شرح داده اند. پس باید نتیجه گرفت که یقیناً کتاب ها و دلایلی در دسترس آنها بوده که بر اساس آن از حضرت رقیه سلام الله علیها سخن به میان آمده، کتاب هایی که در دسترس دیگران نبوده است و در دسترس ما نیز نمی باشد.برای مثال کتاب «الامامه والتبصره» تألیف شیخ صدوق ;،در دسترس علامه جمعی;و علامه بحرانی;صاحب (عوالم العلوم) بوده و این دو بزرگوار از آن کتاب روایت نموده اند ولی این کتاب در طول تاریخ مفقود شده است از همین رو حاج آقا بزرگ تهرانی;صاحب کتاب بزرگ«الذریعه»اظهار تأسف می کنند که چرا کتاب های نفیس شیعه این چنین دستخوش حوادث روزگار قرار گرفته اند.(11) بنا براین ذکر نشدن نام حضرت رقیه سلام الله علیها در کتب حدیث قدیم هرگز دلیل نبودن چنین دختری برای امام حسین علیه السلام نخواهد بود.چنانچه عدم ثبت بسیاری ازجزئیات ماجرای عاشورا و حوادث کربلا و پس از کربلا در مورد اسیران در کتاب های مربوطه،دلیل آن نمی شود که بیش ازآنچه در باره ی کربلا و حوادث اسارت آن نوشته شده وجود نداشته باشد.(12)

پدر و مادر حضرت :
 

پدر بزرگوار حضرت رقیه سلام الله علیها امام عظیم حسین ابن علی علیه السلام ،تاج عالم امکان،پادشاه عالمیان معروف تر از آن است که نیاز به توصیف و معرفی داشته باشدو مادر حضرت رقیه سلام الله علیها مطابق با بعضی از نقل ها امّ اسحق سلام الله علیها نام داشت که قبلا همسر امام حسن مجتبی علیه السلام بود و آن حضرت در وصیت خود به امام حسین علیه السلام سفارش کرد که با امّ اسحق سلام الله علیها ازدواج کند و فضائل بسیاری را برای آن بانو برشمرد.(13) و شیخ مفید;هم در کتاب الارشاد امّ اسحق بنت طلحه را مادر فاطمه سلام الله علیها بنت الحسین معرفی می کند.(14)
سن حضرت رقیه سلام الله علیها :
سن مبارک حضرت رقیه سلام الله علیها هنگام شهادت طبق پاره ای از روایت ها سه سال و مطابق پاره ای دیگر چهار سال برخی نیز پنج سال و هفت سال نقل کرده اند در کتاب وقایع الشهور و الایام نوشته ی علامه ی بیرجندی;آمده است که دختر کوچک امام حسین علیه السلام در روز پنجم ماه صفر سال 61 هجری وفات کرد چنانچه همین مطلب در کتاب ریاض القدس نیز نقل شده است.(15)

جستجو در اسناد تاریخی
 

آب گرفتگی قبر مطهر :
 

مرحوم آیت الله حاج میرزا هاشم خراسانی;متوفای سال 1352 هجری قمری در منتخب التواریخ می نویسد:
عالم جلیل شیخ محمد علی شامی که از جمله ی علما و محصلین نجف اشرف است به حقیر فرمود:جد امّی بلا واسطه من جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی;که نسبتش منتهی می شود به سیّد مرتضی علم الهدی;و سن شریفش از نود افزون بود و بسیار شریف و محترم بودند سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.شبی دختر بزرگ ایشان جناب رقیه بنت الحسین علیهما السلام را در خواب دید که فرمود به پدرت بگو به والی بگوید میان قبر و لحد من آب افتاده و بدن من در اذیّت است،بیایید و قبر و لحد من را تعمیر کنید.دخترش به عرض سیّد رساند و سیّد از ترس حضرات اهل تسنن به خواب ترتیب اثر نداد.شب دوم دختر دوم و شب سوم دختر سوم،بدون ترتیب اثر تا شب چهارم خود سیّد این ماجرا را در خواب دید و آن علیا مخدره به طریق عتاب فرمودند:چرا والی را خبر دار نکردی؟صبح سیّد نزد والی شام رفت،والی با علما و صلحای شام پس از غسل و پوشیدن لباسهای نظیف و پس از نبش قبر توسط همین سیّد سه روز مشغول به تعمیر قبر شدند.
سیّد در طول این سه روز فقط در اوقات نماز این بدن مطهره را که کفن آن سالم بود در مکان نظیفی می گذارد و پس از نماز دوباره او را در بغل می گرفت و گریه می کرد و از کرامت این مخدره این بود که سید ابراهیم در این سه روز نه احتیاج به آب و غذا پیدا کرد و نه محتاج به تجدید وضو شد،بعد که خواست مخدره را دفن کند سیّد دعا کرد، خداوند پسری به او مرحمت فرمود مسمّی به سیّد مصطفی.آیت الله حاج میرزا هاشم خراسانی;، سپس می گوید گویا این قضیه در حدود سنه ی 1280 ه.ق اتفاق افتاده است.(16)

شفای مار گزیدگی :
 

مرحوم آیت الله سیّد هادی خراسانی ;نیز در کتاب معجزات و کرامات ماجرایی را نقل می کند که مؤید قضیه فوق است و می نویسد:روی پشت بام خوابیده بودیم که مار دست یکی از خویشاوندان ما را گزید وی مدتی مداوا کرد ولی سودی نبخشید.آخر الامر جوانی به نام سیّد عبد الحسین نزد ما آمد و گفت کجای دست او را مار گزیده است؟چون محل مارگزیدگی را به او نشان داد بلافاصله دستی به آن موضع زد و بکلی محل درد خوب شد سپس گفت من نه دعایی دارم و نه دوایی فقط کرامتی است که از اجداد ما رسیده است، هر سمی که از زنبور یا عقرب یا مار باشد آگر آب دهان یا انگشت به آن بگذاریم خوب می شود.این است که جد ما در شام موقعی که قبر شریف حضرت رقیه سلام الله علیها را تعمیر می کردند جد من بدن مطهره ی این مخدره را سه روز روی دست گرفت تا قبر شریف را تعمیر کردندو از آنجا این اثر در خود و اولادش نسل بعد از نسل مانده است.(17)

لحظه ی وداع :
 

به اسناد قدیمی تر برگشته در کتاب جواهر الایقان و سرمایه ی ایمان ترجمه ی اسرار الشهادات نوشته ی فاضل محقّق و عالم مدقّن حاوی شریعت نبوی و هادی در معرفت حسین علیه السلام عالم ربانی آخوند ملا آقا دربندی شیروانی اعلی الله مقام الشریف متوفای سال 1285 ه.ق می رسیم که در هنگام وداع با اهل حرم نام این فرزند امام حسین علیه السلام یعنی حضرت رقیه سلام الله علیها را از زبان این امام همام نقل کرده است بدین گونه که می فرماید:
چون آن امام مظلوم علیه السلام نظر به ابدان مطهره و اجساد طیبه ی عترت هاشمیه و جوانان بنی عبدالمطلب8کرد و همچنین به ابدان شریفه ی اصحاب نظر انداخت و آن ابدان را پاره پاره دید آه سردی کشید و به سوی حرم رسول الله صلی الله علیه و آله آمد و فرمود یا زینب سلام الله علیها یا امّ کلثوم سلام الله علیها و یا فاطمه سلام الله علیها و یا رقیه سلام الله علیها و یا سکینه سلام الله علیها عَلَیکُنَّ مِنّی السَّلام؛و سکینه سلام الله علیها فریاد کشید و عرض کرد ای پدر جان تسلیم به کشته شدن و تن به مرگ داده ای فرمود:چطورتن به مرگ ندهد کسیکه یار و یاورش همه کشته می شوند و دیگر یاور و معین نداشته باشد.(18)

سنگ نوشته :
 

عبد الوهاب بن احمد شافعی مصری معروف به شعرانی متوفا ی 973 ه.ق در کتاب المنن باب دهم نقل می کند:نزدیک مسجد جامع دمشق بقعه و مرقدی وجود دارد که به مرقد حضرت رقیه سلام الله علیها دختر امام حسین علیه السلام معروف است. بر روی سنگ واقع در درگاه این مرقد این چنین نوشته است:هذَا البَیتُ بُقعَه شُرِّفَت بِالِ النَّبِی صلی الله علیه و آله و بِنتُ الحُسَینِ الشَّهید علیه السلام رُقَیَّه سلام الله علیها.این خانه مکانی است که به ورودآل پیامبر علیهم السلام و دختر امام حسین علیه السلام حضرت رقیه سلام الله علیها شرافت یافته است.(19)

کتمان شهادت :
 

نکته ی قابل توجه آن است که مدارک تاریخی پیش از سنه ی 973ه. ق هم به وجود این علیا مخدره اشاره کرده اند.
مورخ خبیر و ناقد بصیر عماد الدین حسن بن علی بن محمد طبری;معاصر خواجه نصیر الدین طوسی;در کتاب پر ارج کامل بهایی نقل می کند که:زنان خاندان نبوت علیهم السلام در حال اسیری حال مردانی را که در کربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده می داشتند و هر کودکی را وعده می دادند پدر تو فلان سفر رفته است باز می آید تا ایشان را به خانه ی یزید(لعنه الله علیه)آوردند.دخترکی بود چهار ساله شبی از خواب بیدار شد و گفت پدر من حسین علیه السلام کجاست؟این ساعت او را در خواب دیدم،سخت پریشان بود،زنان و کودکان جمله به گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست.یزید(لعنه الله علیه)خفته بود از خواب بیدار شد و از ماجرا سؤال کرد خبر بردند که ماجرا چنین است.آن لعین گفت بروند سر پدر را بیاورند و در کنار او نهند،پس آن سر مقدس را بیاوردند و در کنار آن دختر چهار ساله نهادند.پرسید این چیست؟گفت سر پدر توست آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد.(20) علاء الدین طبری این کتاب کم نظیر را در سال 675 ه.ق تألیف کرده و در نگارش آن از منابع با ارزش فراوانی استفاده نموده که متأسفانه اغلب آنها به دست ما نرسیده است.برخی در کشاکش روزگار از بین رفته و برخی دیگر به دست دشمنان اهل بیت طعمه ی حریق شده است. مرحوم محدث قمی;می نویسد: کتاب کامل بهایی نوشته ی عماد الدین طبری; شیخ عالم ماهر،خبیر متدرب،نحریر متکلم،جلیل محدث نبیل و فاضل فهّامه کتابی پرفایده است که در سنه ی 675 ه.ق تمام شده و قریب به 12 سال همت شیخ مصروف بر جمع آوری آن بوده اگر چه در اثناء آن چند کتاب دیگر را تألیف کرده است سپس می گوید: از وضع آن کتاب معلوم می شود که نسخ اصول و کتب قدمای اصحاب نزد او موجود بوده است.آنگاه اشاره می کند که یکی از آن منابع از دست رفته،کتاب پر ارج الماویه در مثالب معاویه است که تألیف قاسم بن احمد بن مأمونی از علمای اهل سنت می باشد و عماد الدین طبری سر گذشت این دختر سه ساله را از آن نقل کرده است.(21)

حقیقت تلخ :
 

آیا باز هم می توان به گذشته و زمانهای قبل از مطالب پیشین سفر کرد و نامی از رقیه سلام الله علیها به عنوان دختر امام حسین (ع) در اعماق تاریخ پیدا کرد؟باز هم جواب مثبت است.آیت الله سید بن طاووس;متوفای سال 664 ه.ق در کتاب مشهور لهوف که نوشته ی این محدث و مورخ جلیل القدر است که احاطه و اطلاع بسیار او به متون حدیثی و تاریخی اسلام و شیعه ممتاز و چشم گیر است و در عصر حاضر هم تکیه ویژه ای به مطالب این مقتل توسط علماء برجسته از جمله مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دامت برکاته و همچنین حضرت آیت الله العظمی مظاهری دامت برکاته که از شاگردان برجسته ی حضرت امام خمینی; هستند شده است،می آورد:هنگامی که حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به کربلا رسیدند پس از توقف مشغول به تعمیر شمشیر خود شدند و در آن هنگام به خواندن اشعار معروف خود به این مضمون پرداختند.وَ جَلَسَ الحُسَینُ یَصلَح سَیفَه وَیَقُول:
یا دَهرُ اُفٍّ لَکَ مِن خَلیلٍ
کَم لَکَ بالاِشراقِ والاَصیل ...
«ای روزگار نفرین برتو باد که نسبت به دوستانت بی وفا بودی و هر صبح و شام نابودشان کردی»
پس از این حضرت زینب سلام الله علیها که اشعار را شنیدند فرمودند:برادر جان این سخن کسی است که یقین دارد او را می کشند؟! امام (ع) فرمودند:آری همین طور است خواهرم.این موقع بود که خواهر ایشان زینب سلام الله علیها و امّ کلثوم سلام الله علیها شروع به گریه کردند.آنگاه حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام آنها را آرام فرموده گفتند:ثُمَّ قال:یا اُختاه یا امَّ کُلثُوم سلام الله علیها و اَنتِ یا زَینَب سلام الله علیها و اَنتِ یا رُقیه سلام الله علیها و اَنتِ یا فاطمه سلام الله علیها و اَنتِ یا رُباب سلام الله علیها اُنظُرنَ اِذا أنَا قُتِلتُ فَلا تشقُقنَ عَلیَّ جَیباً.فرمودند:خواهرم ام کلثوم سلام الله علیها و ای زینب سلام الله علیها و ای فاطمه سلام الله علیها و ای رقیه سلام الله علیها و ای رباب سلام الله علیها مبادا که پس از کشته شدن من گریبان پاره کنید.(22)

قدیمی ترین سند :
 

همراه مقداری تحقیق و تفحص به یکی از قدیمی ترین مأخذ هایی می رسیم که نام این بی بی دو عالم را در کتب تاریخی و اسناد برای ما نمایان می کند و آن قصیده ی سوزناک سیف بن عَمیره;صحابی بزرگ امام صادق علیه السلام است که یکی از راویان برجسته و مشهور شیعه به حساب می آید. او را رجال شناسان بزرگی همچون شیخ طوسی;،نجاشی;، علامه حلّی;،ابن داوود;و علامه مجلسی;به درستی و وثاقت در کلام تأیید و تمجید کرده اند.او یکی از راویان زیارت معروف عاشورا است که قرائت آن در طول سال از سنن رایج شیعه به حساب می آید.آری سیف بن عمیره;در رثای سالار شهیدان علیه السلام چکامه ی بلند و پر سوزی دارد که شامل 106 بیت است و با مطلع:
جلّ المصائب بمن اصبنا فاعذری
یا هذه وعن الملامه فاقصری
آغاز می شود که حقیقتا سوخته و سوزانده است و در این مصیبت نامه از حضرت رقیه سلام الله علیها هم نام برده است.علامه سیّد محسن امین;(23)و به تبع وی شهید سیّد جواد شبر;(24)از خطبای فاضل لبنان به این مطلب اشاره کرده و تنها بیت نخست قصیده را ذکر کرده اند امّا شیخ فخر الدین طُرَیحی; فقیه،رجالی،ادیب و لغت شناس برجسته ی شیعه و صاحب مجمع البحرین درکتاب المنتخب که سوگنامه ای منثور و منظوم در رثای شهدای آل الله بویژه سالار شهیدان است کل قصیده را
آورده است که در بیت ما قبل آخر آن شاعر صریحاً به هویت خود اشاره دارد؛آنجا که خطاب به سادات عصر خود می گوید :
و عبیدکم سیف فتی ابن عمیره
عبد لعبد عبیدحیدر قنبر
نکته ی قابل توجه در ربط با بحث ما،ابیات زیر از قصیده ی سیف می باشد که در آن دو بار از حضرت رقیه سلام الله علیها یاد کرده است:
و سکینه عنها السکینه فارقت
لما ابتدیت بفرقه و تغیّر
بیت 73 : و رقیه سلام الله علیها رق الحسود لضعفها
وغدا لیعذرها الذی لم یعذر
بیت 74: ولام کلثوم سلام الله علیها یجد جدیدها
لثم عقیب دموعها لم یکرر
لم أسنها و سکینه سلام الله علیها و رقیّه سلام الله علیها
یبکنیه تبحسر و تزفرّ (25)

و در آخر :
 

سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی در کتاب خود به نام ینابیع الموّده در جلد دوم بابی دارد در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام در این باب از مقتل ابی مخنف مطالبی را در مورد امام حسین علیه السلام آورده است در صفحه ی416جلد دوم چاپ هفتم سال 1317 ه.ش از انتشارات الشریف الرخی قم چنین می گوید:و من کلام له عند وداعه مع اهله:اللهم انک شاهد علی هولاء القوم الملاعین انهم عمدوا ان لا یبقون من ذریه رسولک ثم نادی: یا ام کلثوم سلام الله علیها !ویا سکینه سلام الله علیها! ویارقیه سلام الله علیها! ویا زینب سلام الله علیها!یا اهل بیتی علیکن منی السلام...(26).
و حال پس از ذکر مواردی از کتب تاریخی و اسناد به جهت محدودیت در صفحات این نوشتار به پاره ای از مطالب از جمله داستانهایی که درکتب از ایشان نقل شده،کرامات این علیا مخدره،اشعاری که در این زمینه موجود است و معجزاتی که از ناحیه ی ایشان انجام گرفته و مطالبی هم در مورد مکان دفن بدن مطهره ی ایشان می پردازیم تا اطمینان قلبی بیشتری در این زمینه حاصل گردد.
ادامه در ادامه مطلب حتما مراجعه نماييد
ادامه مطلب
[ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 0:58 ] [ بهزاد ]

سؤال: محضر مبارك مرجعيت تقليد آيت الله العظمي سيد صادق شيرازي :

آیا روایت «مسلم جصاص» مبنی بر این که حضرت زینب سلام الله علیها سر مبارک خود را به چوبه ی محمل زدند معتبر است؟

 

جواب:

در معتبر بودن این روایت همین مقدار کافی است که:
1. تقریر صدها تن از مراجع معاصر و مراجع روزگاران گذشته است، بدین معنا که هنگام شنیدن این روایت از خطیبان مذهبی با آنان همراهی کرده، هیچ اعتراض نسبت به آن ابراز نداشتند.
2. بزرگانِ فقهای ما در علوم: فقه، حدیث و رجال به طور پیاپی این روایت را پذیرفته اند، لذا بنابر اصطلاح علم حدیث، این حدیث «مقبوله» و مورد اعتماد است. (بحار الأنوار ج 45، ص 115 و ج109، 91)
3. دانشمند متبحر در علم رجال و حدیث و کارشناس اسناد و روایات، یعنی مرحوم علامه مجلسی قدس سره در کتاب بحارالانوار خود، این حدیث را از پاره ای منابع معتبر نقل کرده است.
4. سید الطائفة، عالم بزرگ مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین قدس سره به این روایت اعتماد و آن را در کتاب «المجالس الفاخرة فی مصائب العترة الطاهرة، ص315» نقل کرده است

[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 19:0 ] [ بهزاد ]
قصد نداشتم كه در ايام محرم ماه به خون تپيدن ارباب بي كفنم سيد الشهداء (ع) ماه شكست خوردن كشتي نجات مطلبي جز براي مولايم سيد الشهدا بنويسم ولي به خاطر بعضي از هجمه هايي كه به محضر مدافع حريم ولايت مروج شعائر حسيني آيت الله العظمي وحيد خراساني توسط بعضي از سياسيون منحرف مذهبيون لا مذهب شده است اين پست را محض خوشحالي قلب داغدار ولي عصر (عج) ميگذارم اميد است مورد توجه خواننده گان گرامي واقع گردد.

 

نکات تأمل بر انگیز در تشرّف آيت‌الله حاج شيخ اسماعيل نمازي شاهرودي
نظر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) درباره مقام آيت الله وحيد خراساني
اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین‌ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می‌دانستم که بیابان‌های عربستان بی‌سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.

اشاره:

 آیت‌الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی از سلسلة سعادتمندان و زمرة نیکبختانی است که در سفر بیت‌الله پس از حادثه‌ای هولناک به همراه جمعی از حاجیان و زائران خانة خدا، موفق به دیدار جمال دلربای حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ می‌شود.
حادثه از آن جا آغاز می‌شود که با اشتباه و غرور و حرف نشنوی یکی از رانندگان به نام «اصغرآقا» اتوبوس حامل حجّاج در برهوت و بیابان‌های عربستان راه را گم می‌کند و پس از پیمودن مسافتی طولانی راه به جایی نمی‌برند. در این هنگام آب آشامیدنی و بنزین نیز به پایان رسیده و سرانجام حاجیان ناامیدانه دل بر مرگ می‌نهند. به درخواست آیت‌الله نمازی، توسلی به آستان فریادرس بیچارگان، امام زمان(ع) جسته می‌شود و این توسل و توجّه کارساز می‌افتد و عنایت امام عصر(ع) از آنان دستگیری می‌نماید و حاجیان نیم‌روز با حضرت بقیّةالله(ع) همسفر می‌شوند..

 آیت‌الله نمازی، انگیزه خود از نقل این تشرّف را شادی دل مؤمنان مشتاق به دیدار امام عصر(ع) بیان داشته و می‌فرماید: «این تشرّف را برای تذّکر و عمل به آیة «وذکّر فانّ الذکری تنفع المؤمنین» نقل می‌کنم و امیدوارم که این تذکّر، موثر واقع شود و قلوب مؤمنان با استماع این حکایت، از محبّت به حضرت بقیةالله سرشار گردد. این حقیر ناقابل مورد مرحمت حضرت حق ـ جلّ و علا ـ واقع شدم و خداوند سعادت تشرّف به محضر حضرت مهدی(ع) را نصیبم کرد و حدود نصف روز در خدمت آن حضرت بودیم و پس از این که غایب شدند، دانستیم که ایشان، حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بوده‌اند»1 لازم به یادآوری است که جناب نمازی شاهرودی تشرّفات دیگری هم به محضر امام زمان(ع) داشته‌اند که طالبان می‌توانند به کتاب مجالس حضرت مهدی مراجعه نمایند.
دامن این مقدمه را بر می‌چینیم و خوشتر آن است که سرّ دلبران را از زبان خود ایشان نه دیگران بشنویم. این شما و این سوغات سفر، و ارمغان راه.
دیـدار یار غائب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

در سال 1336 هجری از تهران به همراه جمعی از برادران ایمانی به مکّه معظّمه مشرّف شدیم. امیرالحاج و سرپرست ما «صدر الاشراف» بود. در آن زمان چیزی حدود 250 تومان تا 300 تومان می‌گرفتند و با ماشین‌هایی قرار‌داد می‌بستند که ما را به مکّه رسانده و از آن جا به عراق بازگردانند.
من برای چهاردهمین مرتبه بود که به بیت‌الله الحرام مشرّف می‌شدم و به عنوان روحانی کاروان خدمت می‌کردم. آن سال در راه بازگشت به عراق به خاطر مسائلی، عربستان قوانینی برای ماشین‌های حجّاج وضع کرده بود و آن این که ماشین‌های زائران خانة خدا باید در یک کاروان صدتایی و همراه هم حرکت کنند. هر کاروان یک سرپرست داشت و یک ماشین هم، لوازم یدکی و ملزومات دیگر را همراه کاروان حمل می‌کرد. ضمناً دو ماشین پلیس، یکی در جلو و دیگری در عقب کاروان وظیفة حفاظت از قافله را بر عهده داشت ماشین ما دو راننده به نام‌های محمود آقا و اصغرآقا داشت که هر دو بچّة تهران بودند.
هنگامی که کاروان به راه افتاد اصغرآقا رانندگی می‌کرد. از قضا ماشینِ ما در آخر صف، پشت سر همة ماشین‌ها قرار گرفت و این موضوع اصغرآقا را خیلی ناراحت کرد و شروع کرد به غُرو لُند کردن و این که در حرکت از تهران ماشین آخری بودیم، در برگشتن هم آخری شدیم و باید تا آخر مسیر خاک بخوریم. من باید از صفِ ماشین‌ها خارج می‌شوم و می‌روم در جلوی ماشین‌های دیگر قرار می‌گیرم.

گم شدن در بیابان

اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین‌ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می‌دانستم که بیابان‌های عربستان بی‌سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.
اصغرآقا تصمیم خود را گرفت و گفت: به اندازة کافی آب و بنزین داریم و می‌توانیم از یک راه فرعی خود را به جلوی کاروان برسانیم. او از کاروان جدا شد و در بیابان به راه افتاد و پس از طیّ مسافتی طولانی راه را گم کرد و نتوانست خود را به کاروان برساند. کم‌کم شب هم فرا رسید. ما با داد و فریاد از او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی از ماشین پیاده شدم؛ به آسمان نگاه کردم و دیدم که فاصلة ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زیاد شده، فهمیدم که راه زیادی را به اشتباه آمده‌ایم به همین خاطر به راننده گفتم: «امشب را همین‌جا بیتوته می‌کنیم و فردا صبح از همان راهی که آمده‌ایم، باز می‌گردیم».
فردا صبح سوار شدیم تا از همان راه دیروزی برگردیم اما از آن جا که صحراهای حجاز دارای شن‌های نرم است و باد آن‌ها را پیوسته حرکت می‌دهد، نتوانستیم راهِ بازگشت را پیدا کنیم. هیچ اثری از راه دیشب بر سینة صحرا نبود از آن طرف، ماشین هم مرتّب در شن‌ها فرو می‌رفت، جهت‌های متعددّی را چند فرسخ، چند فرسخ پیمودیم و سرانجام ره به جایی نبردیم و دوباره شب فرا رسید.
فردا صبح روز سوم، آب و بنزین هم تمام شد.

ابرهای ناامیدی

همه وحشت‌زده و ناامید شده بودیم. من به عنوان روحانی کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانة خدا آمده بودم گفتم: «این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد. اما چاره‌ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی، اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمة حیوانات خواهیم شد. بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و پایمان بی‌رمق بیفتد، هر کس برای خود گودالی حفر کند و در آن گودال برود که اگر مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودال‌ها جان بدهیم و حداقل بدن ما طعمة حیوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزیده و شن‌ها را روی ما بریزد و در زیر شن‌ها مدفون شویم.
همه مشغول شدند و هر یک برای خود قبری کند و در این حال به حاجیان گفتم: جلوی قبر خود بنشینند تا به چهارده معصوم(ع) توسّلی بجوییم و خودم شروع به خواندن دعای توسّل کردم. ابتدا به رسول خدا(ص)، بعد به حضرت زهرا(س) و سپس به سایر امامان(ع)، وقتی به امام عصر(ع) رسیدم، روضه‌ای خواندم و گریة زیادی کردیم. در این حال الهام شدم که همه با هم «آقا» را با این ذکر بخوانیم: « یا فارس الحجاز أدرکنا، یا اباصالح المهدی ادرکنا، یا صاحب‌الزمان ادرکنا» همه با حال ناامیدی و گریه و زاری این ذکر شریف را تکرار می‌کردیم و آقا را صدا می‌زدیم.
به حاجیان گفتم: « با خدا قرار بگذارید که اگر نجات یافتیم همة اموالی که به همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم، با خدا عهد ببندیم که اگر نیازمندی به ما مراجعه کرد در حقّ او کوتاهی نکنیم و بقیة عمرمان را در برآوردن نیازهای مردم کوشا و ساعی باشیم».

اضطرار و انقطاع کامل

بعد از توسّل و توجّه، هر کسی مشغول راز و نیاز با خدای خود شده، من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپة کوچکی رفتم و با خدای خود سخنانی گفتم که بماند. به امام زمان عرضه داشتم: «آقا جان اگر الان به فریاد ما نرسی، پس کی و کجا به فریادمان خواهی رسید». گریه و توسل عجیبی داشتم که قابل توصیف نیست. در مدّت عمرم چنین حالت شیرینی چه قبل و چه بعد از آن حادثه، دیگر در من پیدا نشد.

باران رحمت

در حال توسّل و تضرّع بودم که ناگهان آقایی در شکل و شمایل یک مرد عرب، به همراه هفت شتر که بارهایی بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد. با آن‌که بیابان صاف و همواری در مقابل من بود و همه چیز از مسافت دور قابل رؤیت و دیدن بود، اما من آمدن او را ندیدم و متوجّه نشدم. خیال کردم از عرب‌های حجاز است و احیاناً شتربانی است که همراه شترهایش به مسافرت می‌رود و یا شاید رهگذری است که تصادفاً از این بیابان عبور می‌کرده است. با دیدن او به حدّی خوشحال شدم که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم. با دیدن او خود را در جَریه که مرز میان عربستان و عراق بود می‌دیدم. با خود گفتم: این آقا حتماً راه رسیدن به «جریه» را می‌داند و ما را راهنمایی خواهد کرد.
در حال بشاشت و شادمانی بودم که دیدم آن آقا به طرف من آمد، من هم از جا برخاستم و با خوشحالی به طرف او رفتم و به او سلام کردم. در پاسخ فرمود: «علیکم السلام و رحمةالله و برکاته». به هم که رسیدیم روبوسی کرده، من صورت او را بوسیدم. شمایل او در اوج زیبایی و جذّابیّت بود، و چشم و ابرو و صورت بسیار زیبا و نورانی داشتند. پس از سلام و روبوسی به زبان عربی فرمودند: «ضیّعتم الطریق؛ راه را گم کرده‌اید؟»
گفتم: بله.
فرمودند: من آمده‌ام که راه را به شما نشان دهم.
عرض کردم: خیلی ممنون.
بعد فرمودند: از این راه مستقیم بروید و از میان آن دو کوه بگذرید، به دو کوه دیگر می‌رسید، از میان آن‌ها هم بگذرید، جادّه برای شما نمایان می‌شود بعد طرف چپ را بگیرید تا به جریه برسید.
آقا پس از نشان دادن راه فرمودند: « النذور الّذی نذرتم لیس بصحیح؛ نذرهایی که کرده‌اید، صحیح نیست».
عرض کردم: چرا، آقای من؟
فرمودند: «نذر شما مرجوح است، اگر همة دارایی خود را در راه خدا انفاق کنید چگونه به عراق می‌روید؟ در حالی که شما چهل روز در عراق می‌باشید و به زیارت امام حسین(ع) و امیرمؤمنان(ع) و سایر امامان(ع) مشرّف می‌شوید، اگر آن چه راه همراه دارید، در راه خدا انفاق کنید، در مسیر، بدون خرجی می‌مانید و مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و تکدّی هم حرام است. آن‌چه را از مال و دارایی به همراه دارید، الان قیمت کرده و بنویسید و وقتی به وطن خودتان رسیدید به اندازة آن در راه خدا انفاق کنید، اکنون عمل به نذرتان مرجوح است.»
سپس فرمود: «رفقایت را صدا کن و فوراً سوار شوید، الان که به راه بیفتید اوّل مغرب در جریه هستید.»
دوستان ما هنوز در حال گریه و انابه و توسّل و تضرّع بودند و ما را نمی‌دیدند، اما ما آنان را می‌دیدیم. وقتی آن‌ها را صدا کردم، با دیدن ما یک‌باره از جا برخاستیم و با خوشحالی به طرف ما آمدند. یکی یکی سلام کرده، دست آقا را بوسیدند. آن‌گاه حضرت فرمودند: «سوار شوید و از همین راه بروید».
به دوستان گفتم: «آقا راه را به من نشان دادند، سوار شوید تا برویم».
یکی از حاجیان به نام «حاج محمّد شاه حسینی» به من گفت: «حاج آقا! اگر راه بیفتیم ممکن است ماشین دوباره در شن‌ها فرو رود یا این که مجدّداً راه را گم کنیم. بیایید پول‌های نذر شده را همین الان به این مرد عرب به مقداری که می‌خواهد بدهیم، تا زحمت کشیده تا رسیدن به مقصد ما را همراهی کند».
آقا وقتی سخن حاجی مذکور را شنیدند، فرمودند: «[شیخ اسماعیل] جلوی من به همة آن‌ها بگو که نذر آن‌ها صحیح نیست». من هم به حاج محمّد و سایر حجّاج گفتم: «آقا می‌فرمایند نذر شما مرجوح است و صحیح نمی‌باشد، اگر همة دارایی و اموال‌تان را الان در راه خدا بدهید با کدام پول می‌خواهید به عراق بروید و از آن‌جا به ایران برگردید؟ در عراق مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و گدایی هم حرام است».
آن آقا همچنین فرمودند: «من می‌دانم پولی که همراه دارید برای شما در سفر کافی است وگرنه خودم به شما پول می‌دادم».
ما دیدیدم نمی‌توانیم آقا را با پرداخت پول با خود همراه کنیم، یک‌باره به قلبم الهام شد که آقا اهل حجاز هستند و اهل حجاز در سوگند به قرآن و احترام به آن خیلی عقیده‌مند می‌باشند به همین خاطر قرآن کوچکی که در جیب بغلم بود بیرون آورده و ایشان را به قرآن سوگند دادم.
آقا فرمودند: «چرا به قرآن قسم می‌خوری؟ به قرآن قسم نخور! باشد حالا که مرا به قرآن قسم دادی می‌آیم».
سپس فرمودند: «علی اصغر مقصّر است (که باعث گم شدن شما شد)، اکنون محمود رانندگی کند من هم وسط (صندلی کنار راننده) می‌نشینم و شما (شیخ اسماعیل) هم کنار من بنشین به رفقا هم بگو زودتر سوار شوند.»
به محمودآقا گفتم: تورانندگی کن. آقا شترهایشان را همان جا خوابانیدند و خودشان کنار راننده نشستند و من هم کنار ایشان نشستم.

حرکت

حاج محمود پشت فرمان نشست آقا به من فرمودند: «بگو ماشین را روشن کند». در این حال هیچ یک از مسافران و راننده‌‌ها به نداشتن بنزین و آب توجّهی نداشتند. حاج محمود استارت زد، ماشین روشن شد و به راه افتاد. در این لحظه دیدم آقا، انگشت سبابه‌اشان را حرکت دادند امّا من از رمز و راز آن آگاه نبودم.
ماشین بدون این‌که در شن‌ها فرو رود، به سرعت راه خود را می‌پیمود. وقتی از میان آن دو کوه گذشتیم همان‌طور که آقا فرموده بودند دو کوه دیگر ظاهر شد. آقا فرمودند: «بگو از میان این دو کوه حرکت کند». من به حاج محمود آقا گفتم: از وسط دو کوه حرکت کن.
آقا با این که اصلاً فارسی سخن نگفتند و تنها با من به عربی صحبت می‌کردند اما نام من و سایر زوّار و حجّاج و راننده‌ها را می‌دانستند و همه را به اسم، نام می‌بردند و سخنان فارسی ما را متوجّه شده، پاسخ می‌گفتند.
وقتی به وسط دو کوه رسیدیم، حضرت به آسمان نگاهی کرده، فرمودند: «الآن اوّل ظهر است. به راننده بگو بایستد. همه پایین بیایید و نماز خود را بخوانید. من هم نماز خود را بخوانم، بعد از نماز رفقا بعد از نماز سوار شده و ناهار را هم در ماشین بخورند تا اول مغرب ان‌شاءالله به جریه برسیم».
من سخنان آقا را به حاج محمود گفتم، ایشان هم ماشین را نگه داشت. وقتی دوستان پیاده شدند آقا فرمودند: «آب که ندارید؟» عرض کردم: خیر، آبی نداریم. حضرت در این هنگام درختچة خاری را که به ضخامت یک عصا بود به من نشان دادند و فرمودند: «آن درخت را که می‌بینی، کنار آن چاهی است. بروید، آب بنوشید، وضو بگیرید و نماز بخوانید، مشک‌ها را هم پُر کرده، ماشین‌تان را هم آب کنید. من همین‌جا نماز می‌خوانم، من وضو دارم.»
وقتی به آن درختچه رسیدیم، چاهی دیدیم که آبی زلال و گوارا داشت و حدود یک وجب یا کمی بیشتر از سطح زمین پایین‌تر بود. به راحتی دستمان به آب می‌رسید و می‌توانستیم از آن آب نوشیده و وضو بگیریم.
خلاصه بعد از انجام کارها و خواندن نماز، آقا هم که نمازشان به پایان رسیده بود، تشریف آوردند و فرمودند: «همه ناهارشان را داخل ماشین بخورند» بعد از این که ماشین به راه افتاد، من مقداری آجیل و خوراکی برداشته، به حضرت تعارف کردم اما ایشان چیزی برنداشتند و فرمودند: «نمی‌خواهم». مقداری نان که خودم در «شاهرود» از گندم خوب و تمیز درست کرده بودم، به ایشان تعارف کردم که حضرت مقداری برداشتند اما ندیدم که بخورند.
آن‌گاه حضرت از بعضی از شهرهای ایران مانند همدان، کرمانشاه، مشهد تعریف کردند و از بعضی از علما مانند «ملاّ علی همدانی» تمجید نمودند. و دربارة حضرت «آیت‌الله وحید خراسانی» ـ حفظه الله ـ که در آن زمان به شیخ حسین خراسانی معروف بودند، توجهی نموده، فرمودند: «برکات و عنایات ما به ایشان می‌رسد». آن‌گاه مقداری هم به من امیدواری داده، فرمودند: «شما ان‌شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد». و درباره ناراحتی‌هایی که داشتم، دلداری دادند، بحمدالله، آن گرفتاری‌ها برطرف شد.
در طیّ مسیر دربارة بعضی از علما، صحبت‌هایی به میان آمد ـ آقا از بعضی از مراجع مثل «آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی» و دیگر آقایان تعریف و تمجید کردند.

ایران از برکات اهل بیت برخوردار است
حضرت در پاسخ بعضی از مسائلی که خدمتشان عرض می‌کردم، می‌فرمودند: «همة این‌ها از برکات ما اهل بیت است». در این حین عرضه داشتم: «در جاده‌های ایران، چند فرسخ به چند فرسخ، قهوه‌خانه، آب، روشنایی و میوه است. اما این‌جا هیچ چیز نیست».
حضرت فرمودند: «در همه جای ایران، نعمت وافر و فراوان است و همة آن‌ها از برکات ما اهل بیت است» و من غافل از همه جا و همه چیز، اصلاً متوجّه مقصود آن حضرت نبودم. ماشین همچنان راه خود را با قدرت می‌پیمود تا این‌که اول مغرب ـ همان ‌طور که آقا فرموده بودند ـ به جریه در مرز میان عراق و عربستان رسیدیم.
در این هنگام آقا فرمودند: «من دیگر می‌روم. از این جا به بعد راه را به تنهایی نروید. امشب را در جریه بمانید، فردا یک قافلة صدتایی از مکّه می‌آید، شما با آن قافله همراه شوید.»
عرض کردم: چشم! امشب همین جا می‌مانیم. شما هم نزد ما بمانید و میهمان ما باشید.
حضرت فرمودند: «شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی، من هم اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می‌سپارم و دوباره تکرار می‌کنم. آن نذری که کردید، صحیح نیست. شما مراقب باشید که این‌ها دارایی‌شان را به کسی نبخشند همان‌طور که قبلاً گفتم اموالتان را حساب کنید و بنویسید، بعد در وطن خودتان به اندازة آن انفاق کنید».
ما حدود سه ساعت به ظهر مانده همراه آقا سوار ماشین شدیم و تا مغرب خدمت ایشان بودیم. امام عصر(ع) پیوسته مشغول ذکر بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری را می‌گویند. شالی به کمرشان بسته بودند و به هیئت اعراب حجاز شمشیری بزرگ در طرف راست و شمشیر کوچکی در طرف چپ خود آویخته بودند و چیزی مانند یشناق (نوعی سرپوش) که عرب‌ها بر سرشان می‌اندازند، به سر مبارک انداخته بودند اما پیشانی نورانی و ابروهای کمند و چشمان جذّاب‌شان کاملاً دیده می‌شود و خیلی خوش‌اخلاق بودند. در این هنگام من برای انجام کاری از ایشان اجازه خواستم. ایشان چند قدمی همراهی کردند و همین طور که مشغول صحبت بودم دیگر آقا را ندیدم، تازه فهمیدم که چه بر سرمان آمده است.
رفقا را صدا زدم؛ حاج عبدالله! حاج محمد! کور باطن‌ها! از صبح تا حالا حدمت آقا بودیم اما او را نشناختیم با گفتن این سخن و فهمیدن موضوع همه شروع به گریه کردند. صدای گریة حجّاج بلند شد. بر اثر گریه زیاد و سر و صدا، چند تا از شُرطه‌ها و پلیس‌ها با عجله در خیمه‌ای که برپا کرده‌ بودیم آمدند و گفتند: «کی مرده؟» آنان خیال می‌کردند کسی از گروه ما مُرده است و ما برای او گریه و زاری می‌کنیم.
من گفتم: «کسی نمرده، ما راه را گم کرده بودیم، حالا که راه را پیدا کرده‌ایم، گریه می‌کنیم». یکی از آنان گفت: «خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، این که گریه ندارد». در این حال که ما با شُرطه‌ها مشغول صحبت بودیم، صدای اذان بلند شد و مغرب شده بود. به راننده‌ها گفتم: «اسم شما را از کجا می‌دانست؟ اصغرآقا اسم تو را از کجا می‌دانست که فرمود: «اصغر آقا مقصّر است» اصغرآقا بنا کرد به سر زدن و گریه کردن و گفت: راست گفتید. تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم. گفتم: الحمدلله، عاقبتش بخیر شد، تو ما را گم کردی، اما الحمدلله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.2

نکته‌های ناب
 

ادامه مطلب
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 23:56 ] [ بهزاد ]


جواب

مذهب شیعه به فرموده مولایش امیرالمومنین علیه السلام  که فرموده اند از سبابین(فحش دهندگان) نباشید قائل به سب و فحش نیست و هر کسی که اینگونه باشد را مذمت مینماید . اما  قائل است باید کارهای خلاف کسانی که ظالم بوده اند امثال معاویه را بازگو کرد تا حقیقت برای همگان روشن شود و اگر غیر از این باشد به تاریخ و به دین خیانت نموده ایم. لیکن نمیدانم چرا بعضی از اقایان وقتی این مطالب و روایات را از کتب خودشان نقل میکنیم میگویند داری بد گویی میکنی ؟اگر بد است در کتب شما چه میکند ؟و چرا نباید این حرفها را گفت؟؟؟؟؟

در اینجا فقط به برخی روایات کتب خود اهل سنت  که در مورد شخصیت عایشه میباشد و شیعه را به خاطر نقل انها متهم به بدگویی میکنند خدمت خوانندگان تقدیم مینماییم تا خود خوانندگان قضاوت نمایند که شیعه بدگویی نمیکند بلکه فقط نقل میکند.

 اكراه عائشه از بردن نام اميرالمؤمنين عليه السلام

 همان‌گونه كه در متن يكي از روايات بخاري آمده عائشه مي گويد: رسول خدا به هنگام بيماري دو دستش را بر شانه‌ عبّاس و شخص ديگري گذارده بود و از مرد ديگر نامي نمي‌برد

فخرج بين رجلين أحدهما العباس

صحيح بخاري، ج 1، ص 169

 عيني در شرح صحيح بخاري مي‌نويسد:

 ابن عبّاس گفته است عائشه به علّت خوش نداشتن نام علي از بردن نام او خودداري كرده است.

 ولكن عائشة لا تطيب نفسا له بخير

 چون عايشه از علي دل خوشي نداشت.

 عمدة القاري ، عيني(855 هـ ) ، ج 5 ، ص 192 .

خوشحالی و نشاط عایشه از شهادت اميرالمومنين عليه السلام:

 طبري و أبو الفرج و ابن سعد و ابن‌ اثير گفته‌اند: هنگامي كه خبر شهادت اميرالمومنين عليه السلام به عائشه رسيد اين بيت را سرود:

 فالقت عصاها و استقر بها النوى         كما قرّ عيناً بالاياب المسافر

 آن زن از شادى ، عصاى خود را انداخت و در جاى خود قرار گرفت بدانگونه كه مسافر، وقتى از سفر بر مى گردد خوشحال مى شود.

 سپس پرسيد: چه كسى على را كشت؟ گفتند: مردى از قبيله مراد.

 عايشه اين شعر زننده را خواند.

 فان يك نائياً فلقد نعاه                            غلام ليس فى فيه التراب

 يعنى: اگر او دور است، خبر مرگ او را جوانى داد كه خاك به دهان ندارد.

 و چون زينب دختر امّ‌سلمه از او سئوال كرد: آيا اين همه شادماني براي خبر كشته شدن علي است؟ گفت: هرگاه من اين خبر را فراموش كردم دوباره به من ياد آوري كنيد.

 تاريخ الطبري ( 310 هـ )، ج 4، ص 115، بتحقيق نخبة من العلماء الأجلاء، ط. مؤسسة الأعلمي ـ بيروت في ذكر سبب عن مقتل أمير المؤمنين من حوادث سنة 40 هـ  و الكامل لابن أثير ( 630 هـ) ، ج 3 ، ص 198 و معجم الشعراء للمرزباني  كما في أعيان الشيعة ، ج 3 ، ص 285 و مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 26.

 و يا در جاي ديگر دارد که:

 روى أبو الفرج في مقتل الإمام علي[عليه السلام] وقال: لمّا أن جاء عائشة قتل الامام علي سجدت أي: سجدت شكرا للّه مما بشروها به.

 هنگامي كه عائشه خبر شهادت [حضرت] علي [عليه السلام] را شنيد به سجده افتاد، يعني: از خوشحالي خبري كه به او دادند به سجده افتاد.

 مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 27 ، بتحقيق كاظم المظفر ط. المكتبة الحيدرية ـ النجف وط. القاهرة سنة ، 1368 هـ ص 43.

 حساسيّت عايشه نسبت به حضرت خديجه سلام الله عليها

 هرگاه عايشه مى‌ديد كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله از حضرت خديجه عليها السلام به خوبى ياد كرده و او را مى‌ستايد با جسارت مى‌گفت: چه قدر از اين پيرزن بى دندان ياد مى‌كنى؟! خداوند عزّ وجلّ بهتر از او را به تو داده است...

عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِذَا ذَكَرَ خَدِيجَةَ أَثْنَى عَلَيْهَا فَأَحْسَنَ الثَّنَاءَ قَالَتْ فَغِرْتُ يَوْمًا فَقُلْتُ مَا أَكْثَرَ مَا تَذْكُرُهَا حَمْرَاءَ الشِّدْقِ قَدْ أَبْدَلَكَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا خَيْرًا مِنْهَا 

 مسند ، احمد بن حنبل ( 241 هـ ) ، ج 6 ، ص 118.  

 

حساسيت عائشه نسبت به همسران دیگر پیامبر خد اصلی الله علیه واله و سلم

 عايشه هر شأن و فضيلتى را براى خود، پدر و دوستدارانش ـ از نزديكان و خويشان ـ مى خواست. هر گاه مى‌ديد كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله مورد محبّت يكى از همسرانش قرار مى‌گرفت و آن حضرت نزد او مى‌ماند، بر او مى‌شوريد; همان گونه كه با زينب دختر جحش اين گونه رفتار كرد. آن گاه با حفصه تبانى كردند كه هر گاه پيامبر صلى اللّه عليه وآله نزد هر كدام از آن ها وارد شود بگويد: من از شما بوى مغافير [نوعى صمغ بد‌بو] استشمام مى‌كنم تا ايشان از ماندن و عسل خوردن نزد زينب امتناع ورزد! و با يكديگر هم قسم شدند تا كسي را از اين تباني با خبر نسازند.

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ يُوسُفَ عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ عُمَيْرٍ عَنْ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - قَالَتْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - يَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَيْنَبَ ابْنَةِ جَحْشٍ وَيَمْكُثُ عِنْدَهَا فَوَاطَيْتُ أَنَا وَحَفْصَةُ عَنْ أَيَّتُنَا دَخَلَ عَلَيْهَا فَلْتَقُلْ لَهُ أَكَلْتَ مَغَافِيرَ إِنِّى أَجِدُ مِنْكَ رِيحَ مَغَافِيرَ. قَالَ «لاَ وَلَكِنِّى كُنْتُ أَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَيْنَبَ ابْنَةِ جَحْشٍ فَلَنْ أَعُودَ لَهُ وَقَدْ حَلَفْتُ لاَ تُخْبِرِى بِذَلِكِ أَحَدًا». 

 صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 6 ، ص 69 . تفسير يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك

ایا ما جز ناقل این وقایع بودیم؟سوال این است به چه سبب نباید این مطالب عنوان شود ؟مگر ما دنبال حق نیستیم ؟مگر نه این است که باید تعصب را کنار بگذاریم و با دیده عقل مذهب خود را قبول نماییم؟چرا اقایان از نقل ان مطالب وحشت دارند؟؟فتامل

[ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 17:59 ] [ بهزاد ]

 پس اين نهايت چيزي است كه عاجز و ناتوان به آن استدلال ميكند و گويا آن را جواب كوبنده اي كه بالاتر از آن جوابي وجود ندارد ميشمارد ، گويي پيروزي بزرگي نصيبش شده و دشمن را با اين شيوه سخن ، از پاسخ دادن عاجز كرده است! و خصم نيز نميتواند جواب او را بدهد.

 بعضي از مخالفين جواز متعه ، در گفتگوهاي خود به اين حربه روي آوردهاند ؛ مانند عبداللَّه بن معمر ( عمر ) ليثي و ابو حنيفه و متن گفتگوي آنها چنين است:

  1 - گفتگو ميان امام باقر عليه السلام و ليثي :

 آبي گويد: روايت شده كه عبداللَّه بن معمر ليثي به امام باقرعليه السلام عرض كرد: به من گفتهاند كه شما به ( حلّيت ) متعه فتوا ميدهيد ؟ حضرت فرمود: خداوند آن را در كتابش حلال شمرده و پيامبرصلي الله عليه وآله نيز آن را سنت خويش قرار داده و اصحاب او نيز به آن عمل كرده اند.

 عبداللَّه گفت: ولي عمر آن را نهي كرده است.

 امام باقرعليه السلام فرمود: پس تو به اعتقاد صاحبت عمل كن! و من نيز به فرمايش رسول خداصلي الله عليه وآله عمل ميكنم.

 

 عبداللَّه گفت: آيا خوشحال ميشوي اگر دختران شما مورد متعه واقع شوند ؟

 امام فرمود: چرا نام دختران را به ميان مي آوري اي احمق ؟ آن كسي كه در كتابش متعه را حلال شمرده و براي بندگانش مباح قرار داده ، از تو و آن كس كه بي جهت از متعه نهي ميكنيد غيرت مندتر است و ديگر اينكه آيا مي پسندي و خوشحال ميشوي كه دخترانت به ازدواج حائك ( بافنده و جولا ) در آيند ؟

 گفت: نه. فرمود: چرا حلال خدا را حرام ميشماري ؟ گفت: نه حرام نمي شمارم. ولي آن مرد هم شأن من نيست. حضرت فرمود: خداوند نيز انجام آن را پسنديده و به آن ترغيب و تشويق نموده و به انجام دهنده آن حوري بهشتي تزويج مي كند. آيا تو از آنچه خداوند رغبت دارد دوري ميجويي ؟ و از آنچه هم شأن حوري بهشتي است كبر و تجاوز مي كني ؟ عبداللَّه خنديد و گفت: سينه هاي شما ريشه درختهاي علم است كه ميوه هاي آن براي شما و برگهاي آن براي مردم است.

نثر الدرر ، ج1 ، ص344 ؛ الهيئة المصرية العامة للكتاب ، كشف الغمة ، ص362 ؛ بحارالانوار ، ج46 ، ص356

 گفتني است ، كليني آن را روايت كرده و مجلسي نيز سند آن را نيكو دانسته و در آن بعد از جمله او كه گفت: آيا خوشحال ميشوي كه... آمده است: امام باقرعليه السلام هنگاميكه سخن از زنان و دختران به ميان آورد ، از او روي گرداند.

كافي ، ج5 ، ص445 ، ح4 ، تهذيب الاخبار ، ج 7 ، ص 250 ، ح 6 ، وسائل الشيعه ، ج21 ، ص6 ، باب 1 ، ح4 ؛ بحار الانوار ، ج100 ، ص 217 ؛ مستدرك الوسائل ، ج14 ، ص449 ، باب 1 ، ح11 ؛ مرآة العقول ، جrlm20 ، ص229

  2 - گفتگو ميان ابو حنيفه و مؤمن طاق :

 مرحوم كليني ميگويد: علي بن ابراهيم گفته است: ابو حنيفه از ابوجعفر محمد بن نعمان صاحب طاق پرسيد: اي ابو جعفر ، در مورد متعه چه ميگويي ؟ آيا آن را حلال مي داني ؟ گفت: آري.

 گفت: پس چرا زنانت را از اينكه متعه شوند و ( برايت ) درآمد كسب كنند ، باز مي داري؟

 ابو جعفر پاسخ داد: چنين نيست كه در هر چيزي شوق و رغبتي باشد ، هر چند در شمار حلالها است. مردم اندازه ها و مراتبي دارند و اندازه هاي خود را نگه مي دارند ، ولي اي ابو حنيفه ، در مورد نبيذ ( شراب ) چه ميگويي ، آيا حلال است ؟ گفت: آري.

 

 گفت: پس چرا زنانت را در مغازههاي شراب فروشي قرار نميدهي تا برايت درآمد كسب كنند ؟

 ابو حنيفه گفت: يكي در برابر يكي ، ولي پاسخ تو محكم تر بود آنگاه گفت: اي ابو جعفر. آيهاي كه در « سَأَلَ سائِلٌ » ( سوره معارج آيه292) است ، به حرمت متعه حكم مي كند و روايت از پيامبرصلي الله عليه وآله نيز به نسخ آيه وارد شده است. ابو جعفر پاسخ داد: سوره « سَأَلَ سائِلٌ » مكي است و آيه متعه مدني است. و روايت تو نيز شاذّ و نادر است. در اين هنگام ابو حنيفه گفت: آيه ميراث نيز به نسخ متعه دلالت ميكند. ابو جعفر گفت: اين نكاح ( متعه ) بدون ارث است.

 ابو حنيفه گفت: چنين چيزي چگونه ممكن است ؟ ( كه ازدواج بدون ارث واقع شود ؟ )

 ابو جعفر پاسخ داد: اگر مردي از مسلمانان با زني از اهل كتاب ازدواج كند و آنگاه آن مرد بميرد ، در مورد آن زن چه مي گويي ؟ گفت: آن زن اهل كتاب از مرد مسلمان ارث نمي برد. گفت: پس ازدواج بدون ميراث هم وجود دارد. آنگاه از هم جدا شدند...  الکافي ج 5 ص 450 أبواب المتعة

خداوند همه ما را از کساني قرار دهد که به خاطر اميال شخصي و اغراض نفسي حلال خدا را حرام نمي نمايند و حرام خدا را حلال نمي نمايند .

بررسي روايات حرمت متعه در كتابهاي شيعه :

حرمت متعه در فتح خيبر :

طوسي در كتاب التهذيب 2/186 والاستبصار 3/142 و الحر العاملي در كتاب وسائل شيعه 14/441 نقل مي نمايند:

از زيد بن علي روايت است كه ايشان از پدرانشان و آنان نيز از حضرت علي نقل مي كنند كه ايشان فرمودند: پيامبر اكرم در روز فتح خيبر گوشت الاغ و نكاح موقت و متعه را حرام گرداندند.

پاسخ اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : در پاسخ به اين سوال بايد گفت : در همان مصادري که اين روايت را از آنها نقل نموده است پاسخ اين اشکال داده شده است ؛ در کتاب تهذيب بعد از ذکر اين روايت آمده است :

فان هذه الرواية وردت مورد التقية وعلى ما يذهب إليه مخالفوا الشيعة ، والعلم حاصل لكل من سمع الاخبار ان من دين أئمتنا عليهم السلام إباحة المتعة فلا يحتاج إلى الاطناب فيه . تهذيب الأحكام ج 7 ص 251

در کتاب استبصار نيز مي فرمايد :

فالوجه في هذه الرواية أن نحملها على التقية لأنها موافقة لمذاهب العامة والاخبار الأولة موافقة لظاهر الكتاب وإجماع الفرقة المحقة على موجبها فيجب أن يكون العمل بها دون هذه الرواية الشاذة . الاستبصار ج 3 ص 142

و همان طور ، اهل سنت حليت متعه را نظر عده زيادي از اهل بيت مي دانند ؛ بنا بر اين مضمون اين روايت مخالف کلام شيعه و اهل سنت است .

جداي از اين مطلب بايد گفت : نه علماي شيعه و نه بزرگان علماي اهل سنت حرمت متعه در خيبر را قبول ندارند و  حتي روايـتي را که در صحيح بخاري به همين مضمون از امير مومنان نقل شده است  همان طوري که در متن اين مقاله آمده است - از اشتباهات زهري مي دانند ؛ بنابراين ، اين روايت قطعا تقيه اي بوده و موافق با مضمون روايت دروغين زهري است .

  نيز در مورد اين روايت بايد گفت که در آن بحث حرمت گوشت الاغ اهلي مطرح شده است که در اين مطلب نيز مخالف اجماع شيعه است ؛ و شيعه آن را تنها کراهت مي دانند .

با وجود نكاح دائم ، نيازي به ازدواج موقت نيست :

محمد بن يعقوب كليني در الكافي روايتي را از علي بن يقطين نقل مي كند كه ايشان از حضرت علي درباره حلت و حرمت نكاح موقت و متعه پرسيدند ايشان ((حضرت علي)) در جوابشان فرمودند: شما به آن هيچ نيازي نداريد و خداوند متعال به وسيله نكاح دائم شما را از آن مستغني گردانده است (الفروع من الكافي 2/43 و وسائل الشيعه 14/449) پاسخ اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ :

پاسخ اين روايت ، با نقل درست و بدون تحريف روايت آشکار مي گردد : علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبي عمير ، عن علي بن يقطين قال : سألت أبا الحسن موسى ( عليه السلام ) عن المتعة فقال : وما أنت وذاك فقد أغناك الله عنها ، قلت : إنما أردت أن أعلمها ، فقال : هي في كتاب علي ( عليه السلام ) ، فقلت : نزيدها وتزداد ؟ فقال : وهل يطيبه إلا ذاك .

الكافي ج 5 ص 452

از علي بن يقطين  از ثروتمندترين مردمان دوران خويش و کسي که به دستور حضرت موسي بن جعفر عليه السلام وزارت هارون الرشيد را پذيرفته بود تا بتواند در حد امکان مانع ظلم وي به شيعيان شود - روايـت شده است که گفت از موسي بن جعفر عليه السلام در مورد متعه سوال نمودم پس حضرت فرمود : تو ديگر با متعه چه کار داري ؟ زيرا خداوند تو را از آن بي نياز ساخته است !!! ( تو که از ثروتمنداني و همسران متعدد و کنيزکان بسيار داري ؛ تو ديگر براي چه در مورد متعه سوال مي کني)

پاسخ دادم : مي خواستم بدانم ؛ حضرت فرمودند : در کتاب امير مومنان موجود است ( در نظر ما اهل بيت حلال است ) .

پرسيدم : آيا مي توانيم آن را زياده  از چهار عدد بگيريم وآيا زياد مي شود ؟  فرمودند : آيا چيزي غير از اين سبب شيريني متعه مي شود ؟ - همين است که سبب گوارايي متعه شده است که هر تعداد که مايل بودي مي تواني به متعه بگيري -

زنان فاجره ، مرتكب نكاح موقت ميشوند : در روايتي كه هشام بن حكم آن را از ابي عبدالله نقل مي كند چنين مي فرمايد: كه حضرت ابوعبدالله فرمودند: زنان فاجره و فاسقه مرتكب نكاح موقت مي شوند و زنان پاكدامن و محصنه از آن پرهيز مي نمايند. (بحار الانوار 100/ 318 و السرائر 483). پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

در روايتي ديگر كه توسط عبدالله بن سنان نقل شده است چنين وارد شده است كه ايشان مي فرمايند از حضرت ابوعبدالله درباره ي نكاح موقت پرسيدم ايشان فرمودند: خود را با آن چركين و كثيف نگردان (بحار الانوار 100/318 و السرائر 66)

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : همانطور که در پاسخ به سوال اول گفته شد ، حکم به حرمت متعه از مطالبي است که شيعه و ائمه ايشان بدان معروف هستند ؛ و به همين جهت تمامي روايات مخالف با اين مطلب از طرف شاگردان مکتب ائمه حمل بر تقيه گرديده است .

آيه «فما استمتعتم ... » در باره ازدواج موقت نيست : آيه "فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً" .اين آيه هرگز در باب ازدواج موقت نيست. زيرا خودش جزئي از يك آيه است كه در مورد ازدواج دائم سخن مي گويد و "ف" اول جمله امكان تفاوت موضوع آيه را منتفي مي كند.

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : اين که اين قسمت از آيه در مورد متعه نازل شده است ، اجماع مفسرين صدر اول اهل سنت و مشهور در بين سائر ايشان است ؛ روايات صحيحه ايشان را نيز در اين باره در مقاله مطرح نموديم .

 اما اين اشکال که در اين آيه فاء آمده است و ابتداي آيه در مقام بيان حكم ازدواج دائم است كلام صحيحي نيست ؛ زيرا : الف ) ابتداي آيه مي گويد :

َالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُمْ مَا وَرَاءَ ذَلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا

زنان شوهر دار نيز براي شما حرام هستند مگر آنکه ايشان را به کنيزي بگيريد ؛ حکمي است که خداوند براي شما قرار داده است ؛ و غير اين زنان براي شما حلال است که با اموال خويش ، به ايشان ميل نماييد در حاليکه پاکدامني را حفظ کرده و زنا ننماييد زنا اگر با دادن مالي به زن باشد جايز نيست  پس کساني را که از اين زنان به متغه  گرفتيد پس حقوق ايشان را واجب است که به ايشان پرداخت نماييد ...

سوال اينجاست که کجاي آيه فوق ، قبل از بحث متعه ازدواج دائم را مطرح کرده است ؟

ب) فاء مي توان براي اضراب باشد ؛ يعني بحث در مورد کلام قبل را مسکوت گذاشته و به موردي جديد بپردازد ؛ يعني حتي اگر در آيه قبل از بحث متعه بحث ازدواج دائم  بود ، منافاتي نداشت که با فاء بر آن عطف گردد .

عقد موقت با زني كه از خانواده شريفي باشد ، درست نيست :

شيخ طوسي چنين فتوا مي دهد:"وقتي زن از خانواده ي شريفي باشد نكاح متعه با او درست نيست چون براي خانواده اش عيب و عار و براي خود زن ذلت و خواري است

 (تهذيب الاحكام جلد هفتم ص 253)

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : اين نيز از دروغ هايي است که عده اي از مغرضين از علماي اهل سنت به مرحوم شيخ طوسي نسبت مي دهند ؛ در اين زمينه بهتر است متن کتاب ايشان را ذکر نماييم :

14 - واما ما رواه أحمد بن محمد عن أبي الحسن عن بعض أصحابنا يرفعه إلى أبي عبد الله عليه السلام قال : لا تتمتع بالمؤمنة فتذلها . فهذا حديث مقطوع الاسناد شاذ ، ويحتمل أن يكون المراد به إذا كانت المرأة من أهل بيت الشرف فإنه لا يجوز التمتع بها لما يلحق أهلها من العار ويلحقها هي من الذل ويكون ذلك مكروها دون أن يكون محظورا تهذيب الأحكام ج 7 ص 253

آنچه که احمد بن محمد از ابي الحسن از بعضي از اصحاب ما نقل کرده و سند آن را تا امام صادق عليه السلام بالا مي برد که فرمود : با زن مومن متعه نکن ، زيرا با اين کار وي را خوار مي سازي ؛ اين روايت روايتي است که سند آن قطع شده ( روات آن مشخص نمي باشد ) و روايت شاذ - مخالف مشهور مي باشد ؛ و شايد مراد روايت آن است که اگر زني از خاندان شرف باشد ، نبايد با او متعه کرد ، زيرا اين کار سبب عار براي خاندان وي و ذلت خود وي مي گردد واگر اين چنين باشد مکروه بوده و باز هم حرام نيست  پس بر فرض صحت سند باز هم اين روايت نمي تواند مدرکي براي حرمت متعه باشد ؛ زيرا دلالت بر حرمت آن ندارد

مشخص است که مرحوم شيخ طوسي در مقام رد استدلال به اين روايت براي حرمت متعه است ؛ نه اثبات اين و اين کلام ايشان هم توجيهي براي کلام مستشکل است که باز هم در انتها با گفتن و يکون ذلک مکروها آن را نيز رد مي نمايد .

چرا در عقد موقت ، ارث و طلاق وجود ندارد :

سوره مومنون آيات 5 الي 7 ازدواج را تنها به شكل دائم با زنان آزاد يا كنيز جايز مي داند. علماي شيعه مي گويند ازواجهم شامل ازدواج موقت هم مي شود. اما اگر چنين است پس بايد به حكم آيات ديگر قرآن زوجين از همديگر ارث ببرند و طلاق بينشان امكان پذير باشد و فرزدانشان هم از والدين ارث ببرند و سقف 4 زن در حالي كه در ازدواج موقت چنين نيست.

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : پاسخ اين سوالات در متن مقاله داده شده است که در اينجا به صورت اجمالي بدان اشاره مي نماييم

1- آيه سوره مومنون تنها حرمت زنا را اثبات مي کند و مي گويد نکاح تنها با همسر- در ازدواج-  و يا کنيز جايز است و علماي شيعه و سني متعه را نوعي ازدواج دانسته و زن را در اين ازدواج همسر مرد مي دانند .

2- قرآن به طور مطلق براي جدايي مرد از زن طلاق را مطرح نمي نمايد و اين تنها مربوط به بعضي از افراد ازدواج دائم است ؛ به عنوان مثال اگر مردي مرتد شود خود به خود از زن خويش جدا مي گردد بدون اينکه بين اين مرد و زن صيغه طلاق جاري گردد ؛ در مورد ارث نيز چنين است ؛ جداي از اين نکته که بسياري از علماي شيعه در مورد زن در متعه حکم ارث را جاري مي دانند ؛ بنا بر اين اشکال بر ايشان اصلا وارد نيست تا بخواهند پاسخ بگويند .

 

 

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:41 ] [ بهزاد ]

ابن زبير به ابن عباس گفت : چرا فتواي به حليت متعه مي دهي ؟ پاسخ داد از مادرت (أسماء) بپرس که چگونه تو را حامله شد . پس سوال کرد ؛ وي پاسخ داد تو را به دنيا نياوردند مگر از متعه.

 

 همين مطلب به صورت خلاصه در کتب ذيل آمده است : زاد المعاد ج2 ص206 چاپ موسسة الرسالة بيروت و  التمهيد لابن عبد البر ج8 ص 208 و الاستذكار ابن عبد البر ج4 ص61 چاپ دار الکتب العلمية بيروت و..

البته متن كامل گفتگو در بعضي از منابع شيعه چنين آمده است:    ابوالقاسم كوفي مي گويد: بعضي از علماي شيعه نقل كرده اند كه وقتي ابن عباس وارد مكه شد و عبداللَّه بن زبير نيز بر فراز منبر خطبه ميخواند ، چون نظرش به ابن عباس افتاد ( در آن روزها نابينا بود ) گفت: اي مردم ، كوري نزد شما آمده كه خدا دل او را نيز كور كند ، او عايشه امّ المؤمنين را دشنام ميدهد و نزديكان و اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله را لعن ميكند و متعه را حلال ميشمارد ، در حالي كه زناي محض است .

    اين گفتار بر ابن عباس سنگين آمد ، در آن حال غلامش - عكرمه كه دست او را گرفته بود - را صدا زد و گفت: مرا نزديك او ببر ، پس او را نزديك برد ، تا اينكه مقابل او ايستاد و شعري به اين مضمون خواند:

 

    زمانيكه با گروهي رو برو ميشويم ،  آن گروه را متلاشي ميكنيم

    ... تا اينكه گفت: و اما اينكه ميگويي: متعه را در حالي كه زناي محض است ، حلال ميدانم ؛ به خدا قسم! در زمان رسول خداصلي الله عليه وآله به آن عمل ميشد و پس از ايشان نيز پيامبري بر انگيخته نشد ؛ دليل جواز آن نيز گفته ابن صهاك است ، كه ميگفت: دو متعه در زمان رسولخداصلي الله عليه وآله وجود داشت و من آن دو را منع ميكنم و ( مرتكبين را مجازات ميكنم ) و ما گواهي او ( جواز متعه در زمان پيامبرصلي الله عليه وآله ) را ميپذيريم و تحريم او را قبول نميكنيم . تو نيز از متعه متولد شده اي ، پس وقتي از اين چوب ( منبر ) پايين آمدي از مادرت در مورد بُردهاي ( پيراهن ) عوسجه بپرس! عبداللَّه بن عباس رفت و عبداللَّه بن زبير نيز پايين آمد و با سرعت به سوي مادرش رفت و گفت: درباره بردهاي عوسجه برايم بگو! و با عصبانيت اصرار كرد ، مادرش گفت: پدرت با رسول خداصلي الله عليه وآله بود و مردي به نام عوسجه دو برد ( پيراهن ) را به او هديه كرد و پدرت از بيهمسري به پيامبرصلي الله عليه وآله گلايه و شكايت كرد ، آنگاه آن حضرت يكي از دو پيراهن را به او داد و او نيز نزد من آمد و با آن پيراهن مرا متعه كرد و مدتي گذشت و پيراهن ديگر آورد و به وسيله آنها مرا متعه كرد و من به تو حامله شدم ، پس تو فرزند متعه هستي! حالا بگو از كجا اين خبر به گوش تو رسيد ؟ گفت: از ابن عباس شنيدم . مادرش گفت: آيا من تو را از تماس با بني هاشم منع نكردم ، و نگفتم - مواظب باش - آنها زبانهاي غير قابل تحمل و پيروزي دارند.

 

كتاب الاستغاثه ، ص145 ، مستدرك الوسائل ، 14 ، ص450

قسمتي از سخنراني ابن زبير و بر خورد شخصي باوي (بدون ذکر نام ابن عباس) در صحيح مسلم باب المتعة  ذکر شده است .

 در کتب ذيل روايت را با متني شفاف تر آورده و آن شخص را ابن عباس معرفي مي کند : سنن البيهقي الكبرى ج7 ص205 ش 13943 باب نکاح المتعه چاپ مکتبة دار الباز مکه جمهرة خطب العرب ج2 ص 125 چاپ المکتبة العلمية بيروت سمط النجوم العوالي ج3 ص237 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

امّ عبداللَّه بنت ابي خيثمه: کنز العمال ج 16 ص 218 ح 45726 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 سعد بن أبي سعد بن أبي طلحة: أخبار المدينة ابن شبه ج1ص 381 ش 1194چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 صحيح مسلم ج2 ص 1028 ش 1407 باب نکاح المتعة چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص499 ش 14027 و ص 501 ش 14032 و ص 502 ش 14033 و 14035 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

 التفسير الكبير ج10 ص43 چاپ دار الکتب العلمية بيروت  الدر المنثور ج2 ص484 چاپ دار الفکر بيروت

 

 تفسير الطبري ج5 ص13 چاپ دار الفکر بيروت فتح القدير ج1 ص449 چاپ دار الفکر بيروت

 

 سير أعلام النبلاء ج15 ص243 چاپ موسسة الرسالة بيروت سنن البيهقي الكبرى ج7 ص205 ش 13943 باب نکاح المتعه چاپ مکتبة دار الباز مکه

 

آيا ابن عباس از قول خود با ز گشت؟

 

 سوال : عده اي ادعا مي کنند که ابن عباس به سبب بر خورد شديد امير مومنان با وي ، از اين نظر برگشته و فتوا به حرمت متعه داد . آيا اين نظر صحيح است؟

 

 پاسخ : در بحث اسماء دختر ابو بکر روايتي ذکر شد که در آن به تواتر در مورد بحث ابن زبير با ابن عباس در مورد فتوا به حليت متعه سخن گفته شده است .

 

 اين روايت مربوط به زمان حکومت ابن زبير بود و حکومت وي سالها بعد از زمان شهادت امير مومنان علي عليه السلام بوده است .

 

 اين قرينه به ما نشان مي دهد که روايت مربوط به نهي امير مومنان ابن عباس را از فتواي به متعه جعلي بوده و براي نسبت دادن حرمت متعه به امير مومنان و ابن عباس صورت گرفته است . و گرنه معني ندارد که امير مومنان به ابن عباس بگويند رسول خدا از متعه نهي کرده اند ولي وي تا آخر عمر ، بر همان نظر سابقش باقي بماند . البته بايد گفت که اين روايت جعلي اهل سنت ، احتمال عالم نبودن ابن عباس را به نسخ متعه نيز باطل مي کند .

 

سمير (احتمالا همان سمرة بن جندب است):

  الاصابه ذيل عنوان سمير والد سليمان

 

آيا متعه نسخ شده است؟

 

علما ي اهل سنت چنين مي گويند که متعه اگر چه در ابتدا مباح بوده است ولي در ادامه نسخ شده است . در مورد اين نسخ سه قول وجود دارد : 1- نسخ با آيه سوره مومنون :  عده اي از ايشان ادعا کرده اند که متعه با نزول آيه شريفه ذيل نسخ شده است : وَالَّذِينَ هُم لِفُرُوجِهِم حَافِظُونَ إلَّا عَلَي أزوَاجِهِِم أو مَا مَلَکَت أيمَانُهُم (سوره مومنون آيات 5و6)  و کسانيکه پاکدامنند ؛ مگر در مورد همسرانشان يا و يا کنيزکاني که مالک آنها مي شوند.

 ايشان ادعا کرده اند که در اين آيه تنها نزديکي با همسران و کنيزان جايز دانسته شده است و زن در متعه هيچ کدام از اين دو نيست پس نزديکي باوي حرام است .

  متعه نکاح ( ازدواج است ) : قطعا اين استدلال براي اثبات نسخ متعه مردود است ؛ زيرا همانطور که در ابتدا گذشت متعه به اقرار علماء اهل سنت ، ازدواج است ؛ پس در مفاد اين آيه داخل شده و حلال است .

 آيه سوره مومنون مکي است و آيه متعه مدني : جدا از اين نکته که اين سوره مکي است و آيه متعه مدني ؛ پس اين آيات نمي تواند ناسخ حکم متعه باشد .

رواياتي از اهل سنت صريحا نسخ را منکر مي شود : جداي از ادله گذشته ( مانند کلام عمر و عمل صحابه ) و ادله اي که در پاسخ به بحث غزوه خيبر مطرح خواهد شد ؛ که صريحا دلالت بر عدم ورود نسخ براي متعه دارد . 

2- نسخ با آيه ميراث : 

 ايشان ادعا مي کنند که در متعه ارث نيست ؛ پس آيه ميراث که ارث را براي همسر اثبات مي کند ناسخ حکم متعه است .

در جواب بايد گفت :  ارث نبردن در متعه نظر همه علماي شيعه نيست :  ارث نبردن در متعه نظر همه علما نيست . بلکه عده اي ميراث را در آن به طور مطلق يا مشروط جاري مي دانند . يعني اگر شرط ارث بکند ارث مي برد و گرنه خير.

 فتواي مطلق نظر عده اي از علما مانند قاضي ابن براج است : جامع الشتات ميرزاي قمي ج 4 ص 390

 و فتواي مشروط نظر عده اي از علما مانند آيت الله خويي و نيز آيت الله اراکي است :

 توضيح المسائل آيت الله خويي ص434 شماره 2434 توضيح المسائل آيت الله اراکي ص 448 شماره 2439

 پس طبق نظر ايشان نمي توان آيه ارث را ناسخ  حکم متعه گرفت بلکه تنها اين آيه، در متعه حکم ارث را ثابت مي کند .

 مي توان ادله متعه را ناسخ و يا مخصص ادله ارث گرفت : رواياتي که دلالت بر عدم نسخ حکم متعه مي کنند - و در بحث بعدي ذکر خواهند شد - شاهد بر اين مطلب هستند که ادله متعه يا ناسخ حکم ارث در ازدواج موقت است يا مخصص ؛ نه مثل آنچه که بعضي از اهل سنت ادعا مي کنند.

 طبق نظر اهل سنت هم ، ارث مربوط به همه ازدواج ها نمي شود :

 خود اهل تسنن هم در بسياري موارد در ازدواجها ميراث را باطل مي دانند :  مثلا در فرضي که يک مسلمان با زني از اهل کتاب ازدواج کند و بميرد به اجماع مسلمانان آن زن از وي ارث نخواهد برد . يا اگر همسري شوهر خود را بکشد از وي ارث نخواهد برد ؛ پس حکم ارث بردن از لوازم ازدواج نيست تا در صورت نبودن آن حکم به بطلان ازدواج کنيم . بلکه از فروعي است که در بعضي حالات بر ازدواج بار مي گردد.

 اين آيات قبل از آيه متعه نازل شده است پس ناسخ نيست: اين آيات قبل از آيات متعه نازل شده اند پس نمي توانند ناسخ آن باشند .

 رواياتي از اهل سنت صريحا نسخ را منکر مي شود :

 و اين ادله ، جداي از ادله ايست که در گذشته ( مانند کلام عمر و عمل صحابه ) مطرح شد و يا در پاسخ به بحث غزوه خيبر مطرح خواهند گشت ؛ که صريحا دلالت بر عدم ورود نسخ براي متعه دارند .

نسخ با نهي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در غزوه خيبر: 

 

 عده اي از ايشان ادعا مي کنند که متعه با نهي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در غزوه خيبر يا بعد از آن نسخ شده است  ؛ حتي عده اي مي گويند متعه چندين بار نسخ شده و دوباره حلال شد.

تفسير القرطبي ج 5 ص 130 

کلام صحابه و خود عمر درعدم نسخ حليت متعه توسط رسول خدا و نسخ آن توسط عمر!!!

ظاهر کلام عمر بن خطاب ( در مورد تحريم شدن متعه توسط وي) اين است که در زمان رسول خدا نسخي نبوده است . زيرا مي گويد : اين دو متعه در زمان رسول خدا بودند و من  از آنها نهي مي کنم .

  اين جمله صريح در مدعاي ماست .

 نيز اگر چنين بود ( يعني واقعا در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نسخ صورت گرفته بود يا لا اقل عمر مي خواست چنين تظاهر کند ) بايد مي گفت من از آن دو نهي مي کنم چون رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از آن نهي کردند ولي شما نشنيديد ؛ يا در قرآن نسخ آن مطرح شده است و شما نمي دانيد . لذا اگر کسي مخالفت کند وي را عقاب مي کنم . (همانطور که ابو بکر در ماجراي ارث نبردن از رسول خدا چنين ادعايي کرد و روايتي از رسول خدا ذکر کرد که غير از وي احدي آن را از ايشان نقل نکرده است . يا خود وي در مورد رجم شبيه اين مطلب را ادعا نمود  ) و راه معقول براي جلو گيري صحابه از اين عمل ، همين است که سنت رسول خدا را به ايشان ياد آور شد .

کلام فخر رازي در توجيه کار عمر :

حتي فخر رازي از علماي متعصب اهل سنت - هم اين مطلب را پذيرفته است ؛ اما مي گويد که ما مجبوريم  که اين روايت را از ظاهرش بر گردانده و بگوييم  که نسخ متعه و نهي رسول خدا تنها به عمر رسيده بود و به باقي صحابه کرام مانند علي بن أبي طالب ، ابن عباس ،ابن مسعود ،ابي بن کعب ، جابر  سعد بن أبي وقاص و... نرسيده است !!! زيرا اگر چنين نکنيم لازمه اش اعتقاد به دخل و تصرف عمر در احکام دين و تکفير وي اس !!!

تفسير كبير ، ج10 ص53

 اين مطلب خود بيانگر پاسخ ما نيز هست که مگر مي شود نهي از چنين مطلبي از اين تعداد از بزرگان صحابه پنهان بماند؟

 راوي روايت نسخ توسط رسول خدا کيست؟

 جالب اينجاست که روايات دال بر نسخ عمدتا به شخصي به نام سبرة مي رسد که در هيچ کدام از کتب رجالي و تاريخي ذکري از وي نيست . تنها وقتي بحث متعه مي رسند مي گويند روايت سبرة دال بر نسخ است ووقتي به اسم سبرة مي رسند مي گويند وي راوي روايت نسخ متعه است .

تعارض اين روايت با روايات عدم نسخ توسط رسول خدا :

رواياتي که نسخ را ادعا مي کنند با رواياتي که صريحا نسخ را نفي مي کنند معارض است . زيرا در اين روايات آمده است که نه نسخي در قرآن نازل شد و نه رسول خدا از آن نهي فرمودند . بلکه عمر آن را طبق نظر خود حرام کرد .

 4246 حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ حَدَّثَنَا يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ أَبِي بَكْرٍ حَدَّثَنَا أَبُو رَجَاءٍ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَال أُنْزِلَتْ آيَةُ الْمُتْعَةِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَفَعَلْنَاهَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَلَمْ يُنْزَلْ قُرْآنٌ يُحَرِّمُهُ وَلَمْ يَنْهَ عَنْهَا حَتَّى مَاتَ قَالَ رَجُلٌ بِرَأْيِهِ مَا شَاءَ

 آيه متعه در کتاب خدا نازل شد . پس ما آن را در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم انجام داديم و قرآني (آيه اي) نازل نشد تا آن را حرام  کند و رسول خدا هم از آن نهي نفرمودند . در اين هنگام  شخصي طبق نظر خودش هرچه خواست گفت ( متعه را حرام کرد)

صحيح بخاري ج4 ص1642 كتاب التفسير، باب قوله تعالى«يا أيّها الذين آمنوا لا تحرّموا طيّبات ما أحل اللّه لكم» (المائدة 87) 

در ذيل اين روايت بسياري از شارحين گفته اند که مقصود از "رجل" عمر بن خطاب است که با نظر خودش متعه را حرام کرد : 

 

غوامض الأسماء المبهمة ج2 ص792 - الجمع بين الصحيحين ج1 ص349 - شرح النووي على صحيح مسلم ج8 ص205- فتح الباري ج3 ص433  و ج8 ص186چاپ دار المعرفة بيروت و ...

  روايت جابر نيز سابقا نقل شد که صريحا در آن مي گويد ما در زمان رسول خدا و ابو بکر و ابتداي زمان عمر متعه مي کرديم . تا اينکه عمر از آن نهي کرد .

 پس از خدا و رسولش در اين زمينه نهي صادر نشده است .

نيز از حکم بن عتيبة از فقهاي مشهور تابعين نقل شده است که آيه متعه نسخ نشده است :

  حدثنا محمد بن المثنى قال ثنا محمد بن جعفر قال ثنا شعبة عن الحكم قال سألته عن هذه الآية   والمحصنات من النساء إلا ما ملكت أيمانكم   إلى هذا الموضع   فما استمتعتم به منهن   أمنسوخة هي قال لا

شعبه مي گويد از حکم در مورد آيه متعه سوال کردم که آيا نسخ شده است ؟ گفت : نه 

 تفسير الطبري ج5 ص13

 اقرار عمر ديگري از عمر در مورد عدم نسخ آيه متعه توسط رسول خدا:

 همچنين روايتي که عمران بن سوادة از عمر نقل مي کند صريح در عدم نسخ متعه است ؛ بلکه آن را اجتهاد عمر مي داند :

 عيسى بن يزيد بن دأب عن عبدالرحمن بن أبي زيد عن عمران بن سوادة قال صليت الصبح مع عمر فقرأ سبحان وسورة معها ثم انصرف وقمت معه فقال أحاجة قلت حاجة قال فالحق قال فلحقت فلما دخل أذن لي فإذا هو على سرير ليس فوقه شيء فقلت نصيحة فقال مرحبا بالناصح غدوا وعشيا قلت عابت أمتك منك أربعا قال فوضع رأس درته في ذقنه ووضع أسفلها على فخذه ثم قال هات قلت ذكروا أنك حرمت العمرة في أشهر الحج ولم يفعل ذلك رسول الله ولا أبو بكر رضي الله عنه وهي حلال قال هي حلال لو أنهم اعتمروا في أشهر الحج رأوها مجزية من حجهم فكانت قائبة قوب عامها فقرع حجهم وهو بهاء من بهاء الله وقد أصبت قلت وذكروا أنك حرمت متعة النساء وقد كانت رخصة من الله نستمتع بقبضة ونفارق عن ثلاث قال إن رسول الله أحلها في زمان ضرورة ثم رجع الناس إلى السعة ثم لم أعلم أحدا من المسلمين عمل بها ولا عاد إليها فالآن من شاء نكح بقبضة وفارق عن ثلاث بطلاق وقد أصبت

 عمران بن سواده گفت: نماز صبح را با عمر خوانديم و عمر سوره اِسراء و سوره ديگري را همراه آن خواند و آنگاه منصرف شد. من با او برخاستم. رو به من كرد و گفت: آيا كاري داري ؟ گفتم: آري. گفت: پس با من بيا. وقتي داخل خانه شد ، بر روي تخت قرار گرفت در حالي كه چيزي رويش نبود. گفتم: نصيحتي دارم ، گفت: نصيحت كننده ( خيرخواه ) صبح و شب ، خوش ميآيد ، گفتم: امّت چهار اشكال به تو دارند.

 

 عمر سرِ تازيانه اش را در چانه اش و انتهاي آن را بر رانش قرار داد و گفت: ادامه بده!

 گفتم: ميگويند كه تو : در ماه هاي حج ، عمره را تحريم كرده اي در حالي كه پيامبرصلي الله عليه وآله و ابوبكر چنين نگفته اند و اين كار حلال است... .

 متعه زنان را حرام كرده اي ، در حالي كه خداوند آن را مجاز شناخته است. ما با يك مشت ( خرما و... ) متعه مي كرديم و با سه مشت نيز جدا مي شديم.

 عمر گفت: رسول خداصلي الله عليه وآله به خاطر زمانِ ضرورت و اضطرار ، آن را حلال شمرد اما اكنون مردم به راحتي و توانگري رسيده اند و ديگر كسي از مسلمانان را نميشناسم كه به آن عمل كند و به متعه برگردد. اكنون هر كسي ميتواند با مشتي ( خرما و... ) ازدواج ( دائم ) كند و ميتواند با سه مشت نيز آن را طلاق دهد ( و ديگر از متعه دست برداشته اند ) و نظر من درست بوده است .  تاريخ الطبري ج2 ص 579 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 پس ديگر جايي براي ادعاي نسخ باقي نمي ماند ؛ زيرا خود عمر هم نسخ اين آيه را قبول ندارد .

آيا صحيح است که امير مومنان فرموده اند متعه در خيبر نسخ شد؟

حال که بحث عدم نسخ ثابت شد بابد گفت که عده اي از مدافعين خليفه دوم ، براي حفظ آبروي وي ، روايتي وضع کرده و در آن مي گويند که امير مومنان عليه السلام فرمودند که رسول خدا در خيبر از متعه نساء منع فرمودند !!! و حتي اين روايت را در صحيح بخاري ومسلم  نيز آورده اند!!!

  صحيح بخاري ج4 ص1544 کتاب المغازي باب غزوة خيبر - صحيح مسلم ج2 ص1027باب نکاح المتعه

 لذا مناسب است براي تکميل بحث در مورد نهي از متعه در خيبر - که ايشان آن را ادعا مي کنند-  به کلام علماي اهل سنت اشاره کنيم:

پاسخ اين روايت :

مع ما وقع في خيبر من الكلام حتى زعم ابن عبد البر أن ذكر النهي يوم خيبر غلط والسهيلي أنه شيء لا يعرفه أحد من أه  السير ولا رواة الأثر

   لاوه بر اين ( که تحريم متعه روايات صحيح و صريحي ندارد جز روايت خيبر )، در ماجراي خيبر نيز اشکال شده است . حتي ابن عبد البر اعتقاد داشته که ذکر نهي در روز خيبر ( از متعه در آن روايت ) غلط است . و سهيلي چنين اعتقاد داشته است که آن ( نهي از متع در روز خيبر) مطلبي است که هيچ يک از صاحبان سيره و راويان روايت آن را نمي شناسند!!!

شرح الزرقاني ج3 ص198

 

  همين مطلب را در عمدة القاري ج17/ص247 و نصب الراية ج3/ص 178 آورده اند  و در همه آنها گفته اند که ظاهرا اشتباه از راوي يعني زهري بوده است .

و به همين دليل چنين به نظر مي رسد که روايتي که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در خيبر از متعه نهي نمودند ، جزو روايات مجعوله است ؛ که بعد از نهي عمر از متعه  و براي توجيه کلام وي صورت گرفته است .

آيا شما قبول مي کنيد که کسي با خواهر يا مادر شما متعه کند

وسيله هر كسي كه از پاسخ عاجز شده و در ردّ ادلّه و نص فرو مانده ، آن است كه مانند شناگرِ در حال غرق ، دست و پا ميزند و منطق و برهان واستدلال را فراموش مي كند.

 در اينجا نيز ( چنين انسان ) به كساني كه متعه را جايز ميدانند خطاب ميكند و ميگويد: آيا شما دوست داريد كه زنانتان متعه شوند ؟!

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:40 ] [ بهزاد ]

- كلام امير مومنان و ابن عباس : اگر عمر از متعه نهي نمي کرد جز افراد بدبخت زنا نمي کردند :

اين مطلب را ابن جرير طبري و سيوطي در تفسيرشان از امير مومنان علي عليه السلام نقل مي کنند که فرمود:

 لولا أنّ عمر رضي اللّه عنه نهى عن المتعة ما زنى إلاّ شقي.

 اگر عمر از متعه نهي نمي کرد جز افراد بد بخت زنا نمي کردند ( بلکه به متعه رو مي آوردند)

 

تفسير الطبري ج5 ص13  چاپ دار الفکر بيروت - الدر المنثور ج2 ص486 دار الفکر بيروت

عبد الرزاق نيز شبيه همين مطلب را از امير مومنان در المصنف (ج7 ص500 شماره14029) نقل مي کند 

 قرطبي نيز در تفسيرش ج 5 ص 130 (چاپ دار الشعب قاهره) شبيه همين مطلب را از ابن عباس نيز نقل مي کند .

5- نظر صحابه ، تابعين و علماي اهل سنت و سيره آنها در مورد متعه :

 

يکي از ادله اي که نمي توان آن را انکار کرد سيره صحابه و تابعين در عمل به متعه بعد از زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بوده است . اين عمل به قدري در ميان ايشان شايع بوده است که با توجه به آن نمي توان ادعاي نسخ متعه يا عالم نبودن اين عده زياد از علما و بزرگان صحابه و تابعين و نيز علماي اهل سنت را پذيرفت .

 

وقد ثبت على تحليلها بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم جماعة من السلف رضى اللّه عنهم منهم من الصحابة رضى اللّه عنهم: أسماء بنت أبى بكر الصديق . وجابر بن عبد اللّه . وابن مسعود . وابن عباس. ومعاوية بن أبى سفيان ، وعمرو بن حريث . وأبو سعيد الخدرى . وسلمة . ومعبد أبناء أميّة بن خلف ، ورواه جابر بن عبد اللّه عن جميع الصحابة مدّة رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم . ومدّة أبى بكر . وعمر إلى قرب آخر خلافة عمر

 

واختلف في إباحتها عن ابن الزبير . وعن على فيها توقّف . وعن عمر بن الخطاب أنّه إنّما أنكرها إذا لم يشهد عليها عدلان فقط وأباحها بشهادة عدلين.

 

ومن التابعين طاوس . وعطاء . وسعيد بن جبير . وسائر فقهاء مكّة أعزها اللّه

 

 المحلى ج 9 ص 519

 

گروهي از سلف بر حليت متعه بع د از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم باقي ماندند . در بين ايشان از صحابه اسماء دختر ابو بکر صديق است وجابر بن عبد الله الانصاري و ابن مسعود و ابن عباس ومعاويه وعمرو بن حريث و ابو سعيد خدري و سلمه ومعبد فرزندان امية بن خلف .

 

 جابر نظر به حليت متعه را در زمان رسول خدا از همه صحابه نقل کرده است . و نيز در زمان خلافت ابو بکر و نيز مدتي در زمان عمر تا اواخر خلافتش ( که طبق روايات خود اهل سنت بعد از آن از متعه نهي کرد)

 

 و در مورد اعتقاد ابن زبير به حلال بودن آن اختلاف شده است . نيز از علي در مورد آن سکوت وتوقف در نظر دادن نقل شده است .

 

 و از عمر نيز نقل شده است که تنها زماني در مورد متعه اشکال مي گرفت که دو شاهد در آن حاضر نباشند ، اما اگر دو شاهد شهادت دادند آن را جايز مي دانست .

 

نيز قرطبي در کتاب الجامع لأحكام القرآن قرطبي  ج 5 ص133 فتواي به حليت متعه را نظر علماي مکه و يمن مي داند .

 

  از سوي ديگر مي بينيم که بزرگان علماي اهل سنت نيز در مورد متعه نظر مخالفي نداشته اند و بالعکس حتي بسياري از ايشان به اين عمل رغبت بسيار نشان مي داند .

 

 مثلا عبد العزيز بن عبد الملک بن جريج از بزرگان علماي امويين و فقيه وعالم مکه که در زمان وي يکي از ارکان اصلي روايت بود و روايات وي به وفور در صحاح سته يافت مي شود 90 زن متعه اي داشت :

 

 1- قال أبو غسان زنيج سمعت جريرا الضبي يقول كان ابن جريج يرى المتعة تزوج بستين إمرأة وقيل إنه عهد إلى أولاده في أسمائهن لئلا يغلط أحد منهم ويتزوج واحدة مما نكح أبوه بالمتعة

 

جرير مي گفت که نظر ابن جريج حليت متعه بود . او با 60 زن متعه کرد و گفته شده است که او نام ايشان را به اولادش گفت تا مبادا کسي از ايشان به اشتباه افتاده و با زني از زناني که پدرش با ايشان متعه کرده بود ازدواج کند!!! 

 

 سير أعلام النبلاء ج6/ص331

 

 2- وقال محمد بن عبد الله بن عبد الحكم سمعت الشافعي يقول استمتع ابن جريج بتسعين امرأة حتى إنه كان يحتقن في الليل بأوقية شيرج طلبا للجماع

 

 سير أعلام النبلاء ج6/ص333

 

از شافعي شنيدم که مي گفت : ابن جريج با 90زن متعه کرد ؛ حتي  او شبها يک ظرف روغن کنجد به خود تنقيه مي کرد تا بتواند نزديکي کند !!! 

 

هم چنين از مالک بن أنس و أحمد بن حنبل دو فقيه بزرگ اهل سنت و رهبران مذاهب مالکي و حنفي نيز قول به جواز متعه نقل شده است :

 

مالك بن أنس: 

 

 1- وَتَفْسِيرُ الْمُتْعَةِ أَنْ يَقُولَ لِامْرَأَتِهِ : أَتَمَتَّعُ بِكَ كَذَا مِنْ الْمُدَّةِ بِكَذَا مِنْ الْبَدَلِ ، وَهَذَا بَاطِلٌ عِنْدَنَا جَائِزٌ عِنْدَ مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ وَهُوَ الظَّاهِرُ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ

 

 تفسير متعه آن است كه به زني گفته شود: من تو را براي فلان زمان و با فلان مقدار مال متعه مي&rlmكنم و اين در اعتقاد ما باطل است و مالك بن انس آن را جايز مي داند و گويا نظر ابن عباس هم چنين باشد .

 

 المبسوط للسرخسي ج5 ص152

 

 2- وفي أن النهي للتحريم أو الكراهة قولان لمالك

 

در اينكه نهي (از خوردن گوشت الاغ ومتعه ) براي كراهت است يا حرمت مالك دو قول دارد .

 

 شرح الزرقاني ج3 ص198

 

 3- وَقَالَ مَالِكٌ : هُوَ جَائِزٌ ؛ لِأَنَّهُ كَانَ مَشْرُوعًا فَيَبْقَى إلَى أَنْ يَظْهَرَ نَاسِخُه وَاشْتَهَرَ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ تَحْلِيلُهَا وَتَبِعَهُ عَلَى ذَلِكَ أَكْثَرُ أَصْحَابِهِ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ وَمَكَّةَُ

 

مالک بن أنس مي گويد که متعه جايز است . زيرا در ابتدا مشروع بوده است . پس همينطور باقي مي ماند تا نسخش مشخص شود.  مشهور است كه ابن عباس نيز آن را حلال مي&rlmدانست و بيشتر اصحاب او از اهل يمن و مكه نيز به تبعيت از ايشان ، آن را جايز مي&rlmدانستند

 

تبيين الحقائق شرح كنز الدقائق فخر الدين ابو محمد عثمان بن علي زيلعي كتاب النكاح باب المتعة

 

احمد بن حنبل :

 

وقال أبو بكر فيها رواية أخرى أنها مكروهة غير حرام لأن ابن منصور سأل أحمد عنها فقال يجتنبها أحب إلي قال فظاهر هذا الكراهة دون التحريم

 

از ابن قدامه نقل شده كه ابوبكر گفت: روايت ديگري وارد شده كه طبق آن ، متعه مكروه است ، نه حرام ؛ چون ابن منصور از احمد پرسيد و او گفت: به نظر من ، دوري كردن از آن ( متعه ) بهتر است. گفت: پس ظاهر اين گفته ، كراهت است نه حرمت. 

 

 المغني ج7 ص136

 

همين مطلب در کتاب الكافي في فقه ابن حنبل ج3 ص57 و کتاب شرح الزركشي ج2 ص399 آمده است . 

 

صحابه اي متعه کرده و يا آن را جايز مي دانسته اند : 

 

ما اکنون فهرستي از اسامي بعضي از کساني را که در کتب اهل سنت ، قول به حليت متعه از ايشان نقل شده است ذکر مي کنيم: 

 

 جابر بن عبداللَّه انصاري : صحيح مسلم ج2 ص1022 باب نكاح المتعه چاپ دار إحياء التراث العربي بيروت مصنف عبد الرزاق ج7 ص499 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 عمدة القاري ج17 ص 246 باب غزوة خيبر چاپ دار إحياء التراث  العربي بيروت

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 عمران بن حصين خزاعي :

 

صحيح بخاري ج 4 ص 1642 چاپ دار ابن کثير بيروت 1407 كتاب التفسير باب "فمن تمتع بالعمرة إلي الحج" (بقره أيه 196)

 

 مسند أحمد بن حنبل ج4 ص 436 چاپ موسسه قرطبه مصر

 

 المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

التفسير الكبير ج10 ص41 چاپ دار الکتب العلميه بيروت سوره نساء ذيل آيه "فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَئَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً"

 

 تفسير قرطبي ج5 ص 133چاپ دار الشعب قاهره

 

ابو سعيد خدري :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 عمدة القاري ج17 ص 246 باب غزوة خيبر چاپ دار إحياء التراث  العربي بيروت

 

 عبداللَّه بن مسعود :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 سلمة بن اكوع :

 

 المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 498 ش 14023 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 کنز العمال ج 16 ص 219 ح 45731 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام :

 

 التفسير الكبير ج10 ص43چاپ دار الکتب العلمية بيروت ذيل آيه متعه سوره نساء    

 

 (روايت نهي عمر از متعه به نقل ازامير مومنان):

 

 الدر المنثور ج2 ص486 دار الفکر بيروت - تفسير الطبري ج 5 ص13 چاپ دار الفکر بيروت -  المصنف ج7 ص500 شماره  14029 - كنز العمال ج16 ص219ح &rlm 45728 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 ابن حزم نيز مي گويد در مورد متعه از امير مومنان روايات مختلفي نقل شده است (بعضي جواز و بعضي حرمت):

 

 المحلى ج9 ص 520 چاپ دار الآفاق بيروت

 

 سعد بن أبي وقاص:

 

 صحيح مسلم ج2 ص 898  کتاب الحج باب جواز التمتع چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

 مسند أحمد بن حنبل ج1 ص181 چاپ موسسة قرطبه مصر و...

 

اشکال : اين روايت و باقي روايات نقل شده از سعد مربوط به متعه حج است .

 

 پاسخ : در روايت وي لفظ متعه آمده است ؛ علماي اهل سنت اين روايت را مربوط به متعه حج( حج تمتع) مي دانند ولي خود سعد در اين روايت گفته است: زماني متعه کرديم که معاويه کافر بود و همگان مي دانند که حج تمتع رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در سال حجة الوداع بوده است و معاويه در آن سال اسلام آورده بود .

 

پس اين روايت مربوط به قبل از آن زمان مي گردد و مقصود از آن متعه نساء است نه حج .

 

عمرو بن حريث (حويرث) :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص 499 ش 14025 و ص500  ش 14028 و 14029 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 کنز العمال ج 16 ص 217 ح 45712 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 فتح الباري ج9 ص172چاپ دار المعرفة بيروت

 

سنن كبري بيهقي ج&rlm7  ص&rlm237 چاپ مکتبة دار الباز مکة المکرمة

 

 أخبار المدينة ابن شبه ج1ص 381 ش 1194چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 معاوية بن ابي سفيان:

 

 معاويه در ماجراي فتح مکه اسلام آورد . وي در زمان فتح طائف ، زني به نام معانه را  متعه نمود . اين زن ، تا زمان خلافت معاويه زنده ماند و معاويه همه ساله هدايايي براي وي مي فرستاد . پس ادعاي حرمت متعه در فتح خيبر يا بعد از آن و حتي در ماجراي فتح مکه نمي تواند صحيح باشد .

 

المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص 499 ش 14026 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:38 ] [ بهزاد ]

مشروعيت ازدواج موقت در کتاب هاي اهل سنت

متعه چيست؟

مساله متعه  يا ازدواج موقت ، از جمله مسائلي است  که اختلاف بين شيعه و سني  در مورد آن بسيار شديد بوده و اهل سنت از آن به عنوان حربه اي بر ضد شيعه استفاده مي کنند .

اتفاق شيعه وسني در تعريف متعه و ازدواج دانستن آن :

در ابتدا بايد به اين نكته اشاره كرد كه همگي علماي مذاهب در اين نکته اتفاق دارند که "متعه ازدواجي است که در آن مرد و زن مدت زماني را براي عقد معين مي کنند و پس از گذشتن مدت ، خود به خود محرميت از بين رفته و احتياجي به طلاق ندارد ".

قال أبو عمر (بن عبد البر) لم يختلف العلماء من السلف والخلف أنّ المتعة نكاح إلى أجل لا ميراث فيه ، والفرقة تقع عند انقضاء الأجل من غير طلاق. وقال ابن عطية : وكانت المتعة أن يتزوج الرجل المرأة بشاهدين وإذن الولي إلى أجل مسمّى ، وعلى أن لا ميراث بينهما ، ويعطيها ما اتفقا عليه ، فإذا انقضت المدة فليس له عليها سبيل ويستبرئ رحمها : لان الولد لا حق فيه بلا شك ، فإن لم تحمل حلت لغيره

 

تفسير قرطبي  ج5 ص132

 

ابو عمر (بن عبد البر) گفته است که هيچ يک از علماي سلف و گذشته در اين اختلاف نداشته اند که متعه ، ازدواجي است که در آن ارث نيست و جدايي در آن با گذشتن مدت و بدون طلاق صورت مي گيرد . وابن عطيه گفته است : متعه اين است که شخص با زن ازدواج کند و دو شاهد و اذن ولي داشته باشد و تاريخ (براي انتهاي عقد) معين کند . و چنين است که ارثي در بين آن دو نباشد و اينکه هر مقداري را که بر آن موافقت نمودند ، (به عنوان مهر زن ) به وي بدهد . پس وقتي که مدت زمان گذشت ديگر مرد راهي بر اين زن نخواهد داشت ( ديگر همسر او نيست ) و زن بايد عده نگه دارد . زيرا فرزند در متعه به پدر ملحق مي شود . پس اگر اين زن عده باردار نمي شد (عده نداشت) براي ديگران حلال مي شود ( مي توانند با وي ازدواج کنند) 

تفسير طبري ج5 ص 12 سوره نساء  ذيل آيه 24  نيز همين مطلب را مي گويد .

اتفاق شيعه و سني در اينکه متعه در صدر اسلام مدتي جايز بوده است :

 همچنين  در اينکه متعه مدت زماني در ايام حيات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مشروع بوده است هيچ شکي نيست : ولا شك أنه كان مشروعا في ابتداء الإسلام

هيچ شكي در اين نيست که متعه در ابتداي اسلام جايز بوده است .   تفسير ابن كثير ج1 ص475

 

ادله حليت متعه:

براي اثبات حليت متعه - جدا از اجماعي که حتي اهل سنت نيز آن را در مورد سالهاي اوليه اسلام نقل کرده اند  - مي توان از قرآن کريم و روايات رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم استفاده نمود  : 

1- كلام خداوند متعال : فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أجُورَهُنَّ فَرِيضَةً) سوره نساء آيه 24 )

اثبات نزول اين آيه در مورد متعه :

الف) كلمات مفسرين  در اين زمينه: مفسرين شيعه و سني در اين نکته که نزول اين آيه در مورد متعه بوده است ، تقريبا اتفاق نظر دارند . و با اثبات اين مطلب حليت متعه ثابت شده و اثبات حرمت و يا نسخ آن به دليل نياز دارد : 1- وقال الجمهور : المراد نكاح المتعة الذي كان في صدر  الإسلام

 جمهور علما( مشهور علما) گفته اند که مراد از اين آيه متعه است که در صدر اسلام  بوده است .

 

تفسير القرطبي   ج 5 ص 130

 

 2- وإلى ذلك ذهبت الإمامية والآية أحد أدلتهم على جواز المتعة وأيدوا استدلالهم بها بأنها في حرف أبي   فما استمعتم به منهن   إلى أجل مسمى وكذلك قرأ ابن عباس وابن مسعود رضي الله تعالى عنهم والكلام في ذلك شهير ولا نزاع عندنا في أنها أحلت ثم حرمت

 

 و شيعه به همين نظر ميل دارند و اين آيه يکي از ادله ايشان بر جواز متعه است ؛ و استدلال خود را با اين مطلب که اين آيه در قرائت أبيّ و ابن عباس "إلي أجل مسمي" بوده است تاييد مي کنند ؛ و کلام در اين مطلب مشهور است . ما نيز در اين مطلبي بحثي نداريم که متعه در ابتدا حلال بود سپس حرام شد .

 

 روح المعاني ج5/ص5

 

 3- وقد استدل بعموم هذه الآية على نكاح المتعة ولا شك أنه كان مشروعا في ابتداء الإسلام ثم نسخ بعد ذلك وقد ذهب الشافعي وطائفة من العلماء إلى أنه أبيح ثم نسخ ثم أبيح ثم نسخ مرتين وقال آخرون أكثر من ذلك وقال آخرون إنما أبيح مرة ثم نسخ ولم يبح بعد ذلك وقد روى عن بن عباس وطائفة من الصحابة القول بإباحتها للضرورة وهو رواية عن الإمام أحمد وكان بن عباس وأبي بن كعب وسعيد بن جبير والسدي يقرؤون   فما استمتعتم به منهن إلي أجل مسمي فآتوهن أجورهن فريضة   وقال مجاهد نزلت في نكاح المتعة

 

و به اين آيه براي اثبات نکاح متعه استدلال شده است ؛ وشکي نيست که  متعه در ابتدا جايز بوده است و سپس نسخ شده است ؛ و شافعي همين نظر را دارد و عده اي چنين مي گويند که در ابتدا جايز شد و سپس نسخ شد و دوباره مباح شد و دوباره نسخ شد ؛ و عدهاي ديگر بيشتر از اين نيز گفته اند . و عده اي نيز مي گويند تنها يک بار جايز شده و بعد از آن حرام شده و ديگر جايز نشد . و مباح بودن آن به خاطر ضرورت ، از ابن عباس و عده اي از صحابه نقل شده است. و اين روايت از امام احمد است . و ابن عباس و أبي بن کعب و سعيد بن جبير و سدي آيه را چنين مي خواندند: " إلي أجل مسمي ..." و مجاهى نيز  گفته است که در نکاح متعه نازل شده است .

 

 تفسير ابن كثير ج1/ص475

 در کتب ذيل همين مطلب به بيان هاي مختلف آمده است : فتح القدير ج 1 ص499 - جامع البيان ج 5 ص18 بتحقيق صدقي جميل العطار  چاپ دار الفكر بيروت - تفسير أبي حيّان ج 3 ص 218- در المنثور ج2 ص140، چاپ مطبعة الفتح  جدّة - نواسخ القرآن ابن الجوزي ص 124-  تفسير الثعالبي ج 2 ص215 - تفسير الرازي ج3 ص200 

2- نهي عمر از دو متعه حلال

ا ز اموري که دلالت بر حليت متعه مي کند ، کلام  عمر بن الخطاب است که گفت : دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود . من از آن دو نهي مي کنم و بر(انجام دادن) آن دو عقاب مي نمايم . اگر در زمينه متعه  نسخي از جانب رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم موجود بود ، قطعا عمر به آن استهشاد مي کرد ، اما چنين نکرده است .بنا بر اين ، روايت صراحت دارد در اينکه متعه در زمان رسول خدا حلال بوده است و تحريم آن نظر شخصي عمر است .

مدارک اين روايت در کتب اهل سنت : 

 سرخسي در دو کتاب خود اين روايت را از جمله رواياتي مي داند که با سند صحيح از عمر نقل شده است :

 وقد صحّ أنّ عمر رضى اللّه عنه نهى الناس عن المتعة فقال: متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وأنا أنهى الناس عنهما ؛متعة النساء، ومتعة الحج .

با روايت صحيح ا ز عمر نقل شده است که وي مردم را از متعه نهي کرد ، پس گفت : دو متعه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم حلال بود ؛ متعه زنان و حج تمتع

المبسوط للسرخسي ج4 ص27 - أصول السرخسي ج2 ص6

 همين روايت دراين کتب نيز نقل شده است : مسند أحمد بن حنبل ج3 ص325 ش 14519  - المغني ج7 ص136چاپ دار الفکر 1405- أحكام القرآن للجصاص ج1 ص347 چاپ دار احياء التراث العربي - تفسير القرطبي ج2 ص392 -  تذكرة الحفاظ ج1 ص366 - التفسير الكبير ج5 ص130 چاپ اول دار الکتب العلميه بيروت - بداية المجتهد ج1 ص244 چاپ دار الفکر بيروت - وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان ج6 ص150 دار الثقافة لبنان

3- روايات دال بر حليت متعه در کتب اهل سنت:

در بسياري روايات مي بينيم كه  صحابه صراحتا مي گويند که ايشان در زمان رسول خدا ، ابو بکر و قسمتي از دوران خلافت عمر متعه مي کرده وآن را جايز مي دانسته اند :

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ أَخْبَرَنِي أَبُو الزُّبَيْرِ قَالَ سَمِعْتُ  جَابِرَ  بْنَ عَبْدِ اللَّهِ يَقُول كُنَّا نَسْتَمْتِعُ بِالْقَبْضَةِ مِنْ التَّمْرِ وَالدَّقِيقِ الْأَيَّامَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبِي بَكْرٍ حَتَّى نَهَى عَنْهُ عُمَرُ فِي شَأْنِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ

 

از جابر بن عبد الله الأنصاري شنيدم که مي گفت : ما در زمان رسول خدا و ابو بکر در مقابل يک مشت خرما يا آرد متعه مي کرديم . تا اينکه عمر در قضيه عمرو بن حريث از آن نهي کرد . 

 صحيح مسلم ج2 ص 1023 باب نكاح المتعة الجمع بين الصحيحين ج2 ص399 - سنن البيهقي الكبرى ج7 ص237 - مسند أبي عوانة ج3 ص33- مصنف عبد الرزاق ج7 ص500 - معرفة السنن والآثار ج5 ص375 - التمهيد لابن عبد البر ج10 ص112 - عون المعبود ج6 ص101 و... مسند أحمد بن حنبل ج1 ص52 و ج3 ص325
[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:37 ] [ بهزاد ]

خداوند متعال مي فرمايد: (وَلَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَْرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ/(الانبياء(105)

" در « زبور » بعد از ذکر (تورات) نوشتيم: «بندگان شايسته ام وارث (حکومت) زمين خواهند شد» "

مقصود از اين آيه چيست؟ منظور از اينکه زمين را بندگان صالح خدا ارث مي برند، چيست؟ و اين آيه چه زمان تحقق خواهد يافت؟ چه زمان بندگان صالح خدا زمين را به ارث خواهند برد؟ و آيا چنين چيزي محقق خواهد شد؟ حاشا که سخن خدا دروغ باشد، ممکن نيست خدا قضيه اي را بيان نمايد و محقق نگردد.

پس محققاً زماني خواهد آمد که تمام کره زمين با توجه به نصّ صريح قرآن از آن عباد صالح خداوند شود. امّا چه زماني اين وعده الهي محقق خواهد شد؟ هر زمان که باشد، آنچه که روشن است تحقق اين وعده بدست سيد و مولاي ما امام مهدي (عجل) است.

بايد متذکر شد که اعتقاد به امام مهدي(عج) تنها يک انديشه شيعي نيست، (آنگونه که برخي تصور مي کنند)، بلکه مسأله اي است که همه اديان به آن ايمان دارند، برادران اهل سنت ما نيز به اين انديشه ايمان داشته و کتب متعددي به رشته تحرير در آورده اند که محتوي اخبار مربوط به امام زمان عجل الله تعالي فرجه مي باشد.

اين افکار زاييده خيال عدّه اي نيست تا جايي که بعضي مي گويند و ما را متهم به خيال پردازي مي نمايند، زيرا اين اعتقاد با روايتي از رسول گرامي اسلام رسيده که خداوند در موردش فرموده : لاينطق عن الهوي إن هو إلاّ وحي يوحي، رسول الله (ص) فرموده اند: مهدي با آمدنش زمين را پر از عدل و داد خواهد نمود پس از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.

آنچه برادران اهل سنت ما در مورد امام منتظر عجل الله فرجه نوشته اند شامل کتابهاي بسياري مي شود که در ذيل به عناوين برخي از اين کتابها اشاره مي کنيم:

1-ابو نعيم اصفهاني(از بزرگان علماي اهل سنت)، سه کتاب به نام هاي مناقب المهدي، صفات مهدي و کتاب چهل حديث را در مورد امام مهدي(عج) نوشته است.

2-جلال الدين سيوطي (صاحب تأليفات متعدد و تفسير معروف) دو کتاب به نام هاي العرف الوردي في اخبار المهدي و علامات مهدي نوشته است.

3-حماد بن يعقوب الرواجني، اخبار مهدي.

4-ابن حجر عسقلاني، القول المختصر في علامات المهدي المنتظر

5-محمد بن يوسف الكنجي الشافعي، البيان في أخبار صاحب الزمان

6-ملا علي المتقي الهندي، صاحب كتاب كنز العمال، که اين کتاب يکي از مهمترين کتب در بحث مورد نظر است، و نيز البرهان في علامات مهدي آخر الزمان

7-علي بن سلطان الهروي الحنفي، المشرب الوردي في أخبار المهدي

8-برادران اهل سنت ما در جواب ابن خلدون که اعتقاد به امام مهدي را انکار نموده، کتابهاي زيادي نوشته اند، مثلاً أحمد بن محمد بن صديق المغربي كتاب «إبراز الوهم المكنون من كلام ابن خلدون» را نوشته که نام ديگر اين کتاب «المرشد المبدي لفساد طعن ابن خلدون في أحاديث المهدي» مي باشد.

9-شهاب الدين الحلاوني الشافعي منظومه اي مشتمل بر پنجاه و پنج بيت حول اوصاف امام مهدي با استفاده از احاديث نبوي شريف به رشته نظم در آورده که آن را "القطر الشهدي في أوصاف المهدي" ناميده است.

10-محمد البلبيس شافعي محدث معروف، در شرح منظومه شهاب الدين الحلاوي کتابي با عنوان "العطر الوردي بشرح القطر الشهدي" نوشته است.

11-شمس الدين سفاريني نابلسي، كتاب لوائح الأنوار البهية وسواطع الأسرار الأخرية، را در شرح أرجوزه اي در موضوع امام مهدي با نام الدرة المضية في عقيدة الفرقة المرضية لشمس الدين السفاريني، نوشته است.

12-شيخ بهائي قصيده اي معروف با نام وسيلة الفوز والأمان في مدح صاحب الزمان دارد که أحمد بن علي حنفي يکي از أحد علماي برادران اهل سنت در شرح آن کتابي با نام "فتح المنان في شرح قصيدة الشيخ البهائي المعروفة بوسيلة الفوز والأمان في مدح صاحب الزمان" تحرير نموده است.

احاديث نبي اکرم(ص)، نزد اهل سنت، در موضوع امام مهدي عجل الله فرجه:

رسول الله (ص) فرمود: اگر از عمر دنيا تنها يک روز باقي مانده باشد، خداوند آن روز را آنچنان طولاني مي كند تا مردي از اهل بيتم را برانگيزد که همنام من است و او زمين را از قسط و عدل پر خواهد کرد، بعد از اينکه از ظلم و جور پر شده باشد. (1)

هر کدام از کتب حديث يا تفسير يا تاريخ اسلامي شيعه يا سني را باز کنيم احاديث فراواني خواهيم يافت که در موضوع ظهور مهدي و اشارات امام بقيّة الله عجل الله فرجه وارد شده و در آنها دهها حديث پيرامون: چشم، بيني، مو، قد و قامت و حتّي دندانهاي ايشان و ... در اوصاف امام حجت منتظر عجل الله فرجه با دقتي فوق تصور آمده است. (2) و آنچه که از حوادث آخر الزمان روي خواهد داد و اينکه چگونه حکم ايشان به عدل و داد جاري خواهد شد و چگونه خداي سبحان او را بر خواهد انگيخت و حق و اهل آن را توسط او ياري خواهد داد، مثلاً نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد: او پول ها را به طور يکسان تقسيم خواهد کرد. (3)  و اينها هرگز خيال نيست، بلکه واقعيت است، چرا که سخن رسول الله صلي الله عليه و آله است، همان پيامبري که براي امتش اخبار آسماني مي آورد و به ما از اخبار آخرت و ملل گذشته خبر داده، براي ما از آينده نيز خبر داده، همان که از قضيه امام حسين (ع) (4) و قضاياي مربوط به امام علي (ع) و غصب حق ايشان با دقّت تمام خبر داده(5) و اينکه وي با سه گروه ناکثين و قاسطين و مارقين مي جنگد(6) و چگونه در محراب نماز به شهادت مي رسد(7) همه اين اخبار با همان دقّتي که روايت شده بود واقع شد، و همين گونه نيز اخباري که وي از امام حجت عجل الله تعالي فرجه خبر داده، روي خواهد داد.

بزرگان علماي اهل سنت که درباره امام مهدي (روحي لتراب مقدمه فداء) نوشته اند:

- قديمي ترين مؤلف سني که به عقيده امام مهدي پرداخته، حفاظ نعيم بن مروزي متوفي سال 2227هـ. است که کتاب "الفتن و الملاحم" را نوشته و او از شيوخ بخاري و ديگر کتب صحاح است.

- سخني از امام ابي الحسن علي بن اسماعيل اشعري. متوفي سال 324هـ. در کتابش با عنوان مقالات الاسلاميين نقل شده است و اين اشعري مذهب سني که هيچ ارتباطي با مذهب شيعه دوازده امامي ندارد، (خصوصاً در آن زمان که ممکن نيست تصور کنيم اين فرد براي کسب قدرت يا پول به نفع شيعه، سخني چاپلوسانه و تملق آميز به زبان آورده باشد)، او در کتابش که فرهنگنامه اي کوچک و کم حجم است ، از ملل و نحل سخن مي گويد، در مورد طايفه شيعه مي گويد: "همانا علي بن محمد بن علي بن موسي بر امامت فرزندش حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي تصريح نموده است، او در سامرا زندگي مي کرد و حسن بن علي بر امامت فرزندش محمد بن الحسن بن علي که نزد ايشان غائب منتظر است ادّعا مي کنند روزي ظهور مي کند و زمين را پر از عدل و داد خواهد نمود بعد از اينکه از ظلم و جور پر شده باشد&quot.

- سخن نسب شناس مشهور (ابو نصر سهل بن عبد الله بن داود بن سلمان بن ابان بن عبد الله بخاري) از علماي اعلام قرن چهارم هجري در کتابش با نام "سرّ السلسلة العلويّة" مي گويد: اماميه به اين خاطر نام پسر امام علي النقي الهادي را جعفر کذاب گذاشته اند که او ادّعا کرد ميراث برادرش حسن (امامت امام حسن عسکري) از آن اوست، نه از قائم حجت (عجل).

- سخن امام الذهبي، امام شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان اذهبي در "سير اعلام النبلاء و تاريخ الاسلام" و نيز در  "العبر في خبر من غبر الامام الذهبي" در جلد اول اين کتاب، مؤلف وقائع تاريخي260 سال از آغاز سيره نبوي تا سال 772 و وفيات الاعيان و مراتب آنان را بر حسب ترتيب تاريخي بيان مي کند. و در ضمن آن مي آورد: حسن بن علي الجواد بن محمد بن علي بن علي الرضا بن موسي بن الکاظم بن جعفر الصادق العلوي الحسيني، يکي از ائمه دوازده گانه است که رافضه معتقد به عصمت آنان هستند و او پدر منتظر محمد صاحب سرداب است.

- الذهبي در کتاب خود تاريخ اسلام مي گويد: حسن بن علي بن محمد بن علي الرضا بن موسي بن جعفر الصادق ابو محمد الهاشمي الحسيني يکي از ائمه شيعه که معتقد به عصمت آنان مي باشند. و به او حسن عسکري گفته مي شود زيرا در سامرّاء ساکن بود، و به آنجا عسکر گفته مي شد، و او پدر منتظر رافضه است و مادرش کنيزي بود و امّا پسرش محمد بن الحسن است که رافضه ادّعا مي کنند قائم خلف الحجة است، او در سال پنجاه و هشت يا پنجاه و شش هجري متولد شد و بعد از پدرش دو سال زندگي کرد و سپس ناپديد شد و ادّعا مي کنند که او از چهارصد و پنجاه سال پيش در سرداب باقي است و او صاحب الزمان است و زنده است و علم اولين و آخرين را مي داند و هرگز کسي او را نديده است، ر.ک سير اعلام النبلاء ج12- ص389-391.

- شمس الدين بن خلّکان در "تاريخ ابن خلّکان" و "وفيات الاعيان" مي گويد: ابوالقاسم محمد بن الحسن العسکري بن علي الهادي بن محمد الجواد دوازدهمين امام شيعه دوازده امامي معروف به حجت مي باشد و اوست که شيعه معتقدند منتظر و قائم و مهدي و ... مي باشد ولادت او در روز جمعه نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج اتفاق افتاد، و آنگاه که پدرش وفات يافت، پنج سال داشت و نام مادرش «نرجس» بود.

- شيخ عبد الله الشبراوي در کتاب "الاتحاف بحبّ الاشراف"به نقل از کتاب «المهدي الموعود المنتظر» از نجم الدين العسکري مي گويد: يازدهمين امام الحسن الخالص به لقب العسکري است که در ربيع الاول سال 232هـ در مدينه(8) متولد شد و در روز جمعه ربيع الاول سال 260 هـ. در بيست و هشت سالگي  وفات يافت، همين شرف براي او کافيست که امام مهدي منتظر فرزند اوست.

- امام محمد، "الحجة" پسر امام حسن الخالص در شب نيمه شعبان سال 255هـ. پنج سال قبل از وفات پدرش در سامراء متولد شد، پدرش او را به هنگام تولد مخفي کرد، و اين به خاطر شرايط سخت حاکم و ترس از خلفاي عباسي بود که در آن زمان هاشميان را تعقيب و زنداني مي کردند يا به قتل مي رساندند، چون آنان کساني را که سلطنت ظالمان را نابود مي کنند را به قتل مي رساندند، و او امام مهدي (عج) است، آنطور که او را از خلال احاديثي که از رسول اکرم صلّي الله عليه و آله به آنان رسيده معرفي کرده اند.

-شيخ عبد الوهاب شعراني در کتاب اليولقيت و الجواهر ص145. سال 1307 هـ. مي گويد: مهدي عليه السلام از اولاد امام حسن عسکري عليه السلام است و تولد او در شب نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج بود و او باقي خواهد بود تا آنکه با مسيح ابن مريم عليه السلام جمع شوند...

- -شيخ سلمان حنفي در ينابيع المودّة به نقل از ابن عبّاس مي گويد: شخصي يهودي به نام نعثل نزد پيامبر (ص) آمد و گفت: اي محمد، از تو درباره چند چيز سؤال مي کنم که از مدّتها پيش دلم را به اضطراب وا داشته است، بگو جانشين تو کيست؟ زيرا هيچ پيامبري نبوده مگر اينکه وصي و جانشيني داشته است و پيامبر ما موسي بن عمران يوشع بن نون را وصي خود قرار داد. پيامبر (ص) فرمود: جانشين من علي بن ابيطالب است و بعد از او، دو نوه ام حسن و حسين و بعد از آنها نه امام از صلب حسين به دنبال هم مي آيند.

 آن مرد گفت:اي محمد، نامهاي آنها را به من بگو!

 پيامبر (ص) فرمود: بعد از حسين، پسرش علي، و بعد پسرش محمد، و بعد پسرش جعفر، و بعد پسرش موسي، و بعد پسرش علي، و بعد پسرش محمد، و بعد پسرش علي، و بعد پسرش حسن، و بعد پسرش حجت، محمد المهدي، و اينها دوازده تن هستند... تا آخر حديث.

- مسعودي در کتاب مروج الذهب مي گويد: در سال دويست و شصت ابو محمد حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي ابن ابيطالب رضي الله عنهم در زمان خلافت معتمد در سن بيست و نه سالگي درگذشت و او پدر مهدي منتظر (عجل) است.

- ابن القيّم الجوزي در کتاب "المنار المنيف في الصحيح و الضعيف&quot. ج1/ص289 . بعد از ذکر شماري از احاديث در مورد مهدي منتظر (عجل) مي گويد: مردي از اهل بيت نبي صلي الله عليه و آله و از فرزندان حسن بن علي در آخر الزمان خارج مي شود و در  آن زمان که زمين از ظلم و جور پر شده باشد، او آن را از عدل و داد پر مي کند و اکثر احاديث بر همين مطلب دلالت دارند...الخ. علاّمه محقق شيخ لطف الله صافي اسامي 65 تن از علماي اهل سنت را که به ولادت مهدي تصريح نموده اند، را ذکر کرده است. (9) 

- ابي الفداء در کتاب "المختصر في اخبار البشر" مي گويد: جاسوسان متوکل خبر دادند که نزد علي الهادي که يکي از امامان دوازده گانه اماميه و پسر محمد الجواد است، کتاب و سلاح موجود است، متوکل گروهي از ترکان را به سوي او فرستاد و آنان شبانه و به ناگاه بر او هجوم آوردند و او را در خانه اي دربسته يافتند در حالي که بر او روپوشي از جنس مو بود و رو به قبله نشسته آيات قرآن را در وعد و وعيد قيامت تلاوت مي کرد و فرشي جز رمل و سنگ زمين نداشت. او را نزد متوکل بردند. متوکل در حال نوشيدن جام شراب بود، وقتي او را ديد در چشمش بس بزرگ آمد، پس او را در کنارش نشاند و جام را به او داد: او گفت: اي امير المؤمنين، گوشت و خونم هرگز آلوده به شراب نشده، متوکل او را عفو کرد و گفت: شعري براي ما بخوان. فرمود: شعر کمي از من روايت شده، متوکل گفت: بايد بخواني پس چنين سرود: "بر بالاي کوهها خانه  ساختند و مرداني زمخت از آنان نگهباني کردند، امّا اين قله ها آنان را بي نياز نساخت و بعد از آنکه در عزّت قلعه هايشان بودند در حفره هايي پنهان شدند، و چه بد جايگاههايي برگزيدند، بعد از آنکه در قبر قرار داده شوند بر آنان فرياد مي زنند، آن خانواده و تاجها و لباسهاي نيکو کجا رفت؟ قبرشان را بشکاف و ببين که کرمها بر آن چهره ها مي لولند؛ چرا که آنان مدّت زماني طولاني خوردند و نوشيدند و حال خورده مي شوند" آنگاه متوکل گريست و دستور داد بساط شراب را بردارند و او را با احترام به منزلش بازگردانند. او پدر حسن عسکري بن علي الزکي بن محمد الجواد بن علي بن موسي الرضا بن موسي الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي زين العابدين بن حسين بن علي بن ابيطالب (رضي الله عنهم) و يازدهمين امام از امامان دوازده گانه است. او پدر محمد المنتظر صاحب سرداب است که دوازدهمين امام از امامان دوازده گانه به اعتقاد شيعيان است و آنها مي گويند: او در خانه پدرش در سامراء وارد سرداب  شد، در حالي که مادرش منتظر او بود و ديگر به سوي مادرش بازنگشت و در آن زمان نه سال داشت و آن سال دويست و شصت و پنج بود.

اعتقاد به امام بقيّة الله (عج)، در طول روزگاران متوالي پيوسته از عقايد ثابت و مورد توافق علماي سنت و ديگر مذاهب بوده و اگر رأي نادري هم  پيدا شده که به انکار يا شک در آن برخاسته، علماء و محققان در مقابل آن ايستاده اند زيرا آن را انکار يکي از عقايد ثابت اسلام دانسته اند که با احاديث متواتر از شخص پيامبر (ص) ثابت گشته است.

بهترين مثال در اين مورد بحث ابن صديق مغربي در ردّ سخن ابن خلدون در کتاب "الوهم المکنون من کلام ابن خلدون" در بيش از صد و پنجاه صفحه است که در اين کتاب قسمت عمده اي از آراي ائمه حديث را در صحّت احاديث مهدي منتظر و تواتر آن ذکر کرده است، سپس مباحث ابن خلدون را يکي يکي با استناد بر بيست و هشت حديث معتبري که ذکر مي کند، مردود مي سازد و احاديث مهدي عليه السلام را با صد حديث ديگر تکميل مي نمايد، هر چند که ابن خلدون اعتقاد به امام مهدي منتظر را به طور جزم نفي ننموده ولي آن را بعيد مي شمارد و تنها با چند حديث، مورد مناقشه قرار مي دهد، علما او را از موارد نادر در تکذيب اين عقيده اسلامي مي دانند، عقيده اي که با ذکر آن در احايث فراوان به حدّ تواتر رسيده و صحّت آن ثابت شده است. به همين سبب از او انتقاد کرده اند که او يک مورّخ است و نه اهل تخصص در حديث، و نمي تواند در اين مورد جرح يا تعديل يا اجتهاد روا نمايد.

نمونه دوم: کتاب "مهدي ينتظر بعد الرسول خير البشر&quot. و مؤلفش شيخ عبد الله قرشي رئيس محاکم شرعي قطر است که در پي جنبش مسجد الحرام چاپ شد و رهبر اين جنبش محمد عبد الله قرشي ادّعا کرد كه او مهدي منتظر است. بدنبال چاپ اين کتاب علماي حجاز در مقابل عبد الله قرشي ايستادند و ادّعاي او را ردّ کردند، از جمله عالم و محدّث شيخ عبد المحسن العباد مدرس دانشگاه اسلامي مدينه منوّره که در ضمن بحث جامعي در بيش از پنجاه صفحه به نام "الردّ علي من کذب بالاحاديث الواردة في المهديّ (عجل)" به او جواب داده است.

منابع:

(1) سنن أبي داوود: 2 / 309 حديث 4282، سنن ترمذي: 3 / 343 حديث 2331 _ 2332، الدر المنثور سيوطي: 6 / 58، كنز العمال: 14 / 264 حديث 38661..
(2) سنن أبي داوود: 2 / 310 حديث 4285، المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابوري: 4 / 557، البيان شافعي: 515 باب 19، الفتن ابن حمّاد: 101، و غير ذلك .
(3)  المستدرك على الصحيحين: 4 / 558، مسند أحمد: 3 / 37، مجمع الزوائد هيثمي: 7 / 313.
(4)
 البداية والنهاية ابن كثير: 8 / 217، الإصابة ابن حجر: 1 / 371، تاريخ دمشق: 14 / 223
(5)  شرح نهج البلاغه ابن أبي الحديد: 20 / 326، تأريخ بخاري: 2 / 174، تذكرة الحفاظ ذهبي: 3 / 995.
(6)  المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابوري: 3 / 139.
(7)  مجمع الزوائد هيثمي: 9 / 136، كنز العمال متقي هندي: 13 / 192 حديث 36571 .
(8) تاريخ صحيح نزد ما ربيع الثاني است .
(9) منتخب الأثر في الإمام المهدي الثاني عشر، علامه شيخ لطف الله صافي : 327، چاپ دوم ، سال 1403 هجرية / 1983ميلادي،چاپ مؤسسه الوفاء ، بيروت/ لبنان .                   

ترجمه: سلام شيع

 

[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 23:53 ] [ بهزاد ]
ایا هر حکومتی پیش از قیام حضرت امام عصر(عج) حکومت گمراهی می‌باشد و رئیس آن طاغوتی است ؟

سوال :

برخی روایتها بیان می‌دارد که هر حکومتی پیش از قیام حضرت امام عصر(عج) حکومت گمراهی می‌باشد و رئیس آن طاغوتی است که با کنار نهادن خداوند متعال پرستیده می‌شود، نظر حضرتعالی درباره این روایتها چیست؟

پاسخ ایت الله سید صادق روحانی :

باسمه جلت اسمائه، همان طور که در کتاب فقه الصادق[1] بیان نمودیم دلایل قطعی بر لزوم تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت تأکید دارند، بنابراین هر روایتی حتی اگر دارای سند معتبری هم باشد باید به گونه‌ای تفسیر شود که با این مسأله قطعی تضادی نداشته باشد و بر این اساس از روایتهای مذکور این گونه برداشت می‌شود که منظور از حکومتهای گمراه، حکومتهایی هستند که مردم را به سمت مسیرهایی غیر از مسیر اهل بیت(ص) دعوت می‌کنند و به همین دلیل است که مسئول این حکومت طاغوت محسوب میشود .

[1] . فقه الصادق ( علیه السلام ) : 16:
[ یکشنبه سوم مرداد 1389 ] [ 11:2 ] [ بهزاد ]

حدیث کساء

خیمه گاه ولایت


دشمنان تشیع امروز از همه جای عالم متحد شده و شمشیر آخته و زهرآگینی بنام وهابیت را برای نبرد با مکتب اهل بیت از نیام بیرون کشیده اند. این شمشیر بران گاه به طور آشکار در دستان دشمنان خارجی و گاه به شکل پنهان در پنجه روشنفکر نمایان وهابی زده داخلی و گاه حتی وهابیون شیعه نما، به بنیان های اساسی این مکتب اصیل الهی حمله نموده و به قلع و قمع استوارترین شاخه های آن می پردازد. روزی اصالت زیارت عاشورا را زیر سوال می برند روز دیگر سند حدیث کساء را مورد تشکیک قرار می دهند زمانی خطبه غدیر و زمانی دیگر حدیث ثقلین و ...

این هجوم های فرهنگی هر ضرر و آسیبی که داشته باشد حداقل یک نکته مثبت برای شیعیان عصر حاضر به دنبال خواهد داشت و آن اینکه هشیار باشند و پیش از پیش به حصن حصین و پناهگاه امن الهی و خیمه گاه ولایت مولا و صاحبشان امام عصر حجه ابن الحسن عسگری (عج) پناهنده شده و درسایه سار وجود مبارکش به دفاع از ارزشها ی مذهبــی و مکتب خود بپردازند .

یکی از ارزشمندترین یادگار های مکتب تشیع که امروز مورد حمله دشمنان اهل بیت قرار گرفته و مدرک انکار ناپذیر حق ولایت و سرپرستی ابن خاندان به شمار می آید، حدیث کساء است.

محقق گرانمایه علامه سیدمرتضی عسگری به جمع آوری اسناد این حدیث پرداخته و در کتاب با ارزشی به نام «حدیث کساء در کتب معتبر اهل بیت» ارائه نموده که توسط آقای علی اسلامی ترجمه شده است .

نویسنده محترم در مقدمه کتاب چنین آورده است :

«... روایاتی را که چون گل های خوشبویی است و درباره آیه تطهیر نازل شده جمع آوری و تدوین نموده ام این روایات را از کتب « صحاح ، مسانید ، تفاسیر» اهل سنت استخراج کرده ام . اصل این خبر را «حدیث کساء» نامیده اند، چرا که پیامبر (ص) هنگام نزول آیه تطهیر خود و خاندان خویش را با پارچه ای پشمین که کساء می نامیدند پوشانده و بدین شکل خاندان خویش را که در آیه از آنان یاد شده است را از دیگران مشخص فرمودند


اینک ما خلاصه ای از آنچه پیرامون حدیث کساء نقل شده در اینجا می آوریم :


رسول خدا (ص) در نوبت ام سلمه در خانه او بود، لحظه ای احساس کرد که اکنون وحی نازل خواهد شد پس فرمود به سوی من بخوانید، به سوی من بخوانید ...

گفتند که را بخوانیم ؟

فرمود : اهل بیت مرا، علی را فاطمه و حسن و حسین را .

پس آنان در اطراف پیامبر (ص) بر روی فرشی جمع شدند. سپس رسول خدا (ص) ایشان را به کسائی خیبری که از موی سیاهی بافته شده بود پیچید و فرمود خداوندا ایشان آل منند، اهل بیت من هستند، پس درود فرست بر محمد و آل محمد و خدا این آیه را نازل فرمود :

«انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» احزاب ۳۳

این آیه به هنگامی نازل شد که اهل بیت اطراف پیامبر (ص) جمع بودند، لذا پس از نزول آیه فرمود :

«خداوندا ایشان اهل بیت منند ، پس پلیدی را از ایشان دور گردان و پاک و پاکیزه شان ساز

ام سلمه در پس پرده قرار داشت. او گفته است : من بر در خانه نشسته بودم و در خانه هفت نفر بوندند، پیامبر ، جبرئیل، میکائیل، علی، فاطمه، حسن و حسین (ع) من سر به داخل خانه کردم و گفتم : ای رسول خدا آیا من از اهل بیت شما نیستم ؟ به خدا سوگند که پاسخ موافق نداد ولی فرمود : تو در مسیر خیری، تو در مسیر خیری تو از زنان پیامبری .

در روایت دیگر آمده که سوال کرد : آیا من از اهل بیت نیستم ؟ فرمود : تو در مسیر خیری ولی فقط ایشانند که اهل بیت من هستند خداوندا اهل بیت من سزاوارترند.

پیامبر خدا (ص) دراین داستان اهل بیت خود را از دیگر خلق جدا نموده و آیه ی تطهیر را با عمل و گفته خود -انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا- شرح و تفصیل داده و سپس فرمود:

«من و اهل بیتم از گناهان پاک و پاکیزه ایم

و همین مطلب را در مسجد در حضور مسلمین عملاً اعلام می فرمود به این شکل که در وقت هر نمازی، به در خانه علی و فاطمه (ع) می آمد و می فرمود:

«درود و رحمت و برکات خدا بر شما اهل بیت رسول باد که انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا

در روایت دیگر است که پیامبر خدا (ص) هر بار که هنگام نماز صبح می شد به در خانه ی علی می آمد، دو دست مبارک را به دو جانب در خانه می گذاشت و می فرمود :

«انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا

بعضی از صحابه، این عمل پیامبر را یعنی آمدن حضرت به در خانه ی علی (ع) را تا شش ماه شماره کرده اند، که هر روز تکرار می شده است و بعضی دیگر هفت ماه، بعضی هشت ماه و بعضی هم نه ماه شمارش کرده اند.

این رفتار پیامبر به این جهت بود که می خواسته اند با گفته و عمل خود به امت اسلامی بفهمانند اهل بیت پیامبر که آیه ی تطهیر درباره ایشان نازل شده کیانند و همچنین معنای آیه را بیان نمایند .

این همه کوشش از جانب رسول خدا(ص) به این خاطر بود که بر آن حضرت واجب بود به مضمون این آیه عمل فرمایند که : «ما ذکر (یعنی قرآن) را بر تو نازل کردیم تا آنچه را برای مردم لازم است به آنها بیان نمایی شاید مردمان به تفکر نشینند نمل / ۴۴

داستان نزول آیه تطهیر درباره اهل بیت در آن زمان به قدری مشهور بود که در سخنان عده ای مورد استشهاد قرار گرفته است از جمله امام حسن مجتبی(ع) که خود یکی از اصحاب کساء است. حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارشان در خطبه ای می فرماید : «و انا من اهل البیت الذی اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا»

«ما اهل بیتی هستیم که خداوند عزیز درباره ما فرمود : یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا

و نیز ام سلمه این آیه را برای « عمره همدانی » تلاوت می کند، عمره پس از شهادت حضرت علی (ع) از ام سلمه راجع به علی (ع) می پرسد و ام سلمه در جواب این آیه را می خواند .

سعدبن ابی وقاص هم ، هنگامی که معاویه از او می خواهد تا علی(ع)را دشنام دهد به این آیه در فضیلت مولا استدلال می کند .

و ابن عباس هم به جماعتی که در محضرش، امام را دشنام دادند ضمن فضائل دهگانه علی (ع) یکی را آیه تطهیر می شمرد و واثله که از صحابه رسول خداست آیه تطهیر را در رد کسانی که امام علی (ع) را دشنام می دادند شاهد می آورد .

و ام سلمه هم ، هنگامی که خبر شهادت امام حسین (ع) به او می رسد و اینکه اهل عراق حضرت را لعن کرده اند، این داستان و آیه را نقل می کند .

و چنین عملی را هم واثله در داستانی مشابه ام سلمه انجام می دهد و علی ابن الحسین (ع) هم برای مرد شامی که بر یزید ثنا می گفت و به اهل بیت جسارت می کرد آیه تطهیر را خواند .



مصادر حدیث کساء به نقل از کتاب «حدیث کساء » سید مرتضی عسگری

- حاکم ، مستدرک بر صحیحین ج ۳/۱۴۷- ۱۴۸

- حدیث عایشه را افراد زیر نقل نموده اند :

الف : مسلم در صحیح خود باب فضائل اهل بیت ج ۷/۱۳۰.

ب : بیهقی در السنین الکبری باب اهل بیت نبی کیانند ۲/۱۴۹.

ج: ذیل تفسیر آیه در تفسیر طبری ج ۲۲/۵.

د : ابن کثیر در تفسیرش ج ۳/۴۵۸

ه: وسیوطی د رالدر المنثور ج ۵/۱۹۸- ۱۹۹

- این روایت را ابوسعید از ام سلمه در تفسیر آیه از تفسیر طبری ج ۲۲/۶ نقل می کند .

- این روایت را شهربن حوشب بنا به نقل تفسیر طبری ج ۲۲/۶ از ام سلمه نقل نموده است و ابن کثیر هم در ج ۳/۴۸۵ تفسیرش بدان اشاره دارد .

- صحیح ترمذی ج ۱۲/۸۵ ، تفسیر طبری ذیل تفسیر آیه ج ۲۲/۷ ، ابن کثیر ج ۳/۴۸۵ ، مشکل الاثارج ۱/۳۳۵.

- مستدرک صحیحین ج ۲/۴۱۶ و ج ۳/۱۴۷ و می گوید به شرط شیخین این روایت صحیح است ، مجمع الزواپد ج ۹/۱۶۷، مشکل الاثار طخاوی ج ۱/۳۳۵.

- تفسیر طبری ج ۲۲/۶ ، تفسیر ابن کثیر ج ۳/۴۸۳ ، سیوطی در الدرالمنثور ج ۵/۱۹۸ ، سنن بیهقی ج ۲/۱۵۲ ، مسند احمد ج ۴/۱۷۰ .

- تفسیر الدرالمنثور ذیل آیه ج ۵/۱۹۸.

- سنن بیهقی ج ۲/۱۵۰ ، تفسی رابن کثیر ذیل آیه ج ۳/۴۸۳ ، سیوطی ج ۵/۱۹۸، و تعبیر حاکم در تفسیرالمنثور آیه از ام سلمه چنین است : در خانه ی من در آیه نازل شد ج ۲/۴۱۶ ، تاریخ بغداد ۹/۱۲۶ ، مشکل الاثار ج ۱/۳۳۴.

- صحیح ترمذی باب فضاپل فاطمه ج ۱۳/۲۴۸ -۲۴۹ ، تهذیب التهذیب ج ۲/۲۹۷ در باب احوالات حسن (ع) الریاض النظره ج ۲/۲۴۸ به تذکر اینکه علی و همسر و فرزندانش مصداق اهل بیت می باشند .

- مسند احمد ج ۶/۲۹۲.

- حاکم در مستدرک ج ۲/۴۱۶ در تفسیر آیه سوره ی احزاب .

- الدرالمنثور ذیل آیه ج ۵/۱۹۸، مشکل الاثار ج ۱/۲۳۳ .

- جامع البیان طبری ذیل آیه ج ۲۲/۷ .

- جامع البیان طبری ذیل ایه ج ۲۲/۷.

- الدرالمنثور سیوطی در تفسیر آیه ج ۵/۱۹۹.

- تفسیر طبری ج ۲۲/۵ ، ذخایرالعقبی طبری ص ۲۴ ، تفسیر سیوطی ج ۵/۱۹۸.

- مشکل الاثار ج ۱/۳۳۲.

- صحیح مسلم باب فضل علی (ع) ج ۷/۱۳۳.

- مجمع الزوائد هیثمی ج ۹/۱۶۵و ۱۶۷ باب فضائل اهل بیت .

- تفسیر آیه در طبری ج ۲۲/۵ ، الدرالمنثور ج ۵/۱۹۹.

- تفسیر طبری جلد ۲۲/۵.

- مجمع الزوائد ج ۹/۱۶۹ .

- تفسیرالمنثور ج ۵/۱۹۹.

- مستدرک الصحیحین ج ۳/۱۵۸ ، صاحب مستدرک گوید : این صحیحی به شرط نقل مسلم صحیح است ، ولی آن را نقل نکرده اند ، اسدالعابه ج ۵/۵۲۱، مسند احمد ج ۳/۲۵۸، تفسیر طبری ج ۲۲/۵ ، ابن کثیر ج ۳/۴۸۳، درالمنثور ج ۵/۱۹۹ مسند طیالسی ج ۸/۲۷۴و مدت عمل رسول را یکماه نقل کرده است ، صحیح ترمذی در تفسیر آیه سوره احزاب ج ۱۲/۵۸ و همچنین به چاپ اول جلد ۷/۱۰۳ کنزل العمال مراجعه کنید .

- در استیعاب روایات ابی الحمراء ج ۲/۵۹۸ و در تفسیر طبری و ابن کثیر و سیوطی درتفسیر همین آیه آمده است . شرح حال او در استیعاب ۵/۶۳۷ و در اسدالغابه ۵/۱۷۴ و مجمع الزوائد ۹/۱۲۱و۱۶۸ و مشکل الاثار ۳۳۸ .

- مجمع الزوائد ۹/۱۶۹ تفسیر سیوطی ۵/۱۹۹.

- مستدرک الصحیحین ،‌باب فضائل حسن بن علی (ع) ۳/۱۷۲.

- مجمع الزوائد ، باب فضائل اهل بیت ۹/۱۷۲ * تفسیر همین آیه در ابن کثیر ۳/۴۸۶.

- مشکل الاثار ۱/۳۳۶ .

- خصائص نسائی ۴/

- تفسیر طبری ۲۲/۷* ابن کثیر ۳/۴۸۵ عبارت از طبری نقل شده* مستدرک حاکم ۳/۱۴۷ * مشکل الاثار ۱/۳۳۶ و ۲/۳۳* تاریخ طبری ۵/۳۱.

- حدیث بتمامی در مسند احمد ۱/۳۳۱ ج اول ، و در چاپ تحقیق شده دوم ۵/۳۰۶۲ و در آن ابن عباس ده فضیلت برای امام علی ابن ابی طالب نقل می کند و نسائی آن را در خصائص خویش نقل می کند (ص/۱۱) و اریاض النضره ج ۲/۲۶۹ * مجمع الزواپد ۹/۱۱۹ .

- مشکل الاثار * طحاوی ۱/۳۴۶ تفسیر طبری ۲۲/۶ مسند احمد ۴/۱۰۷ ، مجمع الزوائد ۹/۱۶۷ * مستدرک حاکم ۲/۴۱۶ و ۳/۱۴۷ * سنن بیهقی ۲/۱۵۲.

- اسدالغابه ۲/۲۰ در ترجمه حضرت حسن مجتبی (ع) .

- مسند احمد ۶/۲۹۸، مسند ام سلمه * تفسیر طبری ۲۲/۶ * مشکل الاثار ۱/۳۳۵ ببینید .

- تفسیر طبری ۲۲/۷ * ابن کثیر ۳\۴۸۶ * الدرالمنثور ۵/۱۹۹*

- مقتل خوارزمی ۲/۶۱، چ نجف
[ چهارشنبه نهم تیر 1389 ] [ 12:48 ] [ بهزاد ]

بسم رب الحیدر (علیه السلام)

با اذن و مدد از اول مدافع حریم ولایت بی بی دو عالم حضرت صدیقه شهیده (سلام الله علیها) احتراما به استحضار کلیه مخاطبین وبلاگ مکتب شیعه می رسانم که هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند غمی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند اخیراٌ جناب آقای ری شهری پس از تحقیقاتی فهمیده اند که حدیث کساء مندرج در مفاتیح الجنان معتبر نمی باشد و ماهم برای مزید اطلاع ایشان سند حدیث کساء را به طریق متصل از طرف مرجع بزرگوار تقلید مدافع حریم ولایت آیت الله العظمی سید صادق شیرازی می آوریم و جوابیه ای در پاسخ به بافته های جناب ری شهری

سند حديث شريف کسا به روايت آيت الله العظمی  سيد صادق شيرازي

 

 تصوير ذيل سند راويان حديث کساء مي باشد که از آيت الله سيد صادق حسيني شيرازي از جابر ابن عبدالله انصاري از صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل گرديده اين سند نزد مرجع عالي قدر موجود و در بعضي از کتب حديث کسا به چاپ رسيده است.


ومن جملة طرقي المذکورة ما أروي بها حديث الکساء الشريف فإني أرويه عن والدي عن الشيخ عباس القمي عن الميرزا حسين النوري عن الشيخ مرتضي الأنصـاري عن المولي أحمد النراقي عن السيد بحر العلوم عن الوحيد البهبهـاني عن أبيه الشيخ محمد أکمل عن المولي محمد باقر المجلسي عن أبيه المولي محمد تقي المجلسي عن الشيخ البهائي عن أبيه الشيخ حسين بن عبد الصمد عن الشهيد الثاني عن أحمد بن محمد بن خاتون عن الشيخ عبد العالي الکرکي عن علي بن هلال الجزائري عن أحمد بن فهد الحلي عن الشيخ علي بن خازن الحائري عن ضياء الدين علي بن الشهيد الأول عن أبيه محمد بن مکي العاملي عن فخر المحققين عن أبيه العلامة الحلي عن خاله المحقق الحلي عن ابن نما عن محمد بن إدريس الحلي عن ابن حمزة الطوسي عن محمد بن شهر آشوب عن الطبرسي صاحب الإحتجاج عن الحسن بن محمد بن الحسن الطوسي عن أبيه شيخ الطائفة عن الشيخ المفيد عن الشيخ الصدوق عن أبيه عن علي بن إبراهيم (حيلولة) وعن ابن قولويه عن الشيخ الکليني عن علي بن ابراهيم عن أبيه إبراهيم بن هاشم عن أحمد بن محمد بن أبي نصر البزنطي عن القاسم بن يحيي الجلاء الکوفي عن أبي بصير عن أبان بن تغلب عن جابر بن يزيد الجعفي عن جابر بن عبد الله الأنصاري رضوان الله تعالي عليهم جميعاً عن سيدتنا ومولاتنا الصديقة الکبري فاطمه الزهراء سلام الله عليها بنت رسول الله صلي الله عليه وآله أنها قالت:

دَخَلَ عَلَيَّ اَبي رَسُولُ اللَّهِ في بَعْضِ الْأَيَّامِ، فَقالَ السَّلامُ عَلَيْکِ يا فاطِمَةُ، فَقُلْتُ عَلَيْکَ السَّلامُ قالَ اِنّي اَجِدُ في بَدَني ضُعْفاً، فَقُلْتُ لَهُ اُعيذُکَ بِاللَّهِ يا اَبَتاهُ مِنَ الضُّعْفِ، فَقَالَ يا فاطِمَةُ ايتيني بِالْکِسآءِ الْيَماني فَغَطّيني بِهِ، فَاَتَيْتُهُ بِالْکِسآءِ الْيَماني فَغَطَّيْتُهُ بِهِ، وَصِرْتُ اَنْظُرُ اِلَيْهِ، وَاِذا وَجْهُهُ يَتَلَأْلَؤُ کَاَنَّهُ الْبَدْرُ في لَيْلَةِ تَمامِهِ وَکَمالِهِ، فَما کانَتْ اِلاَّ ساعَةً وَاِذا بِوَلَدِيَ الْحَسَنِ قَدْ اَقْبَلَ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکِ يا اُمَّاهُ، فَقُلْتُ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا قُرَّةَ عَيْني وَثَمَرَةَ فُؤادي، فَقالَ يا اُمَّاهُ اِنّي اَشَمُّ عِنْدَکِ رآئِحَةً طَيِّبَةً، کَاَنَّها رآئِحَةُ جَدّي رَسُولِ اللَّهِ، فَقُلْتُ نَعَمْ اِنَّ جَدَّکَ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَاَقْبَلَ الْحَسَنُ نَحْوَ الْکِسآءِ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکَ يا جَدَّاهُ يا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَاْذَنُ لي اَنْ اَدْخُلَ مَعَکَ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَقالَ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا وَلَدي وَيا صاحِبَ حَوْضي، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ، فَدَخَلَ مَعَهُ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَما کانَتْ اِلاَّ ساعَةً وَاِذا بِوَلَدِيَ الْحُسَيْنِ قَدْ اَقْبَلَ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکِ يا اُمَّاهُ، فَقُلْتُ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا وَلَدي وَيا قُرَّةَ عَيْني وَثَمَرَةَ فُؤادي، فَقالَ لي يا اُمَّاهُ اِنّي اَشَمُّ عِنْدَکِ رآئِحَةً طَيِّبَةً، کَاَنَّها رآئِحَةُ جَدّي رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فَقُلْتُ نَعَمْ اِنَّ جَدَّکَ وَاَخاکَ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَدَنَي الْحُسَيْنُ نَحْوَ الْکِسآءِ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکَ يا جَدَّاهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا مَنِ اخْتارَهُ اللَّهُ، اَتَاْذَنُ لي اَنْ اَکُونَ مَعَکُما تَحْتَ الْکِسآءِ، فَقالَ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا وَلَدي وَيا شافِعَ اُمَّتي، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ مَعَهُما تَحْتَ الْکِسآءِ فَاَقْبَلَ عِنْدَ ذلِکَ اَبُوالْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ اَبي طالِبٍ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، فَقُلْتُ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا اَبَا الْحَسَنِ وَ يا اَميرَ الْمُؤْمِنينَ فَقالَ يا فاطِمَةُ اِنّي اَشَمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَيِّبَةً کَاَنَّها رآئِحَةُ اَخي وَابْنِ عَمّي رَسُولِ اللَّهِ، فَقُلْتُ نَعَمْ ها هُوَ مَعَ وَلَدَيْکَ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَاَقْبَلَ عَلِيٌّ نَحْوَ الْکِسآءِ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکَ يا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَاْذَنُ لي اَنْ اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِسآءِ، قالَ لَهُ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا اَخي يا وَصِيّي وَخَليفَتي وَصاحِبَ لِوآئي، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ عَلِيٌّ تَحْتَ الْکِسآءِ، ثُمَّ اَتَيْتُ نَحْوَ الْکِسآءِ، وَقُلْتُ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا اَبَتاهُ يا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَاْذَنُ لي اَن اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِسآءِ، قالَ وَعَلَيْکِ السَّلامُ يا بِنْتي وَيا بَضْعَتي قَدْ اَذِنْتُ لَکِ، فَدَخَلْتُ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَلَمَّا اکْتَمَلْنا جَميعاً تَحْتَ الْکِسآءِ، اَخَذَ اَبي رَسُولُ اللَّهِ بِطَرَفَيِ الْکِسآءِ، وَاَوْمَئَ بِيَدِهِ الْيُمْني اِلَي السَّمآءِ، وَقالَ اَللَّهُمَّ اِنَ هؤُلاءِ اَهْلُ بَيْتي وَخآصَّتي وَحآمَّتي، لَحْمُهُمْ لَحْمي، وَدَمُهُمْ دَمي، يُؤْلِمُني ما يُؤْلِمُهُمْ، وَيَحْزُنُني ما يَحْزُنُهُمْ، اَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَهُمْ، وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ، وَمُحِبٌّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ، اِنَّهُمْ مِنّي وَاَ نَا مِنْهُمْ، فَاجْعَلْ صَلَواتِکَ وَبَرَکاتِکَ وَرَحْمَتَکَ، وَغُفْرانَکَ وَرِضْوانَکَ عَلَيَّ وَعَلَيْهِمْ، وَاَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ، وَطَهِّرْهُمْ تَطْهيراً، فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ يا مَلائِکَتي وَيا سُکَّانَ سَمواتي، اِنّي ما خَلَقْتُ سَمآءً مَبْنِيَّةً، وَلا اَرْضاً مَدْحِيَّةً، وَلا قَمَراً مُنيراً، وَلا شَمْساً مُضِيئَةً، وَلا فَلَکاً يَدُورُ، وَلا بَحْراً يَجْري، وَلا فُلْکاً يَسْري، اِلاَّ في مَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذينَ هُمْ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَقالَ الْأَمينُ جِبْرآئيلُ يا رَبِّ وَمَنْ تَحْتَ الْکِسآءِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ هُمْ اَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ، هُمْ فاطِمَةُ وَاَبُوها وَبَعْلُها وَبَنُوها، فَقالَ جِبْرآئيلُ يا رَبِّ، اَتَاْذَنُ لي اَنْ اَهْبِطَ اِلَي الْأَرْضِ لِأَکُونَ مَعَهُمْ سادِساً، فَقالَ اللَّهُ نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَکَ، فَهَبَطَ الْأَمينُ جِبْرآئيلُ، وَقالَ السَّلامُ عَلَيْکَ يا رَسُولَ اللَّهِ، الْعَلِيُ الْأَعْلي يُقْرِئُکَ السَّلامَ، وَيَخُصُّکَ بِالتَّحِيَّةِ وَالْإِکْرامِ، وَيَقُولُ لَکَ وَعِزَّتي وَجَلالي اِنّي ما خَلَقْتُ سَمآءً مَبْنِيَّةً، وَلا اَرْضاً مَدْحِيَّةً، وَلا قَمَراً مُنيراً، وَلا شَمْساً مُضيئَةً وَلا فَلَکاً يَدُورُ، وَلا بَحْراً يَجْري، وَلا فُلْکاً يَسْري، اِلاَّ لِأَجْلِکُمْ وَمَحَبَّتِکُمْ، وَقَدْ اَذِنَ لي اَنْ اَدْخُلَ مَعَکُمْ، فَهَلْ تَاْذَنُ لي يا رَسُولَ اللَّهِ، فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ وَعَلَيْکَ السَّلامُ يا اَمينَ وَحْيِ اللَّهِ، اِنَّهُ نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَکَ، فَدَخَلَ جِبْرآئيلُ مَعَنا تَحْتَ الْکِسآءِ، فَقالَ لِأَبي اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَوْحي اِلَيْکُمْ يَقُولُ: اِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً، فَقالَ عَلِيٌّ لِأَبي يا رَسُولَ اللَّهِ، اَخْبِرْني ما لِجُلُوسِنا هذا تَحْتَ الْکِسآءِ مِنَ الْفَضْلِ عِنْدَ اللَّهِ؟ فَقالَ النَّبِيُّ وَالَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيّاً، وَاصْطَفاني بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً، ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا في مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الْأَرْضِ، وَفيهِ جَمْعٌ مِنْ شَيعَتِنا وَمُحِبّينا، اِلاَّ وَنَزَلَتْ عَلَيْهِمُ الرَّحْمَةُ وَحَفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِکَةُ، وَاسْتَغْفَرَتْ لَهُمْ اِلي اَنْ يَتَفَرَّقُوا، فَقالَ عَلِيٌّ اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَفازَ شيعَتُنا وَرَبِّ الْکَعْبَةِ، فَقالَ النَّبِيُّ ثانِياً يا عَلِيُّ وَالَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيّاً، وَاصْطَفاني بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً، ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا في مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الْأَرْضِ، وَفيهِ جَمْعٌ مِنْ شيعَتِنا وَمُحِبّينا، وَفيهِمْ مَهْمُومٌ اِلاَّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ، وَلا مَغْمُومٌ اِلاَّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ، وَلا طالِبُ حاجَةٍ اِلاَّ وَقَضَي اللّهُ حاجَتَهُ، فَقالَ عَلِيٌّ اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَسُعِدْنا، وَکَذلِکَ شيعَتُنا فازُوا وَسُعِدُوا فِي الدُّنْيا وَالْأخِرَةِ، وَرَبِّ الْکَعْبَةِ.

ترجمه برگرفته شده از کتاب مفاتيح الجنان:

به سندي صحيح از جابر بن عبداللّه انصاري روايت شده از فاطمه زهرا سلام اللّه عليها دختر رسول خدا صلي اللّه عليه و آله، جابر گويد شنيدم از فاطمه زهرا که فرمود: وارد شد بر من پدرم رسول خدا در بعضي از روزها و فرمود: سلام بر تو اي فاطمه در پاسخش گفتم: بر تو باد سلام فرمود: من در بدنم سستي و ضعفي درک مي کنم، گفتم: پناه مي دهم تو را به خدا اي پدرجان از سستي و ضعف فرمود: اي فاطمه بياور برايم کساء يماني را و مرا بدان بپوشان من کساء يماني را برايش آوردم و او را بدان پوشاندم و هم چنان بدو مي نگريستم و در آن حال چهره اش مي درخشيد همانند ماه شب چهارده پس ساعتي نگذشت که ديدم فرزندم حسن وارد شد وگفت سلام بر تو اي مادر گفتم: بر تو باد سلام اي نور ديده ام و ميوه دلم گفت: مادرجان من در نزد تو بوي خوشي استشمام مي کنم گويا بوي جدم رسول خدا است گفتم: آري همانا جد تو در زير کساء است پس حسن بطرف کساء رفت و گفت: سلام بر تو اي جد بزرگوار اي رسول خدا آيا به من اذن مي دهي که وارد شوم با تو در زير کساء؟ فرمود: بر تو باد سلام اي فرزندم و اي صاحب حوض من اذنت دادم پس حسن با آن جناب بزير کساء رفت ساعتي نگذشت که فرزندم حسين وارد شد و گفت: سلام بر تو اي مادرگفتم: بر تو باد سلام اي فرزند من و اي نور ديده ام و ميوه دلم فرمود: مادر جان من در نزد تو بوي خوشي استشمام مي کنم گويا بوي جدم رسول خدا صلي الله عليه وآله است گفتم آري همانا جد تو و برادرت در زير کساء هستند حسين نزديک کساء رفته گفت: سلام بر تو اي جد بزرگوار، سلام بر تو اي کسي که خدا او را برگزيد آيا به من اذن مي دهي که داخل شوم با شما در زير کساء فرمود: و بر تو باد سلام اي فرزندم و اي شفاعت کننده امتم به تو اذن دادم پس او نيز با آن دو در زير کساء وارد شد در اين هنگام ابوالحسن علي بن ابيطالب وارد شد و فرمود سلام بر تو اي دختر رسول خدا گفتم: و بر تو باد سلام اي اباالحسن و اي امير مؤمنان فرمود: اي فاطمه من بوي خوشي نزد تو استشمام مي کنم گويا بوي برادرم و پسر عمويم رسول خدا است؟ گفتم: آري اين او است که با دو فرزندت در زير کساء هستند پس علي نيز بطرف کساء رفت و گفت سلام بر تو اي رسول خدا آيا اذن مي دهي که من نيز با شما در زير کساء باشم رسول خدا به او فرمود: و بر تو باد سلام اي برادر من و اي وصي و خليفه و پرچمدار من به تو اذن دادم پس علي نيز وارد در زير کساء شد، در اين هنگام من نيز بطرف کساء رفتم و عرض کردم سلام بر تو اي پدرجان اي رسول خدا آيا به من هم اذن مي دهي که با شما در زير کساء باشم؟ فرمود: و بر تو باد سلام اي دخترم و اي پاره تنم به تو هم اذن دادم، پس من نيز به زير کساء رفتم، و چون همگي در زير کساء جمع شديم پدرم رسول خدا دو طرف کساء را گرفت و با دست راست بسوي آسمان اشاره کرد و فرمود: خدايا اينانند خاندان من و خواص ونزديکانم گوشتشان گوشت من و خونشان خون من است مي آزارد مرا هرچه ايشان را بيازارد وبه اندوه مي اندازد مراهرچه ايشان را به اندوه در آورد من در جنگم با هر که با ايشان بجنگد و در صلحم با هر که با ايشان درصلح است ودشمنم باهرکس که با ايشان دشمني کند و دوستم با هر کس که ايشان را دوست دارد اينان از منند و من از ايشانم پس بفرست درودهاي خود و برکتهايت و مهرت و آمرزشت و خوشنوديت را بر من و بر ايشان و دور کن از ايشان پليدي را و پاکيزه شان کن بخوبي پس خداي عزوجل فرمود: اي فرشتگان من و اي ساکنان آسمانهايم براستي که من نيافريدم آسمان بنا شده و نه زمين گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان و نه فلک چرخان و نه درياي روان و نه کشتي در جريان را مگر بخاطر دوستي اين پنج تن اينان که در زير کسايند پس جبرئيل امين عرض کرد: پروردگارا کيانند در زير کساء؟ خداي عزوجل فرمود: آنان خاندان نبوت و کان رسالتند:آنان فاطمه است و پدرش و شوهر و دو فرزندش جبرئيل عرض کرد: پروردگارا آيا به من هم اذن مي دهي که به زمين فرود آيم تا ششمين آنها باشم خدا فرمود: آري به تو اذن دادم پس جبرئيل امين به زمين آمد و گفت: سلام بر تو اي رسول خدا، (پروردگار) عليّ اعلي سلامت مي رساند و تو را به تحيت و اکرام مخصوص داشته و مي فرمايد:به عزت و جلالم سوگند که من نيافريدم آسمان بنا شده و نه زمين گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان و نه فلک چرخان و نه درياي روان و نه کشتي در جريان را مگر براي خاطر شما و محبت و دوستي شما و به من نيز اذن داده است که با شما در زير کساء باشم پس آيا تو هم اي رسول خدا اذنم مي دهي؟ رسول خدا(ص) فرمود و بر تو باد سلام اي امين وحي خدا آري به تو هم اذن دادم پس جبرئيل با ما وارد در زير کساء شد و به پدرم گفت: همانا خداوند بسوي شما وحي کرده و مي فرمايد: «حقيقت اين است که خدا مي خواهد پليدي (و ناپاکي) را از شما خاندان ببرد و پاکيزه کند شما را پاکيزگي کامل» علي 7 به پدرم گفت: اي رسول خدا به من بگو اين جلوس (و نشستن) ما در زير کساء چه فضيلتي (و چه شرافتي) نزد خدا دارد؟ پيغمبر(ص) فرمود: سوگند بدان خدائي که مرا به حق به پيامبري برانگيخت و به رسالت و نجات دادن (خلق) برگزيد که ذکر نشود اين خبر (و سرگذشت) ما در انجمن و محفلي از محافل مردم زمين که در آن گروهي از شيعيان و دوستان ما باشند جز آنکه نازل شود بر ايشان رحمت (حق) و فرا گيرند ايشان را فرشتگان و براي آنها آمرزش خواهند تا آنگاه که از دور هم پراکنده شوند، علي (که اين فضيلت را شنيد) فرمود: با اين ترتيب به خدا سوگند ما رستگار شديم و سوگند به پروردگار کعبه که شيعيان ما نيز رستگار شدند، دوباره پيغمبر فرمود: اي علي سوگند بدانکه مرا بحق به نبوت برانگيخت و به رسالت و نجات دادن (خلق) برگزيد ذکر نشود اين خبر (و سرگذشت) ما درانجمن ومحفلي از محافل مردم زمين که در آن گروهي از شيعيان و دوستان ما باشند و در ميان آنها اندوهناکي باشد جز آنکه خدا اندوهش را برطرف کند و نه غمناکي جز آنکه خدا غمش را بگشايد و نه حاجتخواهي باشد جز آنکه خدا حاجتش را برآورد، علي گفت: بدين ترتيب به خدا سوگند ما کامياب و سعادتمند شديم و هم چنين شيعيان ما کامياب و سعادتمند شدند در دنيا و آخرت به پروردگار کعبه سوگند.

اولا ادعاي جناب آقاي ريشهري با سخنان فرزند مرحوم شيخ عباس قمي در مورد اضافه شدن اين دعا به كتاب مفاتيح توسط خود مولف (در بخش ملحقات)‌ و در زمان خود ايشان منافات دارد و نيز نسخه اي كه از اين كتاب به دستخط خود مولف موجود است شامل اين دعا مي باشد .
ثانيا : جناب آقاي ريشهري براي اثبات كلام خويش به سخن مرحوم شيخ عباس استشهاد مي كنند كه اين روايت از متفردات منتخب طريحي است ؛ اما اين مطلب دلالت بر ضعف ندارد ؛ البته اگر جناب آقاي ريشهري كمي بيشتر تتبع مي فرمودند ، ملاحظه مي كردند كه مرحوم شيخ عباس در كتاب ديگر خويش از اين عقيده دست برداشته و مدرك ديگري نيز براي اين دعا پيدا كرده اند ، ايشان در كتاب الكني والالقاب مي فرمايند :
(
الديلمي ) أبو محمد الحسن بن أبي الحسن محمد الديلمي الشيخ المحدث الوجيه النبيه صاحب كتاب إرشاد القلوب المعروف... والظاهر أنه كان في عصر الشهيد الأول وينقل عنه الشيخ ابن فهد في عدة الداعي بعنوان الحسن بن أبي الحسن الديلمي قيل : ان حديث الكساء المشهور الذي يعد من متفردات منتخب الطريحي موجود في غرر هذا الشيخ ( ره ) .
الكنى والألقاب شيخ عباس قمي ج 2 ص 238
ثالثا : به عكس ادعاي جناب آقاي ريشهري متخصصين در علم حديث هيچگونه اشكالي در سند اين روايت نمي دانند ، كه در ادامه به اشكالات احتمالي نيز پاسخ خواهيم داد .
2-
قاسم به يحيي همان قاسم بن يحيي بن حسن بن راشد است كه ابن غضائري او را تضعيف كرده است ؛ اما تضعيفات ابن غضائري در نزد علماي ما اعتباري ندارد  .
قاسم بن يحيي همان كسي است كه مرحوم صدوق حكم به صحت روايت وي كرده است و روايتي را كه وي در مورد زيارت امام حسين عليه السلام نقل مي كند اصح الروايات مي داند ؛ كه قطعا تضعيف ابن غضائري با توثيق مرحوم صدوق قابل قياس نيست .

3-
قاسم بن يحيي تمامي روايات خويش را از جدش نقل مي كند و از غير او روايت يا ندارد يا بسيار نادر است ؛ و تمامي روايات او از ابي بصير از طريق جد او صورت گرفته است ؛ به همين جهت بر فرض وجود سقط در سند ، باز اين سقط مشخص است و ايرادي به سند ايجاد نمي كند . به عنوان نمونه به مواردي از نقل روايت قاسم بن يحيي از ابو بصير با واسطه جدش اشاره مي نماييم :
عن القاسم بن يحيى ، عن جده ، عن أبي بصير ، عن أبي عبد الله
المحاسن برقي  ج 2 ص 550 ش 883 و ص 553 ش 901 و ص 555 ش 907 و ص 562 ش 952
اصول كافي ج 2 ص 155 ش 22 و  ج 3 ص 481 ش 2 و ...

4-
اين روايت و دعا به خاطر قوت متن ، شكي در صحت آن نيست و به همين سبب علما (يا از باب تسامح در ادله سنن و يا از باب علم به صدور) ‌بدون توجه به سند آن را قرائت مي كرده اند ، و به هر صورت سند براي آن يافت شده است ؛‌ بودن سند در كتب متاخرين ضرري به صحت نمي زند .
مرحوم آيت الله مرعشي در مورد اين دعاي شريف مي فرمايند :
لنختم الكلام بإيراد نسخة من حديث السكاء سائرة دائرة في مجالس المؤمنين شيعة آل رسول الله صلى الله عليه وآله يستشفي بقرائته عند المرضى ويطلب قضاء الحاجات
شرح إحقاق الحق ج 2 شرح ص 553 تا 558

5- شيعه مي گويد اهل كساء كه رسول خدا (ص)‌ براي ايشان طلب تطهير كرد 5 نفرند  و غير اين نمي گويد . يعني براي جبرئيل طلب تطهير نشده است و خداوند نيز براي همين پنج نفر آيه تطهير را فرو فرستاد .
جداي از اينكه حضور جبريل در زير كساء به همراه پنج تن مطلبي است كه حتي اهل سنت نيز آن را نقل كرده اند و در ساير روايات شيعه نيز آمده است :
ثعالبي از علماي اهل سنت در اين زمينه مي گويد:
ويروى أن جبريل عليه السلام انضم إليهم واندس فيهم تقربا إلى الله تعالى بمداخلتهم ...فمن ذلك الوقت سمى الخمسة أصحاب الكساء وسادسهم جبريل عليه السلام
ثمار القلوب في المضاف والمنسوب  ج 1   ص 605 ، اسم المؤلف:  أبي منصور عبد الملك بن محمد بن إسماعيل الثعالبي الوفاة: 429هـ ، دار النشر : دار المعارف - القاهرة
و روايت شده است كه جبريل نيز به ايشان ملحق شده و در به خاطر نزديكي به خدا در بين ايشان جاي گرفت !!!... از آن زمان اين پنج نفر را اصحاب كسا ناميدند و جبريل نيز ششمين ايشان شد .
6-
بايد توجه داشت كه بر فرض ضعيف بودن اين سند ، سبب ترك خواندن اين دعا نمي شود ؛ زيرا همانطور که  اجماع اهل سنت بر عمل به روايات ضعيف در مورد غير عقائد و تكاليف است .
7-
نيز بايد توجه داشت ، بر فرض كه اين دعا ضعيف باشد باز اصل ماجراي كساء در كتب شيعه و سني متواتر و با سند صحيح آمده است و به همين جهت اصل ماجرا قابل تشكيك نيست اما اهل سنت اين اشكال را به عنوان زير سوال بردن اصل ماجرا مطرح مي كنند .

 

آیت الله العظمی روحانی: نظر شما در رابطه با اعتبار حدیث کساء معروف در مفاتیح الجنان چیست؟ البته در اصل ماجرای کساء ، شیعه و سنی متفق هستند؛ ولی سوال بنده در رابطه با حدیث کساء مشهور در بین ما شیعیان است.

جواب: آنچه در مفاتيح است، چون اصل آن( همان گونه كه تذكر داده ايد) متفق عليه بين فريقين است، اثر عملي غير از فضائل ذكرشده ندارد و در آن امور هم به مقتضاي تسامح در ادله مستحبات، احتياج به اعتبار سند نيست. بنابراين بحث در آن مورد بي اثر است. http://www.rohani.ir/images/pages/mohr.jpg

 

 

[ چهارشنبه نهم تیر 1389 ] [ 12:41 ] [ بهزاد ]

توضيح سؤال:‌

از رسول خدا صلى الله عليه وآله در باره امام على عليه السلام نقل شده‌است:

 حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لَا يَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ وَبُغْضُ عَلِيٍّ سَيِّئَةٌ لَا يَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَة.

«دوستى على حسنه‏اى است كه با داشتن آن، سيئه زيانى نمى‏رساند و دشمنى على سيئه‏اى است كه با وجود آن حسنه سودى ندارد.»

خواهشمنديم پاسخ دهيد:

 اولاً: مقصود از اين روايت كه مى‌گويد:‌ با وجود عشق و محبت على عليه السلام هيچ گناهى ضرر نمى‌رساند، چيست؟

ثانياً: آيا انسان بدون اين‌كه نماز و اعمال واجب ديگرى را انجام دهد و فقط محبت على عليه السلام را داشته باشد كافى است؟ اگر كار برد محبت على عليه السلام تا اين حد است؛ پس ايمان به خدا و پيامبر و همه عقايد دينى و تكاليف و احكام شرعى ساقط است و غير از دوستى على عليه السلام در شريعت اسلام چيزى ديگر باقى نمى‌ماند! يا مقصود چيزى ديگر است؟

نقد و بررسي

اين شبهه در دو قسمت قابل بررسى است:

قسمت اول: تبيين مقصود روايت؛

قسمت دوم: عدم سقوط انجام بقيه تكاليف با وجود عشق و محبت على عليه السلام.

بررسي طرق نقل روايت

قبل از بررسى مطالب فوق، لازم است طرق اين روايت را كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل كرده‌اند؛‌ متذكر ‌شويم.

آيت الله العظمى مرعشى نجفى (ره) در شرح احقاق الحق، ج 7، ص258، اين روايت را از سه طريق نقل كرده كه در هر طريق، تعدادى از محدثان اهل سنت وجود دارد:

الف: از طريق معاذ بن جبل:

اين روايت را شيخ منتجب الدين ابن بابويه در الأربعون حديثا، ص 44، با اين سند آورده است.

أنا أبو زرعة عبد الكريم بن إسحاق بن سهلويه ، بقراءتي عليه : أنا أبو القاسم عبد الرحمان بن الحسن بن عليك : أنا أبو سعد أحمد بن محمد بن حفص الماليني الحافظ . أخبرنا أبو الحسن أحمد بن علي بن أحمد الرفاء : نا أبو عروبة الحسين بن محمد بن مودود : نا المسيب بن واضح : نا نقبة بن الوليد ، عن ثور بن يزيد ، عن خالد بن معدان ، عن معاذ بن جبل قال رسول الله صلي الله عليه وآله: حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لَا يَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ وَبُغْضُ عَلِيٍّ سَيِّئَةٌ لَا يَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَة.

گروهى از محدثان اين روايت را از معاذ نقل كرده‌اند:

1. علامه محمد صالح الكشفى الترمذى الحنفى، المناقب المرتضوية، ص 92 چاپ بمبئي)؛

2. علامه المناوى، محمد عبد الرؤوف بن على بن زين العابدين (متوفاى 1031هـ)، كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق ، ص 67 - 57 ؛

3. علامه منير محمد البدخشى در مفتاح النجاة فى مناقب آل العباء ص 61 مخطوط؛

4. علامه القندوزى الحنفى ، الشيخ سليمان بن إبراهيم (متوفاى1294هـ) ينابيع المودة لذوى القربى، ج 2 ص 292؛

5. علامه فاضل الدين محمد بن محمد بن إسحاق الحموينى الخراسانى در مناهج الفاضلين، ص 377 مخطوط؛

6. علامه الشيخ عبيد الله الامرتسرى الحنفى در أرجح المطالب، ص 519 و 512 چاپ لاهور؛

7. علامه عبد الرحمن بن عبد السلام بن عبد الرحمن بن عثمان (متوفاى 894 هـ)، نزهة المجالس ومنتخب النفائس، ج 2، ص 207 چاپ قاهرة.

ايشان در آخر روايت به جاى كلمه (‌سيئة)‌ »معصية» دارد.

ب: از طريق انس بن مالك:

از اين طريق نيز جماعتى اين روايت را نقل كرده‌اند:

1. علامه خطيب الخوارزمى، الموفق بن أحمد بن محمد المكى (متوفاي568هـ) در المناقب، ج 1، ص 63 .

  سلسه سند روايت طبق نقل خوارزمى اينگونه است:

قال: أنبأني مهذب الأئمة أبو المظفر عبد الملك بن علي بن محمد الهمداني، أخبرني أحمد بن نصر بن أحمد، أخبرني سليمان بن أحمد الطبراني، حدثني عمرو بن حمرة أبو أسد القيسي، حدثني خلف بن مهران، حدثنا أبو الربيع، عن أنس بن مالك قال: قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم: حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لَا يَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ وَبُغْضُ عَلِيٍّ سَيِّئَةٌ لَا يَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَة.

2. علامه فاضل الدين محمد بن محمد بن إسحاق الحموينى الخراسانى در مناهج الفاضلين ص 377 مخطوط؛

3. علامه قندوزى، الشيخ سليمان بن إبراهيم (متوفاى1294هـ) در ينابيع المودة لذوى القربى، ج 1، ص 375

ج: از طريق ابن عباس:

از طريق ابن عباس نيز گروهى از محدثين روايت را نقل كرده‌اند؛ از جمله علامه موصلى حنفى كه مشهور به ابن حسنويه است؛ در كتاب بحر المناقب، ص7 اينگونه آورده‌ است:

 عن عبد الله بن عباس رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لَا يَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ وَبُغْضُ عَلِيٍّ سَيِّئَةٌ لَا يَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَة.

د: از طريق ابن عمر:

زين الدين على بن يوسف بن جبر از علماى قرن هفتم، طريق ديگرى را نيز براى اين روايت ذكر كرده و تصريح نموده است كه جماعتى اين روايت را از عبد الله ابن عمر نقل كرده اند:

وجماعة عن ابن عمر قال: قال النبي عليه السلام : حب علي بن أبي طالب حسنة لا تضر معها سيئة ، وبغضه سيئة لا تنفع معها حسنة.

زين الدين علي بن يوسف بن جبر، (متوفاي قرن هفتم)؛ نهج الإيمان، ص 449، تحقيق: السيد أحمد الحسيني، ناشر: مجتمع إمام هادي (ع)ـ مشهد، الطبعة الأولى1418هـ

اين ها طرقى بود كه بزرگان گذشته از محدثان فريقين اين روايت را نقل كرده‌اند و محدثان بعد از آنها نيز در جوامع روائى مفصل آورده‌اند.

بررسي اعتبار طرق اين روايات:

اولاً: اگر روايتى به سندهاى متعدد نقل شد؛‌ تعدد سند، موجب استفاضه و اعتبار سند مى‌شود (حتى در باب الزاميات) و در نتيجه آن روايت معتبر است.

براى روشن شدن مسأله لازم است كه در ابتدا خبر مستفيض را تعريف و سپس اعتبار روايت مستفيض را بررسى كنيم.

شهيد ثانى در تعريف خبر مستفيض مى‌گويد:

ثم هو: أي خبر الواحد. مستفيض: إن ، زادت رواته عن ثلاثة في كل مرتبة، أو زادت عن اثنين عند بعضهم.

خبر واحد در صورتى مستفيض است كه در هر مرتبه راويانش از سه تا بيشتر باشد و بعضى گفته‌اند از دو تا بيشتر باشد.

العاملي، زين الدين بن علي بن أحمد الجبعي (متوفاي965هـ) الرعاية في علم الدراية،  ص 69، تحقيق : عبد الحسين محمد علي بقال،  ناشر : مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي - قم، الطبعة الثانية 1408

خبر مستفيض، در منابع ديگر دراية‌ الحديث نيز همين گونه تعريف شده است به جهت رعايت اختصار از ذكر آنها خود دارى مى‌كنيم.

با توجه به تعريف فوق، اين روايت در زمره‌ى خبر مستفيض است و طبق نظر بزرگان، احتياح به بررسى سندى نيست.

آقاضيا عراقى در باره خبر مستفيض مى‌گويد:

استفاضتها كافية في الوثوق الاجمالي بصدور بعضها،

مستفيض بودن خبر در وثوق اجمالى به صدور بعض روايت كافى است.

العراقي، آقا ضياء الدين (متوفاي 1361هـ) تعليقة على العروة، ص 215، تحقيق و ناشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين ـ قم المشرفة، الطبعة الأولى 1410

صاحب جواهر مى‌گويد:

... فلا ريب في استفاضتها بحيث تستغني عن ملاحظة السند كما هو واضح.

بدون شك، استفاضه‌ خبر، از بررسى سند انسان را بى نياز مى‌كند و اين مطلب روشن است.

النجفي، الشيخ محمد حسن (متوفاى1266هـ)، جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام، ج 10 ص 286، تحقيق: الشيخ عباس القوچاني، ناشر: دار الكتب الإسلامية، طهران، الطبعة: الثالثة،‌ 1367ش.

آقا رضا همدانى در باره خبر مستفيض گفته است:

واستفاضة هذه الأخبار مغنية عن البحث عن سندها ... .

الهمداني، آقا رضا، (متوفاي: 1322) مصباح الفقيه، ج 2، ص 375 ، ناشر: انتشارات مكتبة النجاح- طهران، توضيحات : طبعة حجرية.

بنابراين با توجه به تعدد طرق اين روايت، حتى اگر فرض كنيم همه آن‌ها ضعيف باشند، بازهم طبق اين قاعده نيازى به بررسى سندى ندارد و حجت مى‌شود .

ثانياً: رواياتى كه در باب مناقب و فضائل وارد مى‌شود نيازى به تصحيح و بررسى سند ندارد و حتى علماى اهل سنت و از جمله احمد بن حنبل گفته است: ما در باب فضائل صحابه سخت گيرى نمى‌كنيم. يعنى برفرض اين كه در باب مناقب روايت ضعيف هم باشد؛ طبق آن عمل مى‌شود.

مقدسى مى‌گويد :

فصل في العمل بالحديث الضعيف وروايته والتساهل في أحاديث الفضائل دون ما تثبت به الأحكام والحلال والحرام والحاجة إلى السنة وكونها بيانا للقرآن يحب اتباعه.

ولأجل الآثار المذكورة في الفصل قبل هذا ينبغي الإشارة إلى ذكر العمل بالحديث الضعيف والذي قطع به غير واحد ممن صنف في علوم الحديث حكاية عن العلماء أنه يعمل بالحديث الضعيف فيما ليس فيه تحليل ولا تحريم كالفضائل وعن الإمام أحمد ما يوافق هذا ...

قبل از بيان آثارى كه در اين فصل ذكر شده سزاوار است كه به مسأله عمل به حديث ضعيف اشاره شود. آنچه را كه علماى علوم حديث قطع دارند اين است كه به حديث ضعيفى كه در مورد حلال و حرام نباشد بر طبق آن عمل مى‌شود؛ مانند رواياتى كه در باب فضائل است. و از امام احمد موافق اين نظر نقل شده است.

  المقدسي، الإمام أبي عبد الله محمد بن مفلح (متوفاي 763هـ) ،الآداب الشرعية والمنح المرعية ج 2 ، ص 285، تحقيق : شعيب الأرنؤوط / عمر القيام، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة الثانية 1417هـ - 1996م

علاء الدين مرداوى حنبلى نيز همين مطلب را در كتابش آورده است.

المرداوي المقدسي الحنبلي، علاء الدين أبو الحسن علي بن سليمان بن احمد بن محمد (متوفاي885 هـ)، التحبير شرح التحرير في أصول الفقه ، ج 4، ص 1944، تحقيق : د. عبد الرحمن الجبرين، د. عوض القرني، د. أحمد السراح ، ناشر : مكتبة الرشد - السعودية / الرياض ، الطبعة : الأولى ، 1421هـ ـ 2000م

 نووى نيز مى‌گويد :

أهل العلم متفقون على العمل بالضعيف في غير الأحكام وأصول العقائد.

علماء در عمل به خبر ضعيفى كه در باره احكام و اصول عقائد نباشد؛ اتفاق دارند.

النووي الشافعي، محيي الدين أبو زكريا يحيى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاي676 هـ)، المجموع، ج 5 ، ص 62، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، التكملة الثانية.

و از آن جائى كه اين روايات يكى از مناقب امير مؤمنان عليه السلام را بيان مى‌كند، طبق اين قاعده حتى اگر همه آن‌ها هم ضعيف باشند ، حجت مى‌شوند.

نتيجه: رواياتى كه ثابت مى‌كند : گناه و عصيان، با وجود محبت و دوستى اميرمؤمنان عليه السلام ضررى به شخص نمى‌رساند، قابل قبول هستند.

پاسخ قسمت اول:

مقصود از ضرر نرساندن سيئه با وجود محبت علي عليه السلام.

بزرگان علماء‌ شيعه اين روايت را در جوامع حديثى شان نقل كرده‌ و در ضمن توجيه و تفسير هم كرده‌اند.  ما هم پاسخ اين سؤال را از زبان اين بزرگان بيان مى‌كنيم:

1. مقصود از ضرر ، ضرر نسبي است

زين الدين على بن يوسف بن جبر در تأويل اين روايت مى فرمايد:

مقصود اين است كه دوستى اميرمؤمنان عليه السلام ايمان به خدا و دشمنى او كفر به خدا است؛ از اين رو، محب على اگر مرتكب گناهى شد؛‌ فقط گرفتار كيفر مقطعى است كه با شفاعت حل شدنى است؛ اما اگر كسى به جاى دوستى با اميرمؤمنان عليه السلام، دشمنى او را در دل داشته باشد و گرفتار گناه شود؛ چون ايمان كامل ندارد، مستحق عذاب دائمى است و روزنه‌اى از شفاعت هم براى او باز نيست.

بنابراين، گناه و عصيان با وجود محبت اميرمؤمنان عليه السلام، ضررش نسبت به كسى كه هم دشمن آن حضرت است و هم گناه مى‌كند، كمتر و عقوبت آن نيز خفيف‌تر است ؛ تا آن جا كه مى‌توان گفت با وجود شفاعت اميرمؤمنان عليه السلام هيچ ضررى ندارد.

زين الدين على بن يوسف بن جبر از علماى قرن هفتم شيعه در اين باره مى‌نويسد:

تأويل الخبر: لما كان حبه هو الإيمان بالله تعالى وبغضه هو الكفر استحق محبه الثواب الدائم ومبغضه العذاب الدائم، فإن قارن هذه المحبة سيئة استحق بها عقابا منقطعا، ومع ذلك يرجى له عفو من الله تعالى أو شفاعة من الرسول عليه السلام. وكل شئ قل ضرره بإضافته إلى ما كثر ضرره، جاز أن يقال: إنه غير ضار، كما يقال: لا ضرر على من يحب نفسه في مهلكة وإن تلف ماله. فحبه عليه السلام يصحح العقيدة، وصحة العقيدة تمنع من الخلود، فلا تضر سيئته كل الضرر، وبغضه يفسدها وفسادها يوجب الخلود ويحبط كل حسنة.

چون محبت على عليه السلام ايمان به خدا و دشمنى او كفر به خداست؛‌ محبان او مستحق پاداش دائمى و دشمنان او مستحق عذاب دائمى است. اگر اين محبت با سيئه‌اى همراه شد به خاطر آن مستحق كيفر مقطعى مى‌شود و اميد بخشش خدا وشفاعت رسول خدا صلى الله عليه وآله در مورد اوست. بنا براين ،‌ هرچيزى را كه ضررش كمتر باشد نسبت به آنچه كه ضررش بيشتر است؛ مى‌توان گفت او غير مضر است. چنانچه در باره كسى كه دوست دارد جانش از مهلكه‌ى نجات يابد گرچه مالش تلف شود؛ ضرر نكرده‌است.  

محبت و عشق على عليه السلام عقيده را درست مى‌كند و درستى عقيده مانع از خلود در آتش است پس سيئه با وجود اين محبت ضررى ندارد اما از آن طرف، دشمنى باعلى عليه السلام عقيده را فاسد مى‌كند و فساد در عقيده باعث خلود در آتش و حبط و از بين بردن تمام حسنات است.

اين دانشمند دينى پس از ارائه پاسخ فوق، روايتى را از ابن مردويه نقل مى‌كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده: كسى كه ولايت على را ندارد، حتى بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.

وروى ابن مردويه بالإسناد عن زيد بن علي عن أبيه عن جده قال: قال النبي صلى الله عليه وآله: يا علي لو أن عبدا عبد الله [مثل] ما قام نوح في قومه، وكان له مثل أحد ذهبا فأنفقه في سبيل الله، ومد في عمره حتى حج ألف عام على قدميه، ثم قتل بين الصفار والمروة مظلوما، ثم لم يوالك يا علي لم يشم ريح الجنة [ولم يدخلها]

رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود‌: اى علي! اگر بنده‌اى به مدت عمر حضرت نوح خدا را عبادت كند و همانند كوه احد طلا داشته باشد و او را در راه خدا انفاق كند و آن قدر عمرش طولانى شود كه در اين مدت هزار حج پياده انجام دهد سپس بين صفا و مروه مظلوم كشته شود اما تو را دوست نداشته باشد و ولايت تو را نداشته باشد؛ بوى بهشت را استشمام نمى‌كند.

آنگاه در توضيح اين روايت مى‌نويسد:

بيان: هذا الخبر [يدل على] أن العقيدة [ لو كانت ] غير صحيحة، فكان عمله هباء منثورا، قال الله تعالى (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ. تَصْلى‏ ناراً حامِيَة) وقال تعالى(وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً). والدليل على أن العقيدة غير صحيحة [ما] أثبتُّ في هذا الكتاب من وجوب إمامته وحجته عليه السلام، فلما لم يأت المكلف بما وجب عليه من حق الإمامة فسدت عقيدة دينه فحبطت أعماله .

اين روايت دلالت دارد بر اينكه اگر عقيده درست نبود عمل او همچون ذرات غبار پراكنده در هواست. خداوند فرموده است: در آن روز، چهره‏هايى زبونند، كه تلاش كرده، رنج [بيهوده‏] برده‏اند. [ناچار] در آتشى سوزان درآيند.

و در جاى ديگر مى‌فرمايد: و به هر گونه كارى كه كرده‏اند مى‏پردازيم و آن را [چون‏] گَردى پراكنده مى‏سازيم.

 دليل بر اين كه عقيده دشمن على صحيح نيست و فاسد است آن چيزى است كه در اين كتاب وجوب امامت و حجت بودن على را اثبات كرده‌ام. بنا براين،‌ زمانيكه مكلف حق امامت را كه برايش واجب است بجا نياورد؛ عقيده دينى او فاسد و اعمالش باطل است.

زين الدين علي بن يوسف بن جبر، (متوفاي قرن هفتم)؛ نهج الإيمان، ص450 ، تحقيق: السيد أحمد الحسيني، ناشر: مجتمع إمام هادي (ع)ـ مشهد، چاپ: الأولى1418هـ

توجيه ايشان (كه با وجود محبت اميرمؤمنان عليه السلام، سيئه عذاب مقطعى و بدون محبت عقاب دائمى را به دنبال دارد) بر گرفته از روايت ديگر رسول خداست كه به جاى «‌حب  علي حسنة» تعبير «ولاية‌ علي حسنة‌» دارد.

اين روايت در ذيل آيه 80 سوره بقره از امام حسن عسكرى عليه السلام در تفسير منسوب به ايشان ذكر شده و مرحوم مجلسى نيز در بحار نقل كرده‌است:

[تفسير الإمام عليه السلام‏] فِي قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً» قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله: إِنَّ وَلَايَةَ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لَا تَضُرُّ مَعَهَا شَيْ‏ءٌ مِنَ السَّيِّئَاتِ وَإِنْ جَلَّتْ إِلَّا مَا يُصِيبُ أَهْلَهَا مِنَ التَّطْهِيرِ مِنْهَا بِمِحَنِ الدُّنْيَا وَبِبَعْضِ الْعَذَابِ فِي الْآخِرَةِ إِلَى أَنْ يَنْجُوا مِنْهَا بِشَفَاعَةِ مَوَالِيهِمُ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَإِنَّ وَلَايَةَ أَضْدَادِ عَلِيٍّ وَمُخَالَفَةَ عَلِيٍّ عليه السلام سَيِّئَةٌ لَا تَنْفَعُ مَعَهَا شَيْ‏ءٌ إِلَّا مَا يَنْفَعُهُمْ بِطَاعَاتِهِمْ فِي الدُّنْيَا بِالنِّعَمِ وَ الصِّحَّةِ وَالسَّعَةِ فَيَرِدُوا الْآخِرَةَ وَلَا يَكُونُ لَهُمْ إِلَّا دَائِمُ الْعَذَاب.

در ذيل آيه «وقالوا لن تمسنا النار إلا أياما معدودة» (وگفتند جز روزهايى چند هرگز آتش به ما نخواهد رسيد) فرمودند : رسول خدا (ص) فرموده‌اند كه ولايت على ، حسنه‌اى است كه هيچ بدى ، به همراه آن ضرر نخواهد زد ؛ حتى اگر بزرگ باشد ! جز اين مصيبت كه ممكن است در دنيا ، با سختى‌هاى دنيا پاك شود ، و يا با مقدارى عذاب در آخرت ، تا اينكه از آتش با شفاعت رهبران پاك و طاهرشان ، نجات پيدا كنند ؛ و ولايت دشمنان على ، و مخالفت با او ، بدى است ، كه هيچ چيزى با آن سود نمى‌دهد ، مگر سودى كه به خاطر عبادت در دنيا ، به صورت نعمت و سلامتى و گشايش به آنها داده شود ، و در آخرت در حالتى مى‌آيند كه جز عذاب دائم ، براى آنان نيست !

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 8 ، ص 352، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء، بيروت ـ لبنان، الطبعة الثانية المصححة، 1403هـ - 1983م.

بنابراين ، نخستين معنا كه از روايات اهل بيت عليهم السلام به دست مى‌آيد و در كلام علما نيز ذكر شده است ، اين است كه:

شخصى كه ولايت حضرت امير عليه السلام را دارد، در صورتى كه گناه كند، در ابتدا پاكيزه شده و سپس به بهشت مى‌رود؛ اما اگر ولايت حضرت را نداشته باشد و حتى نيكوكار نيز باشد، در دنيا پاداش آن را مى‌گيرد و در قيامت عذاب دائم خواهد داشت.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 ] [ 15:30 ] [ بهزاد ]

طرح شبهه:

اگر در واقع حق با علي بود، چرا از حق خود کوتاه آمده است؟ چرا شما نيز همانند علي (ع) كوتاه نمى‌آييد؟

نقد و بررسي:

اين پرسش و شبهه از دو زاويه قابل تأمل و بررسى است:

1. كوتاه آمدن علي عليه السلام از حق خودش؛

2. پيروان علي عليه السلام و مدافعان مكتب اهل بيت هم بايد ساكت شوند و از مذهب و عقائد بر حق شان دفاع نكنند.


ادامه مطلب
[ جمعه هفتم خرداد 1389 ] [ 21:4 ] [ بهزاد ]

پاسخ:

بسياري از شيعيان اين عبارت را در هنگام اذان ، بر زبان مي آورند ، در ابتدا بايد گفت که اجماع شيعيان بر استحباب اين شهادت است ؛ اما در مورد علت استحباب آن اختلاف دارند :
ادامه مطلب
[ شنبه یکم خرداد 1389 ] [ 10:58 ] [ بهزاد ]
در مطلب قبلي كه در وبلاگ گذاشتم تحت عنوان چرا با وجود حضرت علي (ع) حضرت زهرا (س) پشت در رفت دوستي از برادران اهل سنت خوانده بود و بدون توجه به مصادري كه آورده بودم شروع به اهانت كردو بعدسوالي پرسيد تحت عنوان چرا نام اميرالمومنين صريحا در قران نيامده كه ما در اين قسمت مشروحا به اين سوال جواب مي دهيم:


ادامه مطلب
[ جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 ] [ 13:38 ] [ بهزاد ]
چرا با وجود حضرت علي(ع)، فاطمه زهرا (س) پشت در رفت؟
   

طرح شبهه:

چگونه مى‌توان باور داشت كه با وجود علي (ع) در درون منزل،‌ همسر او براى باز كردن در خانه برود! چرا خود علي (ع) براى بازكردن در نرفت؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 18:43 ] [ بهزاد ]

یكى از شبهاتى كه از سوی اهل تسنن مطرح مىشود این است كه جریاناتى چون سوزاندن درِ خانه حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و شهادت حضرت محسن(علیه السلام) در جریان هجوم به خانه و ... همه از كارهاى زشت و ناپسندى است كه آن را فقط شیعه نقل كرده و فاقد اعتبار است. ما در این مقاله قسمتى از عبارات و روایاتی كه علماى اهل تسنن از قرن سوم هجرى تاكنون در كتابهاى خود نوشتهاند را خواهیم آورد كه تصریحاً و تأویلاً اشاره به وقایع مذكور دارد.

پس از رحلت نبی مکرم اسلام وقتی که امیرالمومنین علی (علیه السلام) مشغول غسل و کفن نمودن پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودند؛ عدهای از انصار و مهاجر در سقیفه جلسهای برای تعیین جانشین پیامبر بر پا کردند. این مردم بیمعرفت به جای این که به فکر انجام مراسم نبی اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اینان تلاش داشتند که روز عید غدیر و معرفی حضرت علی (علیه السلام) را به عنوان امیرالمومنین و وصی پیامبر اکرم به ظاهر به فراموشی بسپارند و به دنبال هوای نفس خود باشند. در این بین تعدادی انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبیر که از مدافعان امیرالمومنین بودند و پایبند به وصیت نبی مکرم؛ به عنوان اعتراض به سقیفه و دفاع از امیرالمومنین علیه السلام در خانه ایشان جمع شده بودند. مردم نیز تحت تاثیر جو حاکم، به بهانه بیعت گرفتن از این افراد برای خلیفه اول، راهی منزل حضرت شدند و در این بین حرمت خاندان وحی و دختر نبی و اهل بیت ایشان را حفظ نکردند و بیحرمتیهای بسیاری در آنجا صورت گرفت. تا جایی که از آتش زدن درِ خانه هم کوتاهی نکردند. علمای اهل تسنن نیز این موارد را در کتابهای خود ذکر کردهاند که نام کتاب و آدرس آنها را ذکر مینمائیم.

 1ـ ابن أبى شیبه (متوفى 235 ه.ق) در كتاب خود به نام «المصِّنف» جلد هفتم، ص 432 روایت شماره 37045(چاپ بیروت) .

 2ـ ابن قتیبه (متوفى 276 ه.ق) در كتاب خود به نام «الامامة و السیاسة» ج 1، ص 12، چاپ مصر.

3- بلاذرى (متوفى 279 ه. ق) در كتاب خود به نام «انساب الأشراف» چاپ مصر، ج 1، ص 586، تحت عنوان «امر السقیفه» در حدیث شماره 1184.

4- طبرى (متوفى 310 ه.ق) در كتاب خود به نام «تاریخ الاُمم و الملوك» ج 2، ص 443، چاپ بیروت.

5- مسعودى(متوفى 346 ه.ق) در كتاب خود به نام «اثبات الوصیه» ص 142، تحت عنوان «حكایة السّقیفه» .

6- ابن عبد ربّه (متوفى 328 ه.ق) در كتاب خود به نام «عقد الفرید» ج 3، ص 64، چاپ مصر.

7- شهرستانى (متوفى 548 ه.ق) در كتاب معروف خود «الملل و النّحل»، ج 1، ص 57، چاپ بیروت.

8 ـ ابن ابى الحدید (متوفاى 655 ه. ق) در «شرح نهج البلاغه»، ج 2، ص 56(چاپ بیروت).

پس از رحلت نبی مکرم اسلام وقتی که امیرالمومنین علی علیه السلام مشغول غسل و کفن پیامبر بودند؛ عدهای از انصار و مهاجر در سقیفه جلسهای برای تعیین جانشین پیامبر بر پا کردند. این مردم بیمعرفت به جای این که به فکر انجام مراسم نبی اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اینان تلاش داشتند که روز عید غدیر و معرفی حضرت علی علیه السلام را به عنوان امیرالمومنین و وصی پیامبر اکرم به ظاهر به فراموشی بسپارند و به دنبال هوای نفس خود باشند. در این بین تعدادی انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبیر که از مدافعان امیرالمومنین بودند به عنوان اعتراض به سقیفه و دفاع از امیرالمومنین علیه السلام در خانه ایشان جمع شده بودند.

9- اسماعیل عمادالدین (متوفى 732 ه.ق) در كتاب خود به نام «المختصر فى أخبار البشر»، چاپ مصر، ج 1، ص 156.

10- عمر رضا كحاله در كتاب خود به نام «أعلام النساء» چاپ بیروت، در قسمت حرف «فاء» ذیل نام فاطمه بنت محمد (صلى الله علیه و آله).

شهادت حضرت محسن (علیه السلام)

گفتیم که مردم بیوفای آن عصر به دنبال تحریک برخی به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصی پیامبر اکرم، امیرالمومنین علی (علیه السلام) بیحرمتی کردند و این هجوم به خانه وحی، ضایعاتی را در پی داشت و حضرت زهرا علیهاالسلام، عزیز رسول خدا، همو که پیامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: "کسی که دخترم، فاطمه را آزار دهد، مرا آزار داده و کسی که مرا آزار دهد باعث ناخشنودی خدا میشود"؛ را صدمه زدند. از جمله این که باعث شدند حضرت، فرزند شش ماههاش را که رسول خدا نامش را "محسن" نهاده بود را سقط نماید. در بسیاری از منابع عامه نیز به سقط حضرت محسن بن علی (علیهماالسلام) اشاره شده است که نام آن منابع را ذکر مینماییم.  

1ـ ابن شهر آشوب در كتاب «المناقب» خود ج 3، ص 132، از كتاب «المعارف» ابن قتیبه دینورى این واقعه را نقل کرده است.

2ـ مسعودى در«اثبات الوصیه»  ص 142.

3ـ شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» چاپ بیروت، ج 1، ص 57.

4ـ ذهبى در كتاب «المیزان الاعتدال»، ج 1، ص 139، رقم 552.

5ـ صفدى در كتاب خود به نام «الوافى بالوفیات»، ج 6، ص 17.

6ـ الاسفرائینى التمیمى در كتاب «الفرق بین الفرق»، ص 107.

7ـ الحموئى الجوینى الشافعى در كتاب «الفرائد السمطین»، ج 2، ص 35.

8ـ ابن ابى الحدید معتزلى در «شرح نهج البلاغه»، چاپ بیروت، ج 14، ص 192.

مردم بیوفای آن عصر به دنبال تحریک برخی به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصی پیامبر اکرم، امیرالمومنین علی علیه السلام بیحرمتی کردند و این هجوم به خانه وحی ضایعاتی را در پی داشت و حضرت زهرا علیهاالسلام، عزیز رسول خدا، همو که پیامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: "کسی که فاطمه دخترم را آزار دهد، مرا آزار داده و کسی که مرا آزار دهد باعث ناخشنودی خدا میشود"؛ را صدمه زدند.

نارضایتىهاى حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) از برخی صحابه

از جمله مسائل قابل طرح و بحث كه مربوط به روزهای آخر زندگی حضرت زهرا (علیهاالسلام) میشود مسئله ناراضى بودن حضرت زهرا(علیهاالسلام) از برخی صحابه رسول خدا است (كه این نارضایتى حضرت فاطمه علیهاالسلام، موجب نارضایتى رسول خدا و در نتیجه نارضایتى خداوند بارى تعالى را در پی داشت و دارد) ما در این جا با ذكر اسناد و مداركى از علمای اهل تسنن كه از معتمدین و بزرگان ایشان هستند، این مسئله و دلائل آن را مورد بررسى قرار میدهیم.

قسمت اول ـ تدفین شبانه

از دلایلى كه نارضایتى حضرت زهرا (علیهاالسلام) را مىرساند و علماى اهل تسنّن در منابع خویش ذكر كردهاند، تدفین مخفیانه و شبانه است. به راستى چرا باید دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم (صلى الله علیه وآله) وصیت نمایند تا ایشان را بدینگونه و شبانه تدفین نمایند؟! و کسی بر پیکر مطهر ایشان نماز نخواند؟!

پاسخ این سؤال در لابلاى كتب اهل تسنن موجود میباشد.

1- محمدبن اسماعیل بخارى در الصحیح، ج 5، ص 177، چاپ احیاء الثرات ـ بیروت.

2- احمد البیهقى در السنن الكبرى، ج6، ص 300، چاپ بیروت.

3- مسلم بن الحجّاج القشیرى در الصحیح، ج3، ص 1380، چاپ مصر.

4ـ ابن اثیر در كتاب «الكامل فى التاریخ»، ج 2، ص 126 .

5- حافظ عبدالدّین محمد بن أبى شبیه، ج 4، كتاب المصّنف، ص 141. «انّ علیّاً دفن فاطمه لیلاً

6- اُبى فلاح الحنبلى در كتاب شذرات الذهب، ج 1، ص 15،چاپ قاهره آورده است:

«و غسَّل فاطمةُ، اسماء بنت عمیس و على (علیه السلام) و دفنها لیلاً

به راستى چرا باید دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله وصیت نمایند تا ایشان را بدینگونه و شبانه تدفین نمایند؟! و کسی بر پیکر مطهر ایشان نماز نخواند؟!

7- سیوطى در كتاب الثغور الباسمه، ص 15، چاپ بمبئى آورده است.

«و غَسلها زوجها على، و صَلّى علیها و دفنها لیلاً»؛ همسرش علی او را شبانه غسل داد، بر او نماز خواند و دفنش کرد.

8- عبدالرحمن بن عمرو الدمشقى در كتاب تاریخ أبى ذرعة ج1، ص 290 چاپ دمشق گوید: «توفّیت فاطمة، بعد رسول الله (صلى الله علیه وآله) بستّه اشهر، فدفنها على بن ابى طالب لیلاً»؛ فاطمه شش ماه پس از پیامبر رحلت کرد و علی (علیه السلام) شبانه دفنش کرد.

9ـ ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ج 6، ص 50 .

لازم به یادآورى است كه در منابع ذكر شده در این قسمت از اهل تسنن، علاوه بر تدفین شبانه به مورد دیگرى نیز توجّه شده بود و آن اعراض حضرت زهرا (علیهاالسلام) از خلیفه اول و عدم تكلّم ایشان با او تا زمان وفات است و این خود نیز دلیلى دیگر بر غضب حضرت فاطمه (علیهاالسلام) بر ایشان است.

 

قسمت دوم ـ خطبه حضرت زهرا(علیهاالسلام) در مسجد و در بستر بیمارى

در منابع اهل تسنن به مطلب (ناراضى بودن حضرت فاطمه علیهاالسلام از شیخین- خلیفه اول و خلیفه دوم-) تصریح شده است:

1- ابن قتیبه در كتاب الامامة و السیاسة، ص14، و نیز محمد بن یوسف گنجى شافعى در باب 99 كفایة الطالب.

از دیگر مصادرى كه گواه بر خشم و غضب حضرت زهرا(علیهاالسلام) بر برخی از صحابه است خطبه ایشان در مسجد است. كه در مصادر اهل تسنّن خطبه مذكور ضبط شده است:

(در قدیمیترین نسخه در كتاب بلاغات النساء، نوشته ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى، که متولد 204 و متوفاى 280 هجرى است حاوى خطبههاى بلیغ زنان عرب است.

آیا الفاظ سنگین و سرشار از استدلال خطبه فدکیه، دلیل بر مصائب و رنجهاى وارده بر حضرت زهرا علیهاالسلام بعد از وفات پدر بزرگوارشان نیست؟!

2- بلاغات النساء، صص 23 و 24، چ بیروت

3- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص78 .

4- المناقب، احمد بن موسى كه سند آن منتهى به عایشه است

5- السقیفه، ابوبكر احمد بن عبدالعزیز جوهرى كه از بزرگان اهل تسنن است و در كتابش به سندهاى مختلف این خطبه را نقل كرده است.

آیا الفاظ سنگین و سرشار از استدلال خطبه فدکیه، دلیل بر مصائب و رنجهاى وارده بر حضرت زهرا (علیهاالسلام) بعد از وفات پدر بزرگوارشان نیست؟!

پس از چند روز حضرت در اثر مصائب و لطمات وارده در بستر بیمارى قرار گرفتند و هنگامى كه خبر به زنان مهاجر و انصار رسید شاید براى جبران و كاهش اشتباهات مردانشان به عیادت آمدند و از احوال حضرت پرسیدند؟ حضرت در پاسخ به این سؤال فرمودند:

«قالت: اصبحتُ و الله عائفة لدنیا كنّ، قالیةً لرجالكنّ»؛ «به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه از دنیاى شما بیزارم و بغض مردان شما در دلم جاى گرفت

آیا این سخنان كسى نبود كه پیامبر (صلى الله علیه و آله) دربارهاش فرمود: من به شادىاش شادمان هستم و در ناراحتى او ناراحت... ؟!!

و از طرفى در كتب اهل تسنن آمده است كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مورد حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) فرمودند: «فاطمةُ بضعة منى، فمن أغضبها، أغضبنى»؛ فاطمه پاره تن من است، غضب او ، غضب و ناراحتی من است

لازم به ذکر است که علامه امینى در جلد 7 كتاب الغدیر، صفحه 232 نام شصت تن از علماى اهل تسنن را ذكر كردهاند كه حدیث فوق را در كتب خویش آوردهاند.

و یا این كه «ان اللهَ تبارك و تعالى یغضبُ لِغضب فاطمة و یرضى لرضاها

و نیز «من غضبت علیه ابنتى فاطمة غضبتُ علیه و من غضبتُ علیه غضب الله.» 

چه شده است كه حال، آن بانوى بزرگوار اینگونه سخن مىگویند و این چنین نارضایتى خویش را اعلام مىكنند! آیا بهانهاى و ابهامى براى كسى در طول تاریخ باقى مىماند؟!

پس بنابر آنچه خود اهل تسنن به آن اقرار دارند غضبناك بودن حضرت زهرا(علیهاالسلام) از آنان در مورد صدمه زدن ایشان از جانب برخی از صحابه و تابعین آنان مسلم است و بنابر احادیث صحیح السند كه متفق بین علماى اهل تسنن است صدمه به حضرت زهرا (علیهاالسلام)، اذیت رسول خدا، و آزار خدا را به دنبال دارد و هر كس كه اطلاع اندكى از آیات قرآن داشته باشد، نتیجه خواهد گرفت:

به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله علیه و آله) با فاصلهاى اندك، شبانه، با دلى پر درد به دیدار حق مىرود و تا كنون نیز مزارش مخفى مانده است؟! آیا این سند زندهاى از مصائب و مظلومیتهاى ایشان نمىباشد؟!

اولاً صدمه به حضرت زهرا(علیهاالسلام) كه همان اذیت و آازار پیامبر (صلى الله علیه و آله) است، باعث غضب الهى و دور شدن از رحمت خداوند در دنیا و آخرت مىگردد

«ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنیا و الآخرة و اعدّلهم عذاباً مهینا» (احزاب :57)؛ آنان كه خدا و رسول او را به عصیان و مخالفت اذیت مىكنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن كرده (و از رحمت خود دور فرموده) بر آنان عذابى خوار كننده مهیا است .

«والذین یؤذون رسول الله لهم عذابٌ الیم»(التوبه:61)؛ و براى آنان كه رسول خدا را اذیت كنند، عذاب دردناكى است .

و ثانیاً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود گمراه است. چرا كه «و من یحلل علیه غضبى فقد هوى» (طه /81 )؛ و هر كس مستوجب خشم من گردید همانا خوار و هلاك خواهد شد.

و ثالثاً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود را نمىتوان دوست و یاور قرار داد چون كه خداوند مىفرماید:

«یا ایهاالذین آمنوا لا تتولّوا قوماً غضب الله علیهم»(ممتحنه :13)؛ اى اهل ایمان هرگز قومى را كه خدا بر آنان غضب كرده یار و دوستدار خود نگیرید .

پس به فرمان خداوند نباید آنان را كه خدا و رسولش را  مورد غضب قرار دادهاند دوست داشت چرا كه خدا و رسولش، به غضب فاطمه (علیهاالسلام) غضبناك و به اذیت او خشمناك مىشوند.

دوباره این سوال را از تمام کسانی که انصاف و وجدانی بیدار دارند می پرسیم:

به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله علیه و آله)، که پیامبر بارها فرموده بود هرگاه دل تنگ بهشت می شوم سینه فاطمه را می بویم. و به اعتراف تاریخ که پیامبر دستهای این بانوی دو سرا را می بوسیدند؛ با فاصلهاى اندك پس از رحلت پیامبر اکرم، شبانه، غسل می شود، کفن و دفن می شود و با دلى پر درد به دیدار حق مىرود و تا كنون نیز مزارش مخفى مانده است؟! آیا این سند زندهاى از مصائب و مظلومیتهاى ایشان نمىباشد؟!

             

 

[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ] [ 17:26 ] [ بهزاد ]

درباره وبلاگ
امکانات وب
محل قرار گرفتن کد های وب